نوامبر 23, 2009

 

رنجوندن یک آدمی با کاراکتر من، کلا کار سختیه.

خیلی سخت.

 

کلا از هرکسی بر نمی آد یعنی.

من باب اطلاع عرض می کنم.

 


خاطره های بی اهمیت پوسیده را دور بریزید

نوامبر 21, 2009

 

مردم چطوری انقدر به دوستهای بچگیشون، دوستهای دوره مدرسه، دوستهای قدیمیِ سالها فراموش شده انقدر علاقمندند؟

کلا نمی فهمم مردم چرا انقدر با خاطره هاشون زندگی می کنن؟ نمی دونم اصلا راست می گن یا دروغ. فکرشو بکن فلان دوست دوره راهنمایی من که همون موقعش هم هیچ حرفی با هم نداشتیم بزنیم چطور ممکنه دلش برای من تنگ شده باشه؟ یعنی دلش برای چیِ من دقیقا تنگ شده؟ اصلا اون چیزی که تو ذهن اون هست کیه؟ برای عکس من دلش تنگ شده؟ اصلا منو واقعا یادشه یا با بغل دستیم اشتباه گرفته؟ حالا اگر هم درست یادش باشه، چطور آدم دلش برای یک دختر بیمزه ساکت درسخون که هیچ نکته ای نداره و حداقل با شخص شما هیچ خاطره خاصی رو تقسیم نکرده تنگ میشه؟ اصلا دقیقا چی یادتونه از من؟ چون من که هیچ چیزی از شما یادم نیست. نه اینکه چیز خاصی یادم نباشه ها! اصلا هیچ چیزی یادم نیست. یکی دوتا هم نیستن. تابحال چندین بار این اتفاق برای من افتاده. بعد این سوالها چیه دیگه؟ کجایی و چکار می کنی و شوهر کردی و دوست پسر داری یا نه و غیره. چه اهمیتی داره؟ چه فرقی ایجاد می کنه در زندگی شما؟ شما زندگی کسی که همین الان داره اونطرف خیابونتون راه می ره براتون مهمه؟ خب منم همون آدم! N سال پیش یک قسمت کوتاهی از زندگی ما روی هم overlap داشته. هیچ تاثیری هم که شکر خدا روی زندگیهای همدیگه نداشتیم. اصلا گاهی وقتها اسم و قیافه همدیگه یادمون نمیاد. پس واقعا چه اهمیتی داره که چکار دارم می کنم.

 

انقدر دوست داشتم می فهمیدم منشا این ابراز علاقه ها چیه. آخه لامصب ها ما هیچ وقت شده در مورد خودمون با همدیگه صحبت کنیم؟ هیچ وقت همدیگه رو شناختیم؟ من هیچ وقت برای شما گریه کرده ام؟ هیچ وقت خنده های من رو دیدید؟ هیچ وقت ما مکالمه های راه دور طولانی آخر شب داشتیم؟ هیچ وقت ما با هم خرید رفتیم؟ هیچ وقت با هم مسافرت رفتیم؟ هیچ وقت کنار هم خوابیدیم؟ هیچ وقت با هم تو بارون رانندگی کردیم؟ هیچ وقت همدیگرو بغل کردیم؟ هیچ وقت دست به صورت همدیگه کشیدیم؟ هیچ وقت با هم شیطنت کردیم؟ هیچ وقت برای هم کادو خریدیم؟ هیچ وقت عشق رو با هم تقسیم کردیم؟ خوشی و ناخوشی رو؟ زندگی رو؟

اصلا هیچ وقت به همدیگه فکر کردیم؟ یاد همدیگه افتادیم؟

 

 ————————————————–

همیشه در حال زندگی کن و به آینده امید داشته باش. گذشته ای که چیزی برایت ندارد بسادگی آب خوردن فراموش کن. فقط درسها را بخاطر بسپار.   

مغز ارزشمندتر از آن است که با خاطرات بی اهمیت پر شود. از ظرفیتش برای یادگیری استفاده کن، برای تغییر، برای رفع عیب ها، ضعف ها، دردها. فکر کن، تحلیل کن، استدلال کن و تصمیم بگیر که بهتر از قبل باشی.

با خاطره ها زندگی نکن. خاطره درس نیست، قرص خواب آور است. خلسه شیرین شاید. خلسه شیرینی که گذشته. و درد امروز تو را دوا نخواهد کرد.

همیشه در حال زندگی کن و به آینده امید داشته باش.

 


درد به سبک گذشته ها …

نوامبر 17, 2009

 

وقتی همه چیز از دست رفته است، دست کم انسان حق دارد از نومیدی خویش لذت ببرد! رنج من جز خودم به کسی مربوط نیست. باید آن را به تمامی تصاحب کنم! خون بریز، قلب من! وقتی که تو را به دیدن همه آنچه از تو رفته است مجبور می کنم، خنجری است که بر تو فرود می آورم.

 

درد همچون سودا است. برای رهایی از آن می باید یکسره سیرش کرد. اما کم کسانی چنین شهامتی دارند. آنان گرسنگی این سگ تندخو را با ریزه های خوان خود پرورش می دهند. بر درد تنها کسانی پیروز می شوند که جرات می کنند آن را در حد نهایی خویش در بر بگیرند و بگویند:

-          می گیرمت. تو از من فرزند خواهی آورد.

آن همآغوشی پرتوان جان آفریننده که همچون گرد آمدن خشن است و بارور …

 

 

دوست بسیار عزیزی حالا برای من جان شیفته فرستاده. چقدر خوب که من این کتاب رو اونوقتها که بچه بودم، خوندم. یعنی در اصل چقدر خوب که من این کتاب رو اونوقتها که بچه بودم، درست و حسابی نخوندم. خیلی دیگه در اصل فرقی نمی کنه. چون انقدر با تفاسیر کلمات بازی می کنی که می بینی همونیه که تو حس کردی، همونیه که شد، همونیه که همه می گن. انقدر میشه همذات پنداری کرد، درس روانشناسی پیدا کرد، خاطره جستجو کرد، اونقدر میشه که از دیدن اینکه اکتشافات ناخودآگاهت به این سادگی بیان میشه لذت برد، اونقدر میشه که ..

 

اما بجاش میشه هیچ کدوم از اینکارها رو نکرد. میشه دراز کشید روی مبل، چای و عسل خورد و به هیچ چیز فکر کرد. از فراموشی لذت برد. از فکر نکردن و درد نکشیدن. از کار و زندگی روتین و سخت. از تصور کارهای عقب افتاده و برنامه های پیش رو. میشه لذت برد از چیزی که هست و چیزی که هستی و چیزی که خواهی شد. میشه فقط به همون فکر کرد که ” کم کسانی چنین شهامتی دارند … “

و اگر وقت شد به این هم که “من دیگه چه جور جانوری هستم …”

 


HF

نوامبر 7, 2009

 

من یادم نیست از این ماده هیجان انگیز اینجا نوشتم اصلا یا نه. اما انقدر باحاله که به 100 بار نوشتنش هم می ارزه.

جونم براتون بگه که اگر از شما بخوان یک اسید خطرناک نام ببرین اون چیه؟

اسید سولفوریک؟ کلریدریک؟ نیتریک؟ چه می  دونم …پرکلریک؟

خطرناک ترین ماده شیمیایی دنیا :دی اونطور که به ما گفتن – و کیه که باور کنه – اسید فلوریدریکه.

 

ماده شیمیایی خطرناک توی ذهن ما همیشه اونیه که سریع واکنش نشون می ده و گاز متصاعد می کنه و تنفس کردنش خطرناکه و منجر به سوختگی های شدید می شه و غیره و ذالک. مثل همه این اسیدهای بالا.

HF از این نظر اسید ضعیف حساب می شه. یونیزاسیونش توی آب کامل نیست و واکنشهاش هم  گاز و قل قل و غیره نداره. اما از روز اولی که ما پامون رو گذاشتیم توی کلین روم، فقط یک ماده بود که باید مواظبش می بودی اون هم HF بود. 50000 تا کلاس و امتحان و مصاحبه امنیت سلامتی گذروندیم که توشون فقط دو تا مطلب روش تاکید می شد یکی اینکه اگر بوق خطر زدن کجا باید بریم دوم اینکه اگر با HF تماس پیدا کردیم چکار باید بکنیم. انگار نه انگار که اونجا مثلا اسید سولفوریک هم هست، اسید کلریدریک هم آدمه.

بعد تازه هزار تا عکس بود به در و دیوار کلین روم از بیچاره هایی که HF  ریخته بود روشون. عکسها به فجیع ترین شکل ممکن گرفته شده بودن و در قابل دیدترین مکانها به نمایش گذاشته شده بودن که هر خری دیگه بفهمه که بابا HF  خطرناکه. کنار هر جایی که HF  بود کلی کلاه با محافظ شیشه ای و روپوش اضافه 100 جداره و هزار تا دستکش بود که بپوشیم روی همون لباسی که از سرتاپا همیشه می پوشیم و دستکشها و کلاه و ماسک همیشگی. بقیه اسیدها هم باید می رفتن جلو بوق می زدن.

حالا همه این جنگولک بازیها برای چی بود؟ برای اینکه HF برخلاف اسیدهای دیگه، آسیبهاش به بدن انسان تا ساعتها بعد از تماس مشخص نمیشه و وقتی هم میشه دیگه خیلی دیره. ببینید اسید سولفوریک اگر بریزه روتون و متوجه نشید، همون لحظه می سوزید و پوست تغییر شکل می ده. همون جا پا می شید می رید دکتر. اما HF اگر بریزه روتون و متوجه نشید هیچ جاتون نمیسوزه و هیچ بلایی سر پوست نمی آد و خوشحال به زندگیتون ادامه می دید تا 5-6 ساعت بعد. اون وقت یکهو درد وحشتناکی می گیرید که از استخوانها شروع می شه و به اعضای داخلی تر می رسه. علتش اینه که HF  روی پوست تاثیری نداره اما از طریق پوست جذب و وارد بدن میشه. اون چند ساعتی که راحتید به این دلیله که هنوز از پوست نگذشته برسه به استخوان که اول اونو داغون کنه بعد تمام اعضا و جوارج داخلی. از اینجا به بعدشو کسی برای ما نگفته چی میشه ما هم اعصاب پرسیدنشو نداشتیم فقط همین قدر می دونیم که اگر با HF تماس پیدا کردیم و متوجه شدیم – که خیلی خوش شانس بودیم- باید سریع بریم اون قسمت رو 5 دقیقه بشوریم بعد روش یک ماده ای بزنیم که اسمش هست کلسیم گلوکونیت که همه HF  رو جذب می کنه و مانع انتشارش می شه.

 

خب حالا کار این HF چی هست؟ HF ، etchant (فکر نکنم لغت فارسی داشته باشیم برای اچنت. کلا اچینگ یعنی فرآیند پترن کردن یک ماده. و اچنت هم یعنی پترن کننده که در اصل حلال حساب میشه). خلاصه HF اچنت دی اکسید سیلیکون یا همون سیلیس یا همون شیشه خودمونه. ما اولین باری که کارمون بهش افتاد موقعی بود که دوتا ویفر بهم چسبیده داشتیم یکی سیلیکون یکی شیشه. سیلیکونه رو می خواستیم فقط. گفتیم بندازیمش تو HF شیشه رو بخوره ببره، سیلیکون بمونه. با محاسبه ای که داشتیم باید یک ربع بیشتر طول نمی کشید. 10 دقیقه گذاشتیم، نیمساعت، یکساعت. انگار که نه انگار. پشیمون شدیم ول کردیم. بعدا فهمیدم سرعت حل کردن ویفر شیشه ای با سیلیس یکی نیست. خیلی کمتره چون ویفر شیشه ای کریستالهاش فرق می کنه و یک 15-16 ساعتی طول می کشید که خورده بشه.

از همونجا HF به عنوان یک ماده بی خاصیت رفت توی ذهن ما. یادمه این رفیقم می گفت باور کن یک لیوان ازش بخوریم هم، چیزیمون نمیشه. بعدها چند بار خواستیم خود سیلیس رو پترن کنیم، به بدترین شکل اینکارو انجام می دادن جناب. نصفه شو می کرد نصفش دست نخورده باقی می موند. معلوم نبود برای هر نوع سیلیسی چکار باید کرد. یکیشو که باید قاعدتا زودتر می خورد، دیرتر می خورد، یکیشو اصلا نمی خورد. یکیشو داغون می کرد.

کلا سر ناسازگاری داشت با ما.

اینطور شد که ما بیخیالش شدیم و رفتیم سراغ اچنت های گازی که خیلی تمیز و کول و دقیق و خلاصه همه چیز تموم هستن.

 

خلاصه که از اینHF  بدبختتر خودشه واقعا. کار خودشو درست انجام نمی ده که هیچ، این همه هم آزار می رسونه. انقدر که کار خودشو بد انجام میده ما واقعا شک کردیم که انقدر که می گن خطرناک باشه. اصلا به قیافه بی قابلیتش نمی آد که اون عکسهایی که ما دیدیم دستپختش باشه. کلا خیلی خنگ و بی خاصیت و بیمزه و کند و احمقه. با اینکارهایی که کرده دیگه اصلا جدی نمی گیریمش.

یکبار به جک می گفتیم خطرناک ترین چیز دنیا انگار این HF ه. گفت خطرناک ترین چیز دنیا آدم بی توجهه. برای یک آدم مراقب هیچی خطر نداره و برای یک آدم بی توجه آب هم خطرناکه.

این هم یک نکته اخلاقی برای حسن ختام. باقی بقایتان.

 


نصیحت

اکتبر 27, 2009

 

 

گذشته از تمام مباحث روشنفکری، ازدواج با مردی که گذشته چندان پاک و منزهی نداشته واقعا سخته.  کار هرکسی نیست گفتن اینکه: گذشته، گذشته است. مهم الآنه که با منه.

برای مردها هم احتمالا همینطور.

اکثر مواقع اینکه خودش چقدر خوبه یکطرف قضیه است و اینکه حواشی در اطراف زندگیش چقدر ممکنه آزاردهنده باشه یکطرف دیگه قضیه. سایه یک چیزهایی هیچ وقت ول کن زندگی آدم نیست.

این فاکتور رو بطرز واقع بینانه ای در نظر بگیرید. اینکه ممکنه چقدر در آینده چه جاهایی برید که برخورد کنید به چه کسانی که چه روابطی قبلا باهاش داشتند. و اینکه چقدر می تونید عکس العملهاش رو در چنین موقعیتهایی درست و منصفانه، برداشت کنید و در مقابل چقدر ممکنه یک جایی ته ته ته دلتون درد بگیره و چیزهایی که ممکنه درست و واقعی یا سختگیرانه و احساساتی باشه چقدر ممکنه اذیت کنه و چقدر شک نسبت به روابطش با آدمهای حاضر و غایب، قصه همیشگی ذهنتون باشه.

 

فقط در صورتی که مطمئنید که اونقدر کول هستید که چیزهایی رو به چیزهای دیگه ای مربوط نمی دونید و در هیچ حالتی عزت نفستون اذیت نمیشه، دست به اینکار بزنید.

اینو من باب نصیحت عرض می کنم. آدم هزار سال عمر نداره که صد سالشو در شک و تردید و بغض و ناله بسر ببره.

 


اکتبر 24, 2009

 

امروز به این فکر می کردم که در اثر رخداد پدیده “جمهوری اسلامی” در ایران و در طی سالهای پس از آن، چند نفر کشته، زندانی، دارای نقض عضو و آواره شدند و چند نفر سالهای باقیمانده عمرشان را در هراس و رنجی برطرف نشدنی سپری کردند؟

مثلا کسانی به بی ربطی فریدون فرخزاد که بسادگی آب خوردن با چاقو به آن وضع فجیع کشتندش.

 

روزی هم رسید که با این قوت به نتیجه برسیم که این انقلاب و “همه” چیزش اشتباه محض بود.

اما روزی هم خواهد رسید که اشتباهها جبران خواهد شد. “همه” اشتباهها. ذره ذره.

و آن روز نزدیک است. نزدیکش کردند. حیوانهای کثافت.

 

 

پی نوشت: منِ بی خیالِ بی رگِ بی توجهِ بی احساس که در تمام عمرم دلم برای کسی جز خودم و اطرافیانم نسوخته، دیروز با دیدن چند دقیقه ای از بیست و سی احساس کردم قادر به کتک زدن هرکسی که در آن سازمان لعنتی کار می کند هستم. از آن خشمهای سنگین غیرقابل مهار بود. بقول شادی صدر،  همیشه بعد از بازجویی ها گریه می کردم، ایندفعه می خواستم بزنم، با مشت به دیوار می کوبیدم که خشمم خالی شود.

دلم می خواهد روند دیوانه کردنمان به جایی نرسد که وقتی آن روز رسید آنچنان از نفرت پر باشیم که بخواهیم به درک واصل شدنشان را تماشا کنیم. بخواهیم خودمان زجر کششان کنیم. بخواهیم بزنیم و بکشیم.

دلم می خواهد روزی که آنقدر خشمگین باشیم که بخواهیم انتقام بگیریم هیچ وقت نرسد. آنروز، روز ورود به دوره جدیدی از برقراری حیوانیت بی منطق بر آن سرزمین است.

 


دوباره خیانت

اکتبر 22, 2009

 

الان داشتم اینو می خوندم، یکهو یادم افتاد یکی دو ماه پیش داشتم با دوست عزیزی در مورد تغییر ماهیت رابطه زنها و مردها پس از رسمی شدن حرف می زدم. اون داشت شکایت می کرد که دوستانش به محض تاهل، نوع رفتارهاشون رو تغییر می دن. اعتقاد داشت که اکثر آدمها رفتار نچرال و غریزی خودشون رو می ذارن کنار – بعبارتی از حس و عقل خودشون رو در محک درستی رفتارها دیگه استفاده نمی کنن- و تن می دن به یک سری قراردادهای عرفی. می گفت کشف اخیرش هم این بوده که یکی از همین نقشهای عرفی، تغییر ماهیت زن از رفیق مرد –در دوران رسمی نبودن رابطه- به نگهبان مرد – پس از رسمی شدن رابطه – است. می گفت زنها بشدت می رن توی نقش محافظ. برعکس اون چیزی که توی فرهنگ ما معروفه که مردها غیرتی ان، گویا توی جامعه آماری اون، مردها تا حد زیادی از این نظر بی تغییر باقی می موندند و در عوض زنها تبدیل می شدن به مالکان مطلق مردان. بعد همینطور که داشتیم حرف می زدیم یکهو گفت: جدا نمی فهمم همه ترس اینها از خیانت مرده؟ واقعا خیانت انقدر مهمه؟ خب خیانت کنه مگه چی میشه؟ انقدر این مساله اهمیت داره که نقش زیبای رفاقت رو به این راحتی می ذارن کنار؟ من که برام کلا انقدرها مهم نیست.

من در یک عکس العمل غریزی جواب دادم که راستشو بخوای من هم همین حسو دارم. خیلی دوست نداشتم اعتراف کنم به این موضوع. اما فکر که می کنم می بینم خیلی هم انگار برام مهم نیست. اصلا انگار که ربطی به من نداشته باشه خیلی زیاد.

احتمالا هردوی ما اون شب چیزی توی سرمون خورده بود. اما من که مدتها این فکر توی ذهنم بود سعی کردم بتونم بیانش کنم برای خودم و در نهایت ناباوری دیدم من انگار حساسیتمو در مورد مساله خیانت از دست دارم یا شاید کلا حساسیت نداشتم از اول. یعنی می دونید؟ کلا فکر می کنم خیانت می تونه از یک آدم که چهارچوب شخصیتی نسبتا معقولی داره و یک کم عقلش کار می کنه بر بیاد، اما اعتیاد و کتک کاری و هزار تا کار چیپ و احمقانه دیگه نه.

 

حالا که این متنو خوندم یاد اون مکالمه افتادم. حتما می گید به گفتن آسونه. بحثی نیست من هم چنین تجربه ای نداشتم و دیکته ننوشته کلا غلط نداره. اما پیش خودم که فکر می کنم می بینم واقعا مردی که معتاد باشه و توررو بزنه و هزار تا عیب داشته باشه ولی خیانت نکنه واقعا به چه دردی می خوره؟ کجای عزت نفس زنها درد می کنه اگر آغوش مردی رو که هیچ مشکل دیگه ای نداره و باهاش خوشن، تقسیم کنن با کس دیگه ای؟ کلا دارم می پرسم ریشه این انحصار طلبی کجاست؟ ترس از تنهاییه؟ نیاز به ساپورت عاطفی انحصاری؟ چی؟ در مورد مردهاش هم همینطور … زنه اگر با کس دیگری هم باشه ولی شما رو هم خیلی دوست داشته باشه چی میشه؟ تقسیم وقت با دو نفر و سه نفر و چهار نفر خیلی فرق داره با تقسیم وقت بین یک نفر و کار و ورزش و تحصیل؟ می دونم فرق داره نمی خوام از اونور بام بیفتم … اما اهمیت و ارزش هرچیزی چقدره؟ زن هتاک عقده ای روی اعصاب بروی بیشعور بدتره یا زنی که سروگوشش بجنبه؟ تازه من در مورد مساله حدی صحبت می کنم و گرنه مساله رایج که یکبار یا دوبار خیانته.

 

مساله اینه که ما عادت کردیم به یک بدیهایی عادت کنیم و به یک بدیهایی عادت نکنیم. عادت کردیم به دعواهای احمقانه اول ازدواج – که میشه تا 5 سال اول- و ناملایمات و بی مسئولیتها و بی منطقی ها و هتک حرمت ها و کتک ها و …. عادت کنیم و به مثلا لاس با جنس مخالف عادت نکنیم. اگر این بده، اون هم بده. منتها عرفا بهمون یاد می دن که یک چیزهایی قابل بخششن، یک چیزهایی غیر قابل بخشش. سر یک مسائلی اصلا بحث نمیشه باهامون کرد و سر یک مسائلی از سوراخ سوزن رد می شیم.

  

من فکر می کنیم اگر برگردیم به حسهای خودمون و عقل خودمون راحتتر بشه تصمیم گرفت. خیانت درد داره، کتک هم درد داره. خیانت ممکنه یکبار باشه، کتک ممکنه هرروز باشه. خیانت ممکنه به فلان دلیل باشه، کتک به بیسار دلیل. هرکدومش تحت شرایط خودش باید بررسی شه. حکم کلی که نمیشه صادر کرد، به قلبتون مراجعه کنید و هرچی گفت عمل کنید. گور بابای عرف.

 


تشعشعات

اکتبر 20, 2009

 

می دونید؟ من در عین حال که اعتقاد دارم توهین و تمسخر بده و هیچوقت به کسی بی احترامی نمی کنم و از آدمهایی هم غیرمحترمانه رفتار می کنن خوشم نمی آد …

 

اما یک چیزی هست که ته دلم همیشه بهش باور داشتم و شاید کمی متناقض بنظر برسه.

اونم اینه: من از هر جور استهزا و توهین غیرشخصی خوشم میاد.

حالا غیرشخصی یعنی چی؟ یعنی مستقیما عیب و ایراد و ضعف یک شخص رو هدف قرار نده. مثلا توهینهای قومی، ملی، جنسی، مذهبی، حرفه ای، بطور کلی هر توهینی که به گروه باشه به جای شخص.

 

فکر می کنم ریشه اش از همون individualist بودنم بیاد. که کلا تعلق به گروه رو نه مایه شرمندگی می دونم نه مایه افتخار. دقیقا به همین دلیل خودخواهانه است که من هیچوقت نمی تونم یک اکتیویست بشم.

 

یکجورهای حتی احساس می کنم لازمه ما یک کم زیادی در معرض توهینهای گروهی قرار بگیریم تا تعصباتمونو از دست بدیم. ببینید بهرحال که همه ما در معرض توهین و تمسخر قرار داریم، از شخصیهاش هم که نمیشه فرار کرد، یعنی وقتی کسی قیافه شما، یا لهجه شما، یا ناتوانی شما، یا مدل زندگی شما، یا باورهای شما رو مسخره می کنه، ناراحت می شید و این خیلی طبیعیه. به همین دلیل از اونجاییکه بهتره هرچه بیشتر از میزان موارد اعصاب زن در زندگی خود بکاهیم، میشه حساسیتمون رو در برابر توهینهای گروهی بیاریم پایین. کلا مسئولیت و وظیفه هم خیلی کمتره اونجا. یعنی ایرانی بودن، یا بلوچ بودن، یا زن بودن، یا جهود بودن، یا پرستار بودن بطور کلی خیلی هویتهای خاصی نیستن و حق و وظیفه خاصی هم به اون صورت بدنبال ندارن. میشه خیلی از خود ندونست و حساس و عصبی نشد، وقتیکه داشتن یک عقیده خاص، یا یک نقص فیزیکی تا این حد متعلق به خودمونه و ازش راه فراری نیست.

 

خلاصه کلام اینکه شخص بنده به بیماری روانی علاقه به توهینهای گروهی مبتلا هستم. شاید باورتون نشه که یکی از شوخیهای مورد علاقه من – که هنوز هم که هنوزه بعد از 15 سال ازگار بحث و دعوای اصلی من و یاسمن ه – مسخره کردن جنس زنه. دقیقا آنالیز نکردم چرا من تا این حد راحتم با این شوخی سخیف – و شوخیهای گروهی از همین جنس – اما فکر می کنم بیشترش به این علت باشه که خیلی جدی نمی گیرم اگر کسی حرف بودار بزنه. به دو دلیل یکی اینکه اون فرد احتمالا تا حد زیادی تاثیری در سرنوشت من نداره بنابراین اصلا اهمیتی نداره که چطور فکر می کنه و دوم اینکه برداشت و تفسیرهای شور از توهینهای این گونه بیشتر باعث خرابی اعصابه وقتیکه طرف ممکنه صرفا چیزی گفته باشه که چیزی گفته باشه بدون اینکه اصلا بهش فکر کرده باشه. بنابراین ترجیح می دم وقتی کسی می گه زنها رانندگیشون بده، بهش بگم که آره واقعا کی گفته به این زنها گواهی نامه بدن. تازگیها فهمیدم اینطور برخورد خیلی تاثیر مثبت داره روی افراد چون نمیرن توی لاک دفاعی که برای چرتی که گفتن دلیل و مدرک هم بیارن بلکه شروع می کنن به شک کردن به چیزی که همه سرش متفق القولن. تازه به جای دعوا هم می خندیدیم به مزخرف.

یکبار هم یکنفر بهم گفت تو در همون لحظه ای که داری می گی “زنها رو فقط باید زد” ته دلت انقدر مطمئنی که زنها از مردها بهتر و موثرتر و مفیدترند، که می تونی این حرف رو به این راحتی بزنی. یعنی چون انقدر اطمینان داری می تونی راحت در موردش شوخی کنی. گفتم نه دلیلش این نیست. من اصلا مطمئنم نیستم که زنها بهترن یا مردها – زنها آخه یعنی دقیقا کیا؟- دلیلش دقیقا اینه که از نظر من زن بودن یا مرد بودن دلیل زدن یا نزدن نمیشه – حالا البته این که سفسطه است، هیچ چیزی دلیل زدن نمیشه- حماقت و بی مایگی و بدردنخوری، زن و مرد و ایرانی و هلندی نداره جان شما. من شوخی می کنم فقط چون عصبانی نمی شم و برام اصلا هم اهمیتی نداره که زنها چی هستن. اگر روزی برسه که این حرفها سرنوشت منو تغییر بده – مثلا گیر مردی بیفتم با این عقاید- خب اونوقت دیگه شوخی بردار نیست. اما تا اون موقع من این رو بهترین راه برای رفع استرسهای محیطی می دونم. حساس می کنم دلم می خواد انقدر شوخی کنم که دیگه هیچ زنی حساس نباشه به این شوخی ها. که جون همه کسانی که فکر می کنن می تونن حرص آدم رو در بیارن، در بیاد و ضایع شن برن دنبال یک شوخی دیگه.

 

کلا اینکه خیلی مهم نیست کی چی می گه والا. بذارید مردم خوش باشن خودتونو حرص ندید بیخود.

والا!

 


پاییز آمد

اکتبر 19, 2009

 

 
پایــــیز آمـــــد، لابه لای درختان ، لانه کرده کبـــــــــوتر، از تراوش باران
می گریزد.

 

خورشــید از غــم، با تمام غرورش، پشت ابر سیاهی، عاشقــانه به گریه
می نشیند.

من با قلبی، به سپیدی روز، می روم به گلستان، هـمچو عطــر اقاقی، لا به لای درختان
می نشینم.

شعــــر هستی، بر لبانم جــــاری، پر توانم آری، می روم در کـــــوه و دشت و صحرا

ره پیمــــــای قله ها هستم من ، در کنار یاران ، راه خود در طــــــــــوفان
می نوردم.

در کوهستان، یا کویر تشنه، یا که در جنگلها،رهنوردی، شاد و
پر امیدم.

شاید روزی، شعـــر هستی بر لب، جان نهـاده بر کف، راه انسانها را
در نوردم.

شــــعر هستی، بودن و کوشیدن، رفــــتن و پیـــوستن، از کژی بگسستن
جان فدا کردن در، راه خـــــــلق است.

شعــــر هستی، بر لبانم جــــاری، پر توانم آری، می روم در کـــــوه ودشت و صحرا

 

عاشق ملودی ساری گلینم. این یکی همونطور که از متنش معلومه مال مبارزهای چپی ه. خواستید از اینجا دانلود کنید.


لجن

اکتبر 19, 2009

لحظه ای که اون اتفاق افتاد من جلوی لپ تاپم تو سوییت واترز نشسته بودم.

سعی کردم خیره بشم به مونیتور و برگردم سر کارم. اما لجن بدجوری گرفته بودم. دور تنمو، بخصوص سرم، لای موهام.
عصبی شدم. ناراحت. احساس کردم بغض دارم.
همون موقع شهرزاد زنگ زد برای ادامه مکالمه ای که یکساعت پیش ناتمام باقی مانده بود. من سعی کردم به خودم مسلط باشم. سعی کردم حرفهای قبلو بزنم. دیگه حسش نبود اما. گفتم که ناراحتم. انقدر بالا و پایین کرد که از زیر زبونم کشید بیرون.
اَه!
گفت حق داری. اما گفت من همون موقع هم به تو گفته بودم که … و من نمی دونستم کی.
گفت لجش گرفته. گفت خواسته حرص تورو در بیاره. گفت …
اما من می دونستم که اینها همه تفاسیر بی ربطه اونه. می دونستم که لج و حرصی در کار نیست. خودم می دونستم. همه چیز به همون علی السویگی و بی منظوری همیشه بود. با این تفاوت که این دفعه من احساس کثافت می کردم.
اَه!
بعد رفتم خونه یکی از بچه ها. ساعت حدود یازده بود. اونجا نشستم. اون صحنه اومد جلوی چشمم.
غذا خوردم. صحنه اومد جلوی چشمم.
در مورد بستنی و شکلات اظهار نظر کردم. صحنه اومد جلوی چشمم.
به حرفهای مردم با دقت گوش دادم. صحنه اومد جلوی چشمم.
به گربه نگاه کردم. صحنه اومد جلوی چشمم.
اَه!
کثیف و لجنی شده بود سر تا پام.

دوازده و نیم برگشتم. زنگ زدم به دو تا از دوستام که داشتن از شیکاگو بر می گشتن. که یعنی من زنگ زدم با شما حرف بزنم که خوابتون نبره تصادف کنید. اما در اصل می خواستم فکرم منحرف بشه.
یکساعت و نیم حرف زدم و هی صحنه اومد جلوی چشمم.
آخرهاش فرکانسش رفته بود بالا. موضوع آقای فلشی و کارهای احمقانه اش و لهجه اواخواهرش دیگه جالب نبود. اون دوتا هنوز می خندیدند و من دیگه حوصله نداشتم.
عصبانی و کثیف و لجنی بودم.
و رنجیده و در هم شکسته و خوار شده.

من نتونستم بخوابم. من سعی کردم آنالیز کنم از کدوم قسمتش دقیقا ناراحت شدم. من خودمو بازخواست کردم که چرا محکم گفتم: “با من دیگه از این شوخی ها نکن!” شوخی نبود. همه چیز جدی بود. همه چیز یک سوء تفاهم احمقانه کثیف بود.
من کثیف شده بودم.
سرگیجه داشتم. حالت تهوع. من نمی فهمیدم واقعا چیزی رو که دیدم، دیدم یا ندیدم؟ یعنی من خودم پرسیدم؟ من از چیزی که دیدم ناراحت شدم یا از توضیحی که شنیدم؟

سرگیجه دارم هنوز. حالت تهوع نه. کثیفی و لجن ولی هنوز هست. توی سرمه. توی اعصابم. توی قلبم.
چطور میشه اینها رو توضیح داد؟ کی می تونه بشنوه؟ اصلا خودم مگه درست شنیدم؟ اصلا چی دیدم و چی گفتم؟ چی شد دقیقا؟ یعنی یادمه که برای شهرزاد توضیح دادم که چی دیدم –یعنی در اصل اون از زیر زبونم کشید بیرون- اما اصلش اون یکی دو دقیقه حرف بود که بعدش اتفاق افتاد. که نصف کثافتو شست و دوباره یک نصفه دیگه ریخت روم.

من سعی می کنم بخوابم به امید اینکه فردا که از خواب پا می شم تمیز شده باشم. پاک و مطهر.