من یک تیکه کوچولو می خوام …

جولای 6, 2009

 

ناراحت شدم یکهو. بعد از مدتها دلم خواست گریه کنم.

عجب دنیاییه. احساساتی که میشی، کوچیک میشی دیگه. تمام چیزهای بد، از جاهای بی ربط حافظه یکهو هجوم میارن. یکوقتهایی می پیچی به خودت. میگی کاش می شد ادامه ندم دیگه. اما بعد می بینی نمی خوای ادامه ندی، دلت نمی خواد تصمیم بگیری. می بینی دردش رو هم انگار دوست داری. یک چیزیه مال خودت. خیلی خیلی شخصیه. گریه می کنی و لذت می بری. گریه می کنی و ناراحت میشی. غصه می خوری. توی این یکسال، یکسال و نیم چند بار اتفاق افتاده باشه خوبه؟

 

کاش آخر شبی باهات حرف نزده بودم.  چی گفتی که من به این روز افتادم؟ چی بود توی همچین مکالمه عادی صمیمانه ای که تا این حد ویران کننده بود؟

اوه. می دونم چی بود. قشنگ می دونم کجاش. تو ولی نمی دونی.

کاش انقدر دوستت نداشتم.

کاش می شد بری یک جای دیگه، یا من برم که مدتی نبینمت، هیچ ارتباطی نداشته باشم باهات، که همین هراز چندگاهی هم احساساتی نشم. یادم بره.

سرم درد می کنه. از فیلم به این قشنگی برگشته بودم … داشتم سر شب می خوابیدم ها! این تلفن لعنتی همه چیز رو بهم ریخت.

 

خوبیش اینه که فرکانسش همینطور داره کمتر و کمتر میشه. دفعه آخر سه هفته پیش بود. دفعه بعد لابد یکماه دیگه است و دفعه بعدش دوماه بعدتر.

من هی بزرگ و بزرگتر می شم. هی بیشتر دوستت خواهم داشت و کمتر ناراحت خواهم شد.

هی بزرگ و بزرگتر می شم.

یاد گرفتن ضبط و ربط دوست داشتن سخت ترین آدم دنیا، هنر بزرگیه. اینجوری یادم می گیرم که تمام آدمهای ساده تر دیگه دنیا رو چطور میشه دوست داشت.

 

اما جدا! کاش می شد انقدر دوستت نداشتم. از همون اول. کاش یک آدم ساده تر رو دوست داشتم. هر آدم دیگه ای. یکی از همین آدمهای نازنین دوروبرم … که بدست آوردن یک گوشه کوچولوی ریزِ ریز ازشون، از کندن کوه قاف سخت تر نیست.

 

کاش انقدر دوستت نداشتم.

عجب دنیاییه.


Cheri …

جولای 5, 2009

cheri17

 

once one has had the taste of youth it’s never satisfying, but they always go back for more.

 چه فیلمی بود! مدتهای مدید بود همچین چیز خوبی ندیده بودم.


تو دهنی!

جولای 4, 2009

 

دیشب فیلم سه زن منیژه حکمت رو می دیدیم. قصه یک زنه که احتمالا یک پست خیلی مهم توی میراث فرهنگی داره و کارش براش خیلی مهمه و البته اون هم برای کارش مهمه و وزنه ای حساب میشه احتمالا. کلا شخصیت جنگنده ای هم داره.

دیگه چی؟

از شوهرش جدا شده. یک دختر دانشجو داره که معلوم نیست به چه دلیل قهرکرده گذاشته از خونه رفته. یک مادر مریض داره که بخاطر آلزایمرش با یک تیکه فرش عتیقه گم میشه. یک دوست پسر هنرمند کول داره (که رضا کیانیان هم هست) که بهش دلداری میده و راه و چاه و نشونش میده و بهش میگه به خودت سخت نگیر.

موضوع فیلم هم حول و حوش همین گم شدن مادره و دختره است و به خطر افتادن موقعیت شغلی زن.

یک جای فیلم دختره در توصیف مادرش به یک غریبه میگه:

 

مامانم خداااست! همه چی تمومه. جوون، خوشگل، هنرمند، به موقعش شیطون، به موقعش خانم.  انقدر کتاب خونده که نمیشه بشمریش. فعال اجتماعی، مسئولیت پذیر، پاره کرده! ببینم خواستگار درست حسابی سراغ نداری؟ خوب چیزیه ها!

پس بابات چی؟

بابام؟ بابامم خوبه. خوش تیپه. یک نمه هیزه. هردوتاشون خوبن ها! ولی ترکیبشون خیلی خرابه.

 

اما چیزی که مای ببیننده می بینیم یک زن مطلقا درمونده است و ضعیف و غیر مسلط به امور اطرافش.

انقدر عشق به کارش و عتیقه جات داره احتمالا که وقتی می فهمه فرشی قراره غیرقانونی از مملکت خارج بشه در یک عکس العمل انقلابی و بشدت احساسی، به زور از فروشنده رذل! به نام قانون می گیردش! و از طرف محل کارش هم توبیخ میشه. ماهم باید بشینیم گریه کنیم که وااااااای چه مملکت بدی که توش انقدر فساد هست که چنین چه گواراهایی تقدیر نمیشه ازشون هیچ …

انقدر عشق و علاقه به دخترش داره که اصلا نمی دونه دختره یک خونه دیگه داره. که دختره کار می کنه.  که دختره دو ترم تو دانشگاه مشروط شده و الان اخراجه.

انقدر عشق و علاقه به مادر مریضش داره که دستشو می گیره با خودش می کشونه بازار و خیابون و اینور و اونور که آخر از همه هم ببردش دکتر. تازه براش پرستار هم گرفته.

انقدر عشق و علاقه به دوست پسرش داره که فقط وقتی در اوج درموندگیه یادش می افته اون هست که بره یک کم پمپر! شه و بشنوه که چرا به خودش نمی رسه و چرا می خواد  انقلاب کنه و چرا می جنگه  و چرا نمی خوابه و چرا درست غذا نمی خوره و غیره. حرفهای دوست پسره (با وجود اینکه لحنش مهربونه و برای دلداری میگه) از موضع بالا و تحقیر کننده است. که یعنی ببین با این کارهات چه به روز خودت میاری؟

با فک و فامیلش هم مدتهاست قطع رابطه کرده.

 

قیافه اش عصبی و نگرانه و مستاصل. هیچ اثری از شیطنت توی رفتارش نیست. خیلی تلخه. کتابهایی هم که خونده معلوم نیست چی ان که این از آب در اومده. مسئولیت پذیر هم من نمی دونم یعنی چی؟ یعنی هی حرص بخوری که چرا اینجوری شده؟ که فرش بدزدی؟ که عذاب وجدان بگیری که دفعه آخری چرا به دوستای دخترت گیر دادی؟

اصلا خوب چیزی نیست. داغونه. از اون زنهای شهری تیپیکال روشنفکر ایرانی که غذاب وجدان همه چیز رو دارن و در جنگ بین خواسته هاشون و اطرافشون تلف میشن میرن. هیچی هم بلد نیست از مدیریت، اعتماد بنفس هم صفر.

 

این فیلمو منیژه حکمت نباید می ساخت. به تهمینه میلانی بیشتر میومد. که گند بزنه از سرتاپا به زن روشنفکر ایرانی. که هنر و روشنفکری یعنی عصبیت. یعنی وضع زندگی این. البته قراره که ما نتیجه بگیریم اینها تقصیر جامعه ی بده دیگه! ولی ما خنگ نیستیم. ما می بینیم که تقصیر آدم احساسیِ ضعیفِ خنگه.

 

نقله که این تعداد رای هایی که وزارت کشور مرحمت کرد به کروبی، برای این بود که درس بهش بده. که زرت و پرت اضافی نکن در زمینه حقوق بهاییان و حجاب و اینجور چیزهای روشنفکری بیمار! که تو دهنی بهش بزنه که حرف اضافی زدی اینم حقت. تا تو باشی … اضافی نخوری. تو دهنی قشنگی بود برای زر زیادی.

حالا قضیه این فیلمه هم همینه. از این بهتر نمیشه به زنی که مستقله و کار می کنه و می خواد سری تو سرها بیاره تو دهنی زد. که همه این کارها رو کردی، ولی آخرش زندگیت اینه. همه چیزت بهم ریخته است. درمونده ای، مریض شدی، همه کارهات غلطه. جنگ بیخوده. حماقته.

 

یه شخصیت ضعیف رو برده نشونه توی یک رلی که انقدر حساسه. کاش یکی یه فیلم درست بسازه. من خسته شدم از دیدن این همه عصبیت توی فیلمهای ایرانی. این همه آدم توی اون مملکت زندگی می کنن همه انقدر داغونن؟ یعنی مستقل بودن انقدر سخته اونجا؟ یعنی نمیشه کمی آروم بود و کمی منطقی عمل کرد و کمی مطمئن بود به خود و کمی حرص کمتر خورد؟

 

دلم یک زن درست و حسابی می خواد. یک چیزی مثل خاله لیلای روزی روزگاری. نه اونقدر اغراق شده. کمی زمینی تر، حتی حساس تر و ضعیف تر، اما با قدری آرامش و اطمینان. از اونهایی که حظ می کنی می بینی فکر می کنن به کارهاشون، به حس هاشون و دور و برشون.

 


مزخرفات

جولای 2, 2009

 

این افرادی هستن که من به دلیل اصول محکم اخلاقیم :دی باهاشون حرف نمی زنم … یعنی فقط سلام علیک می کنم نه بیشتر و خیلی جاها هم نادیده شون می گیرم .. خب؟ هرچی من سردتر برخورد می کنم اونها بیشتر گرمتر میشن. اونروز همچین مرده تا کمر خم شد به من سلام کنه که شاخ در آوردم. داشتم فکر می کردم شاید از اون بیماریها دارن که هرچی تحویلشون نگیری بیشتر تحویلت می گیرن. اما سرکار علیه نظر دیگه ای دارن:

ببین احتمالا به اینها گفتن این کارها چیه شماها می کنید و چرا با همه دخترهای مجرد بدین. بعد اینها گشتن تورو پیدا کردن بعنوان نجیب ترین و خانم ترین و با کلاس ترین و مهربونترین و خوش اخلاق ترین دختر شهر. بعد هی تورو تحویل می گیرن که یعنی مردم ببینین ما با همه دخترها هم بد نیستیم. دختر خوب هم پیدا میشه!

 

البته باگ داره نظریه اش ها. اما اگر درست باشه احتمالا پروژه روشن کردن بنده و هدایت کامل به راه راست (چون همین الانش توی راه راست هستم تا حد زیادی احتمالا) بخصوص الان که این دختره ی بد هم رفته و من دور و برم خالی شده در جریانه. دیدم از وقتی این رفته سه برابر منو تحویل می گیرن!

خلاصه که داره ازم استفاده ابزاری میشه بدجور!

 


شیشه بزرگ یک تکه بدون پرده

جولای 2, 2009

 

دیشب وسط جشن تولد، که ما از سالن اومدیم بیرون توی تراس چون هوا گرم بود … همون موقع که همه یکی یکی برگشتن تو مشغول رقصیدن شدن و در تراس رو بستن که سروصدا نصفه شبی نره بیرون که پلیس بیاد … و ما تنها شدیم …

همون موقع وسط سیگار کشیدن زیر هوای نمناک خنک و غیرمنتظره این روزها، آیا هیچ کس از آدمهایی که از توی سالن ما رو نگاه می کردن که تکیه دادیم به نرده ها و حرف می زنیم … می تونستن حدس بزنن که ممکنه موضوع بحث ما چی باشه؟؟؟؟؟؟؟

درست در همون لحظه که قیافه هامون طوری بود که انگار داریم مشکل دارفور و حل می کنیم …

 

هیچ کس آیا از مخیله اش هم می گذشت؟؟  همه اون رفقای نازنین؟؟؟ همه دوستهان همدلی که باهاشون نداریم و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هم رو تحلیل می کنیم؟

 

سکته می کردن اگر حتی یک کلمه شو می شنیدن.

 


… و نظم را زیباترین پدیده دنیا آفریدیم …

جولای 2, 2009

من تابحال فکر می کردم رابطه casual یعنی رابطه ای توش دو نفر به هم تعهدی ندارن. اینکه خودشون رو ملزم به رعایت قواعد رابطه جدی نمی دونن و از اینجور چیزها.

نمی دونستم یعنی این، حداقل از نظر تو یعنی این. یک چیز به این وحشتناکی و بی ربطی.

 

این پدیده ای که داره توی من اتفاق می افته اسمش هست: expansion of the world بطور کاملا جدی. یعنی آشنایی و تطابق با غیرعادی ترین و بی نظم ترین پدیده های دنیا. یعنی مواجهه و قبول بی قاعده ترین و توجیه ناپذیرترین وقایع طوری که به نظرت متعارفترینها بنظر بیاد. یعنی بی قاعدگی محض و به دنبال دلیلش نگشتن.

یعنی منطبق شدن طوری که دیگه حس غریبی به سراغت نیاد.

 

خیلی خوبه. ذهنم دیگه آزاد شده. به عقل و احساسم کاملا مسط شدم. کول شدم. راحت و بی دغدغه. بدون گرفت و گیر و تنش. اینروزها خیلی به پارسال همین روزها فکر می کنم … به همه جنگ درونیم برای فهم چیزهایی که می گذشت. برای درک تناقضات. الان دیگه مشکلی ندارم. تنشن از بین رفته. دیگه بحثی نیست، فهمی و قراری و پیش بینی ای و تحلیلی.

حالا فهمیدم برای بعضی پدیده ها، نادر یا مکرر (بسته به شانستون) هیچ قانونی نیست، هیچ تحلیل وجود نداره. همیشه باید منتظر غیر منتظره ها بود.

ممکنه که هیچ وقت با چنین موقعیتهایی روبرو نشید. به مسیر زندگی کاملا بستگی داره. ممکنه قانونهای طبیعی همیشه کار کنه براتون. اما اگر روزی روبرو شدید، پس از یک جنگ مغلوبه، تصمیم خواهید گرفت که دیگه به قانون و دلیل فکر نکنید. به معانی فکر نکنید، مثلا به معنی رابطه casual . چون ممکنه توی هیچ ویکی پدیایی اون چیزی که هست رو ننوشته باشه.

 

اما یک چیزی هم هست. برای چیزهایی که براتون مهمه نمی تونید به این نتیجه تن بدید. چیزهایی که مهمن لازمه که قابل پیش بینی باشن. قابل اطمینان باشن. بشه روشون حساب کرد.

 

دقیقا در نقطه ای که مطلب اهمیتشو از دست می ده است که به این نقطه می رسید.

 


پیامکی که تخت سلطنت مرا ویران کرد…

جولای 1, 2009

 

سایت الف نوشته چرا مخابرات توضیح در مورد قطع پیامک رو می پیچونه و چرا به دروغ میگه مشکل فنی ه؟

نوشته مردم که می دونن قطع پیامک به علت آشوبهای اخیره و خود مردم هم قبول دارن که کار درستی بوده تو اوضاع بحرانی اخیر تا باعث سوء استفاده تعدادی آشوبگر نشه! پس مخابرات هم بیاد و صادقانه توضیح بده.

 

دارم فکر می کنم چه بدبخته این دولت که یک سرویس اس ام اس ناقابل، پایه هاشو براحتی به خطر می اندازه. جدی دقت کنید این آخر ناپایداریه ها! یکی نیست به اینها بگه لابد آشوبگرها انقدر زیادن که هماهنگیشون با اس ام اس کل مملکت رو به هم میریزه دیگه. و گرنه اگر یکی دو تا بودن که راحت تلفن می زدن بهم! حالا بشینید فکر کنید چرا انقدر زیادن و چطوری میشه کمشون کرد. یکی از اینها اگر دو واحد درس کنترلی گرفته بود، می فهمید اینکارها سیستمو فقط ناپایدارتر می کنه. سوپاپ اطمینان و دررو انرژی نذاشتن اصلا بی شرفها!

در ضمن این انصاف و صداقت بعضی از این راستی ها هم منو کشته!

 

تو این هیری ویری اون مردمی که قبول دارن این کار درستیه رو بگو!

 


رژیم می فرماییم!

ژوئن 30, 2009

آقاجان ما یکماه پیش یک پیراهن خریده بودیم بسی جذاب و به قاعده برای این عروسیها که دعوتیم.

قدش بلند بود.

امروز بردمش برای کوتاه کردن. تنم کردم به سختی زیپش بسته شد. خیاطه اومد گفت اینکه قدش خوبه. بعد نگاه انداخت به بالا تنه ام گفت چقدر چین خورده اینجا. کشیده بالا به خاطر همین قدش اندازه شده. بعد گفت عزیزم این تنگته.

گفتم نه من اینو یک ماه پیش خریدم خوب بود. گفت شام خوردی گفتم نه. گفت نزدیک پریودی گفتم نه. گفت خب پس چاق شدی دیگه. می خوای عوض کنی سایز بزرگترشو بگیری. گفتم نه بابا این خودش از سایز نرمال من بزرگتره بعد تو حراجی 500% گرفتمش سایز دیگه پیدا نمیشه. گفت خوب می تونی تو  این ده روز لاغر کنی؟ گفتم چاره دیگه ای هست؟

هیچی دیگه رفتم توی رژیم.

حالا واقعا نمی دونم هم رژیم چی رو باید بگیرم. خود به خود من شبها که شام نمی خورم. روغن هم که معمولا توی غذاهام نیست. نون و برنج هم که بخور و نمیره. چیز قابل کم کردنی کلا نیست توی رژیمم. مگر اینکه شکر و عسل چای رو حذف کنم چون چای زیاد می خورم. شکلات هم ای.

مساله این شکم نازنینه که از 18 سالگی بهش سخت نگرفتم دیگه. و گرنه سایز پایین تنه بدبختم که صفره. اصلا نمیدونم چرا این همه ورزش تاثیری روی این شکم هم نمی ذاره. حالا خوبه بعضی ها این وسط می فرماین شکم اصلا نداری و همه اش عضله است. یعنی شاید عضله است که بیشتر از این تو نمیره والا. وگرنه این همه دراز نشت که حرومش کردم چی شده؟

در ضمن فرمودند که زیاد هم کربوهیدارت رو کم نکن که زیر 800-900 کالری در روز اگر بگیری بدتر بدن شروع می کنه به ذخیره چربی.

خلاصه که تو ده روز می خوام این شکمه رو یک کم آبش کنم. ورزش هم که طبق معمول توی برنامه ام هست. چیکار کنم بهتره؟ بجای ناهار ها هم بروکلی بخورم؟ یک ظرف از همین سالاد ها درست کردم فردا به علاوه ناهار بخورم. متابولیسمو بهتر می کنه؟

یک چیز دیگه. برای اولین بار توی عمرم احساس این رژیمی ها رو درک کردم. رفتم خرید دیدم دلم همه چیزهای توی مغازه رو می خواد. همه چیزهایی که قبلا اصلا بهشون نگاه نمی کردم.

تجربه جدیدیه. من تابحال حواسم به حجم غذایی که می خوردم نبود. بجز همون دوره ای که بعد از دیدن کیت وینسلت تو تایتانیک دلم خواست همچین یک پرده چاق شم و شروع کردم به اضافه کردن حجم غذام. فکر کنم شکمه همون دوره تشکیل شد.

حالا تروخدا بشینید دعا کنید این لباسه اندازم شه.

الان جاشه که یکی بگه تو ایران مردم دارن می میرن تو مشکل زندگیت اینه اونوقت؟

پی نوشت: این خوبه. بیشتر اینا رو که من میخورم همین حالاش. واااای من چه دایتِ هلتی ای دارم خواهر!


ادامه کشف و شهود …

ژوئن 30, 2009

 

تو حالتون نخوره ها. اما فکر می کنم دلیل بخش اعظمی از التهاب درونی امروزم سرمای ناگهانی هوا بود.

 

فکرشو بکنید از نزدیک ظهر من در تلاش نافرجامی بودم برای آروم کردن خودم. برای یکجا بند کردنم. یکجور خوشحالی و هیجان غیرعادی بود که ول نمی کرد. علتش هم از نظر خودم آدرنالین اوردوزی بود که این دختره که توی تگزاس هم مارو ول نمی کنه شب قبلش به من تزریق کرده بود.

وااای خیلی ذوق زده بودم. هیچ کار نمی تونستم بکنم. چند تا چای و قهوه خوردم نشد. فکر کردم برم خونه بخوابم ولی دیدم کم خوابی ندارم که. هیچ کاری نمی تونستم بکنم و هیچ کاری هم به فکرم نمی رسید. نشسته بودم پشت کامپیوتر وقت تلف می کردم، به همه چیز فکر می کردم و هی ذوق می کردم.

آخرش عصری که رفتم ماشینمو بیارم حس کردم چقدر سردمه. بعد یکهو انگار که فهمیده باشم و بدجوری توی حالم خورده باشه دیدم چقدر من از صبح لرز داشتم.

 

خلاصه که شب اومدم خونه همه پنجره ها رو بستم، قرمه سبزی رو بار گذاشتم، سالاد هیجان انگیزمو با یک لیوان چایی آوردم  و خزیدم زیر این پتو پلنگیه روی مبل. لپ تاپ هم روی پام یک منبع گرمایش اضافی.

حالا البته قلقلکه هست هنوز ته دلم. اما اون بی قراری رو ندارم دیگه

 

خلاصه خواستم بهتون یاد بدم که اگر حال خوبی دارید و امپلیفایر احتیاج دارید، به جای ماری جوانا کشیدن هوای محیط اطرافتون رو سرد کنید. من نمی دونم اگر حالتون بد باشه هم امپلیفای می کنه یا نه. اما حال خوب رو که خیلی امپلیفای می کنه. از کار و زندگی می اندازه آدمو.

 


کشف و شهود میان روزی …

ژوئن 30, 2009

ملتهبم.
هیجان زده ام.
ناآرومم.
یکجا بند نمی شم.
نمی تونم روی کارم تمرکز کنم.
قلبم تند تند می زنه.
ته دلم پروانه هست.

یه حال خوبی دارم. از اون حالها که حال خود آدمه. از اون حالهای خوش بی دلیل. از اون حالهایی که بعد از کلی زحمت بهش می رسی.
از اون حالهایی که حال منه. مال خود خودمه. طپشهای قلبم مال خودمه. یه اتفاق خوبی افتاده. رعشه توی بدنمه.
 
من در اوج کمال سی سالگی خودم هستم.
یه حال خوبی دارم.
کاش می شد الان ببوسمت.