مغز؟؟!!! what the hell ….

فوریه 10, 2010

 

یادت باشه که در تاریخ امروز گفتی این بهوت من نیست که خراب شده، این مغزمه که درست کار می کنه.

نزنی زیرش ها!

 


کار

فوریه 10, 2010

 

شاید کسی فکر کنه که اینها عادی نیست. اینکه من مدتهای مدیده که به یک مسافرت با فراغ بال فکر نکردم، به یک برنامه غیرکاری جدی فکر نکردم، به برنامه ریزی طولانی مدت برای یک کار متفرقه فکر نکردم، به هرچیزی که دست و پامو تنگ کنه برای کار، فکر نکردم.

 

و این مدتهای مدید شاید باشه از اول اومدن من به آمریکا.

 

اما من فکر می کنم اینها عادیه. زندگی عادی آدمی مثل من اینجوریه. این رو بخصوص توی یکسال اخیر از وقتی بیماری انگزایتیم خوب شد فهمیدم. من آدم کارم. من باید مثل سگ کار کنم. اصلا من اینطوری تعریف شدم. تواناییهای جسمی و روحیم هم هماهنگه با این موضوع.

 

هیچ وقت نشده که من پای کامپیوتر باشم، یا حتی توی آزمایشگاه یا کلین روم و یکهو دلم پر بکشه که وسط یک کنسرت باشم، یا فلان تئاتر، یا در حال بدمینتون بازی کردن یا دوچرخه سواری، یا تانگو، یا توی فلان جمع. مگر اینکه آدمی باشه که به ذوق اون بخوام از کار فرار کنم که اون هم کم پیش میاد.

تنها چیزی که به عشقش کارو ول می کنم، خوابه.

اینها رو هم نمی گم که شما بگید نه بابا توی خیلی چند بعدی تر از این حرفهایی. منظورم بیشتر اینه که بگم من هنوز که هنوزه نسبت به کار و نسبت به این رشته ای که می خونم، گذشته از استرس و باقی قضایا، بدجوری passion دارم. بدجوری ها. بیشتر از هرچیز دیگه ای. من هنوز هم اگر آینده تاریکم هی نیاد جلوی چشمم (; راحت می تونم ساعتها فقط پیپر بخونم، یا کد بنویسم یا توی اون کلین روم خراب شده وقت تلف کنم. یا بشینم با یک آدم باسواد حرف بزنم، یعنی اون حرف بزنه و من گوش کنم و یاد بگیرم.

 

هنوز که هنوزه. دارم فکر می کنم چه شانس بزرگی بود، یا انتخاب درستی که من یک الکترومغناطیسی شدم. که چقدر قواعد و قوانین و فیزیک حاکم بر این رشته با ذهن و حس من هماهنگه. که چطوره که بعد از چهار سال و اندی وقتی من هنوز نتونستم یک کار درست و حسابی بکنم توی این رشته هنوز دوستش دارم و هنوز فکر می کنم امیدی هست.

 

 

راستی،  جمعه دفاع پروپوزالمه. دعا و انرژی مثبت شما را با جان دل پذیراییم J.

 

بعنوان پی نوشت بنویسم که اوضاع در بحرانی ترین موقعیت خودش قرار داره. پروژه ممکنه همین  امروز فردا یکجورهایی شکست خورده اعلام بشه.

اما شما باکتون نباشه، ما که فعلا خوبیم.

 


فوریه 9, 2010

 دلتنگی مال کسیه که دل داره.


literature gene or …

فوریه 1, 2010

 

سلینجر برای من بیت الغزل نمایشِ “نفهمی”، “نادانی”،  ”شوت بودن”، “بی احساسی” و “بی تفاوتی” شخص شخیص خودم در برابر شخص شخیص خودم بود.

 

نمی دونم این احساسیه که توی همه هست یا نه. ولی خیلی چیزها هست روی این کره خاکی که خیلی ها می فهمن و من نمی فهمم. خیلی ها که که مثل خودمن، جنس خودمن و بنظر میاد گنجایش مغز و روح و روانمون باید مثل هم باشه و در جهت هم بایاس شده باشه.

اما خب این مساله نفهمیدن من و فهمیدن اونها یکجوری انگار بین ماها فاصله می اندازه. یادمه اولین باری که ناتور دشت رو خوندم – که انگار چند ساعتی بیشتر طول نکشید- انداختمش یک گوشه ای و فرداش حتی اسم هولدن کالفید یادم نبود. یادمه حتی از کتاب بدم هم نیومده بود. یک چیزی بود تو مایه های همون نفهمیدن، نگرفتن و بی تفاوت بودن.

بعدها نه که سلینجر خیلی مهم بود و هی اسمش اینطرف اونطرف می اومد … خب چند تا کتاب دیگه هم ازش خریدم. انگار فرانی و زویی بود که پری مهرجویی رو از روش ساختن و نقاش خیابان چهل و هشتم انگار و چیزهایی دیگه ای که یادم نیست. یعنی از شما چه پنهون اینها رو هم یادم نیست. یعنی نمی دونم اصلا خوندمشون یا نخوندمشون. یا اینکه خوشم اومد یا نیومد.

 

چند روز پیشها که دیدم مرده – خدا بیامرزدش- یادم افتاد که اصلا نمی دونم ناتور یعنی چی … یعنی بعد این همه سال من تازه فهمیده بودم. این مترجم قرتی قشم شم، چرا یک لغت رایجتر نگذاشته بود روی عنوان کتاب؟ نکنه علت معروفیتش همین اسم عجیب غریب بود؟ آخه چه نکته ای وجود داره توی دو روز از زندگی یک پسر نوجوان عاصی از مدرسه فرار کن؟

 

حالا خدا کنه که بحث سلیقه باشه و عیب و ایراد از جایی از مغز من نباشه. جان جدم این ریسرچ وظیفه خودشو به اندازه کافی در القای حس نبودن مغز در من ایفا کرده، حال و حوصله ندارم سلینجر از اون سر آمریکا بیاد بعد این همه سال دوباره روی سر من هوار شه ها!!

گفته باشم.

 


lust

ژانویه 26, 2010

 

گفتم: موضوع فیلمش کلیشه ای بود. داستان اینه که زنه قراره یه مرده رو که مامور یه سازمان اطلاعاتیه، اغوا کنه که بتونه به کلی اطلاعات دسترسی پیدا کنه. توی این هیرو ویر می زنه عاشق مرده می شه و فیلم خر تو خر میشه.

گفت: این شغل مخصوص توئه. می ری راحت کارتو می کنی، اطلاعات رو بدست می آری، ترو تمیز گزارشو رد می کنی میره. بعد می ری دنبال کار و زندگی خودت. ککت هم نمی گزه.

گفتم: داشتم در مورد فیلم حرف می زدم.

 


مال خودم

ژانویه 26, 2010

اون وقتها که اینطور نبود.

اون وقتها معمولی بود. من راه می رفتم و حرف می زدم. می نشستم و حرف می زدم. دراز می کشیدم و حرف می زدم.

همش حرف می زدم.

 

بعد یکهویی تصمیم گرفتم که دیگه حرف نزنم.

 

اولش یک کمی عجیب بود برام. آخه من عادت داشتم حرف بزنم. عادت داشتم داستانهای خارق العاده زندگیم از ایران تا توران پخش و پلا شده باشه. انگار که فیلم ه یا سرگرمی برای رفقا. عادت داشتم دیگران رو هیجان زده کنم یا نگران یا پریشان یا ذوق زده.

 

از وقتی قرار شد حرف نزنم، یکوقتهایی راه نفسم گرفته می شد. فکر می کردم چرا من می خوام حرف بزنم و دلیلی پیدا نمی کردم. من به هیچ دلیلی به حرف زدن عادت کرده بودم. اصلا نیازی بهش نداشتم. گرهی از کارم خیلی وقتها باز نمی کرد. فقط عادت کرده بودم. مثل یک بازی کامپیوتری که بهش معتاد می شی.

 

حالا من یک چیزی داشتم برای خود. فقطِ فقط مال خودم بود. هیچ بنی بشری تو دنیا حتی نزدیکترین آدمها ازش چیزی نمی دونستن. مثل دروغ گفتن می مونست. مثل بی اعتمادی. مثل “به شما مربوط نیست”.

اما مثل اینها هم بود: مثل “من تو حال خودم راحتم”. مثل “چقدر چیزهای خوب دیگه هست تو دنیا برای حرف زدن”. مثل “نمی خوام نگرانتر یا هیجان زده ترتون کنم.”

 

 

می دونید؟ دیگه اتفاقات مهم نیست. جزییات مهم نیست. مهم حس یک چیزهایی، دیدن و شنیدن و و گفتن یک چیزهایی، فهمیدن یک چیزهایی و داشتن یک چیزهاییه.

بعضی وقتها، مثل قبل از خواب که فکر می کنم در مورد روزم، روزهام، قبلها و بعدهام، حس می کنم یک چیزهایی هست خیلی خوب، خوبتر از خوب که من تجربه اش کردم، که من داشتمش. که انگار فقط برای خود من پیش اومده یا فقط من فهمیدمشون یا فقط من چنین برداشتهایی ازشون داشتم. که فهمیدنشون  باعث میشه خیلی وقتها حس کنم انگار دیگه چیزی نمی خوام. انگار هیچ چیز از دنیا نمی خوام.

 

وقتی یک چیز خوب داشته باشی، توت می مونه. مهم نیست که چقدر داریش، تا کجا و کی. مهم اینه که انقدر خوب باشه که احساس کنی اشباع شدی. حسش بمونه توت. هیچ وقت ازت خارج نشه. حتی وقتی دیگه نداریش.

بنگاهی سر کوچه مون همیشه می گفت کسی که چلوکباب خورده، نون و پنیر دیگه نمی خواد بخوره.

من سیر شدم دیگه. بعضی چلوکبابها رو یکی دوبار که می خوری دیگه هیچ نمی خوای نمی خوری.

 

 


رابطه های مرامی

ژانویه 19, 2010

 

یکجور رابطه هایی هست که من خیلی خوشم میاد. مخصوص همه هم نیست. شرطش اینه که یکطرف قضیه یک کمی بیش از حد پررو و پسرخاله باشه.

اینجوریه که تو یک نفرو زیاد نمی شناسی. مثلا یکبار دوبار دیدیش. حتی شاید ندیدیش. یا اینکه مدت زیادی با هم ارتباط نداشتین.

بعد یکهویی out of no where طرف پسرخاله میشه. زنگ میزنه، ایمیل می زنه، پیغام می فرسته که بابا داداش من فلان مشکلو داره دستشو بگیر یا هوای نوه عموی منو داشته باش یا فلان کار منو راه بنداز قربون دستت.

مساله به همین سادگیه. اما جالبیش اینه که کمن تعداد آدمهایی که این توانایی رو داشته باشن که یکجوری درخواستشونو بیان کنن که علیرغم اینکه دورن و درخواست بزرگی هم هست، تو خوشت بیاد.

نمی دونم زبون بازیه، لوطی منشیه، مدل متواضعانه و با محبت بیان درخواسته، چیه؟ ولی هرچی هست آدم حس خوبی می گیره علیرغم اینکه با منطق نمی خونه که دریافت درخواست بی مقدمه و زحمت زای یک آدم غریبه انقدر خوشایند باشه.

 

چند نفر هستن که من باهاشون همچین رابطه ای دارم. همیشه وقتی سراغمو می گیرن برای کاریه. گاهی یکی دوبار هم بیشتر اتقاف نمی افته در یک بازه زمانی چندین ساله. اما عجیب احساس خوبی به آدم دست می ده یکهو میبینه فلانی بعد از سه سال بهش زنگ زده که فقط بگه به من فلان جا کمک کن. دارم فکر میکنم شاید کی دلیلش هم اینه که لاس اضافی تو کار نیست. آخه یکی هست هردفعه به من زنگ می زنه یکساعت طول می ده که حال و روزمو جویا شه و احوال اخوی خانم والده رو بپرسه و ابراز علاقه و دلتنگی کنه که آخرش بپرسه: قابلمه بزرگ داری من قرض بگیرم؟ خب مردک از اول یک کله شیک و سنگین بگو قابلمه می خوام. مگه من مالیات می گیرم اگر دو ساعت ابراز خاکساری نکنی؟

این هم اشکال فرهنگیه که به ما یاد دادن تظاهر کنیم که من خودتو دوست دارم نه کاری که برای من انجام می دی. واقعا خیلی خوشگله که وقتی کار داری، خیلی مودبانه و راحت کارتو بگی بری سراغ زندگیت. وقتی هم می خوای لاستو بزنی، لاستو بزن. اینها رو با هم قاطی نکن.

 

خلاصه که … بعضی آدمها کلا شیک و باکلاس و لوطی و کول و مسلط و جذابن، بعضی ها هم کلا ضایع.

 


مدلی که مهندسی برق را تکان داد …

ژانویه 18, 2010

 

کسانی که پردازش تصویر کار می کنن، حتما عکس اون دخترک زیبای کلاهدار که از بالای شونه لختش داره به دوربین نگاه می کنه زیاد دیدن.

یک عکس استانداره که اکثر پردازش تصویری ها برای مقایسه روشهاشون ازش استفاده می کنن. اولین بار سال 1973 استادی توی USC تو پیپرش از این عکس استفاده کرده.

نکته جالبش اینه که عکس در حقیقت متعلق به لنا سودربرگ، مدل مجله پلی بویه. استاده یک روز نشسته بوده می زده توی سر خودش دنبال یک عکس خوب برای تست روشش می گشته و پیدا نمی کرده که یکی (دانشجویی لابد) با شماره جدید مجله پلی بوی میاد تو. آقا چشمش می افته به عکش قدی و لخت لنا خانم و می بینه مناسبه. البته مسلما قیچیش می کنه و فقط صورت و گردنشه که می ره توی پیپر و برای بیشتر از 25 سال میشه عکس اصلی تمام پیپرهای پردازش تصویر دنیا.

عجب!

ولی خب لامصب برعکس مدلها خیلی خوشگله. کلا سوئدیهای موتیره خلی خوشگل میشن تا اونجایی که من دیدم.

 


The Graduate

ژانویه 17, 2010

Mrs. Robinson: Benjamin.
Benjamin: Yes?
Mrs. Robinson: Isn’t there something you want to tell me?
Benjamin: Tell you?
Mrs. Robinson: Yes.
Benjamin: Well, I want you to know how much I appreciate this. Really.
Mrs. Robinson: The number.
Benjamin: What?
Mrs. Robinson: The room number, Benjamin. I think you ought to tell me that.
Benjamin: Oh, you’re absolutely right. It’s 568.
Mrs. Robinson: Thank you.
Benjamin: You’re welcome. Well… I’ll see you later, Mrs. Robinson.

این فیلم محشره!


زندگی دیگران

ژانویه 14, 2010

 

دارید روی یک دریاچه یخی زندگی می کنید.

هی لیز می خورید.

لیز می خورید و بهم برخورد می کنید. همدیگرو دائما هل می دید.

هی می خورید روی زمین.

باز بلند می شید و لیز می خورید. و باز بهم می خوردید و همدیگرو روی زمین می اندازید.

دلتون می خواست می تونستید سفت ومحکم بایستید. و کسی نتونه هلتون بده.

 

و از اون بدتر …

هر آن، بسته به سردی و گرمی هوا، ممکنه یخ یکهو بشکنه.

بعد همه تون غرق بشید …

توی آب یخ.

 

اگر یکبار چشمهاتون رو باز کرده بودید، زمین سفت فقط چندین متر اونطرفتر بود.

 

تو وقتی داری به اون یکی نگاه می کنی چی فکر می کنی؟

اصلا فکر می کنی به اینکه: آیا این یکی برای من می مونه؟

ما با هم اون یکی رو هل دادیم، نکنه اون هم منو هل بده.

نکنه دست اون یکی رو بگیره از یخها بشکه بیرون، بعد منو پرت کنه اون تو.

مطمئنی که برای تو می مونه؟ مطمئنی هیچ وقت تورو هل نمی ده؟

مطمئنی خودت هلش نمی دی؟