در کتاب هفت عادت مردمان موثر صفحه 80 (البته نسخه خارجکي اش) در باب عشق چنين آمده است:
In the great literature of all progressive societies, love is a verb. Reactive people make is a feeling. They are driven by feelings. Hollywood has generally scripted us to believe that we are not responsible, that we are a product of our feelings. But the Hollywood script does not describe the reality. If our feelings control our actions, it is because we have abdicated our responsibility and empowered them to do so.
Proactive people make love a verb. Love is something you do: the sacrifice you make, the giving of self, like a mother bringing a newborn into the world. If you want to study love, study those who sacrifice for others, even for people who offend or do not love in return.
Love is a value that is actualized through loving actions. Proactive people subordinate feelings to values. Love, the feeling, can be recaptured.
من چند هفته پيش فيلمي به همين مضمون ديدم. يکي از اپيزودهاي فيلم پاريس دوستت دارم، است که بعلت فضاها و حضور راوي مرا ياد آملي پولن مي انداخت. داستان مردي است که علاقه به همسرش را از دست داده و زندگي زناشويي سردي دارد. اخيرا هم دوست دختر گرفته است. روزي با زنش در رستوراني قرار مي گذارد تا او را در جريان بگذارد و مساله طلاق را مطرح کند. زنش پالتوي قرمز رنگي دارد که مرد از آن متنفر است و دائم از زنش مي خواهد که آنرا دور بياندازد و زن پشت گوش مي اندازد و هر زمستان مي پوشدش. صحنه اي که زن وارد رستوان مي شود، قيافه بي تفاوت مرد نفرتش را از پالتوي آشناي قرمز خيلي عالي نشان مي دهد. زن مي نشيند و قبل از اينکه مرد شروع به صحبت کند به گريه مي افتد. مرد ابتدا مي ترسد از اينکه زن خودش موضوع را فهميده باشد. اما کاشف به عمل مي آيد که زن از پيش پزشک بر مي گردد و جواب آزمايشاتش رضايت بخش نيست و بيماري اي دارد که چند ماه بيشتر زنده نيست. مرد شوکه مي شود و احساس مي کند اصلا جاي مطرح کردن موضوع نيست. وجدانش بکار مي افتد و تصميم مي گيرد قضيه را فراموش کند و اين مدت باقيمانده عمر زنش را با او باشد. همانجا با sms با دوست دختر قطع رابطه مي کند – صحنه اي که دوست دختر sms را مي گيرد خدااااااااااست. من مانده ام بعضي از کارگردانها چطور انقدر باهوش و طناز هستند- و تمام وقتش را وقف زنش مي کند. دکوراسيون خانه را به دلخواه او عوض مي کند، برايش کتاب مي خواند و با او به خريد –کاري که از آن متنفر است- مي رود. تمام سعي خود را مي کند که به هر شکلي به زن در اين آخرين روزهاي عمرش محبت کند. بعد نقطه عطف و صحنه فراموش نشدني فيلم اتفاق مي افتد. زن در حال غذا درست کردن جلوي اجاق ايستاده است و آهنگي که مرد هميشه از آن بيزار بوده طبق معمول زير لب زمزمه مي کند. مرد از پشت به او نزديک مي شود و دستهايش را دور شانه هاي زن حلقه مي کند. همين جا راوي مي گويد:
Acting like a man in love, made him fall in love again.
از اينجا به بعد سوزناک است. زن مي ميرد و مرد از عشق او تا سالها بعد هم هر زن پالتو قرمزي در خيابان مي بيند، دگرگون مي شود. فيلم احساسي خيلي بکري است. براي من تغيير کاربري پالتوي قرمز و آهنگي که زن زير لب زمزمه مي کند بشدت هيجان انگيز بود.
بي ربط: فيلم چند اپيزود عالي ديگر هم دارد. يکي کار برادران کوئن است که خيلي خوشحال و سرخوشانه است. يکي ديگر در مورد رابطه پسر نابيناي فرانسوي و دختر هنرپيشه آمريکايي است که ناتالي پورتمن بازي مي کرد و عالي بود. يکي هم اپيزود خون آشامها بود. آها، يکي هم بود که مکالمه زن و مردي را نشان مي داد که فکر مي کرديم زوج هستند و در پايان به طرز غير منتظره اي مي فهميديم که گول خورده ايم و پدر و دختر هستند. عاليهايش اگر درست يادم مانده باشد بنظرم اينها هستند. بقيه هم به يکبار ديدن مي ارزند. اممممم، نه البته بعضيها هستند که به يکبار ديدن هم نمي ارزند مثل اپيزودي که ژوليت بينوش بازي مي کرد و من فکر مي کنم اگر بينوش نبود اصلا کسي نگاهش هم نمي کرد. يک اپيزود عجيب هم داشت که در آن زن و مردي در رستوراني در حال صحبت در مورد مراحل طلاقشان هستند، آنوقت گارسون رستوران ژرار دوپارديو است! دوربين حتي روي صورتش هم نرفت که فکر کنيم حداقل خواسته فروش را بالا ببرد و من نفهميدم معني حضور دپارديو اصلا چه بود.


