آرشیو برای دسامبر, 2007

پاریس، دوستت دارم

دسامبر 31, 2007

در کتاب هفت عادت مردمان موثر صفحه 80 (البته نسخه خارجکي اش) در باب عشق چنين آمده است:

 In the great literature of all progressive societies, love is a verb. Reactive people make is a feeling. They are driven by feelings. Hollywood has generally scripted us to believe that we are not responsible, that we are a product of our feelings. But the Hollywood script does not describe the reality. If our feelings control our actions, it is because we have abdicated our responsibility and empowered them to do so.

Proactive people make love a verb. Love is something you do: the sacrifice you make, the giving of self, like a mother bringing a newborn into the world. If you want to study love, study those who sacrifice for others, even for people who offend or do not love in return.

Love is a value that is actualized through loving actions. Proactive people subordinate feelings to values. Love, the feeling, can be recaptured.

من چند هفته پيش فيلمي به همين مضمون ديدم. يکي از اپيزودهاي فيلم پاريس دوستت دارم، است که بعلت فضاها و حضور راوي مرا ياد آملي پولن مي انداخت. داستان مردي است که علاقه به همسرش را از دست داده و زندگي زناشويي سردي دارد. اخيرا هم دوست دختر گرفته است. روزي با زنش در رستوراني قرار مي گذارد تا او را در جريان بگذارد و مساله طلاق را مطرح کند. زنش پالتوي قرمز رنگي دارد که مرد از آن متنفر است و دائم از زنش مي خواهد که آنرا دور بياندازد و زن پشت گوش مي اندازد و هر زمستان مي پوشدش. صحنه اي که زن وارد رستوان مي شود، قيافه بي تفاوت مرد نفرتش را از پالتوي آشناي قرمز خيلي عالي نشان مي دهد. زن مي نشيند و قبل از اينکه مرد شروع به صحبت کند به گريه مي افتد. مرد ابتدا مي ترسد از اينکه زن خودش موضوع را فهميده باشد. اما کاشف به عمل مي آيد که زن از پيش پزشک بر مي گردد و جواب آزمايشاتش رضايت بخش نيست و بيماري اي دارد که چند ماه بيشتر زنده نيست. مرد شوکه مي شود و احساس مي کند اصلا جاي مطرح کردن موضوع نيست. وجدانش بکار مي افتد و تصميم مي گيرد قضيه را فراموش کند و اين مدت باقيمانده عمر زنش را با او باشد. همانجا با sms با دوست دختر قطع رابطه مي کند صحنه اي که دوست دختر sms را مي گيرد خدااااااااااست. من مانده ام بعضي از کارگردانها چطور انقدر باهوش و طناز هستند- و تمام وقتش را وقف زنش مي کند. دکوراسيون خانه را به دلخواه او عوض مي کند، برايش کتاب مي خواند و با او به خريد کاري که از آن متنفر است- مي رود. تمام سعي خود را مي کند که به هر شکلي به زن در اين آخرين روزهاي عمرش محبت کند.  بعد نقطه عطف و صحنه فراموش نشدني فيلم اتفاق مي افتد. زن در حال غذا درست کردن جلوي اجاق ايستاده است و آهنگي که مرد هميشه از آن بيزار بوده طبق معمول زير لب زمزمه مي کند. مرد از پشت به او نزديک مي شود و دستهايش را دور شانه هاي زن حلقه مي کند. همين جا راوي مي گويد:

Acting like a man in love, made him fall in love again.

از اينجا به بعد سوزناک است. زن مي ميرد و مرد از عشق او تا سالها بعد هم هر زن پالتو قرمزي در خيابان مي بيند، دگرگون مي شود. فيلم احساسي خيلي بکري است. براي من تغيير کاربري پالتوي قرمز و آهنگي که زن زير لب زمزمه مي کند بشدت هيجان انگيز بود.

بي ربط: فيلم چند اپيزود عالي ديگر هم دارد. يکي کار برادران کوئن است که خيلي خوشحال و سرخوشانه است. يکي ديگر در مورد رابطه پسر نابيناي فرانسوي و دختر هنرپيشه آمريکايي است که ناتالي پورتمن بازي مي کرد و عالي بود. يکي هم اپيزود خون آشامها بود. آها، يکي هم بود که مکالمه زن و مردي را نشان مي داد که فکر مي کرديم زوج هستند و در پايان به طرز غير منتظره اي مي فهميديم که گول خورده ايم و پدر و دختر هستند. عاليهايش اگر درست يادم مانده باشد بنظرم اينها هستند. بقيه هم به يکبار ديدن مي ارزند. اممممم، نه البته بعضيها هستند که به يکبار ديدن هم نمي ارزند مثل اپيزودي که ژوليت بينوش بازي مي کرد و من فکر مي کنم اگر بينوش نبود اصلا کسي نگاهش هم نمي کرد. يک اپيزود عجيب هم داشت که در آن زن و مردي در رستوراني در حال صحبت در مورد مراحل طلاقشان هستند، آنوقت گارسون رستوران ژرار دوپارديو است! دوربين حتي روي صورتش هم نرفت که فکر کنيم حداقل خواسته فروش را بالا ببرد و من نفهميدم معني حضور دپارديو اصلا چه بود.

خطر و فساد

دسامبر 30, 2007

امروز اين لینک را جايي ديدم با اشاره خاص به مورد 1950 که تماشاي مسابقات ورزشي کاري لغو و بيهوده دانسته شده بود و کار لغو و بيهوده مطقا مذموم . من البته نگاهي به موارد ديگر هم انداختم و نتيجه گرفتم که هر فعاليتي مربوط به ورزش بايد زمينه ساز فساد نباشد و ضرري نداشته باشد و لغو و بيهوده نباشد. صرفنظر از جنبه طنز اين احکام که هرجا بروي در موردش بحث خواهد شد، من توجهم به اين نکته جلب شد که چه کاري روي اين کره خاکي وجود دارد جز عبادت که مطمئن باشي هم زمينه ساز فساد و لغو و بيهوده نيست، هم ضرري ندارد؟

گيريم 4 نفر آدم با بستن دست و پاي خود و نکن نکن به جايي رسيده اند و شده اند به زعم خودشان البته- فلان بنده مقرب پروردگار. اما آيا اين تضمين وجود دارد که هرکس بتواند خود را بي ميل و بي انگيزه نسبت به تمام لذتها، حتي لذتهاي از نظر آقايان مشروعي مثل ورزش نگه دارد؟ آقا جان! فوتبال هم که بازي کني ممکن است پايت بشکند! مرض نداشتي، قصد ضرر زدن به خودت را هم نداشتي، پيش بيني هم نمي کردي که اينجوري بشود، حالا بايد بروي ديه خودت را بدهي؟ در مورد يوگا فرموده اند اگر ضرري نداشته باشد اشکالي ندارد. بابا جان توروخدا اول مطالعه کنيد يوگا چيست بعد حکم صادر کنيد. ضرر جسماني اگر منظورتان هست که اگر يوگا ضرر دارد پس اصلا نبايد راه رفت. ضرر روحاني اگر منظورتان هست پس اصلا نبايد فکر کرد.

من واقعا دليل اين همه ترس آقايان را از “خود را در معرض خطر و فساد قرار دادن” نمي فهمم. حتي اين را توهين به انسان و تواناييهاش مي دانم. يک بار در معرض خطر و فساد قرار بگيريد و ببينيد که چقدر خوب مي توانيد خودتان را حفظ کنيد. محک بزنيد ببيند چند مرده حلاجيد شايد روزي مجبور شديد در معرض خطر و فساد قرار بگيرد. البته مي دانم روايت اينست که وقتي در معرض فساد قرار بگيري لوح سفيد وجودت کدر مي شود و پاک کردنش خيلي سخت است!

آي کيو چيز خوبي است. اينطوري هرچه بيشتر دين را منحصر به خود و از مردم عادي دور مي کنيد. گاهي اوقات شک مي کنم اينها اصلا حسن نيت داشته باشند در معرفي دين به عنوان روش درست براي زندگي. از پوسته خود بيرون بياييد و کمي به دور و بر نگاه کنيد! همه کارهاي دنيا عبادت نيست. براي اينکه دنيا بچرخد، درصد بزرگي از مردم به کارهاي مشغولند که در معرض فساد و ضرر و بيهودگي ست! دانشگاه رفتن، کار اداري کردن، کار آزاد داشتن، خانه دار بودن، پارک و سينما و خريد رفتن، حتي ورزش همه و همه در معرض فساد و ضرر و بيهودگي ست. همه را ول کنيم بنشينيم خانه عبادت کنيم؟ پس چه کسي با آمريکا مبارزه کند؟ چه کسي اصلا تربيت شود که روح آزادي خواهي و استعمار ستيزي داشته باشد؟

فکر مي کنم منظورم را خوب نرساندم. قصدم دعوا مرافعه نبود اصلا. مي خواستم بگويم همه ما تجربه مي کنيم که رشد مي کنيم. که نمي توانيم هميشه خود را لاي حرير بپيچيم. درصد ناچيزي از افراد دنيا آقايان فوق الذکر هستند که امکان لاي حرير زندگي کردن را دارند. براي بقيه همه زندگي وسوسه است و انتخاب. شيوه زندگي به تو تحميل مي کند که در معرض باشي. حالا که مي خواهي تجربه کني و راه درست انتخاب کني، آقايان سر مي رسند که به تو احساس گناه تحميل کنند.

در مورد لغو و بيهوده هم يکبار بايد مفصل بنويسم. همين کارهاي لغو و بيهوده هستند که تعادل زندگي را حفظ مي کنند و روح را استراحت مي دهند و باعث رشد مي شود.

برخورد نزدیک از نوع سوم

دسامبر 29, 2007

پسر ایرانی: فردا کسی هست ببردت فرودگاه؟

دختر ایرانی: بله

-         جدی هست یا تعارف می کنی؟

-         نه بابا تعارف چیه. فلانی قراره بیاد.

-         چه ساعتیه پروازت؟

-         ساعت فلان.

-         اِه چه جالب! من همون ساعت باید برم دنبال بیساری که داره بر می گرده از فرودگاه بیارمش. می تونی به فلانی بگی دیگه زحمت نکشه بیاد، با هم بریم. (اطلاعات اضافی که بعدا حاصل می شود: پرواز بیساری یک ساعت بعدتر است یعنی پسر ایرانی باید یک ساعت توی فرودگاه الاف شود)

-         اِه مرسی. حالا با فلانی صحبت می کنم ببینم چی میشه. ممنون

-         باشهJ. خواهش می کنم.

کمی مکث

-         پس یک چیزی. تو که قراره فردا کله سحر هم بری فرودگاه دنبال بهمانی. بذار اونو من برم.

-         نه دیگه تو به بهمانی چیکار داریJ

-         آخه چه کاریه تو اینهمه راه تا فرودگاه فردا دوبار بری خب صبحشو من میرم دیگه.

-          ببین آخه نمیشه اون موقع صبح یک خانم محترم بره فرودگاه. مردم چی میگن؟

-         تو که میگی من کارام مثل پسرهاست. تازه این مسیرو دوبار زودتر از این هم رفتم. بنابراین مردم چیزی نمی گن.

-         J)) نه ببین تو گوش کن. من چه تورو ببرم چه نبرم باید برم دنبال بیساری. برای همین رفتن من دنبال بهمانی تورو نباید دچار عذاب وجدان کنه باید بیساری رو دچار عذاب وجدان کنه. بنابراین لطفا نگران نباش. اگه خواستی صبح بیا با من.

-         من نمی فهمم این چه چونه زدنیه. عذاب وجدان نیست، تقسیم کاره. تو فردا یکبار برو فرودگاه حداقل.

-         آخه یک چیزی رو ببین. صبح زود اگه من نرم بهمانی میگه این گرفته خوابیده “فلانی” بجاش اومده. فکر آبرو باش.

-         بهمانی همچین چیزی نمیگه. ولی من اصرار زیادی نمی کنم اگه راحت نیستی.

-         بذار شب بهت زنگ می زنم چونه بزنیم. خوبه؟

-         نه دیگه چونه برای چی. خودت برو. فقط خواستم بگم برای من صبح و شب و نصفه شب فرقی نداره. دلیلی هم نمی بینم وقتی یکی سرومروگنده هست، یکی دیگه تو یک روز دوبار بره فرودگاه. In case, in future مشکلی ندارم.

-         می دونم “فلانی” جان. من شوخی نمی کنم. میدونم که صبح زود و نصفه شب برای تو فرقی با وسط روز نداره، ولی همونطور که میگی اینجوری راحتترم.

-         آره فهمیدم. باشه پس من برای برنامه خودم خبرت می کنم.

-         مرسی

       

  ·        خواستم تعابیر خودم را از جمله به جمله این مکالمه وارد کنم، دیدم حیف است. برداشت آزاد به عهده خواننده.  

دعای هفته: بارالها! پسران ایرانی غیرتمند و سینه چاک کمک به خلق الله را عمر وافی و دختران ایرانی دارای ذهن فراجنسیتی را عقل کافی عطا بفرما. آمین. 

 

مرگ هنرمند

دسامبر 29, 2007

       

      

هنرمندها که می میرند غمگین می شوم. دیروز صبح که فهمیدم اکبر رادی هم رفته دلم گرفت. نه اینکه فکر کنید او را می شناختم. دو تئاتر از نوشته هایش دیده بودم و به دلم ننشسته بود و نصفه و نیمه یک نمایشنامه خوانده بودم که بنظرم کشدار و خسته کننده آمده بود. قیصر امین پور هم همینطور بود. برایم چیزی خارج از کتابهای درسی نبود ولی وقتی رفت خیلی نارحت شدم. تا اینجای قضیه عادی بود تا امروز که صبح بلند شدم و دیدم بی نظیر بوتو ترور شده است. شوکه شدم و بعد یادم رفت. ساعاتی بعد در حال فکر کردن به این موضوع بودم که چرا من فقط برای هنرمندها ناراحت می شوم؟ شخص بی نظیر بوتو می توانست به عنوان یک مسلمان آزاد اندیش بر ضد بنیادگرایی مسلما کارسازتر و به حال مردم پاکستان و دنیا مفیدتر باشد بخصوص مرگش هم طبیعی نبود و این قضیه را دردناکتر می کرد.

نمی دانم. شاید دلیلش اینست که هنرمندان غریب و بی ادعا هستند. نان و ماست خود را می خورند و به کار خود مشغول هستند. هنرمندان ایرانی در شرایط سخت فرهنگی کار می کنند و در محیط هنرمندنپرور ایران بشدت در اقلیت هستند. نه از طرف دولت نه از طرف مردم حمایت مادی و معنوی نمی شوند. خیلیهایشان همین الان در گوشه عزلت بیکار و بی انگیزه هستند. خیلی عزیز که باشند وقتی مردند حلوا حلوا می شوند.

یک چیز دیگر هم هست. من جاهایی ته دلم حس می کنم مردم با خواندن شعروکتاب و تماشای فیلم و نمایش بیشتر فهمیده می شوند تا دریافت آموزشهای مستقیم مثل شرکت در میتینگ و سخنرانی. شاید به همین دلیل هنرمندها را مفیدتر و رفتنشان را ضایعه ای دردناکتر می بینم.

نمی توانم امیدوارم باشم که کس دیگری نمیرد. فقط می توانم امیدوار باشم که همه مان بیشتر قدر علم و فرهنگ و هنر را بدانیم.

دسامبر 28, 2007

1- این استفان کاوی دارد مرا شدیدا مشعوف می کند از بس هرچه می گوید من هستم! تازه فهمیده ام که من اینتردیپندنت هستم که از ایندیپندنت هم بهتر است!به خدا خود شیفته نیستم :دی، فقط اندکی در کف خود مانده امJ))))

2- “صبحانه در تیفانی” اصلا جالب نبود. فیلم از این لوس تر نمی شد. ولی موسیقی اش را خیلی دوست داشتم. جایی که خود آدری هیپبورن می خواند اینجا هست. در همین راستا فصل 9 و سه قسمت از فصل 10 Friends را هم 5 روزه دیدم و بهم نچسبید. احساس می کنم تمام زحمات 8 فصل قبلی دارد سرهم بندی می شود.

3- هنوز هم نیم فاصله را رعایت نمی کنم. یک کم باید بگردم حالش نیست ؛). فونتم هم خراب است و هیچ فونت حسابی پیدا نمی کنم. نازنین خیلی شبیه اگهی ترحیم می شود و لوتوس “ی” ها را خراب می کند. مساله این است که من اصلا وردپرس را برای این انتخاب کرده بودم که فکر می کردم با فارسی سازگاری خوبی دارد. قبلا بلاگ اسپات را امتحان کرده بودم و مشکل چپ به راست و justify کردن داشت. پرشین بلاگ و بلاگفا را هم دوست نداشتم. حالا فونت خوب چی هست؟

4- پسری اینجا ایستاده که پترن خیلی خیلی عجیب و غریبی روی سرش تراشیده است.

5- ای توشیبا! تو فکر کردی کمپانی هستی که لپتاپ می سازی؟ آخه خودتی با من چیکار داری؟ این باتری ضایعت نکشید که من مطلب قبلی رو در معطلی فرودگاه و هواپیما تمام کنم. مجبور شدم سر پسر فوق الذکر را نگاه کنم و فکر کنم آیا شابلون لازم داشته اند یا نه!:دی

آزادی

دسامبر 28, 2007

  

  

من انسانی با حساسیتهای اجتماعی بشدت پایین هستم. همیشه حرکات و جنبش های اجتماعی را ستوده ام و حمایت کرده ام ولی دروغ است اگر بگویم ناملایمات اجتماعی احساس خاصی در من بر انگیخته اند. اعتراف می کنم که توده مردم هرگز گوشه ای از فکر مرا اشغال نکرده اند. همیشه بزرگترین رسالت، هدف و مایه خوشحالیم این بوده که به خودم، خانواده ام و دوستان نزدیکم برسم. به همین جهت بی دلیل نیست که زندگی در ایران هرگز باعث نارحتی من نبوده است. تا وقتی بودم از کنار تمام ایرادها و اشکالات براحتی می گذشتم، به این دلیل که حس خاصی نداشتم. نمی توانستم وقتی چیزی عصبانیم نمی کند بگویم که عصبانی هستم. شبها با سردرد بخاطر دود خوردگی در طول روز، دستمالی شده در تاریکی تاکسی، متلک شنیده از همه عالم و آدم، حال گرفته از دیدن قیافه های عبوس، ترسیده از راه رفتن در کوچه تاریک، ….. به خانه بر می گشتم ولی عصبانی نبودم. چون می آمدم خانه و فرنوش صدایمان می کرد که چایی بخوریم، چون سریالهای مسخره می دیدیم، چون حرف می زدیم و بازیهای نامتناسب با سنمان می کردیم، چون دوستانم را در طول روز می دیدم، چون باهم خرید و سینما و تئاتر می رفتیم، چون استاد راهنمایم و دانشگاهم را دوست داشتم و چون خودم و خانواده ام و دوستان نزدیکم سالم بودیم و دغدغه های عادی داشتیم. نمی دانم شاید اگر اینها نبود هم عصبانی نمی شدم. اما فکر می کنم یک “پکیج” گرفته بودم که همه را با هم داشت، خوبیهایش را دوست داشتم و از کنار بدیهایش به آرامی می گذشتم.

همیشه تصور می کردم همه دنیا کمابیش همین است و گمانم از آمریکا جایی با همین دیسیپلین ولی آزادتر بود. ولی متاسفانه برای من و خوشبختانه برای مردم دنیا، آمریکا چیزی از زمین تا آسمان متفاوت بود با تصورات من. وقتی آمدم اینجا انگار یک سنگ بزرگ روی سینه ام بود که برداشته شد. نمی فهمیدم چه می شود … هنوز هم نفهمیده ام ولی می دانم که نمی توانم سیستمی واقعی (و نه مسلما ایده ال) از یک مدینه فاضله بهتر از آنچه اینجا هست تصور کنم. فهمیدم آنچه در ایران آزار دهنده است در اصل هیچ کدام از موارد بالا نیست. موارد بالا همه و همه نتیجه هستند، نتیجه حضور بی چون و چرای دولت در تمام شئون زندگی شهروندان. چه در زندگی اقتصادی – آنجا که اقتصاد خصوصی فعال نیست تا کمی ثروت تولید شود- چه در زندگی اجتماعی – آنجا که گردهمایی ها نیاز به مجوز دارد- چه در زندگی فرهنگی – آنجا که محصولات فرهنگی باید ممیزی شوند- چه در زندگی خصوصی – آنجا که آزادیهای جنسی وجود ندارد وچه و چه و چه. اما اینجا “همه چیز” آزاد است، “هیچ” اجازه ای برای هیچ کاری لازم نداری و با اینحال آزادیت، بندگی برای کسی تولید نمی کند.  اینجا نفست نمی گیرد و نفس کسی را نمی گیری. از حقی منع نمی شوی و کسی را از حقی منع نمی کنی. و جالب اینجاست که بخش اعظم این پروسه خود به خود انجام می گیرد، کسی حتی ناظر بر آزادی هم نیست انگار.

 شخص من چند بار تکانهای شدید خوردم. یکبارش روزهای اول حضورم بود که از عدم حضور پلیس در مکانهای عمومی متعجب بودم و مفهوم امنیت در مغزم دچار دگردیسی شده بود. تا وقتی ایران بودم امن برایم جایی بود که پلیس حضور داشت. اینجا که آمدم دیدم می گویند همه جا امن است اما پلیس فقط یک شماره تلفن بود. فکر می کردم یعنی چه؟ پلیس گشت ندارد چطور ممکن است همه جا امن باشد؟ و فهمیدم که امن است چون کسی میلی به ارتکاب جرم ندارد، که سیستم کسی را حریص به پایمال کردن حق دیگری نکرده است، که همه خوشحالند که به سهم خود حق خود را گرفته اند و بیشتر از آن لازم ندارند. یک بار دیگر شب هالووین امسال بود که رفته بودم کلاب. بشدت شلوغ بود و جایی برای حرکت در واقع نبود. در حین عبور از یک راهروی انسانی شخصی از کنار من رد شد و دستی به کمرم کشید. نمی توانم توضیح دهم که چه حسی داشتم وقتی به خود آمدم و دیدم 2 سال بود چنین اتفاقی برای من نیافتاده بود. بقول دوستم تازه کلاب بوده و طرف هم دست به کمرت (مکانی غیر س ک سی) کشیده. همانجا بود که باز هم فهمیدم کسی میلی به دست کشیدن به بدن من ندارد و سیستم او را حریص به اینکار نکرده، که حق خود را از خوشی و دست کشیدن به بدن دیگران گرفته و بیشتر از آن نیازی ندارد*.

اینها اغراقهای آدمهای از خارج برگشته عقده ای نیست. اینها واقعیت است. آنجا همه حاضر و ناظرند که مردم خوب باشند و نیستند و اینجا کسی مواظبشان نیست و خوبند. بعضی وقتهای یاد 1984 می افتم و برادر بزرگ که هر کاری می کرد باز مردم بدتر می شدند.

با اینحال من هنوز همان آدمم. تابستان امسال که بعد از دوسال رفتم ایران هنوز هم موارد بالا عصبانیم نمی کرد. هنوز هم آنجا احساس راحتی و خوشبختی می کردم. هنوز هم فکر می کنم وضعیت ما شبیه خیلی از کشورهاست. که نباید خودمان را با سوئد و نروژ مقایسه کنیم. که مگر همین آمریکا تا سی سال قبل درگیر تبعیض نژادی نبود. که حکومتها برخاسته از ملتها هستند و حکومت دیکتاتور نتیجه ملت آزاد نیاندیش است. هنوز هم فکر می کنم درست می شود. که باید از خودمان و اطرافیانمان شروع کنیم. که بچه هایمان را آزاد بار بیاوریم. که احترام به آزادی دیگران را به آنها آموزش دهیم. و هنوز هم فکر می کنم روزی می رسد که ما به چیزهای دیگری جز کوروش و داریوش مفتخر باشیم.

 این جمله گاندی را اینجا خواندم و خیلی خوشم آمد:

آزاد بودن تنها برشکستن زنجيرهای خود نيست، بلکه زندگی کردن به شيوه‌ای است که به آزادی ديگران نيز احترام بگذاريم و آن را تقويت کنيم

 * این توضیح لازمست که این مثال شهر کوچکی ست که من در آن زندگی می کنم وگرنه آمریکا جاهای نا امن زیاد دارد.  

روزمره

دسامبر 25, 2007

 

 

از آنجاییکه وقتی حسنی روزهای عادی هفته مدرسه نرفته باشد نمی توانه انتظار داشت که جمعه ها درس بخواند، بنظر می رسد در روز کریسمس من نمی توانم کار روی پیش نویس مقاله ام را که 15 ژانویه باید بفرستمش شروع کنم. این دو روز بشدت حوصله ام سر رفته: نمی خواستم کار درسی بکنم، آنقدر فیلم دیده بودم که خفه شده بودم، هیچ کدام از دوستانم نبودند، هیچ مکان عمومی باز نبود و گرد مرگ بر شهر پاشیده بودند. فقط می توانستم کتاب بخوانم که توی مود آن هم نبودم. عوضش یک تصمیم خوب گرفتم که امیدوارم تا تحققش رایم زده نشود.

  پس فردا سه روزی می روم مسافرت و پس از آن تغییرات جزئی در روتین زندگیم خواهم داد. یکیش همین تصمیم بالاست. یکی دیگر پیدا کردن همبازی جدید بدمینتون است. همبازی قبلیم را خیلی دوست دارم اما مشکل این است که کمی گرفتار است و خیلی از جلسه هایمان کنسل می شود. خود من به شدت مایلم هر 4 روز هفته بازی کنم و وقتی به هفته ای یکی دو روز تقلیل پیدا می کند خسته و بی حوصله می شوم. تمرینهای تک نفره مثل نرمش و دویدن را هم دوست ندارم. پس پیدا کردن همبازی جدید منطقی به نظر می رسد. فقط مشکل این است که همبازی قبلیم ناراحت نشود و فرد جدید هم با موقتی بودنش مشکلی نداشته باشد. حالت ایده آل اینست که فرد جدید بیکار و بی احساس باشد و هروقت همبازی قبلیم نبود یک زنگکی بهش بزنم که “امروز حاضر باش!” نهایت سوء استفاده را می بینید؟ :دی. یک کار دیگر که دوست دارم مدتی امتحان کنم کافه نشینی است. تابستان چندبار آخرهفته ها لپ تاپم را می زدم زیر بغلم و می رفتم کافی شاپ کار می کردم و موثر هم بود. این هفته هم دوبار رفتم و خیلی کار مفید انجام دادم. فقط امیدوارم پروژه ام کمی راه بیفتد که اعصاب اینکارها را داشته باشم. بدبختانه من بشدت carreier-oriented هستم و کارم که پیش نرود وجوه دیگر زندگیم هم کنسل می شود. با این وجود تمام سعیم این است که این اتفاق نیافتد. بدمینتونها را هیچ وقت کنسل نمی کنم. دو هفته پشت سر هم صخره نوردی را در اوج بدبختی های علمی رفتم. غذا درست کردن را که مثل سبیل گربه باعث بالانس من است – و آنتی دپرشن البته- هیچ وفت ترک نمی کنم و از زیرهیچ گردهمایی و مهمانی به این دلایل در نمی روم (البته معمولا دلایل دیگری برای معاشرت نکردن با خیلیها همیشه در آستین دارمJ)))))).

این از این! بقول اینها 2008 New Year Resolutions من احتمالا اینها هستند.  

فیلم

دسامبر 24, 2007

تازگیها کشف بزرگ شرم آوری کرده ام. تقریبا دوسال است که بطور فشرده فیلم می بینم. از هالیوودی گرفته تا مستقل، هلندی تا ژاپنی. تمام این پروسه به غیر از دو ماه اول که آتشم شعله ور بود که به کلی فیلم دسترسی پیدا کرده ام، بدون علاقه مندی شدیدی سپری شده است. مثل وظیفه از دانشگاه که بر می گردم فیلمی دارم که ببینم. خیلی وقتها که خود فیلم هم خیلی نظرم را جلب نمی کند تمرکزی روی اتفاقات ندارم و توی فکرهای خودم غوطه ورم. معدود فیلم هایی هم بوده که اصلا نیمه کاره گذاشته ام. مدتی پیش فکر کردم که چرا اینکار را ادامه می دهم؟ و چرا نسبت به فیلمها هم مثل کتابها بی علاقه شده ام. به همین خاطر تصمیم گرفته ام مدتی فیلمهای عجیب و غریب روشنفکری را کنسل کنم و فیلم کمدی ببینم بلکه این درد درمان شود. علت این تصمیم در حقیقت این بود که مدتی بود به لطف ریحانه عزیزم در حال Friends دیدن بودم و به معنای واقعی کلمه غیرقابل کنترل شده بودم طوریکه دیدن قسمت بعدی Friends به هر کار مهم دیگری ترجیح داشت. چیزی فراتر از غرق شدن در یک سریال احمقانه روزانه بود. این احساس را قبلا فقط با پاورچین داشتم. کلا هم با سریالهای تلوزیونی خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. بنابراین احساس کردم این علاقه احتمالا بعلت وجود جنسی از طنز است که من به آن علاقه دارم.

از آنجاییکه تقریبا تمام فیلمهای معروف هالیوودی را قبلا دیده بودم (و بسیارشان از مزخرف هم بدترند جز ملاقات با والدین و فاکرها البته) از کلاسیکها شروع کرده ام. نتیجه تا بحال که خیلی خوب بوده. عجیییییییب در حال لذت بردن هستم. دو فیلم خیلی محشر دیدم: “بعضیا داغشو دوست دارن” معروف و “آپارتمان” که هر دو کار بیلی وایلدر بود و از دومی خیلی بیشتر خوشم آمد و یک هنرپیشه خارق العاده کشف کردم به نام جک لمون که متاسفانه محضرش را الان از دست داده ایم. هر دو فیلم تکه هایی داشتند بدیع و غیر قابل تکرار. چند تا فیلم از وودی آلن عزیزم دیدم که “آنی هال” بهترینش بود. سال گذشته هم “اسکوپ”ش را دیده بودم و خیلی حال کرده بودم. حالا هم “صبحانه در تیفانی” را گرفته ام. فکر می کنم پروژه خوبیست این دیدن فیلمهای کمدی آنهم با حال و هوای کلاسیک. کمی در فیلم دیدن زیاده روی کرده بودم طوری که حتی جورج کلونی عزیزم هم میلی برای فیلم دیدن درم بیدار نمی کرد. با این حجم کاری فکر می کنم نیاز به استراحت و تنوع داشتم. کلا هم خوب نیست کاری بصورت عادت و وظیفه در بیاید.

حالا این فیلمها را که می بینم فکر می کنم زندگی چه خوب است که خودت را می سپری به این جریان سیال و سبک. که زندگی هم می تواند همین قدر سبک و راحت باشد اگر خودت بخواهی. غش غش بخندی از دیدن حماقتهای قهرمانها و لذت ببری از سادگیهایشان. این غش غش خندیدن بخصوص جز جدا نشدنی زندگی من است. اگر یک روز ریسه نروم یک چیزی کم دارم. اصلا کشف کرده ام من با کسی که نتواند ریسه برود نمی توانم رابطه برقرار کنم. جدی می گویم. تمام کسانی که دوست دارم توانایی رها کردن خودشان در یک موضوع بشدت احمقانه مضحک را دارا هستند.

من شرمنده ام. ولی خواستم  این را هم اضافه کنم که: آمریکای عزیزم خیلی ازت ممنونم که می توانم هر وقت دلم خواست برم سر کوچه از بلاک باستر هر فیلمی خواستم بگیرم و ببینم. گفتم از این تریبون استفاده کنم و از آمریکا هم تشکری کرده باشم بخاطر همه چیزش و به خصوص همین فیلمها!

ریحانه

دسامبر 24, 2007

نشسته ام و به عکسهای عروسی ریحانه که خواهرم ساعتی پیش داغ داغ برایم فرستاده نگاه می کنم. بهرحال اقامت من در اینجا با مشکلات خاص خودش باعث شده در مراسم عروسی بهترین دوستم حاضر نباشم. دیگر ناراحت نیستم. از صبح که از خواب بیدار شدم ته دلم قیلی ویلی می خورد. هر لحظه ساعت را با 8:30 جمع می کردم و فکر می کردم که الان کجای مراسم هستند. بازی بامزه ای بود. چند ساعتی این وسطها بازی یادم رفت، بخودم که آمدم مراسم دیگر تمام شده بود. حالا عکسها را نگاه می کنم و فکر می کنم چقدر عوض شده است. یک خانم بزرگ، زیبا و متشخص که برای من غریبه است. فکر می کنم اشکالی ندارد (; آرایشش که پاک شود و چند روز استراحت کند دوباره قیافه خودش را می گیرد.

 چشمهایم را می بندم و به تمام این دهسال فکر می کنم. به تمام بزرگ شدنها و کوچک ماندنهایمان، به عاشق شدنها و فارغ شدنهایمان، به خنده های سرخوشانه ای که هیچ دلیلی برایشان لازم نداشتیم، به تحلیلهای هیجان انگیزی که از مسائل و خودمان داشتیم. غمهایمان، خوشحالیهایمان، نگرانیهایمان، دلگرمیهایمان، همه را دوست دارم. صحنه ها با وضوح در ذهنم می روند و می آیند. سه نفر بودیم و عشق می کردیم، حالا سه نقطه دنیا هستیم و باز هم عشق می کنیم.

یادم هست یک روز حدود 6 سال پیش، صبح جمعه ای زمستانی می رفتیم کلاس کنکور فوق. او رانندگی می کرد. موضوع صحبت احتمالا مسائل پیش پا افتاده روز بود. یک جایی در اتوبان چمران خواستم به او بگویم: “ریحانه خیلی دوستت دارم”. نمی دانم به گفتنش فکر کرده بودم یا نه ولی شاید حسش مدتی بود که با من بود. تا پل مدیریت این در ذهن من می چرخید. همانجا اطراف مدیریت موضوعی پیش آمد و حرف به مسائل جدی کشیده شد و  ‘the moment was gone’. حسرت آن اظهار علاقه همانجا و با همان حس همیشه در دل من ماند.

هشت سال در ایران و دوسال اینجا دوست نزدیک من مانده است. تنها کسی است غیر از خانواده ام که دوریش را حس کرده ام. برای هر کسی که شنیده است حفظ رابطه با این قوت با توجه به دوری مسافت عجیب و غیر قابل باور بوده. برای خودم عادی ترین چیزیست که می توانسته باشد. قرار نبوده فاصله زندگی، مرا تغییر دهد و از دوست داشتنیهایم محرومم کند، و نکرده است. نگذاشته ام، دوست داشتنیهایم هم نگذاشته اند.

خوشحالم که همیشه دوستان خوبی داشتم. خوشحالم که اطراف همیشه آدمهایی بوده اند که دوستشان داشته ام و به آنها اعتماد داشته ام، و می دانم نعمتیست که نصیب هر کسی نمی شود. خوشحالم و خدا را شکر می کنم به خاطر همه این آدمهای دوست داشتنی و بیشتر از همه ریحانه که همیشه بوده است و همیشه مرا درک کرده است.

 خیلی مبارک باشه ریحانه جونمJ

زن باش و لبخند بزن

دسامبر 22, 2007

خانم الف و آقای س زن و شوهر و از دوستان من هستند. در برخورد اول هیچ کدامشان را دوست ندارم. به مرور خانم الف بهتر می شود و آقای س کلا از دور خارج! آقای س پررو و از خود راضیست و شوخیهای سخیفی می کند. دوستان مشترک زیادی داریم که این زوج را دوست دارند. خب مساله ای نیست وانمود می کنم دوستشان دارم با خانم الف راه می آیم  و به شوخیهای زشت و بی ملاحظه آقای س می خندم. کار سختی نیست. من کلا آدم با مدارایی هستم. دوستان مشترکمان از مهربانی خانم الف و معرفت آقای س تعریف می کنند. ولی چرا اینها برای من کافی نیست؟ همه می گویند که بشدت با هم خوشبختند. اما چیز مصنوعی و لوسی در این شوخی ها می بینم. برای من چنین رابطه ایی غیر قابل تحمل، خسته کننده و غیر محترمانه است!

یک شب من و دوستم مهمانشان هستیم. دوستم رابطه خیلی قدیمیتری با آنها دارد و اقای س بطور خاص به او ارادت دارد (نحوه نشان دادن ارادتش هم تحقیرآمیز است، خوشحالم که به من ارادت زیادی ندارد) اما گویا خیلی سر ذوق نیست. چند بار تکه های پرانده می شود که احساس مهمان مزاحم بهم دست می دهد. می رویم و میاییم و مقدمات کار مشترکمان را انجام می دهیم. آقای س خیلی فعال نیست و گویا به دنبال بهانه ایی برای بر هم زدن کار مشترک است. ضربه پس از شام در حین کار مشترک وارد می شود. دوستم شوخی معمولی می کند که همیشه آقای س با خوشرویی جوابش را می دهد. اینبار اما آقای س با جدیت از دوستم می خواهد که تکرار نکند. دوستم متوجه لحن جدی نمی شود و چیزی در همین رابطه می گوید که خانم الف هم به کمکش میاید. آقای س بلند می شود کتش را بر می دارد و بی مقدمه جلسه را ترک می کند. شوک غیر قابل درکیست! تا چند دقیقه نمی فهمیم چه شده است. افراد زیادی در مجلس حضور دارند ولی کسی نمی داند جریان چیست جز اینکه قیافه های ما در هم است. دوستم شروع به لرزیدن می کند و ملتمسانه به دنبال تایید من است: “من چیز بدی گفتم؟ من چی گفتم؟ ما که همیشه در این زمینه شوخی می کردیم؟ از دست من ناراحت شد یا خانم الف؟ با خانم الف دعوایشان نشود! من باعث طلاق اینها نشوم؟!” مسلسل وار جملاتی در مورد دعواهای زن و شوهری و چگونگی بر انگیختنشان در حالی که هر دو گیج هستیم می گوید. به او دلداری می دهم که چیزی نگفته و مساله به او ربطی ندارد. خانم الف در این حین در حال صحبت کردن با موبایل آقای س است.  قطع می کند و با همان لحن مهربان همیشگی به دوستم می گوید که تقصیر او نبوده است و مشکل یک دعوای قدیمی است. خانم الف سعی می کند وجه مهربان و صمیمی  خود را حفظ کند، به روی خود نیاورد و شق و رق باشد. پس از چند تلفن بلاخره سر و کله آقای س دوباره پیدا می شود. دوستم او را به گوشه سالن می برد و گریان با او شروع به صحبت می کند و در همین حین آخرین تلاشهای خانم الف برای خویشتن داری با شکست مواجه می شود. من گویی خانم  الف دیگری می بینم. اشک می ریزد و از آقای س می گوید که متعصب است و بد دل. که او در تمام این سالها نگذاشته کسی بفهمد داخل زندگیشان چه می گذرد. که همیشه لبخند می زند و خوشحال است و همه فکر می کنند خوشبخت ترین زوج دنیا هستند، و من فکر می کنم که چه تلاش بی ثمری! که همیشه نمی توان نا آرامی را پشت شوخی آنهم شوخیهایی با این شدت پنهان کرد

.خوشبختانه پس از چند بار رفت و آمد بین دوستم ، خانم  الف و آقای س، اوضاع به حالت عادی بر می گردد و ادامه مراسم به همت بقیه دوستانمان که چیزی از موضوع نمی دانند به خوبی و خوشی به پایان میرسد. فردا در تمام مسیر 5 ساعته برگشت، من و دوستم در مورد این ماجرا بحث می کنیم. به دعوا، به تعصب مردانه، به پنهانکاری، به تفاوت در شخصیت و جایگاه اجتماعی این زن و شوهر، به سن پایین و بی تجربگی خانم الف در زمان ازدواج و مهاجرتش به یک کشور دور، و به اینکه علیرغم تمام اینها مراسم دیشب پس از دعوا بهمان خوش گذشته است. به هر حال تلخی این اتفاقات همیشه می ماند. دوستم بیشتر از من شوکه و ناراحت است. برای او کاخ پر زرق و برقی به ویرانه تبدیل شده است. برای من هضم قضیه راحت تر است، از ابتدا کاخی نساخته بودم. حرف می زنیم و حرف می زنیم انقدر که خسته می شویم. تکرار مکررات است مشکلات زندگی مشترک در فرهنگ ما. به خودمان فکر می کنیم و عکس العملهایمان. پرونده قضیه همانجا بسته می شود. دیگر هیچ کدام برویمان نمی آوریم. گویی هرگز اتفاقی نیافتاده است.

حالا بیش از یکسال از این اتقاق می گذرد. خانم الف و آقای س دو ماه دیگر منتظر تولد اولین بچه شان هستند. تلفنی با خانم الف صحبت می کنم. خوشحال است و تند و تند حرف می زند. از چیزهایی که خریده اند و باید بخرند و مسافرتی که باید بروند و هیکلش و نامهای که برای بچه انتخاب کرده اند. خوشحال است و برایش خوشحالم ….خوشحالم و به ماسکها فکر می کنم. ماسکهای صورت همه زنها و مردها …