خانم الف و آقای س زن و شوهر و از دوستان من هستند. در برخورد اول هیچ کدامشان را دوست ندارم. به مرور خانم الف بهتر می شود و آقای س کلا از دور خارج! آقای س پررو و از خود راضیست و شوخیهای سخیفی می کند. دوستان مشترک زیادی داریم که این زوج را دوست دارند. خب مساله ای نیست وانمود می کنم دوستشان دارم با خانم الف راه می آیم و به شوخیهای زشت و بی ملاحظه آقای س می خندم. کار سختی نیست. من کلا آدم با مدارایی هستم. دوستان مشترکمان از مهربانی خانم الف و معرفت آقای س تعریف می کنند. ولی چرا اینها برای من کافی نیست؟ همه می گویند که بشدت با هم خوشبختند. اما چیز مصنوعی و لوسی در این شوخی ها می بینم. برای من چنین رابطه ایی غیر قابل تحمل، خسته کننده و غیر محترمانه است!
یک شب من و دوستم مهمانشان هستیم. دوستم رابطه خیلی قدیمیتری با آنها دارد و اقای س بطور خاص به او ارادت دارد (نحوه نشان دادن ارادتش هم تحقیرآمیز است، خوشحالم که به من ارادت زیادی ندارد) اما گویا خیلی سر ذوق نیست. چند بار تکه های پرانده می شود که احساس مهمان مزاحم بهم دست می دهد. می رویم و میاییم و مقدمات کار مشترکمان را انجام می دهیم. آقای س خیلی فعال نیست و گویا به دنبال بهانه ایی برای بر هم زدن کار مشترک است. ضربه پس از شام در حین کار مشترک وارد می شود. دوستم شوخی معمولی می کند که همیشه آقای س با خوشرویی جوابش را می دهد. اینبار اما آقای س با جدیت از دوستم می خواهد که تکرار نکند. دوستم متوجه لحن جدی نمی شود و چیزی در همین رابطه می گوید که خانم الف هم به کمکش میاید. آقای س بلند می شود کتش را بر می دارد و بی مقدمه جلسه را ترک می کند. شوک غیر قابل درکیست! تا چند دقیقه نمی فهمیم چه شده است. افراد زیادی در مجلس حضور دارند ولی کسی نمی داند جریان چیست جز اینکه قیافه های ما در هم است. دوستم شروع به لرزیدن می کند و ملتمسانه به دنبال تایید من است: “من چیز بدی گفتم؟ من چی گفتم؟ ما که همیشه در این زمینه شوخی می کردیم؟ از دست من ناراحت شد یا خانم الف؟ با خانم الف دعوایشان نشود! من باعث طلاق اینها نشوم؟!” مسلسل وار جملاتی در مورد دعواهای زن و شوهری و چگونگی بر انگیختنشان در حالی که هر دو گیج هستیم می گوید. به او دلداری می دهم که چیزی نگفته و مساله به او ربطی ندارد. خانم الف در این حین در حال صحبت کردن با موبایل آقای س است. قطع می کند و با همان لحن مهربان همیشگی به دوستم می گوید که تقصیر او نبوده است و مشکل یک دعوای قدیمی است. خانم الف سعی می کند وجه مهربان و صمیمی خود را حفظ کند، به روی خود نیاورد و شق و رق باشد. پس از چند تلفن بلاخره سر و کله آقای س دوباره پیدا می شود. دوستم او را به گوشه سالن می برد و گریان با او شروع به صحبت می کند و در همین حین آخرین تلاشهای خانم الف برای خویشتن داری با شکست مواجه می شود. من گویی خانم الف دیگری می بینم. اشک می ریزد و از آقای س می گوید که متعصب است و بد دل. که او در تمام این سالها نگذاشته کسی بفهمد داخل زندگیشان چه می گذرد. که همیشه لبخند می زند و خوشحال است و همه فکر می کنند خوشبخت ترین زوج دنیا هستند، و من فکر می کنم که چه تلاش بی ثمری! که همیشه نمی توان نا آرامی را پشت شوخی آنهم شوخیهایی با این شدت پنهان کرد
.خوشبختانه پس از چند بار رفت و آمد بین دوستم ، خانم الف و آقای س، اوضاع به حالت عادی بر می گردد و ادامه مراسم به همت بقیه دوستانمان که چیزی از موضوع نمی دانند به خوبی و خوشی به پایان میرسد. فردا در تمام مسیر 5 ساعته برگشت، من و دوستم در مورد این ماجرا بحث می کنیم. به دعوا، به تعصب مردانه، به پنهانکاری، به تفاوت در شخصیت و جایگاه اجتماعی این زن و شوهر، به سن پایین و بی تجربگی خانم الف در زمان ازدواج و مهاجرتش به یک کشور دور، و به اینکه علیرغم تمام اینها مراسم دیشب پس از دعوا بهمان خوش گذشته است. به هر حال تلخی این اتفاقات همیشه می ماند. دوستم بیشتر از من شوکه و ناراحت است. برای او کاخ پر زرق و برقی به ویرانه تبدیل شده است. برای من هضم قضیه راحت تر است، از ابتدا کاخی نساخته بودم. حرف می زنیم و حرف می زنیم انقدر که خسته می شویم. تکرار مکررات است مشکلات زندگی مشترک در فرهنگ ما. به خودمان فکر می کنیم و عکس العملهایمان. پرونده قضیه همانجا بسته می شود. دیگر هیچ کدام برویمان نمی آوریم. گویی هرگز اتفاقی نیافتاده است.
حالا بیش از یکسال از این اتقاق می گذرد. خانم الف و آقای س دو ماه دیگر منتظر تولد اولین بچه شان هستند. تلفنی با خانم الف صحبت می کنم. خوشحال است و تند و تند حرف می زند. از چیزهایی که خریده اند و باید بخرند و مسافرتی که باید بروند و هیکلش و نامهای که برای بچه انتخاب کرده اند. خوشحال است و برایش خوشحالم ….خوشحالم و به ماسکها فکر می کنم. ماسکهای صورت همه زنها و مردها …


