بایگانیِ دسامبر 22nd, 2007

زن باش و لبخند بزن

دسامبر 22, 2007

خانم الف و آقای س زن و شوهر و از دوستان من هستند. در برخورد اول هیچ کدامشان را دوست ندارم. به مرور خانم الف بهتر می شود و آقای س کلا از دور خارج! آقای س پررو و از خود راضیست و شوخیهای سخیفی می کند. دوستان مشترک زیادی داریم که این زوج را دوست دارند. خب مساله ای نیست وانمود می کنم دوستشان دارم با خانم الف راه می آیم  و به شوخیهای زشت و بی ملاحظه آقای س می خندم. کار سختی نیست. من کلا آدم با مدارایی هستم. دوستان مشترکمان از مهربانی خانم الف و معرفت آقای س تعریف می کنند. ولی چرا اینها برای من کافی نیست؟ همه می گویند که بشدت با هم خوشبختند. اما چیز مصنوعی و لوسی در این شوخی ها می بینم. برای من چنین رابطه ایی غیر قابل تحمل، خسته کننده و غیر محترمانه است!

یک شب من و دوستم مهمانشان هستیم. دوستم رابطه خیلی قدیمیتری با آنها دارد و اقای س بطور خاص به او ارادت دارد (نحوه نشان دادن ارادتش هم تحقیرآمیز است، خوشحالم که به من ارادت زیادی ندارد) اما گویا خیلی سر ذوق نیست. چند بار تکه های پرانده می شود که احساس مهمان مزاحم بهم دست می دهد. می رویم و میاییم و مقدمات کار مشترکمان را انجام می دهیم. آقای س خیلی فعال نیست و گویا به دنبال بهانه ایی برای بر هم زدن کار مشترک است. ضربه پس از شام در حین کار مشترک وارد می شود. دوستم شوخی معمولی می کند که همیشه آقای س با خوشرویی جوابش را می دهد. اینبار اما آقای س با جدیت از دوستم می خواهد که تکرار نکند. دوستم متوجه لحن جدی نمی شود و چیزی در همین رابطه می گوید که خانم الف هم به کمکش میاید. آقای س بلند می شود کتش را بر می دارد و بی مقدمه جلسه را ترک می کند. شوک غیر قابل درکیست! تا چند دقیقه نمی فهمیم چه شده است. افراد زیادی در مجلس حضور دارند ولی کسی نمی داند جریان چیست جز اینکه قیافه های ما در هم است. دوستم شروع به لرزیدن می کند و ملتمسانه به دنبال تایید من است: “من چیز بدی گفتم؟ من چی گفتم؟ ما که همیشه در این زمینه شوخی می کردیم؟ از دست من ناراحت شد یا خانم الف؟ با خانم الف دعوایشان نشود! من باعث طلاق اینها نشوم؟!” مسلسل وار جملاتی در مورد دعواهای زن و شوهری و چگونگی بر انگیختنشان در حالی که هر دو گیج هستیم می گوید. به او دلداری می دهم که چیزی نگفته و مساله به او ربطی ندارد. خانم الف در این حین در حال صحبت کردن با موبایل آقای س است.  قطع می کند و با همان لحن مهربان همیشگی به دوستم می گوید که تقصیر او نبوده است و مشکل یک دعوای قدیمی است. خانم الف سعی می کند وجه مهربان و صمیمی  خود را حفظ کند، به روی خود نیاورد و شق و رق باشد. پس از چند تلفن بلاخره سر و کله آقای س دوباره پیدا می شود. دوستم او را به گوشه سالن می برد و گریان با او شروع به صحبت می کند و در همین حین آخرین تلاشهای خانم الف برای خویشتن داری با شکست مواجه می شود. من گویی خانم  الف دیگری می بینم. اشک می ریزد و از آقای س می گوید که متعصب است و بد دل. که او در تمام این سالها نگذاشته کسی بفهمد داخل زندگیشان چه می گذرد. که همیشه لبخند می زند و خوشحال است و همه فکر می کنند خوشبخت ترین زوج دنیا هستند، و من فکر می کنم که چه تلاش بی ثمری! که همیشه نمی توان نا آرامی را پشت شوخی آنهم شوخیهایی با این شدت پنهان کرد

.خوشبختانه پس از چند بار رفت و آمد بین دوستم ، خانم  الف و آقای س، اوضاع به حالت عادی بر می گردد و ادامه مراسم به همت بقیه دوستانمان که چیزی از موضوع نمی دانند به خوبی و خوشی به پایان میرسد. فردا در تمام مسیر 5 ساعته برگشت، من و دوستم در مورد این ماجرا بحث می کنیم. به دعوا، به تعصب مردانه، به پنهانکاری، به تفاوت در شخصیت و جایگاه اجتماعی این زن و شوهر، به سن پایین و بی تجربگی خانم الف در زمان ازدواج و مهاجرتش به یک کشور دور، و به اینکه علیرغم تمام اینها مراسم دیشب پس از دعوا بهمان خوش گذشته است. به هر حال تلخی این اتفاقات همیشه می ماند. دوستم بیشتر از من شوکه و ناراحت است. برای او کاخ پر زرق و برقی به ویرانه تبدیل شده است. برای من هضم قضیه راحت تر است، از ابتدا کاخی نساخته بودم. حرف می زنیم و حرف می زنیم انقدر که خسته می شویم. تکرار مکررات است مشکلات زندگی مشترک در فرهنگ ما. به خودمان فکر می کنیم و عکس العملهایمان. پرونده قضیه همانجا بسته می شود. دیگر هیچ کدام برویمان نمی آوریم. گویی هرگز اتفاقی نیافتاده است.

حالا بیش از یکسال از این اتقاق می گذرد. خانم الف و آقای س دو ماه دیگر منتظر تولد اولین بچه شان هستند. تلفنی با خانم الف صحبت می کنم. خوشحال است و تند و تند حرف می زند. از چیزهایی که خریده اند و باید بخرند و مسافرتی که باید بروند و هیکلش و نامهای که برای بچه انتخاب کرده اند. خوشحال است و برایش خوشحالم ….خوشحالم و به ماسکها فکر می کنم. ماسکهای صورت همه زنها و مردها …

خوشبختی

دسامبر 22, 2007

تازه صفحه ورد را تازه باز کرده بودم تا مقدمه ای ینویسم از اینکه چرا می خواهم بنویسم و از چه می خواهم بنویسم، که مادرم زنگ زد. غرق صحبت در مورد هزار مطلب مثل امنیت کوچه های خلوت تهران و عروسی دوستم و ورزش صورت و سرمای هوا هستیم که حرف ع پیش می آید که شدیدا مقروض است و حال و روز خوشی ندارد و بحث هزار باره که چطور می شود که یک تاجر ورشکسته می شود و دیگر نمی تواند بلند شود و همه هر روز با بچاپ بچاپ پولدار می شوند و اینکه ایراد از زن و بچه ع است که هنوز نمی خواهند جایی پایین تر از فرمانیه زندگی کنند. دلم می گیرد. ع از معدود افراد فامیل است که دوستش دارم. چرا وضعیتش بهتر نمی شود؟ چکار باید بکند؟ چرا کمکهای دیگران کارساز نیست؟ عیب از کجاست؟ چرا متوقعیم زن و بچه اش بروند خانی آباد زندگی کنند؟ آیا باید بروند؟ آیا به ما مربوط است؟ مادرم طفلکی سعی می کند راه حل ارائه بدهد: اگر چند سال فلان جا زندگی کنند بهتر می شود که فلانی کرد و بقیه دست و بالش را گرفتند و شد. من نمی دانم و فکر می کنم که مشکل از جای دیگریست. از اینک رابطه ع با زنش خوب نیست و اینکه ارزش و اعتباری پیش بچه هایش ندارد. که اینکه چند سالیست که بچه هایش را که هیولاهای دوران کودکیم بودند دوست دارم و فکر می کنم که چند بار ممکن است من و خواهرم را بعنوان بچه خوبه فامیل توی سرشان زده باشند؟ دوستشان دارم چون از من متنفر نیستند. چون از بچه خوبه متنفرم! بیزارم! کاش که بچه خوبه نبودم!

با مادرم حرف می زنم و در فکر اینم که اینها را بنویسیم. که امتحان کنم اگر بنویسم ناراحتیم کمتر می شود یا نه! به اینکه کاش می شد انرژی مثبت فرستاد که ع انقدر احساس بدبختی نکند. فکر می کنم آخرین باری که احساس خوشبختی کرده کی بوده؟ قبل از ورشکستگیش؟ نه شاید. انوقتها هم رابطه اش بنظرم با خانواده اش خوب نبود. شاید ع اصلا با خوشبختی میانه ای نداشته باشد. پدرش را زود از دست داده و از بچگی کار کرده. درس زیادی هم نخوانده. ولی خوب در بازار به جاهای خوبی رسیده بوده.  به این فکر می کنم که انسان تا چه حد در ساختن شرایط خود موثر است. آیا خوشبختی درونی تر از این حرفها نیست؟ ع اظهار بدبختی می کند. مدام به مادرم می گوید که تو دل خوبی داری و برای من دعا کن که از این وضعیت نجات پیدا کنم. ولی وضعیت واقعا چیست؟ تنها بی پولی؟ آیا این مشکل راه حل بهتری از عجر و لابه ندارد؟ دارد و ع دهسال است که راه حلهای مختلف را امتحان می کند و جوابی نمی گیرد. پیر و لاغر شده است. آنقدر لاغر است که احساس می کنی می شکند. و من اینجا نشسته ام و فکر می کنم مشکل از پول نیست. از ناتوانی و شکنندگیست؟ نه! مگر یک انسان چقدر باید قوی باشد. دهسال سر و کله زدن با طلبکار و شرخر کافی نیست؟ از عدم احساس خوشبختی درونیست؟ نه! خوشبختی درونی بایاس بیرونی لازم دارد. کمی تقویت و حمایت که لابد ع ندارد. مشکل چیست؟ باید خیلی فکر کنم.

خوشبختی مسلما درونیست. بقول انتظامی روسری آبی “خوشبختی تو دل آدمه”. اما چیزی باید باشه که اونو ببره ته دل طوری بکاردش که دیگه کنده نشه. یک چیز خیلی خیلی با پشتوانه، یک چیزی تو اون دور دورا، شاید تو بچگیها….. 

فعلا بین نوشتار محاوره ای و رسمی در نوسان هستم. نشانه گذاری ها و نیم فاصله را هم رعایت نمی کنم. بهتر می شود.

شروع

دسامبر 22, 2007

من هیچ وقت نوشتن را بطور جدی تجربه نکرده ام. حتی به شوخی هم نه. دوران دبیرستان دوره کوتاهی می نوشتم. اوایل آشناییم با یاسمن بود و حس و حال شاعرانه اش مرا بشدت گرفته بود. یادم هست حتی قرار بود گروهی کتاب بنویسیم. همانزمانها دورانی هم متون کوتاهی به رمز می نوشتم. یک دفترچه کوچک همراهم بود که هر زمانی چیز خیلی شاعرانه ای به ذهنم می رسید یادداشت می کردم. یادم هست کتابی داشتم که اسمش یادم نیست اما زندگینامه مارکز بود با ترجمه فروغ پوریاوری (عجیب هست که اسم مترجم به این وضوح یادم هست) و بشدت به من احساس شاعر بودن داده بود! به من! به من! جدا عجیب است با این فاصله حسی زیاد از شعر فارسی دوره کوتاهی فکر می کردم خیلی شاعرم. خلاصه این دفترچه بدبخت الهامات مرا با رمز عجیب و غریبی ثبت می کرد. احتمالا هنوز باید یک جایی توی دراور جلوی در اتاقم باشد گو اینکه دیگر رمزش را به خاطر ندارم. اگر کسی پیدایش کند از به هم پیوستن بی ربط حروف فارسی کلی خواهد خندید.

 اما با این تجربه کم همیشه این احساس را داشتم که خیلی مستدل می نویسم و خوب حس منتقل می کنم. دوره فوق که مقاله می نوشتم همیشه استادم ایراد می گرفت که پیوسته نیست و ربط منطقی ندارد و و و .. و خودم اندر کف چیزی بودم که خلق کرده بودم و درک نمی کردم چرا این همه خط و ربط را نمی بیند. اما به مصداق “تا مرد سخن نگفته باشد”، وقتی کم می نویسی عیب وایرادی هم نداری! حالا هم شیفته نوشتن نیستم ولی یکی دو ساعت پیش در فکر راه حل برای وقت مرده ای که اخیرا اذیتم می کند، برای هزارمین بار به نوشتن فکر کردم و برای اولین بار دلم غنج زد. چرایش را نمی دانم شاید چون قبلا فکر می کردم داستانی برای نوشتن ندارم و الان فکر می کنم خب داستان پیدا خواهم کرد! زندگی پر از داستانهای کوچک و بزرگ است اگر دقت کنی! مخصوصا اینکه بعضی وقتها داستانی توی ذهنم دارم و دائم در حال پردازشش هستم خب چرا ننویسمش؟

بهانه اینکار فعلا استفاده بهینه از وقتم است بجای اینکه برای هزارمین بار فصل 6 Friends را ببنیم یا وبگردی کنم یا فیلم های بدون تمرکز نگاه کنیم. کمی تمرین تمرکز هم است و دور شدن از فکر در مورد ریسرچم که خوب پیش نمی رود. پس شروع می کنیم.