من هیچ وقت نوشتن را بطور جدی تجربه نکرده ام. حتی به شوخی هم نه. دوران دبیرستان دوره کوتاهی می نوشتم. اوایل آشناییم با یاسمن بود و حس و حال شاعرانه اش مرا بشدت گرفته بود. یادم هست حتی قرار بود گروهی کتاب بنویسیم. همانزمانها دورانی هم متون کوتاهی به رمز می نوشتم. یک دفترچه کوچک همراهم بود که هر زمانی چیز خیلی شاعرانه ای به ذهنم می رسید یادداشت می کردم. یادم هست کتابی داشتم که اسمش یادم نیست اما زندگینامه مارکز بود با ترجمه فروغ پوریاوری (عجیب هست که اسم مترجم به این وضوح یادم هست) و بشدت به من احساس شاعر بودن داده بود! به من! به من! جدا عجیب است با این فاصله حسی زیاد از شعر فارسی دوره کوتاهی فکر می کردم خیلی شاعرم. خلاصه این دفترچه بدبخت الهامات مرا با رمز عجیب و غریبی ثبت می کرد. احتمالا هنوز باید یک جایی توی دراور جلوی در اتاقم باشد گو اینکه دیگر رمزش را به خاطر ندارم. اگر کسی پیدایش کند از به هم پیوستن بی ربط حروف فارسی کلی خواهد خندید.
اما با این تجربه کم همیشه این احساس را داشتم که خیلی مستدل می نویسم و خوب حس منتقل می کنم. دوره فوق که مقاله می نوشتم همیشه استادم ایراد می گرفت که پیوسته نیست و ربط منطقی ندارد و و و .. و خودم اندر کف چیزی بودم که خلق کرده بودم و درک نمی کردم چرا این همه خط و ربط را نمی بیند. اما به مصداق “تا مرد سخن نگفته باشد”، وقتی کم می نویسی عیب وایرادی هم نداری! حالا هم شیفته نوشتن نیستم ولی یکی دو ساعت پیش در فکر راه حل برای وقت مرده ای که اخیرا اذیتم می کند، برای هزارمین بار به نوشتن فکر کردم و برای اولین بار دلم غنج زد. چرایش را نمی دانم شاید چون قبلا فکر می کردم داستانی برای نوشتن ندارم و الان فکر می کنم خب داستان پیدا خواهم کرد! زندگی پر از داستانهای کوچک و بزرگ است اگر دقت کنی! مخصوصا اینکه بعضی وقتها داستانی توی ذهنم دارم و دائم در حال پردازشش هستم خب چرا ننویسمش؟
بهانه اینکار فعلا استفاده بهینه از وقتم است بجای اینکه برای هزارمین بار فصل 6 Friends را ببنیم یا وبگردی کنم یا فیلم های بدون تمرکز نگاه کنیم. کمی تمرین تمرکز هم است و دور شدن از فکر در مورد ریسرچم که خوب پیش نمی رود. پس شروع می کنیم.


