بایگانیِ دسامبر 24th, 2007

فیلم

دسامبر 24, 2007

تازگیها کشف بزرگ شرم آوری کرده ام. تقریبا دوسال است که بطور فشرده فیلم می بینم. از هالیوودی گرفته تا مستقل، هلندی تا ژاپنی. تمام این پروسه به غیر از دو ماه اول که آتشم شعله ور بود که به کلی فیلم دسترسی پیدا کرده ام، بدون علاقه مندی شدیدی سپری شده است. مثل وظیفه از دانشگاه که بر می گردم فیلمی دارم که ببینم. خیلی وقتها که خود فیلم هم خیلی نظرم را جلب نمی کند تمرکزی روی اتفاقات ندارم و توی فکرهای خودم غوطه ورم. معدود فیلم هایی هم بوده که اصلا نیمه کاره گذاشته ام. مدتی پیش فکر کردم که چرا اینکار را ادامه می دهم؟ و چرا نسبت به فیلمها هم مثل کتابها بی علاقه شده ام. به همین خاطر تصمیم گرفته ام مدتی فیلمهای عجیب و غریب روشنفکری را کنسل کنم و فیلم کمدی ببینم بلکه این درد درمان شود. علت این تصمیم در حقیقت این بود که مدتی بود به لطف ریحانه عزیزم در حال Friends دیدن بودم و به معنای واقعی کلمه غیرقابل کنترل شده بودم طوریکه دیدن قسمت بعدی Friends به هر کار مهم دیگری ترجیح داشت. چیزی فراتر از غرق شدن در یک سریال احمقانه روزانه بود. این احساس را قبلا فقط با پاورچین داشتم. کلا هم با سریالهای تلوزیونی خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. بنابراین احساس کردم این علاقه احتمالا بعلت وجود جنسی از طنز است که من به آن علاقه دارم.

از آنجاییکه تقریبا تمام فیلمهای معروف هالیوودی را قبلا دیده بودم (و بسیارشان از مزخرف هم بدترند جز ملاقات با والدین و فاکرها البته) از کلاسیکها شروع کرده ام. نتیجه تا بحال که خیلی خوب بوده. عجیییییییب در حال لذت بردن هستم. دو فیلم خیلی محشر دیدم: “بعضیا داغشو دوست دارن” معروف و “آپارتمان” که هر دو کار بیلی وایلدر بود و از دومی خیلی بیشتر خوشم آمد و یک هنرپیشه خارق العاده کشف کردم به نام جک لمون که متاسفانه محضرش را الان از دست داده ایم. هر دو فیلم تکه هایی داشتند بدیع و غیر قابل تکرار. چند تا فیلم از وودی آلن عزیزم دیدم که “آنی هال” بهترینش بود. سال گذشته هم “اسکوپ”ش را دیده بودم و خیلی حال کرده بودم. حالا هم “صبحانه در تیفانی” را گرفته ام. فکر می کنم پروژه خوبیست این دیدن فیلمهای کمدی آنهم با حال و هوای کلاسیک. کمی در فیلم دیدن زیاده روی کرده بودم طوری که حتی جورج کلونی عزیزم هم میلی برای فیلم دیدن درم بیدار نمی کرد. با این حجم کاری فکر می کنم نیاز به استراحت و تنوع داشتم. کلا هم خوب نیست کاری بصورت عادت و وظیفه در بیاید.

حالا این فیلمها را که می بینم فکر می کنم زندگی چه خوب است که خودت را می سپری به این جریان سیال و سبک. که زندگی هم می تواند همین قدر سبک و راحت باشد اگر خودت بخواهی. غش غش بخندی از دیدن حماقتهای قهرمانها و لذت ببری از سادگیهایشان. این غش غش خندیدن بخصوص جز جدا نشدنی زندگی من است. اگر یک روز ریسه نروم یک چیزی کم دارم. اصلا کشف کرده ام من با کسی که نتواند ریسه برود نمی توانم رابطه برقرار کنم. جدی می گویم. تمام کسانی که دوست دارم توانایی رها کردن خودشان در یک موضوع بشدت احمقانه مضحک را دارا هستند.

من شرمنده ام. ولی خواستم  این را هم اضافه کنم که: آمریکای عزیزم خیلی ازت ممنونم که می توانم هر وقت دلم خواست برم سر کوچه از بلاک باستر هر فیلمی خواستم بگیرم و ببینم. گفتم از این تریبون استفاده کنم و از آمریکا هم تشکری کرده باشم بخاطر همه چیزش و به خصوص همین فیلمها!

ریحانه

دسامبر 24, 2007

نشسته ام و به عکسهای عروسی ریحانه که خواهرم ساعتی پیش داغ داغ برایم فرستاده نگاه می کنم. بهرحال اقامت من در اینجا با مشکلات خاص خودش باعث شده در مراسم عروسی بهترین دوستم حاضر نباشم. دیگر ناراحت نیستم. از صبح که از خواب بیدار شدم ته دلم قیلی ویلی می خورد. هر لحظه ساعت را با 8:30 جمع می کردم و فکر می کردم که الان کجای مراسم هستند. بازی بامزه ای بود. چند ساعتی این وسطها بازی یادم رفت، بخودم که آمدم مراسم دیگر تمام شده بود. حالا عکسها را نگاه می کنم و فکر می کنم چقدر عوض شده است. یک خانم بزرگ، زیبا و متشخص که برای من غریبه است. فکر می کنم اشکالی ندارد (; آرایشش که پاک شود و چند روز استراحت کند دوباره قیافه خودش را می گیرد.

 چشمهایم را می بندم و به تمام این دهسال فکر می کنم. به تمام بزرگ شدنها و کوچک ماندنهایمان، به عاشق شدنها و فارغ شدنهایمان، به خنده های سرخوشانه ای که هیچ دلیلی برایشان لازم نداشتیم، به تحلیلهای هیجان انگیزی که از مسائل و خودمان داشتیم. غمهایمان، خوشحالیهایمان، نگرانیهایمان، دلگرمیهایمان، همه را دوست دارم. صحنه ها با وضوح در ذهنم می روند و می آیند. سه نفر بودیم و عشق می کردیم، حالا سه نقطه دنیا هستیم و باز هم عشق می کنیم.

یادم هست یک روز حدود 6 سال پیش، صبح جمعه ای زمستانی می رفتیم کلاس کنکور فوق. او رانندگی می کرد. موضوع صحبت احتمالا مسائل پیش پا افتاده روز بود. یک جایی در اتوبان چمران خواستم به او بگویم: “ریحانه خیلی دوستت دارم”. نمی دانم به گفتنش فکر کرده بودم یا نه ولی شاید حسش مدتی بود که با من بود. تا پل مدیریت این در ذهن من می چرخید. همانجا اطراف مدیریت موضوعی پیش آمد و حرف به مسائل جدی کشیده شد و  ‘the moment was gone’. حسرت آن اظهار علاقه همانجا و با همان حس همیشه در دل من ماند.

هشت سال در ایران و دوسال اینجا دوست نزدیک من مانده است. تنها کسی است غیر از خانواده ام که دوریش را حس کرده ام. برای هر کسی که شنیده است حفظ رابطه با این قوت با توجه به دوری مسافت عجیب و غیر قابل باور بوده. برای خودم عادی ترین چیزیست که می توانسته باشد. قرار نبوده فاصله زندگی، مرا تغییر دهد و از دوست داشتنیهایم محرومم کند، و نکرده است. نگذاشته ام، دوست داشتنیهایم هم نگذاشته اند.

خوشحالم که همیشه دوستان خوبی داشتم. خوشحالم که اطراف همیشه آدمهایی بوده اند که دوستشان داشته ام و به آنها اعتماد داشته ام، و می دانم نعمتیست که نصیب هر کسی نمی شود. خوشحالم و خدا را شکر می کنم به خاطر همه این آدمهای دوست داشتنی و بیشتر از همه ریحانه که همیشه بوده است و همیشه مرا درک کرده است.

 خیلی مبارک باشه ریحانه جونمJ