تازگیها کشف بزرگ شرم آوری کرده ام. تقریبا دوسال است که بطور فشرده فیلم می بینم. از هالیوودی گرفته تا مستقل، هلندی تا ژاپنی. تمام این پروسه به غیر از دو ماه اول که آتشم شعله ور بود که به کلی فیلم دسترسی پیدا کرده ام، بدون علاقه مندی شدیدی سپری شده است. مثل وظیفه از دانشگاه که بر می گردم فیلمی دارم که ببینم. خیلی وقتها که خود فیلم هم خیلی نظرم را جلب نمی کند تمرکزی روی اتفاقات ندارم و توی فکرهای خودم غوطه ورم. معدود فیلم هایی هم بوده که اصلا نیمه کاره گذاشته ام. مدتی پیش فکر کردم که چرا اینکار را ادامه می دهم؟ و چرا نسبت به فیلمها هم مثل کتابها بی علاقه شده ام. به همین خاطر تصمیم گرفته ام مدتی فیلمهای عجیب و غریب روشنفکری را کنسل کنم و فیلم کمدی ببینم بلکه این درد درمان شود. علت این تصمیم در حقیقت این بود که مدتی بود به لطف ریحانه عزیزم در حال Friends دیدن بودم و به معنای واقعی کلمه غیرقابل کنترل شده بودم طوریکه دیدن قسمت بعدی Friends به هر کار مهم دیگری ترجیح داشت. چیزی فراتر از غرق شدن در یک سریال احمقانه روزانه بود. این احساس را قبلا فقط با پاورچین داشتم. کلا هم با سریالهای تلوزیونی خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. بنابراین احساس کردم این علاقه احتمالا بعلت وجود جنسی از طنز است که من به آن علاقه دارم.
از آنجاییکه تقریبا تمام فیلمهای معروف هالیوودی را قبلا دیده بودم (و بسیارشان از مزخرف هم بدترند جز ملاقات با والدین و فاکرها البته) از کلاسیکها شروع کرده ام. نتیجه تا بحال که خیلی خوب بوده. عجیییییییب در حال لذت بردن هستم. دو فیلم خیلی محشر دیدم: “بعضیا داغشو دوست دارن” معروف و “آپارتمان” که هر دو کار بیلی وایلدر بود و از دومی خیلی بیشتر خوشم آمد و یک هنرپیشه خارق العاده کشف کردم به نام جک لمون که متاسفانه محضرش را الان از دست داده ایم. هر دو فیلم تکه هایی داشتند بدیع و غیر قابل تکرار. چند تا فیلم از وودی آلن عزیزم دیدم که “آنی هال” بهترینش بود. سال گذشته هم “اسکوپ”ش را دیده بودم و خیلی حال کرده بودم. حالا هم “صبحانه در تیفانی” را گرفته ام. فکر می کنم پروژه خوبیست این دیدن فیلمهای کمدی آنهم با حال و هوای کلاسیک. کمی در فیلم دیدن زیاده روی کرده بودم طوری که حتی جورج کلونی عزیزم هم میلی برای فیلم دیدن درم بیدار نمی کرد. با این حجم کاری فکر می کنم نیاز به استراحت و تنوع داشتم. کلا هم خوب نیست کاری بصورت عادت و وظیفه در بیاید.
حالا این فیلمها را که می بینم فکر می کنم زندگی چه خوب است که خودت را می سپری به این جریان سیال و سبک. که زندگی هم می تواند همین قدر سبک و راحت باشد اگر خودت بخواهی. غش غش بخندی از دیدن حماقتهای قهرمانها و لذت ببری از سادگیهایشان. این غش غش خندیدن بخصوص جز جدا نشدنی زندگی من است. اگر یک روز ریسه نروم یک چیزی کم دارم. اصلا کشف کرده ام من با کسی که نتواند ریسه برود نمی توانم رابطه برقرار کنم. جدی می گویم. تمام کسانی که دوست دارم توانایی رها کردن خودشان در یک موضوع بشدت احمقانه مضحک را دارا هستند.
من شرمنده ام. ولی خواستم این را هم اضافه کنم که: آمریکای عزیزم خیلی ازت ممنونم که می توانم هر وقت دلم خواست برم سر کوچه از بلاک باستر هر فیلمی خواستم بگیرم و ببینم. گفتم از این تریبون استفاده کنم و از آمریکا هم تشکری کرده باشم بخاطر همه چیزش و به خصوص همین فیلمها!


