من انسانی با حساسیتهای اجتماعی بشدت پایین هستم. همیشه حرکات و جنبش های اجتماعی را ستوده ام و حمایت کرده ام ولی دروغ است اگر بگویم ناملایمات اجتماعی احساس خاصی در من بر انگیخته اند. اعتراف می کنم که توده مردم هرگز گوشه ای از فکر مرا اشغال نکرده اند. همیشه بزرگترین رسالت، هدف و مایه خوشحالیم این بوده که به خودم، خانواده ام و دوستان نزدیکم برسم. به همین جهت بی دلیل نیست که زندگی در ایران هرگز باعث نارحتی من نبوده است. تا وقتی بودم از کنار تمام ایرادها و اشکالات براحتی می گذشتم، به این دلیل که حس خاصی نداشتم. نمی توانستم وقتی چیزی عصبانیم نمی کند بگویم که عصبانی هستم. شبها با سردرد بخاطر دود خوردگی در طول روز، دستمالی شده در تاریکی تاکسی، متلک شنیده از همه عالم و آدم، حال گرفته از دیدن قیافه های عبوس، ترسیده از راه رفتن در کوچه تاریک، ….. به خانه بر می گشتم ولی عصبانی نبودم. چون می آمدم خانه و فرنوش صدایمان می کرد که چایی بخوریم، چون سریالهای مسخره می دیدیم، چون حرف می زدیم و بازیهای نامتناسب با سنمان می کردیم، چون دوستانم را در طول روز می دیدم، چون باهم خرید و سینما و تئاتر می رفتیم، چون استاد راهنمایم و دانشگاهم را دوست داشتم و چون خودم و خانواده ام و دوستان نزدیکم سالم بودیم و دغدغه های عادی داشتیم. نمی دانم شاید اگر اینها نبود هم عصبانی نمی شدم. اما فکر می کنم یک “پکیج” گرفته بودم که همه را با هم داشت، خوبیهایش را دوست داشتم و از کنار بدیهایش به آرامی می گذشتم.
همیشه تصور می کردم همه دنیا کمابیش همین است و گمانم از آمریکا جایی با همین دیسیپلین ولی آزادتر بود. ولی متاسفانه برای من و خوشبختانه برای مردم دنیا، آمریکا چیزی از زمین تا آسمان متفاوت بود با تصورات من. وقتی آمدم اینجا انگار یک سنگ بزرگ روی سینه ام بود که برداشته شد. نمی فهمیدم چه می شود … هنوز هم نفهمیده ام ولی می دانم که نمی توانم سیستمی واقعی (و نه مسلما ایده ال) از یک مدینه فاضله بهتر از آنچه اینجا هست تصور کنم. فهمیدم آنچه در ایران آزار دهنده است در اصل هیچ کدام از موارد بالا نیست. موارد بالا همه و همه نتیجه هستند، نتیجه حضور بی چون و چرای دولت در تمام شئون زندگی شهروندان. چه در زندگی اقتصادی – آنجا که اقتصاد خصوصی فعال نیست تا کمی ثروت تولید شود- چه در زندگی اجتماعی – آنجا که گردهمایی ها نیاز به مجوز دارد- چه در زندگی فرهنگی – آنجا که محصولات فرهنگی باید ممیزی شوند- چه در زندگی خصوصی – آنجا که آزادیهای جنسی وجود ندارد وچه و چه و چه. اما اینجا “همه چیز” آزاد است، “هیچ” اجازه ای برای هیچ کاری لازم نداری و با اینحال آزادیت، بندگی برای کسی تولید نمی کند. اینجا نفست نمی گیرد و نفس کسی را نمی گیری. از حقی منع نمی شوی و کسی را از حقی منع نمی کنی. و جالب اینجاست که بخش اعظم این پروسه خود به خود انجام می گیرد، کسی حتی ناظر بر آزادی هم نیست انگار.
شخص من چند بار تکانهای شدید خوردم. یکبارش روزهای اول حضورم بود که از عدم حضور پلیس در مکانهای عمومی متعجب بودم و مفهوم امنیت در مغزم دچار دگردیسی شده بود. تا وقتی ایران بودم امن برایم جایی بود که پلیس حضور داشت. اینجا که آمدم دیدم می گویند همه جا امن است اما پلیس فقط یک شماره تلفن بود. فکر می کردم یعنی چه؟ پلیس گشت ندارد چطور ممکن است همه جا امن باشد؟ و فهمیدم که امن است چون کسی میلی به ارتکاب جرم ندارد، که سیستم کسی را حریص به پایمال کردن حق دیگری نکرده است، که همه خوشحالند که به سهم خود حق خود را گرفته اند و بیشتر از آن لازم ندارند. یک بار دیگر شب هالووین امسال بود که رفته بودم کلاب. بشدت شلوغ بود و جایی برای حرکت در واقع نبود. در حین عبور از یک راهروی انسانی شخصی از کنار من رد شد و دستی به کمرم کشید. نمی توانم توضیح دهم که چه حسی داشتم وقتی به خود آمدم و دیدم 2 سال بود چنین اتفاقی برای من نیافتاده بود. بقول دوستم تازه کلاب بوده و طرف هم دست به کمرت (مکانی غیر س ک سی) کشیده. همانجا بود که باز هم فهمیدم کسی میلی به دست کشیدن به بدن من ندارد و سیستم او را حریص به اینکار نکرده، که حق خود را از خوشی و دست کشیدن به بدن دیگران گرفته و بیشتر از آن نیازی ندارد*.
اینها اغراقهای آدمهای از خارج برگشته عقده ای نیست. اینها واقعیت است. آنجا همه حاضر و ناظرند که مردم خوب باشند و نیستند و اینجا کسی مواظبشان نیست و خوبند. بعضی وقتهای یاد 1984 می افتم و برادر بزرگ که هر کاری می کرد باز مردم بدتر می شدند.
با اینحال من هنوز همان آدمم. تابستان امسال که بعد از دوسال رفتم ایران هنوز هم موارد بالا عصبانیم نمی کرد. هنوز هم آنجا احساس راحتی و خوشبختی می کردم. هنوز هم فکر می کنم وضعیت ما شبیه خیلی از کشورهاست. که نباید خودمان را با سوئد و نروژ مقایسه کنیم. که مگر همین آمریکا تا سی سال قبل درگیر تبعیض نژادی نبود. که حکومتها برخاسته از ملتها هستند و حکومت دیکتاتور نتیجه ملت آزاد نیاندیش است. هنوز هم فکر می کنم درست می شود. که باید از خودمان و اطرافیانمان شروع کنیم. که بچه هایمان را آزاد بار بیاوریم. که احترام به آزادی دیگران را به آنها آموزش دهیم. و هنوز هم فکر می کنم روزی می رسد که ما به چیزهای دیگری جز کوروش و داریوش مفتخر باشیم.
این جمله گاندی را اینجا خواندم و خیلی خوشم آمد:
آزاد بودن تنها برشکستن زنجيرهای خود نيست، بلکه زندگی کردن به شيوهای است که به آزادی ديگران نيز احترام بگذاريم و آن را تقويت کنيم
* این توضیح لازمست که این مثال شهر کوچکی ست که من در آن زندگی می کنم وگرنه آمریکا جاهای نا امن زیاد دارد.