آرشیو برای ژانویه, 2008

ژانویه 29, 2008

سی و پنج درجه متن بسیار عالی ای در مورد مرگ نوشته است. بر هر کس که اینجا را می خواند واجب عینی است که برود بخواندش! آنقدر با او موافقم که حد ندارد. علت اینکه خودم هیچ وقت بیانش نمی کردم این بود که کمی بوی قضاوت می داد. اما باید با خودمان روراست باشیم! چقدر ادا و اصول؟ چقدر عادات پوسیده؟ چقدر ضعیف نمایی؟ چقدر تمنای ترحم؟ چقدر منتظر قضاوت دیگران نشستن؟ چرا نفهمیم که دردهای بدتری هم هست و بهتر است زندگی کنیم؟ و از آن مهمتر زندگی را به کام دیگران تلخ نکنیم؟

 

رز قرمز

ژانویه 29, 2008

دیشب در حالیکه خسته و عصبی بودم و کمی لحن عصبانی پای تلفن داشتم و یک ایمیل با حالت عصبانی و ناراحت زده بودم و داشتم فکر می کردم الان می روم توی رختخواب یک دل سیر گریه می کنم (مشکل این است که گریه ام هم نمی آمد)، دیدم دوست جوانی (البته واضح و مبرهن است که ما در برابر تازه واردان به دوره های تحصیلات تکمیلی یا همون grad school خودمون کلی مادر بزرگ حساب می شویم) که اسکار وایلد خوان حرفه ایی است، برایم یکی از داستانهای کوتاهش را فرستاده است. با وجود اینکه دیروقت بود و خیلی خسته بودم، فکر کردم 5 صفحه که بیشتر نیست و نشستم به خواندنش. اسم داستان رز قرمز بود و مضمونی عاشقانه داشت. شاید هر زمان دیگری می خواندمش شیرینی زیادش همراه با پایان غیر منتظره، همچنین  وجود تمثیلات و استعارات فراوان توی ذوقم می زد. اما دیشب سبکم کرد. زیبا بود و لطیف. داستان پسرکی ست که دوست دارد با دختر مورد علاقه اش برقصد اما دخترک شرط رقصیدن را دریافت یک رز قرمز قرار داده آنهم در فصلی که هیچ گلی نمی روید.

شخصا داستانهای عاشقانه و تمثیلی دوست ندارم. اسکاروایلد هم بیشتر در ذهنم طنزنویس می آمد (گرچه همین داستان هم پایان تقریبا طنزی دارد) به همین انگیزه بود که نشستم به خواندن و گرچه انتظارم برآورده نشد اما حالم خیلی خوب شد. به همین خاطر به این فکر افتادم که برای پذیرش بعضی مفاهیم باید آمادگی احساسی فراهم باشد. کسی چه می داند شاید اینکه من هیچ وقت شعر دوست نداشته ام این بوده که هیچ وقت آمادگی احساسی شنیدن شعر را نداشته ام؟ همین داستان را همین الان که نگاه می کنم جز تعدادی کلمات شاعرانه سخت چیز خاصی ندارد در حالیکه دیشب باعث شد خوشحال بروم توی رختخواب.

خلاصه اینکه با خواندن این داستان بشدت شیرین و توی ذوق زننده دیشب خوش خوشانمان شد و از فرستنده کلی تشکرات فرمودیم.

 

پی نوشت بامزه و خصوصی: بعضی ها هستند که رفته اند مسافرت و قرار است فردا برگردند. با وجود اینکه بعدازظهر بلیت دارند اما می خواهند 8 شب برگردند و می گویند بیا دنبالم:)))))) بعد تازه می گویند تو که دلت نمی آید مرا از فرودگاه برگردانی و ول کنی به امان خدا، باید برویم شامی بخوریم که حتما تا ساعت 11:30 طول می کشد. دیگر آنوقت می توانی بروی:)))))) هفته دیگر هم باز باید برود مسافرت و علیرغم اینکه پنج شنبه بلیت دارد احتمالا دلش بخواهد چهارشنبه برگردد. آنقدر این مدت مسافرت رفته و چهار شنبه برگشته که من یکی رسما دیوانه شدم. خداییش این بشر گوله نمک نیست؟

 

زنان طفلکی و عزیزم

ژانویه 28, 2008

من واقعا سعی می کنم پرهیز کنم از سیاه نمایی در مورد ایران. ولی نامردها! مجله زنان را دیگر چرا تعطیل کردید؟ این یکی از بدترین اتفاقات فرهنگی ماههای اخیر است به نظر من. جدا می خواهید  همه را خفه کنید جز همان شریعتمداری؟

خیلی ناراحت کننده است. شخص من کلی با مجله زنان بزرگ شدم. کلی چیزهای بدرد بخور زندگیم را آنجا یاد گرفتم. از سال هفتاد و پنج تا همین 2 سال پیش که بیایم اینجا هر آخر ماه با چنان ذوقی می پریدم بخرمش و چنان در انتظار عصر خوبی که می نشینم می خوانمش خوشحال بودم که حد نداشت. مطمئنم زنان به خیلیها مثل من کمک کرد رشد کنند. حالا احتمالا همه شان ناراحتند. و خیل دخترها و شاید پسرهای نوجوانی که این امکان را از دست می دهند. هرچه فکر می کنم این دلایل ضد نظامی که در توجیه تعطیلی آورده اند درک نمی کنم. زنان بشدت محتاط بود و همیشه به تمام اصول تحمیل شده پایبند! من نمی فهمم چه چیز بدی به مردم یاد می داد و چه کسی از خوانندنش می توانست به انحراف کشیده شود. من نمی دانم ما زنده می مانیم آخر و عاقبت این جو خفقان را بلاخره روزی ببینیم؟

و بلاخره! بی انصافها! می گذاشتید موقعی تعطیلش می کردید که من خوشحال باشم حداقل:دی! امروز علاوه بر تمام این احوالات هم زنان بسته شد هم قوری قرمز تپلی ام را شکستم: دی.

 

آه و ناله

ژانویه 27, 2008

خب، حالا که شیرین پلوی پرملاتی که درست کرده ام در حال دم کشیدن است، و انارهایی که دانه کرده ام همراه با کیک پنیری که پریروز خریده ام روی میز در حال چشمک زدن هستند، و در حال پسته خوردن روی مبلم لم داده ام و یک مراسم بامزه در حد گلدن گلاب با کلی هنرپیشه نا آشنا را تماشا می کنم، بهترین موقع است که جمع بندی کنم چرا چند روز اخیر آنقدر ناراحت بوده ام. اتفاقاتی افتاده که می تواند هم توجیهات من باشد هم غم، خستگی و فرسودگی را دوچندان کرده باشد، مثل مشکل عجیب و غریب و ناراحت کننده و لاینحلی که برای یکی از دوستانم پیش آمده یا بیماری ناگهانی و مهلکی که پدر دوست دوستم (که فقط عکسش را دیده ام) دچارش شده است. اینها اضافه می شود به بایاس دی سی ناراحتی که از هفته پیش داشته ام. می دانید اصلا چیست؟ من ناراحتم! دلیلش اصلا اینها نیست! مهم هم نیست که چیست ولی من باید شجاعت اعتراف به ناراحتی را داشته باشم خب! چه اشکالی دارد؟ مگر همه چیز همیشه باید بر وفق مراد باشد؟ چرا من احساس می کنم اگر ابراز ناراحتی کنم در حالیکه اتفاق مرگ آوری در زندگیم نیافتاده گناه کرده ام؟ آقاجان حالا دو روزی هم ما به حال خودمان غمگین باشیم، چه اشکالی دارد؟ قبول حقیقت اولین اصل درمان است. پس مهرنوش جان! تو تعهد نداده ای که همیشه خوشحال باشی و رفیق بی کلک و مادر دیگران و مشاور مسائلشان! یک موقعی هم هست که حوصله شان را نداری، شنیدن دردهایشان از تحملت خارج است! ایرادی هم ندارد اگر این مدت کمی طول بکشد. به اندازه کافی زیر فشار استرس این پروژه کوفتی هستی (بایاس دی سی اصلا همین است) خب خستگی و فرسودگی هست، چیزهایی هم پیش می آید که غمگینت می کند. پس تعارف نکن کمی آه و ناله کن توروخدا!

آخیییییییییییش! خب شروع می کنیم. وااااااااااااااااااای من ناراحتم. یک مدلی ناراحتم که اصلا گریه ام هم نمی آید! کاش می شد مدتی از زندگی مرخصی گرفت (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جوووووووووون! دنیل دی لوییس جایزه بهترین هنرپیشه مرد را گرفت) و رفت یک گوشه خوش گذراند. با کسانی که دوست داری و می دانی با آنها بهت خوش می گذرد. کسانی که بار تورا اضافه نمی کنند هیچ، سبکت هم می کنند (وااای تام کروز چه جوان شده!!!!!!! جراحی کرده؟ شبیه 20 سال پیشش شده!!!!!!!!!!) واااااااااای من استرس دارم که این کمپانی سازنده ادا در می آورد! هیچ درست و حسابی جواب نمی دهند و من دوباره فردا باید کلی چانه بزنم سر چیزهایی که بدشانسی خودم هم نمی دانم چقدر مهم هستند. واااااااااااای من احساس خنگی می کنم و دلم می خواهد کارم روی غلتک بیفتد. واااااااااااااااااای من دلم می خواهد با چند نفر مهربانتر باشم ولی نمی جوشد بخدا! واااااااااااای من نمی خواهم یکی هی مغز من را بخورد. واااااااااااای من دنبال پایه درست و حسابی می گردم که باهاش بروم دیترویت سینما و تئاتر بلکه به اصلم برگردم حالم بهتر شود. واااااااای من اصلا دلم نمی خواهد خودم را عوض کنم. واااااااای چرا برای بدست آوردن لذتهای عادی و کوچک افراد باید خود را به زحمتهای بزرگ بیاندازند؟ وااااااای من دلم یک اتفاق هیجان انگیز می خواهد.

آهااااااااااای یکی بیاید من را نوازش کند و دلداری بدهد و من سرم را بگذارم روی شانه اش برای اولین بار بعد از مدتها آه و ناله کنم.

ای کسی که اینجا را هم نمی خوانی! توروخدا یک چند روزی دست از  سر کچل من بردار! بخدا من مسئول سرگرم کردن تو نیستم. خوشم نمی آید هی دروغ بگویم و بهانه بیاورم. خودت بفهم! من نمی فهمم ما چه وجه مشترکی داریم که تو هلاک من شده ای. اینهمه آدم مهربانتر از من، برو با آنها وقت بگذران! من که آخرش رویم نشد بگویم از مصاحبت تو لذت نمی برم والا!

 

پی نوشت: شهرزاد خانم الهی قربونشون برم تشخیص فرموده اند من احتمالا پی ام اس گرفته ام که این چند روز اینطوری شده ام. عجیب است تا حالا سابقه پی ام اس نداشته ام.

بی ربط: من با هزار بدبختی تاریخ بیهقی گیر آورده ام که بخوانم بلکمم دلایل عقب ماندگی ایران را بفهمم. اما ایها الناس! اصلا چیزی نمی فهمم. به چه زبانی نوشته شده است؟

 

پرسپولیس

ژانویه 27, 2008

فیلم پرسپولیس هم مثل کتابش زیبا، روان، ملموس و طناز است. شاید حتی بهتر از کتاب! یک کارتون سیاه و سفید بشدت هیجان انگیز! چند فاکتور خیلی مهم است که فیلم و کتاب هر دو را تا این حد برجسته می کند. نخست خود زندگی پر پیچ و خم مرجان ساتراپی است که قابلیت فیلم شدن بالایی دارد. مسلما از یک زندگی تخت چنین فیلمی در نمی آید. خانواده روشنفکر با پیشینه پادشاهی و مشغول به فعالیتهای سیاسی! همزمانی کودکی با انقلاب، نوجوانی با جنگ، زندگی چهار ساله یک نوجوان تنها در قلب اروپا، بازگشت یک جوان مدرن به ایران در شرایطی که نه ایرانیست نه اروپایی، سردرگمی ها، سرتق بازی ها، همه بشدت درام هستند. دومین عامل انتخاب قالب بدیع و ساختار شکنانه است. کارتون سیاه و سفید مسلما انتخاب اول هیچ کس برای بیان یک تم نسبتا سیاسی- اجتماعی نیست. خوشم می آید از هوشش که سراغ این قالب رفته است چون عالی جواب داده است. گرافیک و انیمیشن هم کیفیت خیلی خوبی دارد. سوم و خیلی مهم هم زبان طنز داستان است. من عاشق طنز ظریف و هوشمندانه هستم. امشب صحنه هایی در فیلم بود که جدا نمی توانستی شدت صدای خنده ات را کنترل کنی. کتاب را ماهها پیش خواندم و جزییاتش را بیاد ندارم ولی بنظرم می آید طنز فیلم بشدت قویتر است. مادر بزرگ مرجان، سرتق بازیهای کودکی اش،  قیافه خواننده اولین پارتی اروپایی، اعتراف پسری که دوستش دارد به همجنس گرا بودن و خشم و نفرتش از بیادآوری دوست پسرش پس از خیانت، صحنه هایی هستند که یک دل سیر خنده می طلبند. و البته در مقابل جاهایی هم هست که پرده اشک می آید جلوی چشمایت! مرجان در کل داستان دوبار فرودگاه می رود. هر دوبار هم وقتی کتاب را می خواندم هم در سینما اشکهایم جاری شد. در فیلم هم جایی که انوش جریان فرار فریدون به شوروی و اتفاقات پس از آن را تعریف می کند گریه ام گرفت. گریه به حال مردمم که رنج فرار و مهاجرت و غربت به آنها تحمیل شده است.

پرسپولیس علیرغم تمام آن چیزی که ممکن است گفته شود یکی از بهترین و روشن ترین تصویرها از ایران زمان انقلاب، جنگ و پس از جنگ را نشان می دهد. بخصوص شرح وقایع انقلابش بشدت منصفانه است. حتی بنظرم می آید خیلی جاها اغراق آمیز به نفع مردم عمل کرده است. مردم ایران همه تروتمیز و روشنفکر هستند که گیر معدودی ریشو و کمیته افتاده اند. حتی کمیته خیلی وقتها مرعوب جسارت مردم می شود. فضاها شهری، مردم مدرن،  زنها جسور، مستقل و قائم به سرنوشت خود هستند. فیلم را با گروهی از بچه ها دیدم که همه بشدت ناراضی از معروف شدن فیلمهایی هستند که تصویر سیاه از ایران نشان می دهد. خوشبختانه پس از تماشا همه متفق القول بودند که هیچ سیاه نمایی وجود نداشته است. یکی حتی به نکته جالبی اشاره کرد: چرا دولت ایران چنین فیلمی را بایکوت کرده است؟ تمام اتفاقات واقعیتهایی هستند که دولت ایران آنها را تایید می کند و به انجامشان مفتخر است! کمی فکر کردیم و نتیجه گرفتیم: اهم! دولت می داند که خیلی کارها را می کند، اما خب نباید در موردشان صحبت کرد!

پرسپولیس این روزها نامزد بهترین فیلم انیمیشن اسکار است. رقبایش راتاتویی و Surf’s up هستند. راتاتویی را دیده ام، زیباست اما بنظرم در مقابل پرسپولیس شانسی ندارد. آن یکی فیلم دیگر آنطور که عکسهایش نشان می دهند یکی از این فیلمهای پنگوئنی است که باز هم فکر نمی کنم فرصت عرض اندام داشته باشد. الان که فیلم را دیده ام بشدت امیدوارم اسکار را ببرد تا اسمش سر زبانها بیفتد و بیشتر دیده شود. چنین فیلمهایی در وضعیت کنونی می تواند فضا را به نفع مردم ایران رقیق کند تا حداقل خیلیها فکر نکنند که ما شترسواری می کنیم و زنهایمان در خانه می مانند.

مشاهدات انسانی

ژانویه 26, 2008

آقای س، چهل و اندی ساله، مجرد و آنطور که شنیده ای کارمند رده بالای یک شرکت مهم است. خونگرم، معاشرتی، خوش مشرب، سرحال، مهمان نواز، منظم و اهل تفریحات سالم است. خانه اش پاتوق دانشجوهای 20 سال کوچکتر از خودش است و اغلب معاشرینش در همین رده سنی هستند. با آنها فوتبال و والیبال و سینما می رود. خیلهایشان رویش حساب می کنند و از او حرف شنوی دارند. شنیده ای که شاید به حکم سن، به خیلی هایشان مشاوره های شغلی و عشقی- عاطفی می دهد. خانه بزرگی دارد که علیرغم رفت و آمد زیاد همیشه خیلی مرتب است. این را از آنجایی می فهمی که اغلب اتفاقاتی افتاده که سرزده گذارت به آنجا افتاده است. و فکر می کنی تو با این همه ادعا آیا همیشه می توانی سرزده مهمان به خانه ببری؟ ظاهرا تل ظرفهای نشسته و نامه ها و کاغذهای ریخته روی میز هال چیز دیگری می گویند.

شنیده ای که کسی بگوید: چرا باید فردی با این سن و سال با این بچه های کوچک رفت و آمد کند؟ شاید بیچاره خیلی تنهاست! اگر زن و بچه داشت اینطور نمی شد! اما آقای س هیچ وقت احساس رقت در تو ایجاد نمی کند. آنقدر متبحر هستی که تفاوت خوشحالی واقعی و ادای خوشحالی را بفهمی. فکر می کنی او اصلا هم سن همین بچه هاست انگار! حتی گویا خوشحالی اش پخته تر است که آنقدر راحت انتقالش می دهد.

یادت هست یکبار که پلاک تزئینی ماشینت را که سهل انگارانه نصب کرده بودی دید، سریع بازش کرد تا محکمش کند و چون جای پیچ پیدا نکرد (و علت سهل انگاری تو دقیقا همین بود) کل جای پلاک را از جلوی بدنه ماشین باز کرد و 45 دقیقه به دنبال راه حلی برای محکم کردنش گشت. نهایتا از چهار گوشه با سیمهایی به رنگ متن نوشته شده روی پلاک به طرزی فانتزی آن را محکم کرد و تو فکر کردی که چطور تو سالها جوانتر از او حوصله چنین کاری را نداری؟ و امیدوارانه به خودت دلداری دادی که مگر یک پلاک احمقانه 5 دلاری ارزش این همه وقت تلف کردن را دارد؟

یک ماشین متعلق به دهه 80 دارد که یادگار سالهای اولیه ورودش به آمریکای شمالیست. هر از گاهی محض یادآوری سوارش میشود. بخاری ماشین در هنگام گرم شدن صدای مسخره ای شبیه موتورگازی دارد. می گوید که نفهمیده این بخاری چه مرگش است و چون حدس می زند علت صدا لق بودن بخاری باشد، دوبار تمام جلو بندی ماشین را پیاده کرده تا به بخاری برسد و محکمش کند و علیرغم آن هنوز علت این صداهای عجیب و غریب را نفهمیده است.

آقای س کتاب خوانده و پردانش است. یکبار که تو و دوستت دور از هیاهوی دوستان جوانش او را ملاقات می کنید، بشدت متعجب می شوید. فکر می کنی تو تنها کسی هستی که از حقایقی مثل تمایلات همجنس خواهانه سیمون دوبوار مطلع هستی و وقتی می بینی او در مورد نلسون آلگرن صحبت می کند شاخ در می آوری. شاخت وقتی بزرگتر می شود که در عرض چند دقیقه چنین مکالمه ای را به چگونگی تشخیص عسل اصل از تقلبی از روی مزه اش تبدیل می کند. آنقدر به جزئیات بی اهمیت و کلیات مهم توجه می کند که شیفته اش می شوی و فکر می کنی آیا آن پسرک سرخوشی که به بهانه ماهواره ایرانی و فوتبال هر شب سر او خراب می شود اینها را می داند؟

آقای س علیرغم ظاهر بشدت لیبرالش، باطنا انسانی مذهبی است. حدس می زنی علت آرامش مسریش هم همین باشد. آنقدر با هیجان و عشق در مورد خانواده اش صحبت می کند که حظ می کنی. از برادرش که با او 180 درجه اختلاف عقیدتی دارد و از مادربزرگش که هر بار به عشق او به ایران می رود. حدس می زنی که در کودکی خیلی خوب و با حمایت زیاد تربیت شده است که الان با این روش زندگی عجیب آنقدر راحت و خوشحال است.

تازگیها سفرهای مشکوکش به ایران زمزمه هایی ایجاد کرده که در حال ازدواج است. فکر می کنی زنش چطور آدمی می تواند باشد؟ و نتیجه می گیری ممکن است یک دختر آفتاب مهتاب ندیده 20 سال کوچکتر از خودش باشد. یا یکی از آن عروسکهای گونه عمل کرده و ابرو تاتو کرده ای که همه بگویند به عشق آمریکا زنش شده است. گرچه جای امیدواری هست که یک خانم جا افتاده متشخص تحصیل کرده و موفق از نظر حرفه ای باشد، اما می دانی هرچه باشد تو جز اولین افرادی خواهی بود که هیییچ قضاوتی نخواهی کرد.

آقای س مسلما مثل هر انسان دیگری ایرادها و اشکالات زیادی دارد که بیانش در حوصله این بحث نیست ولی مهم این است که تو یاد گرفته ای انسانهایی آنقدر متفاوت می توانند اصلا ترسناک نباشند و اینکه می شود خیلی چیزها ازشان یاد گرفت و در جوارشان احساس راحتی کرد.

 

گزارش هفته

ژانویه 19, 2008

-  پروژه ام احتمالا به همین زودیها وارد مرحله ساخت می شود. هم می ترسم هم خوشحالم.

- دوست عزیزم برگشته است و دوباره کلی می خندیم به ترکهای دیوار.

- دیشب پلیس جریمه ام کرد. حالا مساله این است که باید بروم دادگاه احتمالا از خودم دفاع کنم که فکر می کردم چراغ تو هم قرمز چشمک زن است. ولی مساله سر این است که اصلا نفهمیدم چی شد. یعنی من قرمز چشمک زن داشتم، ایستادم بعد رد شدم. حالا جناب پلیس می گوید که باید تا ته خیابان را نگاه میکردی ببینی کسی نیست بعد رد می شدی و معنی قرمز چشمک زن همین است. در حالیکه نامرد پلیس بود خب J))))). پلیس که جز آدمهای معمولی حساب نمی شودJ)))). خیلی بد است که اصلا خودت هم نفهمیده باشی که چه شده که حداقل بتوانی از خودت دفاع کنی. جالبش اینجا بود که دوستم هی اشاره می کرد که معذرت خواهی کن که اثر می کند. من هم به پلیسه می گفتم توروخخخخدا ببخشید من بار اولم بود. اونهم می گفت من بخشیدمت از دستت ناراحت نیستم والاااااااJ))). جریمه به جهنم، امیدوارم پوینت منفی نگیرم حالا. تجربه لازمیست به هرحال و اینکه تابحال جریمه نشده بودم هم لوس بود. یعنی الان تو این وضعیت اینو نگم چی بگم:))

- آخر این هفنه کلی اتفاقات هیجان انگیز هست. امیدوارم هفته زودتر تمام شودJ)

-یک کسی هست که مدتهاست 250 دلار یا بیشتر پول مرا خورده است. یعنی یک جایزه 500 دلاری به دوتایمان رسیده است که در حالت عادی بچه ها یا نصفش می کنند یا تمامش به شخصی که در جایگاه من است می رسد. حالا طرف پول را گرفته و به روی خودش نمی آورد. 2 بار به شوخی گفته ام سهم من چی شد؟ گفته آره یادم هست ولی الان پول ندارم. حالا پولش مهم نیست. مساله این است که می خواهم به او یاد بدهم نباید راست راست راه برود و پول مردم را بخورد.

در کل خوب است اوضاعJ

تراوشات درهم و برهم یک ذهن خواب آلوده

ژانویه 19, 2008

 

وقتهایی هست که برخلاف خودت حرکت می کنی. برخلاف خودت که نه، برخلاف قالب و فرمی که از خودت ساخته ای، برخلاف روتینی که خود و دیگران را بهش عادت داده ای، تمرین و تجربه می کنی خرق عادت کردن را و از این وحشی گری راضی هستی و خوشحال.

بعد یکهو، اتفاق عجیبی می افتد. یک اتفاق مثلا بد. بی ربط به تمام وقایق قبل ولی ناخوشایند. یکباره تمام قسمت ایرادگیر ذهنت بیدار می شود. خرافاتی می شوی. اخطار ترمز می بینی. نشانه هایی حس می کنی که می گویند دست نگه دار، که این کارها تو نیستی، که بی گدار به آب می زنی، که اگر متوقف نکنی چیزهای بدتری در راه هست، که نشانه ها را جدی بگیر، پیامهای ماوراءطبیعه را درک کن و گوش فرا ده.

بعد می مانی که پس تو چیستی و حقیقت چیست؟ که پس اگر اشتباه است پس چرا تو نمی فهمی؟ چرا نمی گیری؟ چرا آنقدر خوشحالی؟ و اگر اشتباه نیست پس معنی این پیامها چیست؟ که چرا تاکنون چنین چیزهایی دریافت نکرده ای؟ یا شاید کرده ای و یادت نیست؟ مساله ساده را بزرگ نمی کنی؟ اتفاقات بی ربط را بیهوده بهم مربوط نمی کنی؟

چرا قضات درون همیشه به موقع سربزنگاه از راه می رسند؟

 - تازگیها شبها بی خواب شده ام!

مباحث فلسفی

ژانویه 15, 2008

یک کسی هست که من هر وقت با او بحث می کنم قانع می شوم. دیشب داشتیم در مورد مجازات اعدام بحث می کردیم. جالب اینجاست که من بشدت مخالف مجازات اعدام بودم (احتمالا هنوز هم هستم) و شونصد نفر آدم را تابحال قانع کرده بودم. ولی او در عرض یک ربع ساعت مرا متقاعد کرد که اعدام خیلی جاها تنها راه حل ممکن و حتی مفید است. حالا اصلا این موضوع اصلا مهم نیست. مساله این است که من هر وقت سریع و با دلایل مدغن قانع می شوم حالم گرفته می شود. علتش هم لجبازی نیست بخدا! مساله این است که جنگ مغلوبه هیچ کیفی ندارد. بحث باحال باید طول بکشد و در آخر هم هر دو نفر کمی قانع شوند. یعنی هرکسی کمی از جایش تکان بخورد. هیچ کس سنگرش را کامل ترک نکند ولی چند تا پس لرزه ببیند. کلا در بحث طرفین باید از سطح اطلاعات یکسانی برخوردار باشند در حالیکه در بحثهای ما همیشه او اشراف بیشتری در مورد مطالب مورد بحث دارد و من از بیسوادیم است که می بازم. ولی از آنجاییکه محرکی برای خیلی باسواد کردن خودم در بسیاری از موارد ندارم، بحثهای دیگری که در آنها باسوادم یا مخاطبینم افرادی در سطح خودم هستند، برایم هیجان انگیزترند.

اصلا من ضعف اطلاعات تئوریک دارم. این خورده خوانی ها برایم” نون و آب” نمی شود. می توانم از این به بعد کمی نرم تر برخورد کنم و به جای به در و دیوار زدن خودم و به دنبال دلیل گشتن، سکوت کنم و یاد بگیرم.

اندر مضرات کشف نشده سیگار برای بدن D:

ژانویه 15, 2008

ای دوستان عزیز سیگاری من،

به من بگویید چگونه ده دقیقه در این سرمای سگ لرز بیرون ساختمان می ایستید تا سیگار بکشید؟

اراده تان قابل تحسین است من اگر بودم یا ترک کرده بودم یا سینه پهلو.