آقای س، چهل و اندی ساله، مجرد و آنطور که شنیده ای کارمند رده بالای یک شرکت مهم است. خونگرم، معاشرتی، خوش مشرب، سرحال، مهمان نواز، منظم و اهل تفریحات سالم است. خانه اش پاتوق دانشجوهای 20 سال کوچکتر از خودش است و اغلب معاشرینش در همین رده سنی هستند. با آنها فوتبال و والیبال و سینما می رود. خیلهایشان رویش حساب می کنند و از او حرف شنوی دارند. شنیده ای که شاید به حکم سن، به خیلی هایشان مشاوره های شغلی و عشقی- عاطفی می دهد. خانه بزرگی دارد که علیرغم رفت و آمد زیاد همیشه خیلی مرتب است. این را از آنجایی می فهمی که اغلب اتفاقاتی افتاده که سرزده گذارت به آنجا افتاده است. و فکر می کنی تو با این همه ادعا آیا همیشه می توانی سرزده مهمان به خانه ببری؟ ظاهرا تل ظرفهای نشسته و نامه ها و کاغذهای ریخته روی میز هال چیز دیگری می گویند.
شنیده ای که کسی بگوید: “چرا باید فردی با این سن و سال با این بچه های کوچک رفت و آمد کند؟ شاید بیچاره خیلی تنهاست! اگر زن و بچه داشت اینطور نمی شد!“ اما آقای س هیچ وقت احساس رقت در تو ایجاد نمی کند. آنقدر متبحر هستی که تفاوت خوشحالی واقعی و ادای خوشحالی را بفهمی. فکر می کنی او اصلا هم سن همین بچه هاست انگار! حتی گویا خوشحالی اش پخته تر است که آنقدر راحت انتقالش می دهد.
یادت هست یکبار که پلاک تزئینی ماشینت را که سهل انگارانه نصب کرده بودی دید، سریع بازش کرد تا محکمش کند و چون جای پیچ پیدا نکرد (و علت سهل انگاری تو دقیقا همین بود) کل جای پلاک را از جلوی بدنه ماشین باز کرد و 45 دقیقه به دنبال راه حلی برای محکم کردنش گشت. نهایتا از چهار گوشه با سیمهایی به رنگ متن نوشته شده روی پلاک به طرزی فانتزی آن را محکم کرد و تو فکر کردی که چطور تو سالها جوانتر از او حوصله چنین کاری را نداری؟ و امیدوارانه به خودت دلداری دادی که مگر یک پلاک احمقانه 5 دلاری ارزش این همه وقت تلف کردن را دارد؟
یک ماشین متعلق به دهه 80 دارد که یادگار سالهای اولیه ورودش به آمریکای شمالیست. هر از گاهی محض یادآوری سوارش میشود. بخاری ماشین در هنگام گرم شدن صدای مسخره ای شبیه موتورگازی دارد. می گوید که نفهمیده این بخاری چه مرگش است و چون حدس می زند علت صدا لق بودن بخاری باشد، دوبار تمام جلو بندی ماشین را پیاده کرده تا به بخاری برسد و محکمش کند و علیرغم آن هنوز علت این صداهای عجیب و غریب را نفهمیده است.
آقای س کتاب خوانده و پردانش است. یکبار که تو و دوستت دور از هیاهوی دوستان جوانش او را ملاقات می کنید، بشدت متعجب می شوید. فکر می کنی تو تنها کسی هستی که از حقایقی مثل “تمایلات همجنس خواهانه سیمون دوبوار“ مطلع هستی و وقتی می بینی او در مورد“ نلسون آلگرن“ صحبت می کند شاخ در می آوری. شاخت وقتی بزرگتر می شود که در عرض چند دقیقه چنین مکالمه ای را به “چگونگی تشخیص عسل اصل از تقلبی از روی مزه اش“ تبدیل می کند. آنقدر به جزئیات بی اهمیت و کلیات مهم توجه می کند که شیفته اش می شوی و فکر می کنی آیا آن پسرک سرخوشی که به بهانه ماهواره ایرانی و فوتبال هر شب سر او خراب می شود اینها را می داند؟
آقای س علیرغم ظاهر بشدت لیبرالش، باطنا انسانی مذهبی است. حدس می زنی علت آرامش مسریش هم همین باشد. آنقدر با هیجان و عشق در مورد خانواده اش صحبت می کند که حظ می کنی. از برادرش که با او 180 درجه اختلاف عقیدتی دارد و از مادربزرگش که هر بار به عشق او به ایران می رود. حدس می زنی که در کودکی خیلی خوب و با حمایت زیاد تربیت شده است که الان با این روش زندگی عجیب آنقدر راحت و خوشحال است.
تازگیها سفرهای مشکوکش به ایران زمزمه هایی ایجاد کرده که در حال ازدواج است. فکر می کنی زنش چطور آدمی می تواند باشد؟ و نتیجه می گیری ممکن است یک دختر آفتاب مهتاب ندیده 20 سال کوچکتر از خودش باشد. یا یکی از آن عروسکهای گونه عمل کرده و ابرو تاتو کرده ای که همه بگویند به عشق آمریکا زنش شده است. گرچه جای امیدواری هست که یک خانم جا افتاده متشخص تحصیل کرده و موفق از نظر حرفه ای باشد، اما می دانی هرچه باشد تو جز اولین افرادی خواهی بود که هیییچ قضاوتی نخواهی کرد.
آقای س مسلما مثل هر انسان دیگری ایرادها و اشکالات زیادی دارد که بیانش در حوصله این بحث نیست ولی مهم این است که تو یاد گرفته ای انسانهایی آنقدر متفاوت می توانند اصلا ترسناک نباشند و اینکه می شود خیلی چیزها ازشان یاد گرفت و در جوارشان احساس راحتی کرد.