این دلشوره مرا رها نمی کند.
صبح می روم دیدن استادم. به بن بست بدی رسیده ام. فکرم دیگر کار نمی کند که این ترانزیشن را چطور حل کنم. کلی صفحه از ساختارهای مختلفی که امتحان کرده ام و جوابهایشان پرینت می گیرم. در اتاقش بسته است. منشی می گوید احتمالا تا 10 روز دیگر نمی بینی اش! شاخ در می آورم. می دانستم چند روزی می رود مسافرت ولی انتظار نداشتم انقدر زود. دلشوره می گیرم. می آیم بیرون فکر می کنم من این 10 روز چه کنم؟ دوباره کمی به ترانزیشن نگاه می کنم. باز هم نگاه می کنم و باز دلشوره می گیرم.
زنگ می زند. می پرسد که کجایم. می آید توی آفیس و اتفاقات دیشب را تعریف می کند. از من و مهربانی ام و شعورم و آدم حسابی بودنم تعریف و تشکر می کند و می گوید که این شهر بدون من برایش غیرقابل تحمل است. کلمات معنای خاصی برایم ندارند. دلشوره می گیرم.
یکی از بچه ها می آید و سوالی در مورد مدل سر انسان که قبلا موضوع کار من بوده است می پرسد. توضیح می دهم و او شروع به شرح کارش در این زمینه می کند. کار هیجان انگیزی است، دلشوره می گیرم.
از آنجاییکه اینترنت بازی ممنوع است آنقدر ایمیل چک می کنم تا وقت ناهار برسد. سر ناهار از یکی از بچه ها که سابقه جریمه شدن و دادگاه رفتن دارد در مورد دادگاه امروزم مشورت می گیرم. سریع ناهار می خورم و بدو بدو می روم که به دادگاه برسم. به محض سوار شدن به ماشین می فهمم که حتی یک یکدلاری هم ندارم (بدی سیستم کارتی این است که هیچ وقت پول نداری). دلشوره می گیرم. به مشاور فوق الذکر زنگ می زنم که آیا پول لازمست. اطمینان می دهد که نه. خیالم راحت می شود. آخر مشکل اینجاست که من حتی pin هیچ کدام از کارتهایم را هم ندارم که بتوانم دستکم از یک دستگاه پول بگیرم. می رسم به دادگاه. پیدا کردن پارکینگ بدبختی بعدی است. به خودم لعنت می فرستم که پول ندارم که سریع در یک پارکینگ ارزان جا پیدا کنم. یک جای دور پارکینگ پارکومتری پیدا می کنم و تمام پول خردهای کیف پولم را درش خالی می کنم. دوان دوان در سرما می رسم به ساختمان. برم می گردانند چون ورود موبایل به ساختمان ممنوع است. می گویند یا ببر بگذار در ماشینت یا از این کمدها استفاده کن. بدبختی بعدی این است که کمدها برای آزاد شدن قفلشان 2 تا 25 سنتی نیاز دارند و من فقط یک 25 سنتی دارم. برمی گردم، موبایل را می گذارم در ماشین و دوباره این همه راه را می آیم.
با وجود این همه اتفاق دلشوره ندارم. جریمه و حتی پوینت دیگر برایم مهم نیست. افسر مربوطه متاسفانه در دادگاه حاضر می شود. جالب اینجاست که هیچ شباهتی به کسی که مرا جریمه کرد ندارد. اتفاق مربوطه به یک ماه پیش است و در نیمه شب رخ داده. از تمام حافظه ام برای برقراری شباهت کمک می گیرم ولی فایده ندارد. می ترسم بگویم که او نیست و متهم به مستی یا اختلال حواس شوم. سعی می کنم از خودم دفاع کنم. قابل قبول نیست. 130 دلار جریمه و 3 پوینت می رود توی پرونده ام. کاغذ را می گیرم و ریلکس می آیم بیرون. به محض خروج از ساختمان دوباره دلشوره می گیرم.
می آیم دانشگاه. فکر می کنم امروز کار مفیدی نکرده ام. دلم چای و شکلات می خواهد. زنگ می زنم می گویم می خواهم بروم چایی. می آید. ساندویچ می گیرد، می نشینیم به حرف زدن. “آ” را می بینم. برایش دست تکان می دهم. چایش را می گیرد و می آید پیش ما. به هم معرفیشان می کنم. “آ” هم به ما ملحق می شود. در مورد زمین خوردنش در اسکی و بدن دردش صحبت می کند. سعی می کنم مهربان باشم ولی انگار حال ندارم. دلشوره دارم. آنها با هم حرف می زنند و من گوش می کنم. چند باری که حرف می زنم در حال مخالفت هستم. سر موضوعات احمقانه همیشگی. سر اینکه هیچ تعصبی در بهتر بودن ایرانیها نسبت به اعراب ندارم، اینکه این تعصبات احمقانه حال مرا به هم می زند، اینکه حالا چی؟، اینکه وضعیت زنان عرب بد است ولی ایران هم گل و بلبل نیست، اینکه عربهایی که می شناسم خیلی روشنفکر و دوست داشتنی هستند. از بحث و اصرار بیجای خودم حالم بد می شود و دلشوره می گیرم. می خواهم بهش بگویم کمی ساکت بمان. دلم می خواهد با “آ” حرف بزنم ولی از موضوع اصلا خوشم نمی آید. اصلا نمی دانم چه ام شده. به ساعت نگاه می کنم که 4 شده و من هیچ کاری نکرده ام. او شوخی می کند، “آ” می خندد و من عصبانی می شوم و دلشوره می گیرم.
بلند می شود که برود. به من می گوید بمان. دیگر حال تنها ماندن با “آ” را ندارم. می گویم ببخشید من امروز اصلا کار نکردم دیگر بروم. حتی شاید ببخشید را هم نمی گویم. راه می افتیم. در راه اوضاع ظاهرا عادی است، می گوییم و می خندیم و در مورد “آ”ی بیچاره و اتفاقاتی که برایش در اولین روز حضور در این شهر رخ داده حرف می زنیم.
ساعت 5 یک سمینار هست در مورد زندگی ماکسول. بیشتر از نیم ساعت باقیمانده را هم با هم آفیسی هایم حرف می زنم. امروز انگار هیچ کس حال کار کردن ندارد. حالم از این همه حرف زدن به هم می خورد و دلشوره می گیرم.
یکساعت می نشینم سر سمینار. سخنران بشدت خوش صحبت است و موضوع بحثش شدیدا جالب. از خانواده ماکسول و نقاشیهای دختر عمه اش گرفته تا هزینه تعمیر خانه اش صحبت می کند. سعی می کنم تمرکز کنم. واقعا بامزه است. ولی بیشترش از دستم می رود آنقدر که دلشوره دارم.
به آفیس که برمی گردم ویجای منتظرم ایستاده. دلشوره می گیرم. می دانم که ساعت 6 قرار داشتیم که او بیاید برای گرفتن اولین قسط دستمزدش برای مدلهایی که برای ما درست می کند. می گویم که شرمنده ام که استادم بدون خبر گذاشته رفته و من نمی دانستم. کمی پکر می شود ولی چیزی نمی گوید. مدل را به من نشان می دهد کمی حرف می زنیم و قرار می شود که اشکالات نهایی اش را تا فردا به او بگویم. دوباره عذرخواهی می کنم بابت دستمزد. نگرانم که بخواهد تعطیلات جایی برود و روی این پول حساب کرده باشد. با مهربانی می گوید که اشکالی ندارد و مساله ای نیست. دوباره دلشوره می گیرم.
در راه برگشت یکی از بچه ها را می بینم و در مورد مشکل ترانزیشن با او حدود 15 دقیقه حرف می زنم. این شاید تنها 15 دقیقه امروز باشد که یاد دلشوره نمی افتم.
حدود هفت و ربع وسائلم را جمع می کنم و می روم بدوم. جلسه پنجم یا ششم ام است. از 2 مایل شروع کرده ام و حالا دو جلسه است 2.8 مایل هستم. بیشتر نمی خواهم. کافیست. می آیم توی رختکن که لباس عوض کنم دلشوره ام سرباز می کند. آب گلویم را قورت می دهم و راه می افتم به سمت ماشین. وااای خیلی سرد است. دستهایم را روی فرمان یخ کرده می گذارم و به بهانه گرم شدن ماشین کمی منتظر می مانم که دلشوره تخیله شود. فایده ندارد.
می آیم خانه. کفشهای ورزشی ام را پس از مدتها می شویم و دوش می گیرم. دلشوره ام زیادتر می شود. غذایم را آماده می کنم. ایمیلهایم را چک می کنم. فکر می کنم شنبه فلان جا بروم یا نروم. دور است و تنهایی انگیزه اش را ندارم. فکر می کنم کاش “آ” پیشنهاد می داد که با هم برویم، بعد دوباره یادم می افتد که خبر ندارد.
انگورم را می خورم. تلفن زنگ می زند. حرف می زنم. بی حوصله هستم و می خواهم زودتر تمام شود. چرا دلشوره دارم انقدر؟ به فرنوش که نوبت می رسد شاد می شوم. کلی حرفهای خوشحال کننده می زنیم و ریسه می رویم. اما دلشوره نوشتن اینها را دارم. به محض تمام شدن تلفن ایران، زنگ می زند. می گوید که آفلاین گذاشته بودی! می گویم می خواستم فلان چیز را تذکر دهم. می خندیم. طنزش را دوست دارم، همفرکانس من است. طبق عادت معمولش شروع می کند تمام اتفاقات را از لحظه ای که با هم نبودیم تعریف می کند. خسته هستم. حوصله شنیدن ندارم. دلشوره می گیرم. خیلی حرف توی حرف می آورد. یکی دوتا از حرفهایم نیمه تمام می ماند. حرفهای خودش هم. چند جا بد صحبت می کنم. متوجه خستگی من می شود و موقع خداحافظی در جواب تیکه ها با حالت معذرت خواهانه ای می گوید که از دستش ناراحت نباشم. یکهو می گویم: ” آخه تو به من دلشوره منتقل می کنی” شاخ در می آورد. می گوید من که همش می گویم و می خندم الان تویی که دلشوره داری. می گویم که متمرکز نیست و از این شاخه به آن شاخه می پرد، که گوش نمی دهد، که من اگر دلشوره داشته باشم او نمی فهمد ولی او که دلشوره داشته باشد از سر و رویش جاریست. می گویم که وقتی از دادگاه برگشتم گفتم بیا چایی بخوریم که برایت تعریف کنم چه شد ولی تو اصلا یادت نبود دادگاهی در کار بوده و آنقدر حرف زدی که اصلا مجال مطرح کردنش نشد. دیگر نگفتم که همیشه وقتی مرا گیر می آورد همین است. هی پشت سر هم مسائل مختلفی مطرح می کند که نیمه کاره می ماند و دلشوره می گیرم. نگفتم که مدل حرف زدنش با “آ” را هم دوست نداشتم و دلشوره ام اضافه تر شد. این را هم نگفتم که کمپلیمان کلامی و قربون صدقه رفتن در من هیچ تاثیری ندارد و عمل است که برایم مهم است.
آشکارا ناراحت می شود. نمی دانم چه بگویم. چیزی برای دلداری وجود ندارد. می فهمم که خیلی احساس شرمندگی می کند. می گوید که می فهمد و کاش قبلا بهش گفته بودم. می گویم که بارها گفته ام. می گوید که فردا برای ناهار خبرم کن و یادت باشد که شب حتما برویم فلان جا. نمی خواهم از آنور بام بیفتد. حوصله ندارم و می خواهم اینها را بنویسم. می گویم حالا با هم حرف می زنیم.
دلشوره ام تقصیر او هم نیست. معلوم نیست چیست. گاهی وقتها فکر می کنم مال پروژه است. گاهی وقتها مال گیرهای بیجاست. گاهی وقتها مال تنهایی است. گاهی وقتها هم نگرانی از آینده. همه شان برایم جدید است.
دلشوره ام توی معده نیست. توی سرم است. قلقلک نمی دهد، درد دارد.