آرشیو برای فوریه, 2008

گلواژه ها (2)

فوریه 28, 2008

روزی 20 بار می شنوم که:

-          دوست ندارم که مردم در موردم اینجوری فکر کند.

-          دوست ندارم فلانی فکر کند فلان جورم.

-          خوشم نمی آید اینکار را بکنم کسی آنطور فکر کند.

-          بدم می آید دیگران در مورد من قضاوت کنند.

-          ……

  

  

و روزی 20 بار جواب می دهم:

 

1: شق وظیفه تو در قبال خود!

تو نمی توانی از مردم بخواهی که چطور فکر کنند. مردم اختیار مغز، افکار و سلایقشان را دارند و می توانند هر طور که صلاح می دانند به آنها جهت دهند. کاری که از دست تو برمی آید این است که خودت و برداشتها و انتظاراتت را شکل دهی و کنترل کنی. اگر کاری می کنی که نظر دیگران را در مورد تو، در جهتی که به مذاقت خوشایند نیست تغییر می دهد، دو راه داری: یا اینکه کار را متوقف کنی و برای آنها اهمیت بیشتری قائل شوی، یا اینکه آنقدر به کارت اطمینان داشته باشی که برداشتهای دیگران روحیه ات را تضعیف نکند.

   

2: شق وظیفه تو در قبال دیگران!

فکر آزاد است و هیچ کس حق یا مسئولیتی در قبال فکر دیگری ندارد.

اما ….

اما ….

فکر سریعا به عمل تبدیل می شود. فکر را نمی توان پنهان کرد. از یک جایی راه خود را باز می کند و بیرون می زند. اگر بد فکر کنیم و اگر قضاوت کنیم، انعکاس آن در عملمان دیگران را آزرده خاطر خواهد کرد. باور کنید! هر چقدر هوشمندانه عمل کنیم، هرچقدر پنهانکاری کنیم، باز خودش را نشان خواهد داد. و همانقدر که انتظار داریم از دیگران عملی و زبانی آزار نبینیم، آنها را هم نباید آزار دهیم.

پس،

بد دل نباشیم.

یا، اگر فکر بدی داریم مسئولیت آنرا بپذیریم، پنهانش نکنیم و از عواقبش نهراسیم.

با هرکسی هم نمی توان مهربان بود. بدی بهتر از ریاست. چون ریا بلاخره آشکار می شود. فکر را نمی توان پنهان کرد.

  

همان بد دل نباشیم راحت تر نیست؟ 

خودخواهی

فوریه 28, 2008

دو روزی هست که من در مرز “خودخواهی”، “فداکاری”، “انعطاف پذیری” و “بهینه کردن زندگی” گیر کرده ام. حالا البته اینکه مرز برای دو چیز تعریف شده و اینها که چهار تا هستند هم خود مساله ای استJ)).

 

داستان از آنجا آغاز شد که من جمعه شب به یک مهمانی دعوت شدم که علاقه ای به شرکت در آن ندارم. میزبان با هیجان می گوید که بیا و فلانی و بیساری و ایکس و ایگرگ و البته “ی” (“ی” دوست داشتنی چند پست پیش من :دی) هستند و خیلی خوش می گذره و قلیان داریم و غیره.  می گویم اختیار جمعه شبهای من دست دوستم است و قرار است جایی برویم. و با مهربانی اضافه می کنم  که ببخشید و از این حرفها. می گوید کجا می خواهید بروید؟ (عصبانی نشویدJ))) می گویم خب دیگه همین دو رو برها. می گوید خب بیایید آنجا. می گویم نه خیلی ممنون. می گوید کجا می روید مثلا؟ می روید بار؟ می گویم می رویم جایی که کمی حرف بزنیم. باز اصرار می کند و باز معذرت خواهی می کنم و قول می دهم که اگر شد یک سری بزنم.

“ی” را دوست ندارم چون خیلی خاله زنک است، خیلی حرف می زند و سرم می رود. ایکس و ایگرگ را دوست ندارم چون مسخره و لوس هستند.

برنامه جمعه شبهایمان هم خیلی جدی نیست و معمولا در آخرین لحظه تصمیم می گیریم ولی مدتی است بصورت روتین در آمده و من دوستش دارم و لذت می برم. خوشم می آید جمعه شبهایم را اینطور بگذرانم.

شب دیر می آیم خانه، missed call  دارم.  “ن” برایم پیغام گذاشته است:

“سلام مهرنوش جان. چطوری؟ با تعطیلات زمستانی چکار می کنی؟ البته شماها که انگار تعطیلات ندارید. خوش می گذره؟ خواستم بگم جمعه شب قراره (A,B) و (C,D) بیان اینجا. یعنی خیلی وقته (A,B) رو ندیدم گفتم دیگه تعطیلات هم هست دور هم جمع شیم. اونها قرار بیان. (C,D) رو هم همینطور. گفتم شما هم تنهایی، خوشحال می شیم بیایی. حتما زنگ به من بزن. قربانت”

“ن” دخترک ساده ای است. زیاد نمی شناسمش، خیلی با من مهربان و با محبت است. لیسانس می خواند و با مادرش زندگی می کند. قبلا یکبار خانه شان رفته ام، آدمهای معقول و متینی هستند.

(A,B) زوج هستند،  (C,D) هم همینطور. سوال اول: من این وسط چکار می کنم؟

با (A,B) ارتباطی ندارم. در این دو سال در حد چند بار سلام و علیک. (C,D) را کمابیش می شناسم. با دخترک معاشر بوده ام. چیزی است دقیقا مخالف هر چیزی که من هستم. شوهرش خونگرم و خوشرو است.

هیچ میلی به رفتن ندارم. با یک زوج هیچ ارتباطی نداشته ام، با زوج دیگر هیچ اشتراکی. برویم آنجا همدیگر را نگاه کنیم؟

به دلیل دعوت هم توجه کنید: تنهایی من. احتمالا “ن” ندیده است که من در طول روز با چند نفر رفت و آمد دارم و چقدر ناکامم از برآورده کردن انتظارات دوستان.شاید فقط چون شوهر ندارم یعنی جمعه شب نشسته ام زانوی غم در بغل آآآآآآآآآآآآآی گریه (ناراحت نشدم از دستش ها طفلکی، فقط خواستم به برداشتهای مردم از زندگی همدیگر کمی دقت کنید). شاید این فرد فکر نمی کند جمعه شبها اگر هم تنها باشم، حداقل می توانم کتاب بخوانم (یک بار باید یک پست بنویسم در این زمینه که چرا مردم آنقدر از تنهایی می ترسند و هی با معاشرتهای بیجا به جای کارهای مفید در حال پر کردن تنهایی خود هستند.)

صبح زنگ می زنم به “ن” و پیغام می گذارم که شرمنده ام و قبلا جایی دعوت شده ام. احساس می کنم دروغ نگفته ام چون چیزی در مورد اینکه آنجا می روم یا نمی روم که نگفتم!

حالا من با کمال افتخار دو مهمانی را پیچانده ام و فکر می کنم چرا من آنقدر خودخواهم که همه اش در فکر بهینه کردن زندگی خودم هستم؟ دوستی که مرا برای مهمانی اول دعوت کرد خیلی خوشحال می شود اگر من بروم. می دانم طفلکی خیلی دوست دارد که من کمی او و جمعش را تحویل بگیرم. اگر لطف می کردم و دو سه ساعت زجر را تحمل می کردم چند نفر خوشحال می شدند. بخصوص همین میزبان می دانم خیلی دلگیر خواهد شد. طفلکی نه اینکه چیزی بگوید ولی چون به من خیلی لطف دارد دوست ندارم ناراحتش کنم. ولی خب نمی خواهم این زحمت را به خودم بدهم. لزومی به تحمل این جمع نمی بینم.

دوست دوم هم خواست لطف بزرگی به من بکند. می توانستم کمی مهربانتر باشم، بروم آنجا مثل خانمهای متشخص بنشینم و به حرفهایشان گوش دهم. هر از چند گاهی لبخند بزنم سر تکان دهم و تایید کنم. واقعا می توانستم همه اینکارها را بکنم. حداقل فکر می کنم از مهمانی اول قابل تحملتر بود.

اما کاری که خودم می خواهم بکنم از همه اینها جالب تر و لذت بخش تر است.

این فداکاریها واقعا به من نیامده. حالا خداییش من صفت بد کم دارم ولی یکیش همین خودخواهی است. ناراحت هم نیستم از داشتنش ها! دلداری ندهید. فقط هر چند یکبار با چنین اتفاقاتی یادش می افتم. همینم دیگر. فکر می کنم با فداکاری انتظارات بیجا در دیگران ایجاد می شود، پس بهتر است خودم باشم و کاری که دوست دارم بکنم.

گلواژه ها

فوریه 25, 2008

  

“تنها کسی که دلیل اصلی مشکلات هر کسی است، خودش است”.

 از فرمایشات حضرت خودم.

همین.

  

________________________________________

  

چشمهایت را ببند. آرام باش. تو از پس همه چیز برمی آیی. به حرفهای دیگران گوش نده.

همه چیز عالی می شود. هوا در حال گرم شدن است. آرام باش. روزها را نشمر.

آرام باش.

آرام.

مهرنوش

فوریه 25, 2008

-          ببخشید من اسم تو را نمی دانم.

-          (با اِند لهجه آمریکایی) مِنوش.

-          مانوش.

-          نه. مِنوش.

-          چطوری اسپل می کنی؟

-          Mehrnoosh

-          اوه سخته. مینوش.

-          نه. مِنوش

-          مممممممنوش؟

-          آره. خوبه.

-          مِنُش؟

-          نه. نوووووش. ژولیت بینوش شنیدی؟

-          نه.

-          هنرپیشه معروفه.

-          نه.

-          نوووش باید کشیده باشه.

-          اوکی. مَنوش.

-        نه. مِنوش (به خدا من گیر ندادم. خودش ول نمی کرد:)))))

-          آها. مِنوش.

-          درسته.

-          سلام مِنوش.

-          …..

-          بیا اینجا مِنوش.

-          …..

-          اینکارو بکن مِنوش.

-          …..

-          باید تمرین کنم اسمتو مِنوش.

-          ……

-          مِنوش دیگه؟ درسته؟

-          …..

-          داری میری مِنوش؟

-          ……

-          سی یو لیتر مِنوش.

ایهاالناس! با این اسمهای اجق وجقتون آخه چرا می رید خارج؟

جنبه های پنهان فرهنگ مردسالارانه

فوریه 24, 2008

خواهرم کیکهای خوشمزه درست می کند. جدیدا هرروز اینکار را می کند و برادرم هر روز یک ظرف پر کیک می برد مدرسه و بقول خودش مفت خورها را تغذیه می کند (جدا شرمنده از این ادبیات مدارس پسرانه، تازه برادر من به ادعای خودش آخر ادب است). 2-3 سال پیش یکی از مفت خورها اندر کف میزان خوشمزگی کیک، می پرسد که اینها را مامانت درست می کند؟ برادر جواب می دهد بله. شاید هم مفت خور مربوطه می پرسد اینها را کی درست می کند و برادر جواب می دهد مامانم.

جدیدا این موضوع دوباره محل بحث ما شده است. برادرم ادعا می کند که اگر به کسی بگوید خواهرم کیک درست می کند، اینطور بنظر می آید که یکی از این خواهرهای دیپلمه کلاس خیاطی برو است. به خواهرم می گوید تو فوق لیسانس می خوانی زشت است من بگویم کیک درست می کنی. از برادرم می پرسم مادرت هم دانشگاه درس می دهد، چطور آن اشکالی ندارد. می گوید مادرها خب هرکاری می کنند، فرق می کند.

این موضوع البته بیشتر محل خنده است جدی نمی گیریمش. ولی من فکر می کنم چه تفکری پشت این قضیه پنهان است که اگر زنها بخواهند جدی گرفته شوند (جدا از نقش مادری که انگار کلا هر کاری توی پاچه آدم است) باید اشتغال به امور خاصی را که در فرهنگ عامه “کارهای زنانه” نام گرفته، بکلی منکر شوند. من اگر دکترای فیزیک اتمی داشته باشم حتما باید علاقه ام را به گلدوزی پنهان کنم چون مسخره بنظر می آید و ممکن است از ارزش من کم کند، در حالیکه علاقه مرد دکترای فیزیک اتمی به تماشای مسابقه فوتبال یا تعمیر خودرو این تاثیر منفی را ندارد. هر دو در عرف برچسب کارهای جنسیتی گرفته اند، یکی “زنانه” دیگری “مردانه”. چرا کارهای “زنانه” بی ارزش و سطحی بنظر می رسند؟

من به چیزی به نام “طبیعت زنانه” اعتقاد ندارم. بنظرم این مفهوم را علم کرده اند تا از زنها انتظار کارهای خاصی را داشته باشند. این کارهای خاص مجموعه ای از خدمات به جامعه مردانه است. حالا در دنیای مدرن که ادعا می شود این انتظارات از بین رفته، برچسب خدماتی روی اینکارها هنوز باقی مانده و لابد اشتغال بهشان از ارزش انسان کم می کند. شاید هم همان “طبیعت زنانه” بعلت پیآمدهای کلاس پایینش بی ارزش است که هر کار متصل به آن خود به خود از ارزش می افتد.

این مساله کم ارزشی “دختر دیپلمه کلاس خیاطی برو” هم مرا عصبانی می کند. چرا باید ارزش من از این فرد بیشتر باشد؟ فقط بعلت 4 کلاس سواد بیشتر؟ خداییش اینجا ژست نقش اصلی را ایفا نمی کند؟

جان من ولمان کنید بگذارید به حال خودمان باشیم:دی. من آشپزی دوست دارم و کلی هم از اینکار کیف می کنم؛ طبیعت و شعور زنانه هم ندارم؛ حرفی هست؟:دی.

دگردیسی

فوریه 24, 2008

چیزی عوض شده است. تو هم حس می کنی؟

من به گذشته های دورم برگشته ام. انگار یک سال اخیر هرگز وجود نداشته است. به محض اینکه بهم گفتی چه شده همه حسهایم از بین رفت. من عوض شدم چون تو عوض شدی و متاسفانه هر عوض شدنی را بر نمی تابم.

نمی دانم این اخلاق من را اصلا فهمیده ای یا نه. من حمایتگر هستم. تا خیلی جاهای خیلی خیلی دور هستم. ول نمی کنم. حتی برای خیلی غریبه ها. برای هرکسی که صادقانه با من طرف شود. اما پاشنه آشیل هم دارم. یکی از پاشنه هایم بی انصافی است. حالا که بی انصاف شدی دیگر پایه نیستم عزیزم.

طوری برخورد می کنم که گویی آب از آب تکان نخورده است. اما سیل آمده است. اصلا نمی دانم تو چی حس می کنی، شاید فهمیده ای که سایه ات سنگین شده. شاید هم مثل آن وقتهایت گیج و بی خیال هستی و سروکله ات دوباره بدون هیچ توضیحی پیدا می شود.

هنوز هم دوستت دارم ولی صادقانه بگویم نمی توانم همان احترام سابق را برایت قائل باشم. این برای خودم هم دردناک است ولی کاریش نمی توانم بکنم.

همین جوری

فوریه 23, 2008

دلم می خواهد چیزی بنویسم. دیگر عادت کرده ام به هرشب نوشتن. دوست دارم اینکار را. قبل از خواب که می نویسم خوشحالتر به خواب می روم. فقط بدیش این است که مجبورم دیرتر بخوابم و کمی بدخواب می شوم.

امروز چیز خاصی ندارم البته. هزار چیز هست و هیچ چیز نیست. هیچ چیز جدیدی نیست. خیلی هم سعی کردم که نکته بدیعی از اتفاقات چند روز اخیر که تعدادشان کم هم نبوده پیدا کنم ولی فایده نداشت:دی.

یک مشکلی که در همین رابطه پیدا کردم این بود که فرق خصوصی و عمومی را قاطی کردم. منظورم خصوصی و عمومی خودم نیست ها! مساله این است که فکر می کنم آیا درست است مثلا من چیزی بنویسم که مثلا فقط یک نفر بفهمد؟ به کانتر اینجا که نگاه می کنم روزی 4-5 تا خواننده بیشتر ندارد که بیشترشان را هم احتمالا می شناسم. ولی فکر می کنم بکارگیری اسامی مستعار و اشاره به وقایع خاصی که افراد معدودی در جریانش هستند کلا بی احترامی است به دوستان دیگرم که ممکن است اینجا را بخوانند. برای اینهم فکر کنم یک راه حل پیدا کردم. اوایل دوست داشتم خواننده غریبه داشته باشم. الان خیلی دوست ندارم. به مرور می توانم اتفاقات را عمومی تر کنم.

حالا تروخدا مشکل منو ببین! بگو آخه اصلا کسی اینجا رو می خونه تو یکساعته نشستی فلسفه می بافی!

راستی من دیشب تا خود صبح نخوابیدم. اصلا آزار دهنده نبودها! همینطوری توی رختخواب بودم و نمی خوابیدم. امروز هم تمام روز توی خلسه به هزار موضوع فکر می کردم. آنقدر خسته بودم که از خیر میلانگای امروز هم گذشتم. یعنی جز برنامه های همیشگی که هر دو هفته یکبار است نبود. فوق برنامه بود در یک شهر دیگر. ولی خب ماشاا.. اینجا هر شهری با اون یکی یک ربع 20 دقیقه بیشتر که فاصله ندارد. کل فاصله کمتر از 20 دقیقه بود، یعنی خیلی نزدیکتر از خیلی جاهای دیگر داخل همین شهر، ولی خب خسته بودم. اگر کسی شعورش می رسید:دی می آمد باهم می رفتیم، حاضر بودم بروم ولی تنهایی انگیزه کافی برای این همههههههههههه راه نبود. حالا اشکال ندارد. هفته دیگر همین جا هست می روم.

راستی یک چیزی. من فقط 6 جلسه رفته ام دو، ولی در ناحیه رانم از هرجا که بگویی کلی عضله زده بیرون جان خودم! البته مسافتم گویا زیاد بوده. فعلا به 3 مایل رسیده ام. این هفته تعطیلات زمستانه است و باشگاه north campus تعطیل. اگر وقت و اراده پیدا کنم باید بروم central campus. فاصله اینها در حد همان امیرآباد انقلاب خودمان است.

آها یک چیز دیگر! بین هزار موضوعی که من امروز بهشان فکر می کردم، یکی همان عدم تمرکزم بود. کشف کردم که این مشکل اصلا مال امروز و دیروز نیست. من از یکسال قبل از اینکه بیایم آمریکا هی کتابهایم را نصفه کاره می گذاشتم. یا اصلا شروع به خواندن کتاب نمی کردم. سه سالی هست که من یک کتاب را درست و حسابی محض رضای خدا تمام نکرده ام. البته اغراق نباشد الان چند کتاب یادم آمد که همین جا خوانده ام ولی چند کتاب تمام نسبت به حجم بالای کتابهای ناتمام هیچ است. عوضش تا دلتان بخواهد مقالات بدردنخور کوتاه خوانده ام. به همین خاطر اسمش  را می گذارم مشکل عدم تمرکز. چون حوصله و تمرکز اختصاص زمان طولانی برای کتاب را ندارم. دارم فکر می کنم علتش چیست؟ چیزهای دیگری فکرم را مشغول کرده؟ خب مسلما! ولی چرا اولویتهایم آنقدر تغییر کرده؟ همان موقع که فوق می خواندم یادم هست که پیپر خواندن از کتاب خواندن برایم جذاب تر بود. آنوقتها به نظرم می آمد که همه کتابهای دنیا را خوانده ام و هرچه مانده برایم تکراری شده. الان پیپر هم دیگر آن جذابیت را ندارد. یعنی وقتش نیست چون در مورد پیپر هم احساس اشباع می کنم مثل کتاب. آنقدر زمانهایی که منتظر جواب شبیه سازیهایم بوده ام پیپر خوانده ام که همه چیز را آشنا می بینم. البته خدای نکرده به اطلاعات تئوریکم که چیزی اضافه نشده. فقط موضوع آشناست. با فیلم هم همین مساله را دارم. الان دو ماه و نیم است که فیلمی که قرض گرفته بودم پس ندادم چون ندیدمش (نگران نباشید عضو هستم جریمه نمی خورد). در طول این مدت فقط در سینما فیلم دیده ام آنهم به هوای دیگران و با تمرکز پایین.

حالا من باید یکجوری این مشکل را حل کنم. اختراع وبلاگ و ممنوعیت وبگردی در راستای همین بوده ولی تا حالا که نتیجه ای نداده است. باید دنبال راه حلهای دیگر بگردم.

به عنوان حسن ختام این همه دری وری، یک قطعه موسیقی زیبا هم فراهم کرده ام که لطفا گوش جان بسپارید. هیچ اشکالی هم ندارد اگر خوشتان نیاید. خودم در حال تلاش هستم که علاقه مند شوم.

راستی دوست عزیزم. تولدت مبارک. اینجا نوشتم که ثبت شود یادم بود :دی. ولی نمی خواهم مزاحمت شوم. به حال خودت باش تا وقتی به زندگی عادی برگردی:X  

خنده بر هر درد بی درمان دواست

فوریه 23, 2008

خدایا این شهرزاد را از من نگیر :D

آنقدر امشب خندیده ام که هنوز دل درد دارم. این بشر از یک جمله ساده، یک داستان شر و ور خنده دار تولید می کند. کلا چون از ریسه های غیرقابل کنترل من هم خوشش می آید، بیشتر تحریک می شود که ربط غیر منطقی بین موضوعات برقرار کند و مرا بخنداند.

خنده هایمان خیلی خوب است، سالم است. بخصوص که فرد دیگری دستاویز تمسخر قرار نمی گیرد. یا اگر کسی دستمایه موضوع خنده شده، او نیست که مسخره می شود، بلکه درک مشترک ما از موضوع (که معمولا احمقانه و بی ربط است) دلیل اصلی خندیدن است.

نمی خواهم ادا و اصول شعور در بیاورم، ولی جدا من وقتی بحث ناسالمی در جریان است خنده ام نمی گیرد. نمی فهمم چطور می شود به اینکه کسی گی است خندید؟ یا به بدبختی کسی یا به باورها و عقاید کسی خندید؟ گذشته از بحث اخلاقیش، اصلا تحریک به خنده نمی شوم حتی عصبانی و سرکش می شوم. نمی فهمم چطور افرادی می خندد. حتی ادب هم باعث نمی شود دلم بخواهد بزور همراهیشان کنم.

موقعیتهای خنده داری هست که نمی دانم چرا فقط بین من و افرادی از جنس من بوجود می آید. ممکن است از صبح تا شب با فلانی باشم و هیچ چیزی که ذره ای سرخوشانه باشد اتفاق نیافتد. ولی به محض اینکه خانم نزول اجلال می فرمایند، مسائل بانمک از در و دیوار می پاشد. فکر می کنم به یک نوع از درک و همدلی بر می گردد که منجر به تفسیر یکسان ما از مسائل بظاهر جدی می شود. به این دلیل که این حالت را تقریبا با تمام دوستان نزدیک دیگرم هم دارم. صحنه هایی به خاطر دارم از تاکسی سواریهام با ریحانه یا کتی که در حال ریسه شدید هستم. موضوعات هم یادم نیست ولی تصویر خیلی واضح است. تلفنهای آخر شبهایم با لاله که مجبور بودم بی صدا بخندم برای اینکه کسی بیدار نشود هنوز یادم هست. همین حالا هم صبح ها فرنوش با وجود خستگی و خواب آلوده بودن کلی موضوع خنده دار برایم دارد.

حتی الان که بیش از یکساعت از آخرین خنده ام گذشته، با وجود اینکه موضوع ناراحت کننده ای هم فکرم را به خود مشغول کرده، اثر ترشح هرمونهای سرخوشی ذره ای اجازه ورود هییچ احساس بدی را نمی دهد. قضیه دو جنبه دارد: وقتی خوشحالی می خندی، وقتی هم بخندی خوشحال می شوی. به همین خاطر است که وقتی کسی ناراحت است بهش پیشنهاد می کنم فیلم کمدی ببیند.

می بینید؟ mood swing  یعنی همین. یک روز آرام، یک روز مضطرب، یک روز هم در حال ریسه! خدا فردا را بخیر کند!

پی نوشت: ببین ریحانه. اینو الان توی رختخواب یادم اومد پریدم بیرون بیام بنویسم ببینم تو یادت هست یا نه. یادته یکبار با قطار می رفتیم مسافرت بعد بحث شرکت آقای عبادی و نحوه اداره اش پیش اومد؟ اینکه تو گفتی منشی اونجا باشه کاری نکنه همینطوری الکی حقوق بگیره چون شرکت بلاخره باید منشی داشته باشه؟:)))))))))))))))) اصلا یادم نمی آد چه جوری می خواستی شرکتو به سود دهی برسونی ولی فکر همه جاشو کرده بود.اون بحث هم یکی از بحثهایی بود که من آنقدر سرش خندیم که با وجود اینکه درست یادم نمی آد چی بود ولی خنده اش هیچ وقت یادم نمی ره:))))))))))

 

دلشوره

فوریه 22, 2008

این دلشوره مرا رها نمی کند.

صبح می روم دیدن استادم. به بن بست بدی رسیده ام. فکرم دیگر کار نمی کند که این ترانزیشن را چطور حل کنم. کلی صفحه از ساختارهای مختلفی که امتحان کرده ام و جوابهایشان پرینت می گیرم. در اتاقش بسته است. منشی می گوید احتمالا تا 10 روز دیگر نمی بینی اش! شاخ در می آورم. می دانستم چند روزی می رود مسافرت ولی انتظار نداشتم انقدر زود. دلشوره می گیرم. می آیم بیرون فکر می کنم من این 10 روز چه کنم؟ دوباره کمی به ترانزیشن نگاه می کنم. باز هم نگاه می کنم و باز دلشوره می گیرم.

زنگ می زند. می پرسد که کجایم. می آید توی آفیس و اتفاقات دیشب را تعریف می کند. از من و مهربانی ام و شعورم و آدم حسابی بودنم تعریف و تشکر می کند و می گوید که این شهر بدون من برایش غیرقابل تحمل است. کلمات معنای خاصی برایم ندارند. دلشوره می گیرم.

یکی از بچه ها می آید و سوالی در مورد مدل سر انسان که قبلا موضوع کار من بوده است می پرسد. توضیح می دهم و او شروع به شرح کارش در این زمینه می کند. کار هیجان انگیزی است، دلشوره می گیرم.

از آنجاییکه اینترنت بازی ممنوع است آنقدر ایمیل چک می کنم تا وقت ناهار برسد. سر ناهار از یکی از بچه ها که سابقه جریمه شدن و دادگاه رفتن دارد در مورد دادگاه امروزم مشورت می گیرم. سریع ناهار می خورم و بدو بدو می روم که به دادگاه برسم. به محض سوار شدن به ماشین می فهمم که حتی یک یکدلاری هم ندارم (بدی سیستم کارتی این است که هیچ وقت پول نداری). دلشوره می گیرم. به مشاور فوق الذکر زنگ می زنم که آیا پول لازمست. اطمینان می دهد که نه. خیالم راحت می شود. آخر مشکل اینجاست که من حتی pin هیچ کدام از کارتهایم را هم ندارم که بتوانم دستکم از یک دستگاه پول بگیرم. می رسم به دادگاه. پیدا کردن پارکینگ بدبختی بعدی است. به خودم لعنت می فرستم که پول ندارم که سریع در یک پارکینگ ارزان جا پیدا کنم. یک جای دور پارکینگ پارکومتری پیدا می کنم و تمام پول خردهای کیف پولم را درش خالی می کنم. دوان دوان در سرما می رسم به ساختمان. برم می گردانند چون ورود موبایل به ساختمان ممنوع است. می گویند یا ببر بگذار در ماشینت یا از این کمدها استفاده کن. بدبختی بعدی این است که کمدها برای آزاد شدن قفلشان 2 تا 25 سنتی نیاز دارند و من فقط یک 25 سنتی دارم. برمی گردم، موبایل را می گذارم در ماشین و دوباره این همه راه را می آیم.

با وجود این همه اتفاق دلشوره ندارم. جریمه و حتی پوینت دیگر برایم مهم نیست. افسر مربوطه متاسفانه در دادگاه حاضر می شود. جالب اینجاست که هیچ شباهتی به کسی که مرا جریمه کرد ندارد. اتفاق مربوطه به یک ماه پیش است و در نیمه شب رخ داده. از تمام حافظه ام برای برقراری شباهت کمک می گیرم ولی فایده ندارد. می ترسم بگویم که او نیست و متهم به مستی یا اختلال حواس شوم. سعی می کنم از خودم دفاع کنم. قابل قبول نیست. 130 دلار جریمه و 3 پوینت می رود توی پرونده ام. کاغذ را می گیرم و ریلکس می آیم بیرون. به محض خروج از ساختمان دوباره دلشوره می گیرم.

می آیم دانشگاه. فکر می کنم امروز کار مفیدی نکرده ام. دلم چای و شکلات می خواهد. زنگ می زنم می گویم می خواهم بروم چایی. می آید. ساندویچ می گیرد، می نشینیم به حرف زدن. “آ” را می بینم. برایش دست تکان می دهم. چایش را می گیرد و می آید پیش ما. به هم معرفیشان می کنم. “آ” هم به ما ملحق می شود. در مورد زمین خوردنش در اسکی و بدن دردش صحبت می کند. سعی می کنم مهربان باشم ولی انگار حال ندارم. دلشوره دارم. آنها با هم حرف می زنند و من گوش می کنم. چند باری که حرف می زنم در حال مخالفت هستم. سر موضوعات احمقانه همیشگی. سر اینکه هیچ تعصبی در بهتر بودن ایرانیها نسبت به اعراب ندارم، اینکه این تعصبات احمقانه حال مرا به هم می زند، اینکه حالا چی؟، اینکه وضعیت زنان عرب بد است ولی ایران هم گل و بلبل نیست، اینکه عربهایی که می شناسم خیلی روشنفکر و دوست داشتنی هستند. از بحث و اصرار بیجای خودم حالم بد می شود و دلشوره می گیرم. می خواهم بهش بگویم کمی ساکت بمان. دلم می خواهد با “آ” حرف بزنم ولی از موضوع اصلا خوشم نمی آید. اصلا نمی دانم چه ام شده. به ساعت نگاه می کنم که 4 شده و من هیچ کاری نکرده ام. او شوخی می کند، “آ” می خندد و من عصبانی می شوم و دلشوره می گیرم.

بلند می شود که برود. به من می گوید بمان. دیگر حال تنها ماندن با “آ” را ندارم. می گویم ببخشید من امروز اصلا کار نکردم دیگر بروم. حتی شاید ببخشید را هم نمی گویم. راه می افتیم. در راه اوضاع ظاهرا عادی است، می گوییم و می خندیم و در مورد “آ”ی بیچاره و اتفاقاتی که برایش در اولین روز حضور در این شهر رخ داده حرف می زنیم.

ساعت 5 یک سمینار هست در مورد زندگی ماکسول. بیشتر از نیم ساعت باقیمانده را هم با هم آفیسی هایم حرف می زنم. امروز انگار هیچ کس حال کار کردن ندارد. حالم از این همه حرف زدن به هم می خورد و دلشوره می گیرم.

یکساعت می نشینم سر سمینار. سخنران بشدت خوش صحبت است و موضوع بحثش شدیدا جالب. از خانواده ماکسول و نقاشیهای دختر عمه اش گرفته تا هزینه تعمیر خانه اش صحبت می کند. سعی می کنم تمرکز کنم. واقعا بامزه است. ولی بیشترش از دستم می رود آنقدر که دلشوره دارم.

به آفیس که برمی گردم ویجای منتظرم ایستاده. دلشوره می گیرم. می دانم که ساعت 6 قرار داشتیم که او بیاید برای گرفتن اولین قسط دستمزدش برای مدلهایی که برای ما درست می کند. می گویم که شرمنده ام که استادم بدون خبر گذاشته رفته و من نمی دانستم. کمی پکر می شود ولی چیزی نمی گوید. مدل را به من نشان می دهد کمی حرف می زنیم و قرار می شود که اشکالات نهایی اش را تا فردا به او بگویم. دوباره عذرخواهی می کنم بابت دستمزد. نگرانم که بخواهد تعطیلات جایی برود و روی این پول حساب کرده باشد. با مهربانی می گوید که اشکالی ندارد و مساله ای نیست. دوباره دلشوره می گیرم.

در راه برگشت یکی از بچه ها را می بینم و در مورد مشکل ترانزیشن با او حدود 15 دقیقه حرف می زنم. این شاید تنها 15 دقیقه امروز باشد که یاد دلشوره نمی افتم.

حدود هفت و ربع وسائلم را جمع می کنم و می روم بدوم. جلسه پنجم یا ششم ام است. از 2 مایل شروع کرده ام و حالا دو جلسه است 2.8 مایل هستم. بیشتر نمی خواهم. کافیست. می آیم توی رختکن که لباس عوض کنم دلشوره ام سرباز می کند. آب گلویم را قورت می دهم و راه می افتم به سمت ماشین. وااای خیلی سرد است. دستهایم را روی فرمان یخ کرده می گذارم و به بهانه گرم شدن ماشین کمی منتظر می مانم که دلشوره تخیله شود. فایده ندارد.

می آیم خانه. کفشهای ورزشی ام را پس از مدتها می شویم و دوش می گیرم. دلشوره ام زیادتر می شود. غذایم را آماده می کنم. ایمیلهایم را چک می کنم. فکر می کنم شنبه فلان جا بروم یا نروم. دور است و تنهایی انگیزه اش را ندارم. فکر می کنم کاش “آ” پیشنهاد می داد که با هم برویم، بعد دوباره یادم می افتد که خبر ندارد.

انگورم را می خورم. تلفن زنگ می زند. حرف می زنم. بی حوصله هستم و می خواهم زودتر تمام شود. چرا دلشوره دارم انقدر؟ به فرنوش که نوبت می رسد شاد می شوم. کلی حرفهای خوشحال کننده می زنیم و ریسه می رویم. اما دلشوره نوشتن اینها را دارم. به محض تمام شدن تلفن ایران، زنگ می زند. می گوید که آفلاین گذاشته بودی! می گویم می خواستم فلان چیز را تذکر دهم. می خندیم. طنزش را دوست دارم، همفرکانس من است. طبق عادت معمولش شروع می کند تمام اتفاقات را از لحظه ای که با هم نبودیم تعریف می کند. خسته هستم. حوصله شنیدن ندارم. دلشوره می گیرم. خیلی حرف توی حرف می آورد. یکی دوتا از حرفهایم نیمه تمام می ماند. حرفهای خودش هم. چند جا بد صحبت می کنم. متوجه خستگی من می شود و موقع خداحافظی در جواب تیکه ها با حالت معذرت خواهانه ای می گوید که از دستش ناراحت نباشم. یکهو می گویم: ” آخه تو به من دلشوره منتقل می کنی” شاخ در می آورد. می گوید من که همش می گویم و می خندم الان تویی که دلشوره داری. می گویم که متمرکز نیست و از این شاخه به آن شاخه می پرد، که گوش نمی دهد، که من اگر دلشوره داشته باشم او نمی فهمد ولی او که دلشوره داشته باشد از سر و رویش جاریست. می گویم که وقتی از دادگاه برگشتم گفتم بیا چایی بخوریم که برایت تعریف کنم چه شد ولی تو اصلا یادت نبود دادگاهی در کار بوده و آنقدر حرف زدی که اصلا مجال مطرح کردنش نشد. دیگر نگفتم که همیشه وقتی مرا گیر می آورد همین است. هی پشت سر هم مسائل مختلفی مطرح می کند که نیمه کاره می ماند و دلشوره می گیرم. نگفتم که مدل حرف زدنش با “آ” را هم دوست نداشتم و دلشوره ام اضافه تر شد. این را هم نگفتم که کمپلیمان کلامی و قربون صدقه رفتن در من هیچ تاثیری ندارد و عمل است که برایم مهم است.

آشکارا ناراحت می شود. نمی دانم چه بگویم. چیزی برای دلداری وجود ندارد. می فهمم که خیلی احساس شرمندگی می کند. می گوید که می فهمد و کاش قبلا بهش گفته بودم. می گویم که بارها گفته ام. می گوید که فردا برای ناهار خبرم کن و یادت باشد که شب حتما برویم فلان جا. نمی خواهم از آنور بام بیفتد. حوصله ندارم و می خواهم اینها را بنویسم. می گویم حالا با هم حرف می زنیم.

   

دلشوره ام تقصیر او هم نیست. معلوم نیست چیست. گاهی وقتها فکر می کنم مال پروژه است. گاهی وقتها مال گیرهای بیجاست. گاهی وقتها مال تنهایی است. گاهی وقتها هم نگرانی از آینده. همه شان برایم جدید است.

 

  دلشوره ام توی معده نیست. توی سرم است. قلقلک نمی دهد، درد دارد.

چهارشنبه های دوست داشتنی من

فوریه 21, 2008

احساس چهارشنبه هایم از یک اضطراب لذت بخش و هیجان انگیز مدتیست به یک شادمانی آرام و هارمونیک تبدیل شده است. وقتی اینهمه آدم گرم و آرام و مشوق هست دیگر یک آدم سرد و آرام و مشوق یادت نمی ماند.

یکی از همین آدمهای گرم و آرام و مشوق اسمش پاتریک است.

یکی دیگر امینه است. یکی خود سیرو معلممان است. یکی دیگر آگاپی است.

اینها را نوشتم چون احساس ثابت هفته های اخیرم بودند. به مرور در موردشان مفصل می نویسیم. اگر کمی شاعرتر بودم کارم راحتتر بود. توضیح احساسات روی کاغذ برای من تجربه جدیدی است. همه آنچه می خواهم بگویم احساس است، نمی دانم چه بنوسیم.

 

****************************************

 

پاتریک می گوید استرس داری. دستت محکم است. می گوید من ترا که در خیابان در حال راه رفتن دیدم گفتم این چه آرام و محکم و مطمئن راه می رود. گفتم این حتما موفق می شود. اینجا چرا انقدر قدمهای نامطمئن داری؟

می خندم. من اینجا استرس ندارم. اگر استرس این است می خواهم همه استرسهای دنیا مال من باشد.