آرشیو برای مارس, 2008

از خیلی دور …

مارس 31, 2008

   

هواپیما خیلی تکون می خوره. فکر می کنم آیا دیگه هیچ وقت پای من با آرامش به زمین سفت می رسه؟ اینکه یک جایی سرمو بذارم روی بالش خیلی آرزوی محالی به نظرم می آد الان. چرا؟

چون نقشه ها رو جا گذاشتیم. یعنی تو جا گذاشتی. یادمون می افته که چطور چند روز پیش نزدیک 2 ساعت صرف کردیم که نقشه از فرودگاه به خونه دوستمون، از خونه دوستمون به مکانهای تفریحی. از خونه دوستمون به هتلمون توی یک شهر دیگه. از هتلمون به محل قرارمون با یک دوست دیگه توی یک شهر دیگه و برگشت از محل قرار به خونه دوست اولمونو بگیریم. و سرخوشانه می خندیم از اینکه الان حتی نمی دونیم چطور باید از فرودگاه بریم خونه دوستمون.

چون ماشین نداریم. یعنی رزرو کردیم. ولی اصلا نمی دونیم که چه جوریه و بیمه باید بدیم یا ندیم و مدارکش توی این هیرو ویر کجاست. و نکنه اصلا چیزی رزرو نشده باشه توی این نصفه شبی.

چون پروازمون 3 ساعت و نیم تاخیر داره، وقتی برسیم ساعت 2 نصفه شب به وقت اونجاست. تازه کلی طول می کشه که ماشین بگیریم و دوست بدبختمونو از خواب بیدار کنیم و ازش بپرسیم چه جوری باید بیایم خونه اش. و آیا توی این شلوغی و خرتوخری یکی از بزرگترین شهرهای آمریکا بدون نقشه اصلا می تونیم پیداش کنیم یا نه.

چون هواپیما خیلی تکون می خوره. آنقدر تکون می خوره که مجبور می شیم دراز بکشیم و فکر کنیم چرا با این ایرلاین اومدیم و باز دفعه بعدش هم عبرت نگیریم و با همین ایرلاین بیایم.

    

امروز بعد از یکسال یاد خاطرات بامزه این سفر می افتیم. اینکه به اندازه یک عمر توی این 4 روز خندیدیم. که چه جاهایی رفتیم و چه کارهایی کردیم و چه کسایی رو دیدیم. می گی: “بیا امسال بریم فلوریدا”. فکر می کنم که چقدر دوست دارم آرامش و فراغ بال این کار رو داشته باشم. ولی نمی دونی که چقدر مثل اسپند روی آتشم. می گم: “دعا کن این کار من به یک جایی برسه اونوقت میام نیویورک پیشت!”

و فکر می کنم حتی یادآوریش هم زیر پوستمو قلقک می ده ….

دگردیسی (3)

مارس 30, 2008

   

روز اول ساعت 12 ظهر بهت زنگ می زنم، برنمی داری. ساعت 7 شب زنگ می زنی و معذرت خواهی می کنی و می گی که تا همین یکساعت پیش خواب بوده ای. قرار میشه شب بیای محموله تو ببری و البته قبلش زنگ بزنی. لازم به گفتن نیست که بدون خبر اصلا نمی یای.

روز دوم ساعت یک بعدازظهر زنگ می زنی و می پرسی که از خواب که بیدارت نکردم؟ میگم که من صبحها زود بیدار میشم. می پرسی که دیشب کی خوابیدم. وقتی می گم 12 می گی که خوب شد زنگ نزدی. طبق معمول همیشه ات که خیلی مودبی، معذرت خواهی می کنی و توضیح می دی که می خواستی ساعت 10 بیای ولی سرت به کاری گرم شده و فراموش کردی و چون ساعت هم نداشتی یکهو به خودت اومدی دیدی ساعت 12:30 شده. بعد می پرسی که میشه الان بیای؟ می گم که الان خونه نیستم. میگی شب هستی؟ می گم آره. میگی ساعت 10 اینطورا هستی؟ می خندم و میگم ایشالا! فکر می کنم که اون موقع قرار تلفن دارم میگی پس کی خوبه؟ می گم 9-9:30 خوبه. می پرسی که مطمئنم؟ و میگی که می تونی زودتر هم بیای ها! می گم نه خوبه. دوباره کلی معذرت خواهی می کنی و توضیح می دی که از این کار من خیلی excited  شدی! بعد حرف می کشه به اینکه می گی تازه ساعت 6 بعدازظهر ناهار می خوری. بعد قرار میشه همون موقع بیای. کلا آخرش من نمی فهمم کی میای انقدر که حرف توی حرف میاد. بهت می گم که خلاصه دیر میشه دیگه حتما امروز بیا . میگی حتما! حتما!

ساعت 9:45 میشه و هنوز هیچ خبری ازت نیست. دارم بعد از مدتها استفان کاوی می خونم و نگاهم به ساعت میره. فکر می کنم حتی ذره ای هم عصبانی نیستم. و فکر می کنم به اینکه چقدر معیارهام برای ارزشگذاری آدمها تغییر کرده. واقعا 2 سال پیش به همچین آدمی چی می گفتم؟ یادش بخیر بابا به آدمهایی مثل تو می گه وزیر کشاورزی. فکر می کنم چقدر ریلکس شدم. و اینکه چقدر خوبه که تو همش می خندی و ذوق می کنی و عین خیالت نیست.

9:50 در حالیکه دیگه مطمئن شدم نمی یای و دارم اینارو مینویسم، زنگ می زنی. معذرت خواهی می کنی که دیر شده. می گم اشکالی نداره، من الان خونه ام. میگی یعنی بیام الان . میگم بله. میگی مطمئنی؟ آخه گفتی قبل از 9:30. می گم نه اوکی یه بیا. می گی جدی؟ تعارف نکنی ها! ببخشید که دیر شد، میخوای اینو بذار پشت در من میام برمیدارم میرم. می خندم و می گم نه بابا طوری نیست بیا. می گی که الان فلان جایی و تا بیست دقیقه دیگه می رسی. فکر می کنم باز خوبه انقدر شعور داری که زودتر زنگ می زنی که شاید من بخوام لباس عوض کنم یا خونه مو مرتب کنم، نه وقتی که دم در رسیدی.

10:25 میای. تعارفت می کنم که بیای تو. می گی اشکال نداره؟ آخه من همین الانش یک ساعت و نیم دیر کردم. می گم نه بیا تو. بدون هیچ مقاومت و تعارفی میای می شینی و دو تا چایی می خوری با قند و گز و یکساعت تمام از فیلم صحبت می کنیم و انواع قهوه و تخلفات رانندگی و دوران جنگ در ایران. خیلی خوش صحبت و بانمکی واقعا! و کمی بی ادب که حالا اشکالی نداره!

خوش می گذره. دوباره فکر می کنم حیفه که تو با این همه ذوق، این همه خوشحالی، این همه معلومات و این همه دل گندگی، انقدر بد می خوابی و بد می خوری و بهم ریخته زندگی می کنی و ورزش نمی کنی. فکر می کنم آخه چطور با این روش زندگی می تونی انقدر خوشحال باشی. بنظر بالغ تر از این حرفها میای که با این بی نظمی و سردرگمی راحت باشی. جدا خیلی عجیب و گیج کننده و مشکوکی. فکر می کنم شاید من اشتباه می کنم و میشه با این مدل زندگی کردن خوشبخت هم بود. و باز دوباره فکر می کنم که چقدر من عوض شدم. و چقدر آدمی مثل تو مساله ساده ای بود برای من چند سال پیش. در حالیکه حالا فکر می کنم هزار چیز مهمتر هست توی کاراکتر یک آدم که باید دید و خیلی خوب هم دید.

 ولی آخر از همه به یک چیز دیگه هم فکر می کنم. به اینکه احتمالا فاصله مو با تو باید حفظ کنم. شاید تو از اون آدمهایی باشی که هر بلایی که باید سر آدم میارن و بعد با قربون صدقه از دلش درمیارن.

  

زندگی سخته!

مارس 30, 2008

    

یکساعتی است نشسته ام و 20 مطلب مختلف را شروع کرده ام که هر کدام به نحوی به زندگی و بدبختیها و خوشبختهایش مربوط است. هیچ کدام هم به دلم ننشسته چون هیچ کدام حرفی که می خواستم بزنم نبوده است. حرفی را که می خواهم بزنم، بارها زده ام و نزده ام. بارها با آدمهای متخصصٍ مختلف در موردش حرف زده ام و نظر خواسته ام. همیشه هم مواظب بوده ام که به عنوان مشکلی که برایش بدنبال راهکار می گردم بهش نگاه کنم، نه اینکه غر بزنم تا اینکه کسی آرامم کند. چون ناله کردن و نق زدن آنقدر بنظرم کار احمقانه ای می آید و آنقدر بدم می آید و حالم را بد می کند که نگو!

مساله این است: من از زندگی علمی ام راضی نیستمL

به همین سادگی. در طول روز جز این موضوع فکر دیگری ندارم. در کل دنیا هم خدا را شکر جز همین، مشکلی ندارم. می دانم برای چند تا از شماهایی که اینجا را می خوانید حدیث چند بار گفته است. بنابراین لطفا آن علامت ضربدر گوشه سمت راست بالای صفحه را فشار دهید (مخصوصا با توام لاله ها!:X) و بقیه اش را نخوانید، چون اصلا دوست ندارم حرف تکراری بزنم.

  

نمی دانم چرا همه می گویند که این یک مساله عادیست. دو سال است که این مساله برای من عادی نشده و هر کاری می کنم، نمی شود. استرس و فشار همیشگی زندگی من فکر کردن به این مساله است. اخیرا بزرگترین دردم وقتی است که کسی می پرسد کی تمام می کنی. همیشه دلشوره دارم. هردفعه که می روم سر گروپ میتینگ باید توضیح بدم این نشد و آن نشد و این جواب نمی دهد و آن یکی خوب نیست. بصورت پریودیک یک هفته عادیم دو هفته عصبی. آخرین تیر ترکشم برای این آنتن لعنتی که 3 هفته هم بود رویش کار می کردم پنج شنبه به سنگ خورد. شنیدید می گویند داغی نمی فهمی؟ تازه حالا پس از 3 روز که از فشارش دارم فاصله می گیرم برداشتم این است که کل پروژه با شکست مواجه شده است.

مثل یک درد کهنه که بارها بهش با عقل محدود خودت فکر کرده ای یا با دیگران در موردش مشورت کرده ای و نتیجه ای نگرفته ای شده است. همه حرفهای دیگران دوست داشتنیت هم تکراری و بی معنا بنظرت می آید: “چرا سخت می گیری؟ همه همینن. توی زندگی مسائل مهمتری هم هست. بیخودی خودتو برای همچین مساله ای اذیت می کنی. درست می شه همه دکتر می شن آخرش. زود عصبی می شی. سرتو با چیزهای دیگه گرم کن. همه زندگی تو شده این به همین خاطر آنقدر اذیتت می کنه.”

نمی دانم چرا من که مسائل خیلی بزرگتری را راحت در زندگیم حل کرده ام، آنقدر در برابر این مساله درمانده ام. زندگی ام مفید نیست. تمام روز باید منتظر نتایج شبیه سازیهای بسیار بزرگ که خیلی هم طول می کشد باشم. مدتهاست دیگر حتی انگیزه مقاله خواندن هم ندارم آنقدر که خوانده ام و به حالم مفید نبوده است. بیزارم از اینکه تمام طول روز در حالت انتظار خیالبافی کنم یا ذهنم برود به سمت اینکه وبلاگ بنویسم (وبلاگ خوانی اصلا برای همین ممنوع شد). مغزم پر شده از آشغال؛ شرطی شده ام به محض اینکه دکمه run نرم افزار را فشار می دهم همه آن آشغالها می ریزند بیرون. اصلا دیگر قادر به کنترل افکار خودم نیستم، همینطوری از صبح تا شب به خیال پناه می برم از شدت استرس و عصبانیت.

از همه بدتر خجالت عظیمی است که همیشه از اعتراف به این موضوع در خودم احساس می کنم. هم از اعترافش به خودم خجالت می کشم چون از ناشکری بدم می آید هم اصلا دوست ندارم کسی بفهمد که این مساله تا این حد مرا آزار می دهد. آخر ناسلامتی شعار زندگی من این است: “تنها مشکلات زندگی مریضی و مرگ عزیزان هستند. غیر از اون همه خوشبختیه!”. برای من دیگه نباید همچنین مساله ای بیاید اینطوری بزند توی صورتم که: “دیدی انقدر ضعیف و شکننده و پرمدعایی! از پس همچین مساله ساده ای بر نمیای و از صبح تا شب غصه می خوری! فکرتو نمی تونی جمع کنی و عادی باشی! مریض شده ای!” بنابراین قایمش هم می کنم. دیگران ذره ای از ظاهر من نمی فهمند چقدر عصبی ام و این تظاهر به رضایت هم بیشتر اذیتم می کند.

هزار کار کرده ام در این مدت که احساسم را بهتر کند. همیشه بعد از هر کاری تا مدتی کمتر اذیت می شوم تا روزی فرا برسد که روشی که رویش کار می کنم شکست بخورد. صادقانه فکر می کنم ایراد از ضعف عصبی من نیست، دو سال زمان زیادیست که هی روی خودت کار کنی که قوی و باانگیزه باشی و پشتکار خودت را حفظ کنی. بابا جان مساله کمی نیست، کل پروژه ای که من 9 ماه است رویش کار می کنم تقریبا کنسل شده است. فقط هم من هستم توی گروهمان که چنین وضعی دارم. همه دارند راحت زندگیشان را می کنند و کارشان را بخوبی پیش می برند.

زندگی من مفید نیست.

دوست ندارم هی خیال ببافم. دوست ندارم مثل مخدر به چیزهایی که فکر مرا از این موضوع منحرف می کند پناه ببرم. دوست ندارم آنقدر تلاش کنم و نتیجه نگیرم. فرسوده شده ام آنقدر که به در بسته برخورده ام. می دانم بار منفی عظیم این کلمات برای خیلی ها اصلا جلوه نمی کند. اما نمی توانم کلماتی پیدا کنم که نشان دهد چقدر از فکرهایی که توی سرم است و دلشوره هایی که توی دلم است ناراحتم. همه اش فکر می کنم کجا دارم اشتباه می کنم؟ آیا روش ریسرچم اشتباه است؟ آیا نباید موضوعم را عوض می کردم؟ آیا نباید از تعداد زیادی آدم کمک بگیرم؟ اصلا نمی فهمم گیر کار کجاست!

  

فکر می کنم: من راحت آمدم آمریکا، دپرس نشدم، خیلی عادی زندگیم را جمع و جور کردم و از پس کارهایم بر آمدم، هر روز نسبت به روز قبل آدم بهتری هستم، همه اطرافیانم از از حضور من در زندگیشان خوشحالند، به حال عزیزانم مفیدم، جسورم، شجاعم، قویم (در بقیه مسائل البته)، با اعتماد بنفسم، مهربانم، خوشحالم (باز هم در بقیه مسائل)، آرامم، راحتم، بی عقده ام، متعادلم، منطقی ام، با ملاحظه ام، کمک حالم، مشاور کلی آدم آشنا و غریبه ام (لاله به غریبه هاش نخند! بعدم اینکه مگه تو قرار نبود نخونی بقیه شو؟)، این همه کار مفید می کنم (دیگه خیر سرم این همه ورزش هم می کنم فایده نداره) این همه کمپلیمان می گیرم، پس چیه که توی ریسرچ هیچم؟ چرا همه این افتخارات دود میشه وقتی یک لحظه یاد این موضوع می افتم! فقط یک لحظه! یک دردی میاد گوشه سمت راست بالای سرم و تبدیل می شم به یک آدم ضعیف و خنگ و عصبی و بی فایده!

واقعا چرا خیلی وقتها برای مشکلاتی که مرگ و مریضی نیستن راه حلی پیدا نمی شه؟

  

زندگی من واقعا مفید نیست!

  

  

پی نوشت: فکر می کنم با این پست officially:دی دوره مردن من از خوشی که از 7 مارس آغاز شده بود و قرار بود تا اطلاع ثانوی طول بکشه به پایان رسید!

پی نوشت 2: یکی دیگه از کارهای غیر مفیدم که عصبی ام می کنه اینه که یک چیزو می نویسم، 10000000 بار می شینم می خونمش! نه اینکه فکر کنید اصلا دستش بزنم یا تصحیحش کنم ها! فقط هی می خونمش! بگو بابا نوشتی تموم شد رفت دیگه! چرا هی همون چیزی که خودت نوشتی می خونی آخه! برو یک کار مفید بکن بجاش!

پی نوشت 3: دوبار در دو ساعت مختلف زنگ زدم برنداشتی. دیگه فکر کنم کم کم باید زنگ بزنم ایران.

خوبی؟

مارس 29, 2008

   

دارم فکر می کنم که چرا سهیلا درست دیروز، در حالیکه بیشتر از یکسال هست هیچ ارتباط مستقیمی با من نداشته و همیشه از طریق مامان و بابا از حال و احوالش مطلع می شم، باید یکهو بعد از این همه مدت یک ایمیل به من فوروارد کنه، اونم فقط به خود من  بدون هیچ توضیحی با موضوع دماوند. یک فایل پاورپوینت حاوی تعداد زیادی عکس از دماوند. اولش فکر می کنم شاید اشتباه فرستاده. یعنی اگه به من می فرستاد حتما یک حال و احوالی هم می پرسید. شاید هم یکجورایی جواب کارت تبریک عیدمه. ولی چرا حرفی نزده؟ بعد از این همه مدت؟

و باز دارم فکر می کنم که چطور سریع قبل از همه این فکرها یاد تو افتادم. یاد اینکه بوی دماوند می دادی. و یاد اینکه چطور همین دماوند لعنتی باعث شد ما لحظه آخر همدیگرو نبینیم (و صد البته سهل انگاریهای خودمون) و اینکه چطور مردد بودم که ایمیل و بهت فورواد کنم و آخرش کردم. و اینکه یک روز و نیمه که ایمیل و گرفتی و چرا هیچ جوابی ندادی هنوز.

و بعد دوباره باید الان همینطوری برم وبلاگ فرناز (چند تا وبلاگ هست که دارم می خونم. مثل فرناز و سی و پنج درجه) و ببینم یک لینک گذاشته از دماوند. دنیای عجیبیه ها! پریروز ای ایران، دیروز و امروز دماوند.

کاش جوابمو بدی. نگرانتم. جدا نمی خوام خلوتتو بهم بریزم و موی دماغ شم. علت اینکه مستقیم پیدام نمیشه همینه. بار آخری که با هم حرف زدیم یادته؟ قرار شد که نیم ساعت بعد به من زنگ بزنی. چقدر از اون نیم ساعت گذشته؟ خوبی؟

دارم فکر کنم من باید دوباره به تو زنگ بزنم.

   

  

پی نوشت: چرا گوگل امروز سیاه بود؟

پی نوشت 2: گیر دادم که یک پست بنوسیم در مورد healthy life style آنقدر که دوستان متریالشو در اختیارم قرار داده اند. حالا نمی دونم علمی بنویسم؟ یا هذیونی بنویسم؟ یا همینطوری خاطرات و تجربیاتمو بیان کنم. البته علمی بنویسم بهتره چون بخصوص در مورد غذا و میوه من خیلی خدام جون خودم. چند روز پیش ها یاهو یک لینک داشت با عنوان 10 چیزی که برای داشتن پوست سالم باید بخورید:دی بعد من دیدم 9 تاشو می خورم:)))))))

پی نوشت 3: بابا مارو کاشتی ها! خوابم میاد بیا غذاتو بگیر برو دیگه! خودش تا عصر گرفته خوابیده فکر می کنه همه مثل اون بی نظمن. 45 دقیقه دیگه می خوام برم بخوابم. این آخرین اخطاره!

هذیان (N+1)

مارس 29, 2008

  

سرم گیج میره.

این چه وضعیه؟ چرا همه جا شلوغه؟ چرا همه خونه رو بهم ریختید؟ چرا همه جا رو کثیف کردید؟

این عکس گرفتنهای چپ اندر قیچی تون برای چیه؟ سرم گیج می ره. چرا این وسط گرفتی خوابیدی؟ اینم مدل جدید فیلسوف بازیته؟ فیگور جدید به عالم و آدم بی محلی کردن؟

-          این دوتا رو می بینی؟

-          آره.

-          بقول لورا اینها آخرش عاقبت بخیر می شن.

-          (گاز نگیر. به خودت مسلط باش. بحثو عوض کن)  پسره استاده مثل اینکه. نه؟

-          آره. دختره هم دانشکده پزشکیه. بنظر میاد البته (لبخند ملیح) دختر بیشتر مایله تا پسره.

-          (گاز نگیر. لبخند بزن) (لبخند)

-          لورا می گه دختره خوشگله. من بنظرم قشنگ نمی یاد.

-          نه بد نیست قیافش.

33 سالته. یک سوال دارم. دقیقا قراره تا چه سنی همینطور خاله زنک باقی بمونی؟ لابد تقصیر لوراست و گرنه تو که بی اعتنایی و روشنفکری از سر و روت می باره.

-          تو فلانی دوست من رو از کجا با این مشخصات دقیق می شناسی؟

-          خب من هر اسم ایرانی ای ببینم گوگل می کنم.

-          چه طوری اسمها رو پیدا می کنی؟

-          خب مثلا اینو توی فیس بوک دیدم. روی وال فلانی پیغام گذاشته بود.

-          بعد رفتی گوگلش کردی؟

-          آره.

-          انوقت چرا اینکارو می کنی؟

-          (خیلی جدی) خب من فضولم.

تفنگ دسته نقرمو فروختم ….. واسه یارم قبای خرقه دوختم …. نوارم کجاست؟ چرا من ضبط صوت ندارم؟

-          خوبی؟

-          این چی بود؟ سرگیجه دارم.

-          بیا یک چیزی بخور. شکمت خالیه.

-          نه خوبم.

-          نه بیا یک کم همبرگر بخور.

من از سگ می ترسم. فرقی نمی کنه خوشگل باشه یا زشت، پشمالوی گوگولی یا دوبرمن. از کولی بازی هم خجالت نمی کشم. طرف من نیاریدش!

-          اینی که گیتار میزنه پسرخاله رعناست؟

-          نمی دونم والا ما رعنا رو هر دفعه داریم با یک آدم جدید می بینیم، من نمی پرسم.

-          معذرت می خوام ولی این چه طرز حرف زدنه؟

-          چی گفتم مگه؟

-          گفتی که هردفعه داریم با یک آدم جدید می بینیمش. مثلا این چه لزومی به گفتن داشت؟ من یک کلمه پرسیدم این گیتاریه کیه.

-          خوب منم داشتم تعریف می کردم. خواستم بگم رعنا خیلی اجتماعی و محبوب ه که هر دفعه با یک آدم جدید می آد.

-          ولی با لحن تعریف نگفتی! می خوای تعریف کنی درست تعریف کن! با لحن تحقیر و قضاوت گفتی.

-          بابا شوخی کردم.

-          اصلا شوخی خوبی نبود.

-          خب من فهمیدم با تو نباید شوخی کنم. بهت بر می خوره.

-          من اتفاقا هیچ چیزی بهم بر نمی خوره.

-          خب اینجوریم خیلی بده.

-          ولی خب همینم دیگه.

-          ولی منم شوخی می کردم می خوای از فلانی بپرسیم این جمله یعنی چی؟

-          ببین خودت فهمیدی من چی گفتم. دیگه ادامه نده.

برای من افه آدم فهمیده نذار دیگه! حساب کار فکر می کنم دستت اومده. همه تون سرو ته یک کرباسین. چرا من باید به همه درس ادب بدم؟ چرا خوشم نمی آد؟ چرا عصبانی می شم؟ چرا رم می کنم هر وقت یکی در مورد دیگران حرفی می زنه؟

اینو من شنیدم. وااااای هزار بار شنیدم. چرا نمی دونم کی خونده؟

بوی سیگارت خفه ام کرد.

-          دوستت چرا نیومد؟

-          نیومد دیگه.

-          حالش که از اون شب به بعد بهم نخورده؟

-          نه خوبه مرسی.

-          (لبخند ملیح)

چرا این آهنگه یادم نمی یاد؟ چرا این آشفتگی رو نمی فهمم؟ چرا آنقدر سیگار می کشی؟ فایده این دور هم جمع شدنهای این شکلی چیه؟ چرا دوستت دارم؟

-          خب چه خبر بود؟

-          هیچی.

-          کیا بودن؟

-          فلانی و بیساری و بهمانی و ……

-        اوه اوه اوه. خب فلانی چی می گفت؟

-          هیچی. مست بود و همش سیگار می کشید.

-          اینام قاطی کردن ها.

-          چه می دونم والا.

-          آخه نمیشه که. آدمِ بدون مشکل که آنقدر مست نمی کنه و سیگار نمی کشه.

-          همشون همین بودن.

-          خب همشون مشکل دارن.

-          (سکوت)

کوروش یغماییه دیگه! صدای پسرشو شنیدی؟ مو نمی زنه با خودش! خودش که مرده. نه بابا کجا مرده، ایرانه. داره کار می کنه.

-          امروز استادمون توی میتینگ شاکی شد که چرا شماها خوب کار نمی کنید. بعد گفت این دختره رو دیدید؟ دیدید چه عالی کار کرده بود؟ یک دختر همه کارش و ایده اش مال خودش بود و همه فاندش رو هم خودش در آورده بود. آنوقت شماها هیچ کاری نمی کنید. بعد فو برگشت گفت we are not as good کامل هم نکرد جمله اشو. بعد استادم گفت یعنی چی؟ what the fuck are you doing? !

-          جدا همینجوری گفت؟ همینو گفت دقیقا؟

-          همین جمله رو کامل گفت.

-          استادت دیوونه س.

واااای با اون چرا حرف می زنی؟ جون من با هرکی می خوای حرف بزن با اون نه. چی داری بهش می گی؟ چرا رفتید بیرون؟ چرا ناراحت شدم یکهو؟ چرا یاد کارم افتادم؟ چرا بلند نشدم جام و تعارف کنم به این خانم؟ چرا از همه خداحافظی نکردم درست؟ چرا یکهو بهم ریختم؟

-          خوبی؟

-          آره.

جونیم رفت و صدام رفته دیگه …   گل یخ توی دلم جوونه کرده …

         

سرم حالا درد می کنه. فردا باید خورش کرفس درست کنم.

دلم …

مارس 28, 2008

    

صبح اول صبحی قسمت بود که من با هزار جور فکر و خیال و دلشوره از خواب بیدار شم که فقط همین یک لینک و ببینم انگار!

حالا جدا از اینکه من این شعر و ریتمشو خیلی دوست دارم و معمولا اشکمو جاری می کنه، این کلیپ هم هزار جور خاطره خوب و بد آورد توی ذهنم.

وای فقط همون یک ثانیه ای که کوروش تهامی چهچه می زنه منو برد به تمام او تئاتر گردیهای 18 تا 22 سالگی. من دلم یاسمن و می خواد که الان بیشتر از دو ماهه ازش خبر ندارم. من دلم تئاتر ایرانی می خواد که کوروش تهامی توش بازی کنه با شبنم طلوعی با مثلا علی عمرانی. اونم همون موقع ها که کوروش تهامی ریش بلند داشت و ما عاشق صداش بودیم. حیفت نیومد اون ریشهای ببعی خوشگل و زدی؟ من دلم فیلمهای حمید جبلی می خواد اونم نه اینجا، توی تلویزیون هال خونمون. من دلم می خواد یک بار دیگه مارمولک و ببینم ولی نه تنها. من دوباره دلم یاسمن و می خواد که بزور منو ببره مثلا تکنوازی سه تار حاج قربان و من 2 ساعت نتونم بند شم روی صندلی از بیحوصلگی. من دلم آژانس شیشه ای می خواد توی جشنواره در حالیکه کف سینما نشستم و پشتمو به پای یاسمن تکیه دادم. من دلم همه اون صحنه ها، آوازها، گریه ها و خنده ها رو می خواد و همه اون سالهای دوست داشتنی که می تونستم توشون این همه برای کتاب و سینما و تئاتر وقت بگذارم. دیگه بعد از اون هیچ وقت نشد! هیچ وقت! بزرگ شدیم و بی حوصله. با هزار جور استرس و مشغله عجیب و غریب.

   

من دلم یاسمن و می خواد که بیشتر از دو ماهه اصلا ازش خبر ندارم …  

زندگی آکادمیک (2) یا: یکی مرا به دکتر نشان دهد!

مارس 25, 2008

   

آقا جان من غلط کردم!

دیشب که مطلب قبلی را می نوشتم در کمال صحت و سلامت عقل قرار داشتم ها! ولی امان از سلسله اتفاقات ضد و نقیضی که امروز رخ داد.

ما فردا یک بازدید خیلی مهم داریم از صنایع نظامی. از صبح رفتیم که آزمایشگاه را مرتب کنیم و مثلا الکی کارهایمان را به نمایش بگذاریم. من که کلا از بعد از آن پروژه آدم و سگ و هفت تیر و غیره که کار دیگری انجام نداده ام. داشتم پوستر همان را می زدم به دیوار و  با یکی از بچه ها سعی می کردیم سر در بیاوریم که راداری که هرکداممان یکماهی باهاش کار می کردیم (من 1.5 سال پیش و او 2.5 سال پیش) اصلا چه جوری روشن می شود. و در عین حال داشتم حرص می خوردم که من 3 ماه کار کرده ام و 3 سال است دارم همه جا همان را نشان می دهم. بعد همینطور که استادم داشت می گفت آن فیلمهایی را هم که درست کردی بیاور و من باز داشتم حرص می خوردم که دو سال و چند ماه پیش بود که من آن فیلمها را درست کردم، یکهو به خودم آمدم دیدم که من جدا کار یکسال را در عرض چند ماه انجام دادم ها! بعد فکر کردم چه چیزی جز عشق، پشتکار، هوش و انگیزه می توانست باعث شده باشد من این حجم کار را در این مدت کوتاه انجام دهم؟

داستان همین جا تمام نشد. چند اتفاق دیگر که هرکدام نتیجه بالا را تضعیف و تقویت کرد، رخ داد. مثلا یکی از بچه ها از من پرسید که نظرت در مورد سخنرانی دیروز چه بود؟ من توضیح دادم که من خیلی خوشم آمد و خیلی کار کرده بود که جنس کارش هم عالی بود و غیره که دیدم قیافه اش یک طوریست. گفتم تو خوشت نیامد؟ گفت خیلی آنطور هم که می گویی نبود و اینکه چرا نتایج اندازه گیری اپتیکی نداشت و اینکه اصلا در فرکانسهای تراهرتز وسیله اندازه گیری وجود ندارد و فایده اینهمه سیمولیشن چیست و اینکه ایده اش بارها قبلا استفاده شده است و غیره. هیچی دیگه! من دوباره به این فکر فرو رفتم که قد بز از وضعیت کنونی الکترومغناطیس و اینکه فلان دستگاه تا چه فرکانسی کار می کند و اینکه تا وقتی اندازه گیری نکنی کارت هیچ ارزشی ندارد، نمی فهمم. بعد یکی آمد از من در مورد طراحی آنتن پچ اش سوال کرد، در حین جواب دادن به سوالش دیدم جدا من یک چیزی هستم ها! اصلا بعد از درس آنتن 4 سال پیش من اسم پچ هم به گوشم نخورده بود ولی طوری اشکالات کارش را برطرف کردم که خودم مانده بودم. بعد با هم آفیسی ام بحث یکی از سوالات درسی که TA  اش بود پیش آمد و دو تایی نتوانستیم مساله به آن سادگی را حل کنیم.

خلاصه اینکه هی فهمیدم که من می فهمم، من نمی فهمم!

  

مسلما من اینکار را خیلی دوست دارم و همیشه اهداف جدی برایش داشته ام. اما احتمالا فشار وارده (تکرار می کنم فشار به معنای حجم کار زیاد نیست ها! کما اینکه من چند ماه اولی که پرفشار کار می کردم حالم خوب بود. فشار اینجا منظورم فرسودگی و حتی کم کاریست. جواب نگرفتن و گیجی ویجی خوردن است) باعث شده که من ناخودآگاه نخواهم چنین فرسودگی ای را بقیه زندگیم به همراه داشته باشم. و گرنه لذتی که از کار علمی می برم فکر نمی کنم تابحال از چیز دیگری گرفته باشم.

       

جدا این دکترا خیلی سخت است، من خسته شده ام و اختلال حواس هم گرفته ام. بابا 24 ساعت نشده هنوز من نتوانستم سر نتیجه دیشبم بمانم. حالا قرار گذاشتم با خودم که دیگر فکر نکنم به اینکه من چکاره ام و برای چه کاری ساخته شده ام. راحت زندگیم را بکنم و هرچه پیش آید خوش آید.

   در حال حاضر که فقط دلم بغل می خواهد. 

هذیان (N)

مارس 24, 2008

   

نابغه! نابغه! برای چندمین بار لحظه را از دست دادی؟؟؟

اشکالی ندارد. خب ذهنت آماده نبود. این موقعیت را تجسم نکرده بودی قبلا (معلوم نیست این خیال لعنتی تو پس چکار می کند آنقدر وقت ترا هم می گیرد!) حس هایت زیر هزارها لایه خوابیده اند. تا بیایند بیرون خیلی طول می کشد. نورون هایت کند عمل می کنند. حاضر جواب نیستی دیگر. یاد هم که نمی گیری. خدایا! یک فرصت دیگر به من بده. خواهش می کنم. قول می دهم.

-          چه انگشتر قشنگی!

-          خیلی ممنون.

-          عقیقه؟

-          نه. چیز خاصی نیست.

-          فکر کردم عقیقه.

-          نه. سنگش البته انگار یک چیزی هست. نمی دونم. ولی خودش نقره است.

-          خیلی قشنگه.

-          جالبه اینو گفتی چون من یک انگشتر و گردنبند عقیق هم دارم. هفته پیش گردنم بود. نمی دونم دیدی؟

-          (سکوت)

      همین کار الانت! صداها را می شنوی. حتی از پشت هدفون. حتی با پس زمینه خواننده اسپانیولی. چرا نمی روی؟ می دانم حالشان را نداری الان. داری می نویسی. ولی آیا جدا دوست داری بنویسی؟ نه؟ چرا! هزار چیز جالب برای نوشتن هست. زود هم که می خواهی بروی.

-          خب من دیگه برم.

-          کجا میری؟

-          می خوام برم فیلم ببینم.

-          چه فیلمی؟

-          یه چیزی از بلاک باستر می گیرم دیگه.

-          آها. 

 خبرها زود پخش می شوند. خبر حال بهم خوردگی فلانی از شدت مستی و خبر گم شدن عینک بیساری و خبر 

نمی دانی که تا کی باید با این میل لعنتی مقابله کرد.

خب برو دیگر!

آخیش! بسلامتی رفتی!

-          سلام.

-          سلام. جوین د کلاب! خیلی خوشم میاد از این اخلاقت ها! با جمع حال می کنی.

-          (توی دلت) جانم؟؟؟؟؟؟

       

            *یک مدته که خیلی یاد کتابهای منیرو روانی پور می افتم. نمی دونم چرا این مدل هذیانها همش منو یاد اون می اندازه. کتاب ویران می آیی سناپور هم همینطور. هلاک این مدل نوشت شدم جون شما. می خوام برم دکترای هذیان نویسی بگیرم! تو برق که چیزی نشدیم:دی

زندگی آکادمیک

مارس 24, 2008

    

من الان از یک Faculty Candidate Seminar بر می گردم. هیجان زده ام و یک سری افکار درهم و برهم توی سرم هست که قصد دارم کمی مرتب کنم و بنویسمشان. ماجرا خیلی قدیمی است. یکی دو سالی هست که دارم بهش فکر می کنم. در برهه های زمانی خاص البته مثل ابتدای 2008 و ابتدای 1387 هم که فکر می کنی باید برای خودت کارنامه بنویسی و تصمیمات مهم برای زندگیت بگیری بیشتر و شدیدتر هم بهش فکر می کنم.

خب قضیه از آنجا شروع شد که من سالها پیش فهمیدم یک سیستم دفاعی قوی دارم در بدنم، که وظیفه همیشه خوشحال نگه داشتن مرا به عهده دارد. کارش به این صورت است که هر زمانی اتفاقی می افتد که مرا ناراحت می کند این سیستم عزیز شروع می کند به تغییر دادن افکار و احساسات و انتظارات من در جهتی که از پیشامد رخ داده خوشحال هم بشوم. خیلی وقتها کارش را البته کند انجام می دهد. کندترین نمونه اش همین مشکلات من با ریسرچم بود. نزدیک یکسال هر از چندگاهی حرص می خوردم و عصبی می شدم تا اینکه اواخر تابستان به وضعیت پایدار لذت بردن ازش رسیدم به سلامتی.

خلاصه جونم براتون بگه بعضی وقتها فکر می کردم این سیستم همه اش هم به سود نیست. مثل وقتی که جاه طلبی نیاز داری. و اگر قرار باشد هر ناراحتی ای زود تصمیمات و اهداف ترا تغییر دهد پس یعنی منفعلی و علاقه ای به جنگیدن برای زندگی نداری. تنها مثالی هم که از این مشکل داشتم باز همین ریسرچم بود. خب یکسال جنگیدم که یک چیزی را که نمی دانستم چیست بهتر کنم. سعی کردم روی ریسرچم بهتر کار کنم. سعی کردم علاقه خودم را بهش بیشتر کنم. سعی کردم موضوع بهتر و هیجان انگیز تری پیدا کنم. سعی کردم رابطه ام را با استادم بهتر کنم. سعی کردم موفقیتهای علمی دیگرم را (مثل درسهایی که تا سال گذشته می گرفتم و پروژه های خوبی برایشان انجام می دادم یا نمره های خوبی ازشان می گرفتم) برای خودم پررنگتر کنم. همه اینکارها را کردم که جاه طلبی ام را از دست ندهم. جاه طلبی ای که به من می گفت باید یک چیزی بشوم. نه یک چیز معمولی ها! یک چیز توپ در سطح استادانم. اما چیزی که نهایتا پس از یکسال بهش رسیدم همه چیز و هیچ چیز بود. البته شاید نتیجه غیر مستقیم همه این فعالیتها بود. ولی اصلا سطح و لول متفاوتی داشت. جاه طلبی کمرنگ شده بود. همه آن آرزوها دیگر به زحمتش نمی ارزید، دیگر ارضا کننده و مدل ایده آل زندگی نبود. اوایل فکر می کردم نتیجه خستگی و فرسودگی کار است، الان دیگر اینطور فکر نمی کنم. دارم واقع بین تر می شوم. حقیقت این است که لقمه بزرگتر از دهانم برداشته بودم. زندگی استادم را دیدم، زندگی اساتید دیگر گروهمان را دیدم. زندگی همین دخترکی که امروز سخنرانیش را رفتم و فقط یکسال از من بزرگتر بود دیدم. کسانی که تمام زندگیشان را سر این کار گذاشته اند. کسانی که چندین برابر من عشق و علاقه به علم به طور مطلق دارند و کسانی که ایده دارند. من این آدم نبودم! از همان اول هم نبودم. مستی موفقیتهای راحت الحلقوم ایران چشمم را بروی حقیقت بسته بود. باورش هم از همان ابتدا برایم تلخ بود. اما آمریکا خیلی خشن تر از این حرفهاست! حقیقت را یکهو عریان می کند و می گذارد جلویت و هی سعی می کنی ازش فرار کنی.

اما از یک چیز خیالم راحت است. هیچ وقت کم کاری نکرده ام. هفت روز هفته گوش به زنگ بوده ام –نه اینکه لزوما کار کنم اما فکرش دست از سرم بر نمی دارد. هنوز که هنوز است در مدیریت زمان خود مشکل دارم و کارهای دانشگاهم بر هر کار دیگری در زندگیم مقدم است. هنوز که هنوز است استرس دارم، و فکر اینکه وضعیت شغلیم چگونه خواهد بود ولم نمی کند. منتظر خلاصی از این وضعیت هم نیستم، اما همه توان من همین است. کمتر نمی کنم ولی بیشتر هم نمی خواهم. و بهتر از همه اینکه دیگر عصبی نیستم. دارم زحمت می کشم و امیدوارانه فکر می کنم به جایی خواهد رسید. می دانم که به اندازه این افراد باهوش، متمرکز، علاقمند و جاه طلب نیستم و خوشبختانه این دیگر حقیقت تلخی برایم نیست. و این را مدیون همان سیستم دفاعی عزیزم هستم. که کمک کرد بفهمم کی هستم و کجا هستم و از وضعیتم خوشحال باشم و در نهایت بفهمم که وجودش به سودم است.

خواستم فقط این را هم اینجا بنویسم که یادم باشد استادی دانشگاه لیاقت آدمهایی مثل همین دخترک است. کسی که آنقدر کار کرده بود که من سر سخنرانیش رسما کف کردم (بدون اغراق تا به حال هیچ سخنرانی ای به این پرباری ندیده بودم). کسی که 6 سال خودش فاند خودش را با TA  کردن و نوشتن پروپوزال به این کمپانی و آن کمپانی تامین کرده است. کسی که هم الکترومغناطیس می داند، هم الکترونیک، هم اپتیک، هم ممز و همه اینها را هم با هم در تمام ریسرچهایش مخلوط کرده است! کسی که از همین حالا همه حاسدان شروع کرده اند به وزوز کردن برایش که: چون دختر است و خوشگل، بهش offer  را خواهند داد!

 به منظور حفظ روحیه ی شکست خورده ام:دی بزودی یک پست خواهم نوشت در زمینه موفقیتهایم (اگر البته چیزی پیدا کنمJ))). اینکه در عوض این نتیجه بد، در این مدت به چه چیزهای خوب دیگری در زندگیم رسیده ام. 

لوس

مارس 21, 2008

من امشب لوس شده ام.

میای سر منو ماساژ بدی؟ شاید این فکرهای لوس راه دررو پیدا کنن!