آرشیو برای آوریل, 2008

قضاوت

آوریل 29, 2008

           

دایی سپهر فوت کرده. امروز می ریم مجلس ختمش (اولین مجلس ختمیه که من توی آمریکا می رم. ایرانیه ولی کاملا به سبک آمریکایی).

          

اونجا، مهرنوش نامی میاد و به من می گه که انگار طبق معمول ماههای اخیر باز یکنفر من و اون رو با هم اشتباه گرفته. می پرسم جریان چیه؟ می گه یک دختر به فلان اسم، براش توی ارکات پیغام گذاشته که: “ما انگار هفته پیش توی رستوران پارس همدیگرو ملاقات کردیم و چطوری و خوبی و این حرفها” در حالیکه اصلا چنین کسی نمی شناسه. میگم اِه چه جالب! همین فرد حدود یک ماه پیش برای من هم توی فیس بوک پیغام مشابهی گذاشته بود که: ” فکر کنم ما توی مهمونی عید لنسینگ همدیگرو دیدیم! چطوری؟ خوش گذشت؟” بهش می گم که جواب دادم که من اصلا تابحال لنسینگ نرفتم. فکر می کنیم چه عجیب! براحتی بدون هیچ پارانویایی با خوش بین ترین حالت ممکن (خیلی عادی میاد توی ذهنم) می گم این بیچاره احتمالا تنهاست می خواد این مدلی دوست پیدا کنه. رعنا خانم یکهو وارد صحبت میشه و در جریان قرار می گیره. می گه: “اوه اوه اوه فلانی؟؟؟؟ می شناسمش!” بعد کلی چشم و ابرو میاد و میگه: “وای وای وای. این از اوناست ها! یعنی یک چیزیه ها! ادش نکنید یک وقته وای وای وای” حالت صورتش و لحنش مثل خاله زنکهاییه که می خوان بگن: “واه واه واه! این از اون خرابهاست ها!” خوشم نمیاد. فکر می کنم یعنی چی آخه این طرز حرف زدنه؟ حالا بر فرض این هر کی هست، تو هر شناختی ازش داری، این واه واه ووه! چیه؟ نظر دیگرانو در مورد یک آدم خراب کردن یعنی چی؟ مگه تو وکیل وصی مردمی؟

چند تا اتفاق دیگه می  افته به همین شدت خاله زنکی! رسما عصبانی می شم دیگه!

                   

بیرون که میایم، شهرزاد میگه: “همه اومده بودن ها!”

می گم: “آره، بجز این دو تا عشقهامون!”

مکث می کنم و ادامه میدم: ” عقلشون نمی رسه که اینجور جاها رو بیان که. حالا اگه پای عرق خوری باشه، با سر می پرن!”

می گه: ” نگو اینجوری! حالا باز “ب” رو بگی من حرفی ندارم. اون کلا این مدلی هست. ولی “س” بیچاره کجا اینطوریه؟”

فکر می کنم راست میگه.

می گه: “ببین خب توی یک شهر دیگه کار می کنه. وسط روز این همه راه دوباره برگردی بیای برای یکساعت. دوباره باز بری این همه راهو. 2 ساعت دیگه دوباره برگردی! کار هم هست خب! و گرنه تو که میدونی “س” چه جوریه و کلا آدم با محبتیه”. بعد ادامه میده: “اصلا شاید بیان. حالا که وقت هست هنوز”

می گم: “آره راست میگی”. شرمنده می شم. این چه حرفی بود من زدم؟ آخه این اصلا حرف من نیست. من در مورد هزار تا آدم که هیچ علاقه ای هم بهشون ندارم این حرفو نمی زنم. اصلا حرفهای اونو در اصل من باید می زدم!

      

بعد این دو تا اتفاق رو می ذارم کنار هم. برای یک غریبه رگ گردنم زده بالا! اونوقت حرف الانمو چطوری توجیه کنم؟

فکر می کنم: قصدم بدگویی نبوده. دارم سعی می کنم به خودم باج ندم! داشتم با خودم حرف می زدم. داشتم به خودم یادآوری می کردم که زیاد هم بهت پروبال نمی دم ها! یعنی حالا کلی امتیاز از جاهای دیگه گرفتی معنیش این نیست که من چشممو روی یک چیزهایی ببندم ها! دقیقا خودگوییه. یعنی بین خودم و خودم! برای برقراری تعادل بین برداشتهای خودم! حالا بدشانسی آوردم که وقتی داشتم بلند بلند با خودم حرف می زدم شهرزاد کنارم بوده. خب چون اصولا محرمه. به کس دیگه ای که نمی گم که!

یک کم وجدانم راحتتر می شه. ولی کلا کار زشتیه. سعی می کنم دیگه حتی خود گویی هم نکنم.

        

دخترم! تعادلتو از راههای دیگه برقرار کن. چیزی که ناراحتت می کنه رو ببین و تصدیق کن. چشمتو روش نبند تا از جاهای دیگه نزنه بالا! از چیز دیگه ناراحتی سر چیز دیگه خالی نکن. می دونم این اتفاق هزار سال یکبار می افته  ها. ولی سعی کن همونش هم نیفته!

 

 

بزرگ می شویم!

آوریل 29, 2008

   

وای خدایا هنوز ننوشته، خنده ام گرفته.

مدتیه بین دوستان بحثه که ما چقدر بزرگ شدیم و چقدر فرق کردیم. حالا در عین حال که من همیشه اصرار دارم که من هیچ عوض نمی شم و همون آدمیم که توی 3 سالگی بودم:دی، از بین تمام موضوعاتی که نظرم در موردشون کلی فرق کرده، یک موضوعی هست که چند روزیه هی یادش می افتم و هی خنده ام می گیره.

اونم هست: مرد ایده آل من!  

لطفا فیدبک بزنید به مرد ایده آل 15 سالگی من. کسی هم اگر فقط مسخره کنه خودش می دونه:دی.

 

مرد ایده آل 15 سالگی من، 22-23 سالشه. وقتی 21 سالمه و دانشجوی خیلی درسخون و جدی و چشم حسود ترکونی هستم با هم آشنا می شیم. یعنی انگار از قبل آشنا هستیم ولی اون موقع دیگه جدی میشه. قد متوسطی داره. سفیده با موهای مشکی. انگار سبیل هم داره. نه چاقه نه لاغر. نسبتا خوش قیافه اس. دانشجوی پزشکیه (مثل خودم. نمی دونم چطوری من دکتر می شدم در حالیکه اون موقع می دونستم ریاضی دوست دارم و از زیست بدم میاد- فکر کنم ژستش خوب بود). مرد ایده آل من خودش که روش نمیشه بیاد به من بگه عاشق منه که:)))))) یک نفرو واسطه می کنه. بعد مستقیم میان خونمون خواستگاری. در دوران نامزدی به مرد ایده آلم اجازه نمی دم منو ببوسه:))))) خوشم میاد ازش، شاید هلاکش نیستم ولی در همین حد کافیه احتمالا. کلا زن که نباید خیلی زیاد احساسات داشته باشه:))))) مرد باید خودشو بکشه همش. زن باید مثل ماست و یخ باشه. مرد ایده آل من تا قبل از اینکه عاشق من شه هیچ احساسی نسبت به کسی نداشته. کلا داشتن دوست دختر و این قبیل اقلام هم خیلی زشته و اصلا مرد ایده آل من شان خودشو بالاتر از این حرفها می بینه. منم همینطور. دوران نامزدی چند بار از این دعواهای مدل فردینی می کنیم، مثلا کسی رو که به من متلک ناموسی گفته خیلی جنتلمنانه تادیب می کنه و من با وجود اینکه خیلی خوشم اومده، باهاش دعوا می کنم. البته اصلا غیرتی نیست (باز جای شکرش باقیه که توی اون سن این یک قلم جنسو می فهمیدم:))))) کلا انقدر عالیه که دعوا هم همش اداست. تازه اونقدر همه به ما حسودیشون میشه که نگو:))) دخترها به من پسرها به اون:)))))). مرد ایده آل من تمام کارهای الکساندر دوما رو خونده با کلی کتاب دیگه (نه بیشتر از من البته کمتر هم نه درست اندازه من) آخه من کلا نمی تونم با کسی که غرش طوفان رو نخونده ارتباط عاطفی برقرار کنم:)))) (نمی دونستم یک روز بجایی خواهم رسید که کتاب خوندن افراد میشه یک امتیاز منفی براشون از بس که همه چیز شده برای پز و ادا:))))). بعد که با هم ازدواج می کنیم 2 تا بچه خواهیم داشت. اولی دختر دومی پسر. عین دسته گل هم بزرگ می شن و زبانزد خاص و عام. آها راستی، بعد از ازدواج کلا زیاد با هم س-ک-س نداریم. یعنی خب کاربرد س-ک-س تو بچه دار شدنه فقط دیگه. فوقش همون 2-3 بار:)))). منم که گفتم دکترم. با وجود اینکه دکتر موفقی هستم ولی الان که نگاه می کنم بیشتر احساس می کنم ماکت دکتر بودم:)))) از همون خانم دکترهایی که ماشینشون خیلی مشتری داره:))))) میرن مطب و برمیگردن:))))). زندگیمون انقدر آروم و بی مشکله که کلا هم نیازی نداریم خیلی قوی باشیم.

تصویرهایی که یادمه همین هاست. الان خودش و کارهاش فقط منو به خنده می اندازه. بخصوص جهلم در زمینه مسائل جنسی برام جالبه. البته باز جای شکرش باقیه که باز من توی اون دوره تو اون سن می دونستم اصلا س-ک-س یعنی چی. حتی می دونستم که لذت بخشه. از اون اول اصلا اینطوری نرفته بود توی سرم که کار بدیه. از اول خوب بود. ولی زائد بود و اضافی. خیلی مهم نبود کلا. یعنی بیشتر باید ادا در می آوردی که مهم نیست.

مرد ایده آل 15 سالگی من الان بنظرم آدم منفعلیه. هیچ صفت جالبی نداره. آدم خوبیه. یعنی منفی نیست ولی از خیلی جهات با معیارهای الانم سالم نیست. هیچ وقت مشکلی نداریم که ببینم چکار می کنه. هیچ ایده خاصی نداره هیچ وقت. همه چیزمون عادیه. یعنی از نظر ظاهری خب فراتر از عادی هستیم، مثلا دکتریم و زندگیمونو خیلی عالی اداره می کنیم و همه دوستمون دارن و بهمون احترام می گذارن، ولی زندگیمون فراتر از اینها نمی ره. دیکته ننوشته کلا غلط نداره. یعنی مدلم کامل نیست که ببینم اون اصلا چه عکس العملی نشون میده. نمی دونم من چطور انقدر کتاب خونده بودم اون زمان باز انقدر احمق بودم:))))) بچگیه، خیلی مهم نیست. اون موقع هم خطر ازدواج کردن وجود نداره. ولی فکر نکنید مرد ایده آل 18 سالگی من هم وضع خیلی بهتری داره:))))))). یک کمی پیشرفت کرده ولی نه خیلی. جدا اگر من در 18 سالگی با مرد ایده آل 18 سالگیم ازدواج کرده بودم، الان چه خاکی باید برسرم می ریختم؟؟؟؟؟ فقط می تونستم امیدوار باشم که مسیر زندگیم طوری عوض شه که این فرقهایی رو که الان کردم، نکنم. 

   

حالا جالب اینجاست! نمی دونم اگر من الان با مرد ایده آل 28 سالگیم ازدواج کنم، سر 38 سالگی هم باز قراره بامبول در بیارم؟:))))))

 

 

پی نوشت: انصاف رو در نظر بگیریم خود ایده آل 15 سالگیم هم خیلی ایراد داره. می گم دیگه مدل کلا کامل نیست. همش تقصیر اون مرد بیچاره نیست.

وَل

آوریل 28, 2008

  

اسمش هست: وَل لیپا.

تا مدتها فقط یک اسمه. نمی دونم استاده؟ تکنیسنه؟ ریسرچ ساینتیسته؟ چیه؟

حتی انگار اتاق هم نداره. یعنی روی هیچ دری اسمشو ندیدم. می دونم فقط کسی هست به این اسم توی دانشگاه ما.

بعدها که با جو آشنا می شم میگه: “من با وَل کار می کنم”.  میگم اِه! پس دانشجو داره. خود جو دست کمی از استادش نداره. هیچ وقت معلوم نیست کجاست و چیکار می کنه.

هفته پیش جو رو می بینم. میگه دارم دفاع می کنم. میگم حتما میام دفاعت. بعد میگم اِه! پس این وَل رو بلاخره می بینیم ما! میگه نه ممکنه نیاد. میگم مگه استادت نیست؟ میگه خب دوتا استاد دارم. پکر میشم. می خنده میگه اذیتت کردم.

  

امروز میرم دفاع جو. خیلی شلوغه. تنها صندلی خالی که پیدا می کنم جلوی جلو کنار آمیته. میام که بشینم یک پیرمرد گوگولی ناآشنا که دست چپم نشسته صندلیشو جابجا می کنه که من راحت بشینم. به هم لبخند می زنیم. می شینم. بدون مقدمه میگه اسم شما چیه؟ میگم مهرنوش و بعد بدون مکث میگم شما هم لابد وَل لیپا هستید؟ میگه آره. میگم خیلی دوست داشتم شما رو ببینم. لبخند میزنه. دوباره اسممو می پرسه و استادمو. باز لبخند می زنه. فکر می کنم باید توضیح بدم. میگم میدونید آخه. من ایرانیم. یکی از استادای سابقم که از اینجا فارغ التحصیل شده بود وقتی بهش گفتم دارم میام اینجا گفت فکر می کنم از نسلی که منو بشناسه اونجا یکی فقط مونده باشه: وَل لیپا. سلام منو بهش برسون. میگه کی بود. میگم جلیل راشد. میگه آره راشد راشد میشناسمش خوب. با چن تو تای کار میکرد. میگم آره. دوباره لبخند میزنه. صداش می کنن که بره بالا جو رو معرفی کنه.

دفاع شروع میشه. من که مثل همیشه حواسم نیست. توی فکرهای خودمم. وَل هم مثل بچه های شیطون که سرکلاس درس گوش نمی دن چند بار با من حرف میزنه. چند جای تز جو رو نشون میده و میگه ببین چه خوب کار کرده. یا می پرسه راشد در مورد دیپاک چیزی نگفت؟ آخه اون هم اون زمان اینجا بود.

بعد که دفاع تموم میشه میام اسممو بنویسم (مسخره بازیه توی سمینارها حاضر غایب می کنن حالا!) میاد کنارم میگه آفیست کجاست؟ میگم 3322. میگه میشه کجا؟ میگم کنار دستشویی زنانه. میگه یادم نیست دستشویی زنانه کجا بود. میام توضیح بدم می بینم خیلی سخته انقدر که همه ساختمون عین همه. خودش میگه بعدازظهر بیا تو آفیسم. میگم کجاست میگه 3225. میگه می خوام یک کمی در مورد اوضاع و احوال ایران بپرسم. اینکه چی میشه بعضیها برمیگردن خیلیها مثل استاد تو میمونن.

  

بعدازظهر بعد از کلی حرف زدن با جو، میرم توی آفیسش. میگه می دونی آخه منم مهاجرم. دوست دارم بفمم بقیه مهاجرا وضعشون چه جوریه. می پرسم اهل کجایین. میگه شمال اروپا. میگم اسکاندیناوی؟. میگه نه یک کشوری به اسم لاتویا. میگم آره بابا می دونم لاتویا کجاست. از شوروی سابق جدا شده دیگه. تعجب می کنه که من اسم این کشوررو شنیدم. می گه دهه 50 پدر و مادرم مهاجرت کردن اینجا. بلاخره بعد از این همه سال آمریکایی شدم دیگه. بچه هام اینجا دنیا اومدن. نوه دارم. همه زندگیم دیگه آمریکاست. میگم خانمتون هم آمریکاییه؟ میگه نه هموطنیم ولی خب همه با هم دیگه آمریکایی شدیم. میگه تو منو بردی به خاطرات اون موقع ها. سال 1987 بود فکر کنم راشد اینجا بود. می گم آره. میگه فکر کنم همدورهای استاد تو بود. بعد میگه وای چقدر زمان زود گذشت. چقدر همه چیز عوض شده. بچه هام بزرگ شدن رفتن سر خونه زندگیشون. میگه من سه تا دختر دارم. میدونی زندگی خیلی سخته. دختر کوچیکم داشت عادی زندگیشو میکرد ها! یکهو طلاق گرفت. خیلی صورتش ناراحت میشه. احساس میکنم حتی یک پرده اشک هم میاد جلوی چشماش. میگم زندگیه دیگه. حالا طلاق اونقدرها هم بد نیست. میگه چرا. با توجه به اون چیزی که سر دختر من اومد خیلی بده. می پرسم چی شد مگه. میگه پسره خوب بود. با محبت بود. سه سال قبل از ازدواج همدیگرو میشناختن. یکهو گفت من از مسیری که زندگیم داره توش پیش میره خوشم نمیاد. “برک” نیاز دارم. گفتیم باشه. برو یک مدت هرکاری می خوای بکن. چند ماه رفت یکروز بی مقدمه طلاقنامه دخترم اومد دم در خونه. ما شوکه بودیم. اصلا نفهمیدیم چی شد. میگم عجیبه. معمولا این چیزها به مرور معلوم میشه. میگه چیزی که نشون نمیداد لابد ته دلش چیزی بود. میگه واای زندگی خیلی عوض میشه. میگم آره. خود من همش فکر می کنم تو این سه سال چقدر زندگی من عوض شده. می خنده میگه دوست پسر جدی داری؟ میگم نه. میگه تا اون موقع اصلا نمی تونی بگی زندگیت عوض شده. میگم خیلی چیزهای دیگه هم هست که زندگی آدمو عوض میکنه. کاغذ میاره جلو میگه میدونی اون موقع ها چن تو تای روی مینیاتوری کردن آنتن کار میکرد. پروژه راشد هم مینیاتوری کردن دایپل بود. بعد یک دایپل میکشه روی کاغذ که هزار تا پیچ خورده. میگه ببین با همون طول این جای کمتری اشغال میکنه. راشد اینو فکر کنم با مومنت حل کرد. بعد میگه خدا بیامرزه تای فکر کنم چهار سال پیش فوت کرد. میگم آره آنگار.

از پروژه ام می پرسه. از وضع ایران، از ویزا، از جنگ، از جهانی سازی، از زبان، از همدلی مردم، از مشترکات فرهنگی و .. حرف می زنیم. از اون پیرمردهای شاد آمریکایی که با خوشحالی دارن دوران بازنشستگیشون می گذرونن نیست. یک غم بزرگ توی صورتشه. می پرسم که کجاست و چرا نیست هیچ وقت. میگه که کار اصلیش انداره گیریه. توی یک چمبر بزرگ که فلان جا بیرون شهره. که تمام روزهای هفته اونجاست. با یک نفر دیگه تنها. بعضی وقتها بازدید کننده از صنعت دارن. جو هم میاد مواقعی. می پرسم دانشجوی دیگه ای جز جو ندارین؟ میگه برای سن من دیگه بسه. جو رو هم ده ساله که میشناسم. الانم قراره بمونه پست داک. میگه شنبه ها صبح میام اینجا. من هستم، دیپاک هست، تونی هم بیشتر مواقع هست. قهوه می خوریم و کمی حرف می زنیم. با دیپاک در مورد پروژهای مشترکمون تبادل نظر می کنیم. بیشتر برای دیدن اون میام. میگم پس خواستم ببینمتون شبنه ها هستید؟ میگه آره شنبه ها صبح. برای نهار میریم یک چیزی از وندیز می گیریم میریم خونه. باشیطنت میگم چرا وندیز؟ آخه فست فوده. میگه نه خوبه.  میگم حتما شنبه اگه اومدم سر بهتون میزنم. میگه آره بیا.

آخرش میگه اسمتو برام اسپل کن. می نویسه روی کاغذ. میگه خیلی خوشحال شده با من حرف زده ولی قیافه اش چیز دیگه ای میگه. فکر می کنم ناخواسته پیرمرد بیچاره رو بردم توی هزار تا فکر. عین پدرهای مهربون خداحافظی و تشکر میکنه.

  

میام بیرون و فکر می کنم چقدر آدم غمگین توی دنیا هست که دوست دارن حرف بزنن.

 

غم

آوریل 27, 2008

  

خوب خوب بودم.

صبج کلی درس خوندم. متمرکز. برخلاف روزهای اخیر.

بعدازظهر کلی تلفنی حرفهای خوب زدم.

عصر قدم زنان حرفهای خوب زدم.

برگشتم خونه گرسنه بودم. بعد از مدتها، یک شب شام خوردم.

فکر کردم …

خیال بافتم …

به دلواپسیهام فکر نکردم …

خوب بودم.

منتظر بودم.

بعد فیلم “به آهستگی” که دیشب کمی ازش دیده بودم گذاشتم.

تکه تکه دیدم.

خیلی اذیتم کرد. خیلی.

هی فکر کردم چرا آنقدر تحملم کم شده. چرا آنقدر دارم اذیت می شم.

بعد یک سنگی اومد روی سینه ام.

هی نفس کشیدم. هی بزرگتر شد.

هی اومد بالاتر.

فیلمو قطع کردم.

منتظر شدم … منتظر …

کمی وبگردی کردم. فایده نداشت.

هی چرخیدم. کلافه بودم. اصلا نمی فهمیدم چی توی سرمه. هزار تا فکر بود.

ترسیدم. دست دراز کردم به کسی بگم. کسی نبود … هیچ کس نبود …

گفتم فیلمو تموم کنم شرش کنده شه.

7-8 دقیقه بیشتر نمونده بود.

دیگه نمی فهمیدم چی میشه.

سنگه اومد بالاتر.

رسید تو راه گلوم.

فیلم تموم شد.

به محض اینکه تیتراژش اومد بالا، با هق هق به گریه افتادم.

فکر کردم: چند وقت بود من اینطوری گریه نکرده بودم؟ چند وقت بود هی می خواستم گریه کنم و نمی اومد؟

اصلا دیگه بند نمی اومد. سنگه روی سینه ام راه نفسمو گرفته بود.

گذاشتم تیتراژش تموم شه.

فکر کردم اگه خاموشش کنم، اگه همه جا ساکت شه، خیلی حالم خراب می شه.

زدم روی تلویزیون. کانال tbs داشت “مادر شوهر هیولا” نشون می داد.

فکر کردم: چند وقت بود تلویزیون ندیده بودم؟ یک هفته؟ دو هفته؟

سعی کردم نفسهامو منظم کنم. آروم. آروم. آروم. همونطور که فکر می کنم بهش می گم آروم.

همه چیز ریخت بیرون. اومد جلوی چشمم.

چه جوری الان تلویزیونو خاموش کنم تنها برم بخوابم؟ چه جوری؟

فردا چی می شه؟ پس فردا؟ پس اون فردا؟

حال یک نفرو خوب کردم، حال خودم خراب شد.

فکر کردم: حجم کارهای که راست و ریست می کنم، حجم فکرهام، زیاده. اینو نمی خوام قبول کنم.

سنگ که نیستی عزیزم.

یک جای کارم ایراد داره.

یک جای کارم حتما ایراد داره. اینطوری نبودم اصلا.

ایرادو نمی فهمم. نمی فهمم.

فقط اینو فهمیدم: آخر فیلم خوب تموم شد.

ولی نبینیدش. فیلم دردناکیه. از اون دردهایی که مثل خوره روح آدمو می خوره. آینه تمام نمای جامعه ایرانی.

مخصوصا اگه حالتون مستعده مثل من بشه.

     

   

نمی خوام کسی رو ناراحت کنم ها. ولی اینطوریم. اینطوری شدم الان.

 

 

کمپلیمان پدرانه:دی

آوریل 27, 2008

  

 ”تو حرف نداری. ای کاش دختر من نبودی، من یک پسر داشتم هم سن و سال تو، بعد تو رو می گرفتم براش!”

کمی روانشناسی

آوریل 26, 2008

   

یکی رو می شناسم که همیشه آرومه. همیشه لبخند میزنه. مهربون و کم حرفه. خوشحاله. مطالعات فیلسوفانه داره. مودبه و پذیرنده هر پیشنهادی (همون پایه اس). به فکر همه هست و همه رو دوست داره. ایده های خوب و پیشنهادات جالب داره.

یکی دیگه رو می شناسم که بلند بلند می خنده و حرف می زنه. یک کمی نق نقوه. لبخند می زنه و با ملاحظه است. مطالعات پیچیده نداره و فقط در مورد موضوعاتی که میدونه و براش جالبه اظهار نظر می کنه. یک کمی سرکشه. زیاد اظهار نظر می کنه. خیلی مودب نیست، یعنی همه رو از خودش راضی نگه نمی داره. به آدمهایی که خوشش نیاد ریاکارانه احترام نمیذاره.

  

 میدونید چیه؟

شخص دوم رو از شخص اول خیلی خیلی بیشتر دوست دارم!

    

من اخیرا بدنبال کشف و شهودات همیشگیم با کمک جناب کاوی توانسته ام بعضی چیزهایی  که همیشه حس می کردم، به رشته زبان درآورم (به قول غربیها verbalize کنم). از نظر من ویژگیهای شخصیتی دو دسته خیلی مجزا دارند که من اینجا اسمشان را می گذارم: “صفات اولیه” و “صفات ثانویه”. صفات اولیه هسته اصلی شخصیتند از نظر من و شامل ویژگیهای مثل آرامش و رضایت درونی، اعتماد بنفس، امیدواری، مصمم و هدفمند بودن، بشردوستی، سرزندگی و …  هستند. صفات ثانویه لباس صفات اولیه هستند و یک لایه روی اونها قرار می گیرند و شامل ادب، لبخند، مهربانی، حس همکاری، گرایش به تبادل نظر، گرایش به مطالعه، ذوق و … هستند. در حقیقت صفات ثانویه ویدئوی صفات اولیه هستند، یعنی از آنجاییکه صفات اولیه از نوع قابل اندازه گیری و مشاهده نیستند (البته شاید آنتنش بعدها اختراع بشه) و صفات ثانویه برعکس کاملا قابل لمس هستند، معمولا از صفات ثانویه برای تشخیص و رسیدن به صفات اولیه استفاده می شود.

این روش احتمالا مدتهای مدیدیست که بوسیله نوع بشر بصورت غریزی بدون آموزش استفاده می شود. مثلا با مشاهده فردی مودب و مهربان که علاقمند به کمک به دیگران است، نتیجه گیری می شود که این فرد نوعدوست است. یا با مشاهده فردی که دائم بالا و پایین می پرد و شلوغ و اهل تفریحات شدید است، سرزندگی برداشت می شود. یا فردی که خودش را دائم در معرض قرار می دهد و در مورد خودش، علایقش، فعالیتهایش، موفقیتهایش، اهدافش و سرگرمیهایش به کرات صحبت می کند، با اعتماد به نفس بنظر می رسد.

اخیرا (3-4 سالی هست که من تحلیل می کنم چرا بعضی ها را همینطوری دوست ندارم و بعضی ها را همینطوری دوست دارم) من بدنبال مشاهده یک سلسله بسیار مرتب از مثالهای نقض به این نتیجه رسیده ام که فایده کشک از آزمایش بالا بیشتر است! جدا آدمهای زیادی را دیده ام که تمام کارهای بالا را بکنند و هیچ کدام از صفات فوق الذکر را نداشته باشند که هیچ، بلکه برعکس!

صفات ثانویه در اغلب موارد بشدت گمراه کننده هستند. تظاهر به آنها کار راحتی است. از کودکی یاد گرفته ایم که مودب و مهربان باشیم، که با مردم خوشرفتار باشیم، که مطالعه کنیم، که اهداف بزرگ داشته باشیم و .. بدون اینکه بدانیم اصلا دوست داریم این کارها را انجام دهیم؟ و آیا از روی میل قلبی انجامشان می دهیم؟ آیا این افعال، متناظر صفاتی نهادینه در ماست که به ما لذت سالم می دهد یا فقط برای ادا و نمایش یا ارضاء کردن یک کمپلکس درونیست که بهشان متوسل می شویم؟

این ریاکاری را بخصوص در جامعه ایرانی زیاد مشاهده می کنم. خیلی کارها را دوست داریم بکنیم (علاقه قلبی) ولی چون بد است (آموزشهای ظاهری مثل ادب و تضادشان با میل قلبی) انجام نمی دهیم و برعکس. بجای خوش قلبی (که صفتی پایدار و درونی است) به ما ادب و کمک به دیگران (که صفاتی ظاهری و بیرونی است) آموزش می دهند. بجای اینکه یاد بگیریم درونا با اعتماد بنفس باشیم، یاد گرفته ایم که با اعتماد بنفس بنظر برسیم. بجای اینکه یاد بگیریم کسی را دوست داشته باشیم، یاد گرفته ایم که او بفهمد ما دوستش داریم. بجای هر چیزی که اصلی است، آن چیزی را یاد گرفته ایم که “آن صفت” را به خوبی به “نظر” برساند! یعنی روی صفات ثانویه کار کرده ایم نه اولیه.

نتیجه چه می شود؟ 3 حالت وجود دارد: 1- صفات ثانویه ای که فرد به آنها اشتغال دارد در تناظر مستقیم با صفات اولیه اش هستند. حال یا در اثر تربیت صحیح، یا خودسازی یا هرچیز دیگری! این فرد خوشبختانه خوشبخت تشریف دارد و نوش جانش. اطرافیان هم نسبتا از دست او در آرامشند، چون احتمالا (اگر تشخیص درستی در صفات ثانویه داشته باشند) گیج نخواهند بود. 2- خود فرد دقیقا نمی داند چه می خواهد، و گیج و سردرگم در حال اشتغال دائم به تمام صفات زیبای ثانویه است. در اینحالت ظاهر مثبت صفات ثانویه و وسوسه اشتغال به امور مفید فرد را از درک آنچه هست و آنچه می خواهد ناتوان می سازد. 3- فرد می داند که چه می خواهد و صفات ثانویه را دوست ندارد و ریاکارانه می داند که باز سه حالت دارد:)))) یا صفات اولیه را مطابق ثانویه تغییر می دهد، یا ثانویه را مطابق اولیه، یا خود را کماکان در ریاکاری خفه می کند.

    

می دانید آخر آخرش هم منصفانه این است که بگویم در مورد دو نفری که اول کار بحثشان را کردم، نظرم کاملا شخصی است، چون عده زیادی از دور رو بریهایم شخص اول را خیلی خیلی بیشتر دوست دارند. نمی خواهم بگویم من بیشتر می فهمم یا آنها در جهلند. مساله سر این است که من خیلی به ظاهر توجه نمی کنم و سنسورهایم شدیدا به صفات اولیه حساسند. کشف این صفات اولیه را  هم با استفاده از آزمایشاتی که خودم هنوز کامل ته و تویشان را در نیاورده ام، انجام می دهم. هنوز احساس می کنم که تنها راه کشف صفات اولیه همان صفات ثانویه است (به حس ششم اعتقاد ندارم راستش) و بنظرم می آید باید در انتخاب صفات ثانویه متناظر دقت زیادی بکنیم.

   

من که بچه ام رو اینجوری بزرگ نمی کنم. بقول بابام، میمون هرچی زشت تر، اداش بیشتر! ربطشو خودتون بفهمید دیگه!

 

 

 

 

Feminine Stuff

آوریل 22, 2008

     

یک کامپیوتر خفن خریدیم که توی آفیس ما جاسازی شده. من و چند نفر دیگه مثل جکی ازش استفاده می کنیم. حالا از وقتی پای خانم به آفیس ما باز شده و روزی صد بار مجبوره بره و بیاد بخاطر سیمولیشن هاش، اهالی آفیس مجبورند مکالمات ما رو در موارد زیر استراق سمع کنند:

کجا بریم خرید؟ آخر هفته چکار کردی؟ ابروهات چقدر خوب شده، کجا رفتی؟ اه چه جالب تی شرت هامون همرنگه! ماساژ صورت کجا خوبه؟ سندل هات رو خیلی دوست دارم. یوگا برای پوست چقدر خوبه! کجا میری زیر بغلتو لیزر کنی؟ من پاهامو که اپیلاسیون می کنم خوب نمیشه. ابرو رو بند بیاندازن بهتره تا با موچین بردارن و … و … و …

این غربی جماعت هم که شرم و حیا ندارن که:))))) باز یک دختر ایرانی بود آروم می گفت این چیزهارو! من حالا نمی دونم کی قراره ایشالا به سلامتی و میمنت کارمون به تبادل نظرات س-ک-سی اونم بلند بلند برسه!

 یعنی هلاکشم ها! همه حسودیتون شه لطفا!

Naturality – to be cont’d

آوریل 21, 2008

                                                                                                         
جونم براتون بگه که چندین ماه پیش من و لاله یک سلسله بحثهایی داشتیم راجع به انسان طبیعی. البته تکیه اصلی بحث زن طبیعی (Natural Woman می دونم طبیعی خیلی ترجمه بدیه. اصلا Natural معنیش طبیعی نیست که. با اجازه جناب شاملو من می نویسم همون نچرال) بود. خلاصه بحث کردیم و به نتایج بسیار درخشانی رسیدیم و کل قضیه رو پتنت کردیم و پرونده شو بستیم گذاشتیم کنار.

چند روز پیشها شهرزاد نظر منو در مورد مسئله ای پرسید. سوال اصلیش هم این بود که تو اگه بودی چیکار می کردی. بهش گفتم که تو که می دونی من از این ادا و اصولها خوشم نمیاد. حرف خودمو بیشتر مواقع می زنم و وارد بازیها و کش و قوسهای بیجا نمی شم. و اینکه بهتره آدم ساده و صریح باشه و مسائل عادی رو پیچیده نکنه و خودش باشه و برخلاف میل خودش (بخاطر هزار تا حرف بی ربط دیگران) عمل نکنه. بعد پرسید اگر اینجور یا اونجور قضاوت بشی چی؟ گفتم خب این مشکل کسانیه که اینطور قضاوت می کنن نه من! ایراد اونهاست و من دلیلی نمی بینم بخاطر صداقت یا بیان نظر واقعیم بدون پیچیدنش دور هزار جور زرورق خوشگل شرمنده باشم. بعد ایده زن نچرال رو براش مطرح کردم و گفتم که من اصولا طرفدار همچین چیزی هستم.

خیلی خوشش اومد از کل این مساله. بحث کردیم که ماها همه از نچرال بودن لذت بیشتری می بریم و بهمون نزدیکتره ولی اونقدر پیچیده بزرگ شدیم و اونقدر اداهای بیربط یاد گرفتیم و اونقدر یاد گرفتیم که خودمون نباشیم و چیزی که مایلیم رو به خاطر هزار جور برداشت ناجور قایم کنیم و بخاطر مردم زندگی کنیم که گاهی یادمون میره اونجور زندگی بهتر و راحتتره. و اینکه همه مون شرطی شدیم و چون همه قواعد این بازی رو بلدن انگار دیگه راحتتره که همه بازی کنن تا اینکه همه ساده باشن.

دقیقا فردای همون روزی که شهرزادو شیر کردم فرستادم توی دهن گرگ، یک آدم دوست داشتنی توی چهارچوب در من ایستاده بود، یک ظرف غذا رو به بینی ش نزدیک کرده بود، چشمهاشو بسته بود و داشت سعی می کرد حدس بزنه که غذا چیه. بهش گفتم می خوای قاشق بیارم یک کم بخوری؟ گفت آره بیار. آقا جان همین آره بیار رو که گفت من در یک کشف و شهود درونی فهمیدم که چرا انقدر این آدم دوست داشتنی بنظر میرسه: بخاطر اینه که شدیدا نچرال و غریزیه. یعنی تمام اون ادا و اصولهایی که همیشه از همه انتظار داری و تمام پیچیدگیهای روابط اجتماعی رو اصلا درش نمی بینی. یعنی فقط داشته باشید که تو همین فاصله که اون بیچاره همون سه تا قاشق رو بخوره من مثل یک گرگ گرسنه بهش نگاه می کردم و با لذت تمام نچرالیتی رو استنشاق می کردم.

بعد فکر کردم ببینم دیگه کی اینجوریه. اول از همه یاد جکی افتادم. دیدم علت اینکه من اون رو هم خیلی دوست دارم همینه. یعنی انقدر این بشر راحته، انقدر بدون فیگورهای اضافی و ماسکهای زشت و لوسه که نگو. و اونقدر تو همیشه تو رابطه باهاش راحت و خوشحالی و انقدر درک متقابل هست که نمی تونم بگم چقدر!

خلاصه اینکه احتمالا بدلیل اینکه خودم ساده ام (البته نچرال کامل نیستم هنوز، یعنی غیرنچرال نیستم ها، بیشتر منفعلم در این زمینه. حالا دارم سعی می کنم) آدمهای ساده و بدون پیچیدگیهای احمقانه رو خیلی دوست دارم. هم بیشتر جذبشون میشم، هم راحتی و آرامش بیشتری باهاشون دارم.

نتیجه اینکه قرار شد من اگر این کارهای درهم و برهم و ریسرچهای پراکنده و افکار غیرمتمرکزم اجازه نفس کشیدن بهم بدنJ))) بنشینم یک روز کل این فلسفه رو بیارم روی کاغذ. حیفه واقعا همه اون بحثهامون یکجا نوشته نشه. لاله که فعلا تایپ فارسی بلد نیست و امیدی هم نیست که یاد بگیره یک روز! این وظیفه منه که اینها رو بنویسم بلکه آیندگان بخوانند و چیزی به دانششان اضافه شود. باشد که زندگی خود را بهتر کنند.

فقط همون سه مورد بالا فعلا به من اجازه نفس کشیدن نمی دن که!

 

 

برای ثبت در تاریخ

آوریل 21, 2008

 

گاهی وقتها سیستم دفاعی آدم چقدر عجیب عمل می کنه.

صبح اول صبحی یک ایمیل مشکوک ازت می گیرم. مثل همیشه نیست. اضطراب پشت همه اون شکلکها داره خودشو نشون میده. جواب میدم که چیزی شده؟ به دانشگاه که میرسم دوباره چک میل می کنم به امید اینکه بگی نه چطور مگه؟ بعد می بینم که جواب دادی که آره می خوای در مورد موضوعی با من مشورت کنی. یکهو همه چیز مثل آوار خراب میشه سرم. فکر می کنم اتفاقی که دوسالی هست بو کشیدم و 8-9 ماهی هست که دقیقا در جریانش هستم ولی بروی خودم نمیارم، افتاده. فکر می کنم که واای الان بدترین موقع ست برای من (معلوم نیست کی تو این چند ماه اخیر موقع خوبی بوده! همیشه شده برای من بدترین موقعJ)))))) که اصلا تحمل یک منبع استرس دیگه رو ندارم و الان چیکار کنم. از همون خط اول یکهو میری سر اصل مطلب. تا میاد ضربان قلبم بره بالا و عرق سر بشینه روی بدنم یکهو این سیستم دفاعی عزیز خیلی خیلی عالی وارد عمل میشه. یکهو حتی قبل از اینکه بفهمم دقیقا چی شده و چی می خواد بشه فکر می کنم: ” مگه چی شده و چی قراره بشه؟” یک لحظه به حماقت خودم و حماقت تمام کسانی که توی این جریان دخیل هستن خنده ام می گیره. واقعا ماها پیش خودمون چی فکر کردیم؟ چرا زندگی به این سادگی رو سخت گرفتیم؟ آخر آخرش چی؟

می فهمم که خیلی مضطربی. اصلا ایمیل رو دقیق هم نمی خونم. فوری با کلی خنده جواب می دم که بابا مگه چی شده آروم باش. می گم که می فهمم چی می گی ولی مساله خیلی ساده است، می دونم جایی که تو هستی سختش می گیرن. می گم که از الان فکر نمی کنیم که قراره بعدا چی بشه فقط خودمونو می اندازیم توی جریان. می گم که نگران نباش و من همه جوره هستم که قضیه به ساده ترین شکل ممکن پیش بره. آخرشم می گم که سخت نگیر اصلا که بی تجربگی ماست که سختش کرده فقط.

جوابتو خیلی دوست دارم. همون تاثیری که تو روی من داری رو منم روی تو دارم. آروم شدی کلا. فقط یک خواهش داری از من. خواهشی که منو می بره به ماهها پیش…

گفتگومون رو کاملا یادمه. مگه میشه یادم بره. دراز کشیدیم روی تخت که یک ساعتی رو که قبل از تحویل دادن اتاقمون وقت داریم بخوابیم. آخه پروازمون خیلی تاخیر داشته و شب تقریبا نخوابیدیم. اما سوالی که از من می کنه تمام برنامه خواب رو به هم می ریزه. مثل همین ایمیل، مثل تمام موارد مشابه ضربان قلبم می ره بالا و عرق سرد می کنم. قبلا یک بار هم در قالب شوخی توی هواپیما این سوال رو کرده، اما این دفعه جدیه. می گم نمی دونم. شروع می کنه از سر درددل اتفاقاتی که من بو کشیدم رو تعریف کردن. می گه که خیلی کار درستی نیست و به تو هم گفته که لطفا فراموش کنی چون بعد از اتفاقی که افتاده دیگه تحمل یک منبع دیگه استرس رو نداره. نگاه می کنم بهش و خستگی رو توی قیافه اش می بینم. می گه که خیلی نگرانه. می گم که می فهمم. و چیزی نیست و دیگه تموم شده. از من می خواد که با تو صحبت کنم که منصرف شی. بعد از اون، نیم ساعت اونقدر دوست داشتنی و پراحساس صحبت می کنیم که من دلم قرص می شه که همه چیز خیلی خوبه.

بعد که برمیگردیم تا سه شب خواب ندارم. روز چهارم تصمیم می گیرم که با تو صحبت کنم. اصلا هم نمی دونم از کجا شروع کنم. میام و انقدر حرف تو حرف میارم که خودت میگی. قیافه مضطرب هردومون یادمه. من سعی می کنم منصرفت کنم. میگی که اصراری نداری. خیلی آروم میگی. می دونم ته دلت چه خبره. آشوبه. مثل ته دل من. ولی حداقل حرف زدن در موردش بهتر از بروی خود نیاوردنه. خوابم از همون شب برمیگرده به حالت عادی.

  

همه چیز برای 8-9 ماه کاملا نرمال به نظر میرسه. با این ایمیل امروزت معلومه که آتش زیر خاکستر بوده. اما همین تلنگر به من میگه که سخت نگیرم. نمی دونم همه مون از چی می ترسیم که انقدر بهم ریختیم؟ از اینکه توی این شرایط نمی خوایم استرس به خودمون وارد کنیم و می خوایم تا مدتها همه چیز مثل قبل باشه؟ تا کی؟ چرا ما انقدر می ترسیم؟ تا کی باید اوضاع به حالت سابق باشه فقط برای اینکه ما می ترسیم از اتفاقاتی که همه روزه هزاران بار برای مردم دیگه می افته؟ خودم از همه بیشتر می ترسم و نمی فهمم چرا! از این احمقانه تر نمیشه. که تاوان خودخواهی دیگران رو، روح حساس و با ملاحظه تو باید بده.

عصبانیم از دست خودم که همون موقع هم از انصراف با تو حرف زدم. فکر کردم که چون هزار جور اشکال توی کار هست اصلا نباید شروعش کرد. جدا الان هم هزار جور اشکال توش می بینم و فکر نمی کنم به سرانجام برسه (یعنی صادقانه بگم خیلی دوست ندارم به سرانجام برسه) ولی هیچ توجیهی نداره که تو خودتو فدا کنی. که یک آدم بزرگ منش و با مجبت مثل تو همیشه اینجور مواقع قربانی میشه.

من حتما همه سعیمو می کنم (با وجود اضطرابی که دارم) که اینکار شروع بشه. برای همه مون بهتره که از اون آرامش شیشه ای مون بیایم بیرون. این حالت هیچ کاری نکردن و خوشحال بودن یک روز باید تموم شه. باید یاد بگیریم که زندگی رو باید تغییر داد و ما تافته جدا بافته نیستیم. الان دیگه یکسال گذشته، منبع استرس دیگه ای نیست که بخواد بهونه بیاره. اون موقع اوضاع فرق می کرد، بحران بدی رو تازه پشت سر گذاشته بودیم.

دوباره می گم. بهش می گم که ما تافته جدا بافته نیستیم! ما نباید تا ابد خودمون رو لای حریر نگه داریم. باید یک روز پرت شیم وسط زندگی. مثل بقیه مردم.

وااای چقدر الان بهترم. مضطربم ولی بهترم. چیزی نمیشه. یکبار امتحان می کنیم فقط. خیلی خیلی عادی.

خیلی بی ربطه. ولی آمریکا رو دوست دارم. بهم یاد داد که همه چیز عادیه. این مساله هم عادیه. همه چیزهای دیگه هم عادیه. همه زندگی عادیه. هیچ چیز استرس زا و مضطرب کننده ای وجود نداره. همه چیز یک راه حل داره.

     

این رو نوشتم برای ثبت اضطراب امروزم. و اضطراب مخفی چند ماهه تو نازنینم. و برای ثبت تصمیمم، و تصمیممون برای عوض کردن زندگی ها مون.

   

هیچ نگران نباش! من حواسم به همه چیز هست! نمی خوام کسی منو نگه داره. من تورو نگه می دارم عزیز دلم.

آموزش آداب معاشرت 1: ظرف غذا رو خالی پس نمی دن!

آوریل 20, 2008

     

-          امشب خیلی کار دارم. چند جا باید سر بزنم.

-          (با چشمک) پیراشکی قراره ببری برای مردم؟

-          نه. پیراشکی فقط برای بهروز گذاشتم کنار.

       

بهروز جان!

عزیز دلم تو از این رابطه یک طرفه خسته نمی شی؟ اینکه همیشه بشینی سر سفره کسی و جبران نکنی؟ شرمنده نمی شی؟ حداقل نمی ترسی که یک آدم بددل بخواد دو روز دیگه قدرنشناسی تورو به رخت بکشه؟

می دونم که مهمونی نمی دی و از این کارها هم نمی کنی. نمی دونم اصلا به جبران فکر می کنی یا نه. شاید فکر می کنی همه چیز مرامیه و اصلا نیازی به مقابله به مثل نیست. شاید هم مدل دیگه ای تلافی می کنی. مدلی که من نمی  دونم و به عقلم هم نمی رسه.

یک نفر اونقدر توررو دوست داره که 5 ساعت!! وقت گذاشته برای تو پیراشکی درست کرده. حالا نمی گم فقط بخاطر شخص تو اینکارو کرده ولی به تو هم فکر می کرده وقتی تصمیم گرفته درست کنه و درحالیکه درست می کرده. چطور اون پیراشکی به اون قشنگی رو می بینی و شرمنده نمی شی؟ بابا یک کم با احساس باش!

من به جای تو خجالت می کشم. نگاه می کنم و شرمنده می شم. خیلی کار بُرده آخه. خیلی خوشگله! فکر کن! اصلا نمی فهمم که بخوریش و فکر نکنی که یک چیزی جاش بذاری بدی به طرف. آخه فقط همین یکبار هم نیست که. تا چند بار اگه بود قابل چشم پوشی بود. ولی الان مدتهاست که همینه.

اصلا کاری به این ندارم که این دوستت چرا اینکارو می کنه. این بحث جداییه. ولی با کار تو اصلا حال نمی کنم راستشو بخوای. آدم باید یک کم عزت نفس داشته باشه. یک کم دست بده داشته باشه. به مردمی که بهش محبت می کنن از راه خودش محبت کنه. فقط فکر می کنم شاید تو راه خودتو برای جبران داشته باشی که من ازش خبر ندارم. امیدوارم اینجور باشه. ولی در حدی که می شناسمت خیلی چشمم آب نمی خوره. یعنی نه اینکه نخوای ها! اصلا توی این باغها نیستی.

ببین! هر دیدی یک بازدیدی داره. من خیلی وقتها خیلی دعوتها رو به همین خاطر قبول نمی کنم. چون فکر می کنم از عهده بازدیدش بر نمیام، یا اصلا ابتدا به ساکن علاقه ای به بازدیدش ندارم. در مورد همین غذا (حالا غیر از مورد این شخص که الان دوستان عزیزم ممکنه منو به مقاصد خاص متهم کنن!) هر وقت کسی برای من غذا می فرسته (آزاده بطور خاص کمابیش اینکارو می کنه) من کلی می شینم فکر می کنم، کلی می رم خریدهای خاص که یک چیزی درست کنم مخصوص اون یا چیزی که بدونم ممکنه خوشش بیاد، کلی وقت می ذارم که بدونم همونقدر که اون منو خوشحال کرده (آخه غذاهای خاصی که آدم نوستالژیشو میگیره درست می کنه، مثل حلوا و شله زرد) منم اونو خوشحال می کنم. نمی خوام بگم من خوبم ها! می خوام بگم اینطوری دارم بهش می گم “من متوجه شدم که تو به فکر من بودی” یا “کارت خیلی قشنگ بود”. حالا اینها رو زبونی هم می گم. ولی زمانی که یه وقتی هم می ذارم مثل اون، به دل خودم بیشتر می شینه.

فقط دارم فکر می کنم نکنه این یک اخلاق ایرانی و زائده. یعنی شاید نباید انقدر هم سخت گرفت. حالا من اینجوری بزرگ شدم و اذیتم نمی کنه. یعنی حداقل اذیتم هم بکنه و نخوام جبران کنم دیگه یکبار، دوبار، بسه دیگه. دعوت کسی رو که نخوام جبران کنم هی هردفعه قبول نمی کنم. منطقی هم بخوای نگاه کنی دیگه یه حدی داره.  

شخص تورو به طور خاص متهم نمی کنم. فقط توی بیچاره بیشتر توی چشمم هستی. از این بهروزهای نوعی زیاد داریم.

یک بار به یکی از دوستانم که داشت پیشنهاد می داد که فلان روز بریم سر آقای “س” خراب شیم که چون ماهواره ایرانی داره بتونیم فوتبال نمیدونم کجا با کجا رو ببینیم، گفتم: “من همین حالاش هم زیادی سر آقای “س” خراب شدم، شماها که بدتر. ما یکبار باید اساسی آقای “س” رو دعوت کنیم. نمی شه که هرروز هرروز بری اونجا و بریزی و بخوری”. می دونید چی گفت؟ گفت: “بابا بی خیال! آقای “س” بامرامتر از این حرفهاست. سر رفاقت که آدم هی حساب کتاب نمی کنه”

     

فکر می کنید من خیلی سخت گیرم؟

   

  

پی نوشت: من خیلی وقتها (وابسته به موضوع) اصلا نمی تونم کتابی بنویسم. این مدل ریحانه که حتی کامنت هم کتابی میذاره خیلی نچسبه. فکر می کنم بهتره زبان محاوره ای رو به عنوان یک حقیقت قبول کنیم. هرچقدر هم کتابی بنویسیم تا زمانی که شکسته حرف می زنیم نمی تونیم زبان رو حفظ کنیم.

پی نوشت 2: فارسی را پاس بداریم! “دوقلو” کلمه ترکیبی متشکل از “دو” و “قلو” نیست. ترکی و مرکب از “دوق” به معنای “همزاد” و “لو” به معنای “مانند” است. بنابراین ترکیباتی مثل “سه قلو”، “چهار قلو” و الی آخر، از اساس غلط است. احتمالا صحیحش، سه تا دوقلوست:))))))))