دایی سپهر فوت کرده. امروز می ریم مجلس ختمش (اولین مجلس ختمیه که من توی آمریکا می رم. ایرانیه ولی کاملا به سبک آمریکایی).
اونجا، مهرنوش نامی میاد و به من می گه که انگار طبق معمول ماههای اخیر باز یکنفر من و اون رو با هم اشتباه گرفته. می پرسم جریان چیه؟ می گه یک دختر به فلان اسم، براش توی ارکات پیغام گذاشته که: “ما انگار هفته پیش توی رستوران پارس همدیگرو ملاقات کردیم و چطوری و خوبی و این حرفها” در حالیکه اصلا چنین کسی نمی شناسه. میگم اِه چه جالب! همین فرد حدود یک ماه پیش برای من هم توی فیس بوک پیغام مشابهی گذاشته بود که: ” فکر کنم ما توی مهمونی عید لنسینگ همدیگرو دیدیم! چطوری؟ خوش گذشت؟” بهش می گم که جواب دادم که من اصلا تابحال لنسینگ نرفتم. فکر می کنیم چه عجیب! براحتی بدون هیچ پارانویایی با خوش بین ترین حالت ممکن (خیلی عادی میاد توی ذهنم) می گم این بیچاره احتمالا تنهاست می خواد این مدلی دوست پیدا کنه. رعنا خانم یکهو وارد صحبت میشه و در جریان قرار می گیره. می گه: “اوه اوه اوه فلانی؟؟؟؟ می شناسمش!” بعد کلی چشم و ابرو میاد و میگه: “وای وای وای. این از اوناست ها! یعنی یک چیزیه ها! ادش نکنید یک وقته وای وای وای” حالت صورتش و لحنش مثل خاله زنکهاییه که می خوان بگن: “واه واه واه! این از اون خرابهاست ها!” خوشم نمیاد. فکر می کنم یعنی چی آخه این طرز حرف زدنه؟ حالا بر فرض این هر کی هست، تو هر شناختی ازش داری، این واه واه ووه! چیه؟ نظر دیگرانو در مورد یک آدم خراب کردن یعنی چی؟ مگه تو وکیل وصی مردمی؟
چند تا اتفاق دیگه می افته به همین شدت خاله زنکی! رسما عصبانی می شم دیگه!
بیرون که میایم، شهرزاد میگه: “همه اومده بودن ها!”
می گم: “آره، بجز این دو تا عشقهامون!”
مکث می کنم و ادامه میدم: ” عقلشون نمی رسه که اینجور جاها رو بیان که. حالا اگه پای عرق خوری باشه، با سر می پرن!”
می گه: ” نگو اینجوری! حالا باز “ب” رو بگی من حرفی ندارم. اون کلا این مدلی هست. ولی “س” بیچاره کجا اینطوریه؟”
فکر می کنم راست میگه.
می گه: “ببین خب توی یک شهر دیگه کار می کنه. وسط روز این همه راه دوباره برگردی بیای برای یکساعت. دوباره باز بری این همه راهو. 2 ساعت دیگه دوباره برگردی! کار هم هست خب! و گرنه تو که میدونی “س” چه جوریه و کلا آدم با محبتیه”. بعد ادامه میده: “اصلا شاید بیان. حالا که وقت هست هنوز”
می گم: “آره راست میگی”. شرمنده می شم. این چه حرفی بود من زدم؟ آخه این اصلا حرف من نیست. من در مورد هزار تا آدم که هیچ علاقه ای هم بهشون ندارم این حرفو نمی زنم. اصلا حرفهای اونو در اصل من باید می زدم!
بعد این دو تا اتفاق رو می ذارم کنار هم. برای یک غریبه رگ گردنم زده بالا! اونوقت حرف الانمو چطوری توجیه کنم؟
فکر می کنم: قصدم بدگویی نبوده. دارم سعی می کنم به خودم باج ندم! داشتم با خودم حرف می زدم. داشتم به خودم یادآوری می کردم که زیاد هم بهت پروبال نمی دم ها! یعنی حالا کلی امتیاز از جاهای دیگه گرفتی معنیش این نیست که من چشممو روی یک چیزهایی ببندم ها! دقیقا خودگوییه. یعنی بین خودم و خودم! برای برقراری تعادل بین برداشتهای خودم! حالا بدشانسی آوردم که وقتی داشتم بلند بلند با خودم حرف می زدم شهرزاد کنارم بوده. خب چون اصولا محرمه. به کس دیگه ای که نمی گم که!
یک کم وجدانم راحتتر می شه. ولی کلا کار زشتیه. سعی می کنم دیگه حتی خود گویی هم نکنم.
دخترم! تعادلتو از راههای دیگه برقرار کن. چیزی که ناراحتت می کنه رو ببین و تصدیق کن. چشمتو روش نبند تا از جاهای دیگه نزنه بالا! از چیز دیگه ناراحتی سر چیز دیگه خالی نکن. می دونم این اتفاق هزار سال یکبار می افته ها. ولی سعی کن همونش هم نیفته!


