دوستش نداشتم.
یک نمایشگاه مصنوعی بود پر از رنگ و لعابهای لوکس، ولخرجیهای شدید، گردهماییهای مد و فشن و داستانهای سیندرلایی سطح پایین.
زمین تا آسمان با سریالش متفاوت بود. شخصیتها همان، اما داستانها بی ارزش بودند.
اولین مشکل رواج بیشتر کلیشه های متعارف “اگر دختر خوبی باشی مرد آرزوهایت پیدا می شود و تا آخر عمر خوشبخت خواهی بود” و “اگر سر و گوشت بجنبد و به آنچه داری راضی نباشی تازه سر 50 سالگی سرجای اولت هستی و باید بنشینی فکر کنی ببینی از زندگی چه می خواهی” بود. مسخره است! نمی دانم شاید هم من اینطور فکر می کنم چون مدتهای مدیدی است اعتقادی به این دید ماوراء الطبیعه ندارم. زندگی واقعی تر از این حرفهاست. اگر خوش قلب و ساده باشی و سعی کنی درست برخورد کنی (که شخصیت خوشبخت داستان هم اینطور نبود کاملا) لزومی ندارد که شرایط هم همیشه به نفع تو باشد. زندگی تابع فاکتورهای متعدد و پیچیده ایست. درست این است که تو یاد بگیری توانمند باشی که با شرایط بالا و پایین زندگی بسازی نه اینکه ساده لوحانه امیدوار باشی اگر خوبی پس مرد خوبی هم سر راه تو پیدا می شود. متوجه هستید این چه تفکر مخربی است برای دخترهای نوجوان؟
دومین مشکل تصنع و تجمل بیش از حد زندگی شخصیتهای داستان بود. یادم هست در سریال، این افراد نه حالا فقیر اما نسبت به زندگی متوسط در نیویورک، میانه زندگی می کردند. درست است که کفش مارکدار می خریدند، اما می شد که از غذای بیرون خود بخاطر صرفه جوبی بزنند. یکیشان بخاطر مخارج شوهر و بچه اش مجبور شد علیرغم میل باطنی شدیدش منهتن را ول کند و برود در بروکلین زندگی کند. مشاغلشان هم (نسبت به منهتن البته) در حد بخور و نمیر تامینشان می کرد. اینها همه یعنی یک زن طبقه متوسط شهری در آمریکا می توانست با این افراد کمی همذات پنداری کند. حالا اینجا همان خانمها روزی سه بار در نمایشگاههای مختلف مد، در ردیف اول صندلی داشتند! ماه عسل یکیشان به مکزیک به خاطر کنسل شدن عروسی معلق می ماند، بعد تصمیم می گرفتند چهار نفری بروند به این سفر! خانم نویسنده نه چندان معروف که کتابش از دسته آثاریست که روزی 100 نفر در آمریکا چاپ می کنند، حال نمی دانم به چه علت، عکسش می رفت در مجله Vouge با لباسهای هرکدام چند ده هزار دلاری و فیگورها و آرایشهای هنرپیشه های هالیوود!
مشکل بعدی که در سریال هم بود ولی خیلی خفیف، و همچنین بعلت داستانهای قوی مخفی می ماند، ضعف شدید شخصیتها بود. همیشه می گفتم شخصیتهای این سریال ضعیفتر، کم اعتماد به نفس تر، درمانده تر و پر کمپلکس تر از آن هستند که بشود به چشم الگو بهشان نگاه کرد. در سریال داستانها آنقدر خوب پردازش شده بود که تو می توانستی به این شخصیتها به چشم نمونه های خوبی از توزیع نرمال زنهای تنهای مدرن شهری نگاه کنی. انسانهای معمولی، با ایرادها و ضعفهای معمولی. اما در فیلم داستانها دست قصه های فردینی خودمان را از پشت بسته بودند از شدت هندی بودن! فکر کنید پس از 10 سال دوستی پر از فراز و نشیب و سه سال دوستی عاشقانه، دو نفر تصمیم بگیرند ازدواج کنند. بعد درست شب قبل از عروسی (که اینجا بهش می گن rehersal dinner) یکی از خانمها که شوهرش بهش خیانت کرده به داماد بگوید: “خیلی احمقید که زندگی خودتون رو با ازدواج خراب می کنید” بعد یکهو داماد برود در جیب تفکر و باز همینطور یکهو فردا سر مراسم عقد حاضر نشود و این را هم از طریق پیغام روی موبایل عروس (که توی اون خرتوخری عروسی کسی ازش توقع جواب دادن به موبایل رو قاعدتا نباید داشته باشه) به اطلاع برساند! و درست 10 ثانیه پس از اینکه عروس مطلع شود و غش کند!!، داماد پشیمان از این حماقت برگردد و عروس خشمگین و زخم خورده تا می خورده بزندش! حالا این به کنار می گوییم خشم و شوک ناشی از آن است. بعد به مدت یکسال داماد هی تلفن بزند (عروس در یک حرکت سوپراعجاب آور موبایلش را در آبهای مکزیک رها می کند! ولی تلفن خانه که سرجایش بوده!)، هی ایمیل بزند (نکته هندی-تکنولوژیک قضیه اینجاست که عروس به دستیارش که مهندسی کامپیوتر خوانده می گوید که یک کاری بکن من دیگر از این ایمیل نگیرم. دستیار عزیز هم بجای اینکه آدرس را بلاک کند یا هر کار ساده دیگری، یک لیست درست می کند که ایمیلهای این شخص برود آنجا ولی فقط با یک رمز خاص بشود به آن لیست دسترسی پیدا کرد! که روز مبادا کارگردان بتواند عروس را بفرستد به کشف رمز این ایمیلها و ….. اَه!)، هی پیغام پسغام بفرستد ولی نتواند به عروس دسترسی پیدا کند! خب بگو نابغه! یک سر می رفتی خانه اش دیگر! عین فیلمهای هندی که یک نفر گم می شد بود ها!
از آن طرف یکی دیگر پس از چند سال زندگی مشترک خیلی با همسرش س-ک-س نداشته باشد و خیلی خوشحال نباشد و خیلی دلش به زندگیش گرم نباشد و از همه بدتر مناطق خاصی را هم اپی-لاسیون نکند!!، بعد یک روز شوهر عادی و خوب و مهربانش در حالیکه می لرزد و گریه می کند بیاد اعتراف کند که با کس دیگری خوابیده ولی همین یکبار بود و It meant nothing to me و از این مزخرفات. بعد خانم از در خارج شود و برود بدون هیچ حرفی خانه اجاره کند و با بچه اش تنها شروع به زندگی کند.
در هیچ کدام از اینها هیچ درک متقابلی، تلاش برای حل مشکلی، مکالمه ای، علت یابی ای، احترام به سالها رابطه موفقی، … هیچی نبود. فقط خشم بود و زخم و درد و رفتارهای بچه گانه لحظه ای، چه در داماد فراری، چه در عروس خشمگین، چه شوهر خیانتکار، چه زن خیانت دیده.
داستانهای شارلوت و سامانتا معقول تر بودند. نوار خوشبختی دختر خوبه داستان کماکان ادامه داشت. با یک حاملگی بی برنامه پس از سالها تلاش، دیگر چیزی باقی نماند که بخواهد و نداشته باشد. گرمای زندگیش اما بعلت شخصیت ساده و احساساتی خودش و شخصیت طناز و گرم شوهرش قابل باور بود. نمونه یک زندگی عادی ساده و خوشبخت که توی ذوق نمی زند. دختر بده داستان هم درگیر بحران میانسالی شد و دوست پسر مکش مرگمای 20 سال کوچکتر از خودش را که کماکان عاشقش بود رها کرد و تصمیم گرفت مدتی تنها باشد تا بفهمد کجای زندگیش قرار دارد.
رویهمرفته فیلم بدی بود. الان که فکر می کنم دوباره یادم می افتد که سریالش را هم هرچه می گذشت کمتر دوست داشتم. بابا پس این زنهای سالم و قوی کجا هستند؟؟ چرا از آنها فیلمی نمی سازید؟
حواشی:
1- 90% سینما از جنس مونث تشکیل شده بود و سالن کاملا پر بود، چیزی که من هیچ وقت ندیده بودم. چند بار روز اول اکران فیلمها سینما رفته بودم ولی تابحال پر ندیده بودمش. دوستانم مجبور شده بودند برای من از بازار سیاه!! بلیت یک دلار! گرانتر بخرند.
2- وقتی با پسرها بروی چنین فیلمی نتیجه اش همین می شود که هی بگویند: “جامعه نسوان اینجور.. “، “فیلم باب طبع دخترها آنجور ..”. بعد تو هی حرص بخوری، هی سعی کنی مسلط باشی و دلیل قانع کننده ای نداشته باشی (بیراه نمی گفت خب 90% کسانی که هورا می کشیدند و از چنین فیلم هندی بیخودی خوششان آمده بود زنها بودند دیگر). تنها چیزی که توانستم بگویم همین بود که تعمیم کلا کار بیخودی است. همیشه نمونه هست و ما هم جامعه شناس نیستیم که هی آمار می گیری (این شد 100 بار). بعد هم طبقه متوسط هر جامعه ای بخصوص جامعه مصرفی مثل آمریکا همین قدر درک دارد و همین قدر حال می کند، زن و مردش فرقی نمی کند. دقیقا همین اتفاق سر یکی از همین فیلمهای اکشن سطح پایین برای مردها می افتد. از همه جامعه که نمی شود انتظار داشت انتلکتوئل باشند! خیلی هم خوبه اصلا!
3- من چون دوستانم داشتند می رفتند و فکر کردم خوش می گذرد، زودتر از قراری که با جکی اینها گذاشته بودم، با آنها رفتم با این فکر که یکبار دیگر هم با جکی اینها می روم، ولی اصلا الان دلم نمی خواهد یک 2 ساعت و نیم دیگر هم این فیلم رو تحمل کنم. حالا چه جوری بگویم من نمی آیم که بد نشود؟؟؟


