آرشیو برای می, 2008

س-ک-س اند د سیتی

می 31, 2008

   

دوستش نداشتم.

یک نمایشگاه مصنوعی بود پر از رنگ و لعابهای لوکس، ولخرجیهای شدید، گردهماییهای مد و فشن و داستانهای سیندرلایی سطح پایین.

زمین تا آسمان با سریالش متفاوت بود. شخصیتها همان، اما داستانها بی ارزش بودند.

اولین مشکل رواج بیشتر کلیشه های متعارف “اگر دختر خوبی باشی مرد آرزوهایت پیدا می شود و تا آخر عمر خوشبخت خواهی بود” و “اگر سر و گوشت بجنبد و به آنچه داری راضی نباشی تازه سر 50 سالگی سرجای اولت هستی و باید بنشینی فکر کنی ببینی از زندگی چه می خواهی” بود. مسخره است! نمی دانم شاید هم من اینطور فکر می کنم چون مدتهای مدیدی است اعتقادی به این دید ماوراء الطبیعه ندارم. زندگی واقعی تر از این حرفهاست. اگر خوش قلب و ساده باشی و سعی کنی درست برخورد کنی (که شخصیت خوشبخت داستان هم اینطور نبود کاملا) لزومی ندارد که شرایط هم همیشه به نفع تو باشد. زندگی تابع فاکتورهای متعدد و پیچیده ایست. درست این است که تو یاد بگیری توانمند باشی که با شرایط بالا و پایین زندگی بسازی نه اینکه ساده لوحانه امیدوار باشی اگر خوبی پس مرد خوبی هم سر راه تو پیدا می شود. متوجه هستید این چه تفکر مخربی است برای دخترهای نوجوان؟

دومین مشکل تصنع و تجمل بیش از حد زندگی شخصیتهای داستان بود. یادم هست در سریال، این افراد نه حالا فقیر اما نسبت به زندگی متوسط در نیویورک، میانه زندگی می کردند. درست است که کفش مارکدار می خریدند، اما می شد که از غذای بیرون خود بخاطر صرفه جوبی بزنند. یکیشان بخاطر مخارج شوهر و بچه اش مجبور شد علیرغم میل باطنی شدیدش منهتن را ول کند و برود در بروکلین زندگی کند. مشاغلشان هم (نسبت به منهتن البته) در حد بخور و نمیر تامینشان می کرد. اینها همه یعنی یک زن طبقه متوسط شهری در آمریکا می توانست با این افراد کمی همذات پنداری کند. حالا اینجا همان خانمها روزی سه بار در نمایشگاههای مختلف مد، در ردیف اول صندلی داشتند! ماه عسل یکیشان به مکزیک به خاطر کنسل شدن عروسی معلق می ماند، بعد تصمیم می گرفتند چهار نفری بروند به این سفر! خانم نویسنده نه چندان معروف که کتابش از دسته آثاریست که روزی 100 نفر در آمریکا چاپ می کنند، حال نمی دانم به چه علت، عکسش می رفت در مجله Vouge با لباسهای هرکدام چند ده هزار دلاری و فیگورها و آرایشهای هنرپیشه های هالیوود!

مشکل بعدی که در سریال هم بود ولی خیلی خفیف، و همچنین بعلت داستانهای قوی مخفی می ماند، ضعف شدید شخصیتها بود. همیشه می گفتم شخصیتهای این سریال ضعیفتر، کم اعتماد به نفس تر، درمانده تر و پر کمپلکس تر از آن هستند که بشود به چشم الگو بهشان نگاه کرد. در سریال داستانها آنقدر خوب پردازش شده بود که تو می توانستی به این شخصیتها به چشم نمونه های خوبی از توزیع نرمال زنهای تنهای مدرن شهری نگاه کنی. انسانهای معمولی، با ایرادها و ضعفهای معمولی. اما در فیلم داستانها دست قصه های فردینی خودمان را از پشت بسته بودند از شدت هندی بودن! فکر کنید پس از 10 سال دوستی پر از فراز و نشیب و سه سال دوستی عاشقانه، دو نفر تصمیم بگیرند ازدواج کنند. بعد درست شب قبل از عروسی (که اینجا بهش می گن rehersal dinner) یکی از خانمها که شوهرش بهش خیانت کرده به داماد بگوید: “خیلی احمقید که زندگی خودتون رو با ازدواج خراب می کنید” بعد یکهو داماد برود در جیب تفکر و باز همینطور یکهو فردا سر مراسم عقد حاضر نشود و این را هم از طریق پیغام روی موبایل عروس (که توی اون خرتوخری عروسی کسی ازش توقع جواب دادن به موبایل رو قاعدتا نباید داشته باشه) به اطلاع برساند! و درست 10 ثانیه پس از اینکه عروس مطلع شود و غش کند!!، داماد پشیمان از این حماقت برگردد و عروس خشمگین و زخم خورده تا می خورده بزندش! حالا این به کنار می گوییم خشم و شوک ناشی از آن است. بعد به مدت یکسال داماد هی تلفن بزند (عروس در یک حرکت سوپراعجاب آور موبایلش را در آبهای مکزیک رها می کند! ولی تلفن خانه که سرجایش بوده!)، هی ایمیل بزند (نکته هندی-تکنولوژیک قضیه اینجاست که عروس به دستیارش که مهندسی کامپیوتر خوانده می گوید که یک کاری بکن من دیگر از این ایمیل نگیرم. دستیار عزیز هم بجای اینکه آدرس را بلاک کند یا هر کار ساده دیگری، یک لیست درست می کند که ایمیلهای این شخص برود آنجا ولی فقط با یک رمز خاص بشود به آن لیست دسترسی پیدا کرد! که روز مبادا کارگردان بتواند عروس را بفرستد به کشف رمز این ایمیلها و ….. اَه!)، هی پیغام پسغام بفرستد ولی نتواند به عروس دسترسی پیدا کند! خب بگو نابغه! یک سر می رفتی خانه اش دیگر! عین فیلمهای هندی که یک نفر گم می شد بود ها!

از آن طرف یکی دیگر پس از چند سال زندگی مشترک خیلی با همسرش س-ک-س نداشته باشد و خیلی خوشحال نباشد و خیلی دلش به زندگیش گرم نباشد و از همه بدتر مناطق خاصی را هم اپی-لاسیون نکند!!، بعد یک روز شوهر عادی و خوب و مهربانش در حالیکه می لرزد و گریه می کند بیاد اعتراف کند که با کس دیگری خوابیده ولی همین یکبار بود و It meant nothing to me و از این مزخرفات. بعد خانم از در خارج شود و برود بدون هیچ حرفی خانه اجاره کند و با بچه اش تنها شروع به زندگی کند.

در هیچ کدام از اینها هیچ درک متقابلی، تلاش برای حل مشکلی، مکالمه ای، علت یابی ای، احترام به سالها رابطه موفقی، … هیچی نبود. فقط خشم بود و زخم و درد و رفتارهای بچه گانه لحظه ای، چه در داماد فراری، چه در عروس خشمگین، چه شوهر خیانتکار، چه زن خیانت دیده.

داستانهای شارلوت و سامانتا معقول تر بودند. نوار خوشبختی دختر خوبه داستان کماکان ادامه داشت. با یک حاملگی بی برنامه پس از سالها تلاش، دیگر چیزی باقی نماند که بخواهد و نداشته باشد. گرمای زندگیش اما بعلت شخصیت ساده و احساساتی خودش و شخصیت طناز و گرم شوهرش قابل باور بود. نمونه یک زندگی عادی ساده و خوشبخت که توی ذوق نمی زند. دختر بده داستان هم درگیر بحران میانسالی شد و دوست پسر مکش مرگمای 20 سال کوچکتر از خودش را که کماکان عاشقش بود رها کرد و تصمیم گرفت مدتی تنها باشد تا بفهمد کجای زندگیش قرار دارد.

     

رویهمرفته فیلم بدی بود. الان که فکر می کنم دوباره یادم می افتد که سریالش را هم هرچه می گذشت کمتر دوست داشتم. بابا پس این زنهای سالم و قوی کجا هستند؟؟ چرا از آنها فیلمی نمی سازید؟

 

     

حواشی:

1-         90% سینما از جنس مونث تشکیل شده بود و سالن کاملا پر بود، چیزی که من هیچ وقت ندیده بودم.  چند بار روز اول اکران فیلمها سینما رفته بودم ولی تابحال پر ندیده بودمش. دوستانم مجبور شده بودند برای من از بازار سیاه!! بلیت یک دلار! گرانتر بخرند.

2-         وقتی با پسرها بروی چنین فیلمی نتیجه اش همین می شود که هی بگویند: “جامعه نسوان اینجور.. “، “فیلم باب طبع دخترها آنجور ..”. بعد تو هی حرص بخوری، هی سعی کنی مسلط باشی و دلیل قانع کننده ای نداشته باشی (بیراه نمی گفت خب 90% کسانی که هورا می کشیدند و از چنین فیلم هندی بیخودی خوششان آمده بود زنها بودند دیگر). تنها چیزی که توانستم بگویم همین بود که تعمیم کلا کار بیخودی است. همیشه نمونه هست و ما هم جامعه شناس نیستیم که هی آمار می گیری (این شد 100 بار). بعد هم طبقه متوسط هر جامعه ای بخصوص جامعه مصرفی مثل آمریکا همین قدر درک دارد و همین قدر حال می کند، زن و مردش فرقی نمی کند. دقیقا همین اتفاق سر یکی از همین فیلمهای اکشن سطح پایین برای مردها می افتد. از همه جامعه که نمی شود انتظار داشت انتلکتوئل باشند! خیلی هم خوبه اصلا!

3-         من چون دوستانم داشتند می رفتند و فکر کردم خوش می گذرد، زودتر از قراری که با جکی اینها گذاشته بودم، با آنها رفتم با این فکر که یکبار دیگر هم با جکی اینها می روم، ولی اصلا الان دلم نمی خواهد یک 2 ساعت و نیم دیگر هم این فیلم رو تحمل کنم. حالا چه جوری بگویم من نمی آیم که بد نشود؟؟؟

 

 

 

نجواهای نصفه شبانه

می 30, 2008

   

اصلا گذشته از همه مسائل، خیلی کنجکاوی منو تحریک می کنی. می خوام ببینم این منبع بی انتهای آرامش و خوشحالی تو چیه واقعا؟ قشنگ اومده نشسته روی نقطه ضعف من. احتمالا نمی دونی ولی آدمهای ناآروم و ناخوشحال خیلی پس زننده هستند برام. در عوض همیشه جذب آدمهای خوشحال و باذوق و راحت می شم. بین معدود آدمهایی اینجوری که ممکنه کسی در طول زندگیش ببینه، تو از همه عجیب تری.

   

واقعا نمی فهمم وقتی با موهای بهم ریخته و چشمهایی که نشون میده همین الان از رختخواب اومدی بیرون، سر قراری که از 24 ساعت قبل مشخص شده، نیم ساعت دیرتر ظاهر می شی، چطور خوشحالی؟ خنده ام می گیره. خوب خواب موندی دیگه! مشکلی نیست! یعنی خب زندگی رو به خودت سخت نمی گیری. خواب موندی یعنی خواب موندی! نمی تونی که خودتو بکشی که! همون خوشحال باشی و با نیش تا بناگوش باز شده بیای بهتره دیگه! حالا اصلا برات مهم نیست که این اتفاق چند بار هم تکرار شه. خب شده دیگه. چرا باید حرص بخوری یا طوری برخورد کنی که طرف مقابلت احساس کنه باید حرص بخوره؟

واقعیتش توی برخوردهایی که من با تو داشتم بی نظمی، گیجی و فراموشکاری کمابیش بوده، حالا نه زیاد ولی بوده. اما چطور یک بار هم عصبانی نشدم؟ می دونم که کلا چند سالی هست اون جدیت رو ندارم، خودم هم عشقی تر شدم. ولی قیافه تو رو هم که آدم می بینه، با همون لبخند که انگار دنیا رو به هیچ می گیری، اصلا نمی تونه دلخور باشه، نمی تونه جدی باشه. 

باز هم خنده ام می گیره. بداخلاقه می پرسه که” چرا برگشتی؟” می خندم و می گم: “من ظاهرا کاشته شدم:)))))” غش غش می خندم. انگار که قشنگ ترین اتفاق دنیا افتاده. وقتی که پیدات میشه سعی می کنم ادا در بیارم که شاکیم. با انگشت اشاره دست راست از دور با خنده چند بار به مچ دست چپم که خالیه اشاره می کنم که یعنی ساعت چنده؟ و اصلا منتظر جوابت هم نمی مونم چون اصلا مهم نیست. چون بلاخره به یک دلیلی دیر اومدی. اصلا جا برای سر سوزنی دلخوری و شکایت وجود نداره. آنقدر مودبی، آنقدر مودبی که نگو. از اون مدل مودبها که من دوست دارم. از اونها که ادبشون کلامی نیست. بیشتر احترامه، احترام گذاشتن به هر چیز خوبی که ببینی. آنقدر راحت معذرت می خوای، انقدر راحت تشکر می کنی، آنقدر راحت ذوق می کنی، آنقدر راحت می خندی که تحسین برانگیزه.  

می دونی؟ اصلا برای من خوبه. باید بیشتر انگیزه و ذوق یاد بگیرم ازت. خیلیه ها! توی موقعیتی که همه هزار جور استرس و مشکل دارن و دائم دارن مینالن، تو راحت داری کارتو می کنی. هیچ چیز برات جدی و بااهمیت نیست. یعنی احتمالا خیلی چیزها هست: کار به این خوبی داری، به این خوبی داری ریسرچ می کنی. کلی به آدمهای اطرافت می رسی. نمی دونم، شاید خیلی چیزهای دیگه. نمی شناسمت زیاد که. ولی همه اون چیزهایی هم که مهمن انگار یک جورهایی مهم نیستن. نمی دونم. یک بار باید بپرسم اینو صریحا.

تاحالا نشده نق بزنی بشر، مدل فرنوشی. نگرانیهات رو هم دیدم آخه. پدر شوهر خواهرت مریضه توی بیمارستان. میگی بهت گفتن مرگ مغزی شده. می گم وای چه بد. خیلی عادی می گی: “نه من اصلا فکر اون نیستم. یک بار بیشتر ندیدمش که. من همش نگران خواهرمم توی این موقعیت. امروز 4 ساعت نشستم پای تلفن که پیداش بشه باهاش حرف بزنم.” فکر می کنم چه صداقت بیرحم زیبایی و اینکه اون 4 ساعتی که نگران پای تلفن بودی چه طور گذشته و چه چیزهایی به خواهرت می گفتی.

   

بداخلاقه رو هم دوست دارم. حتی وقتی که تا از تغییر جزئی در برنامه حرف می زنم دلخور میشه. از همون مدل دلخوریهای مخصوص خودش. از همونها که خودش یکبار برام توضیح داد، مدل کنترل خشم، کنترل احساس. از همونها که هرکسی نمی فهمه دلخوریه. همه فکر می کنن سکوته، سکونه. حتی وقتی که می دونه ولی با همون حالت گرفته، می پرسه: “امروز زمین گرفتی؟” انگار که می خواد چیزی خاصی از عکس العمل من بفهمه. یا وقتی مثل مادر مرده ها می شینه گوشه زمین و بازی کردن مارو نگاه می کنه.

می دونید؟ یک جورهایی مثل خودمین. حریمهامون برای همدیگه محترمه. “تو چرا اینجوری هستی؟” اصلا تو کارتون نیست. اینکه هرکس یکجوره و هرکس با دیگری فرق داره رو خوب می فهمید. اصلا سوالی هم براتون پیش نمیاد. در حد مشترکاتمون داریم از هم لذت می بریم و به افتراقاتمون کاری نداریم. سنگین و تحمیلی نیستین اصلا، کاری به کار هم نداریم. البته خوب شد بداخلاقه پریشب زنگ زد که حال گردن منو بپرسه، در غیر اینصورت فکر می کردم هرکدوممون بمیریم هم، واسه بقیه فرقی نداره.

     

با شماها خوش می گذره. دوستتون دارم. یک بار باید بزنمتون توی سر همه کسانی که هی می پیچن به پروپاچه من و به همه کار من کار دارن. نه فقط من، من نوعی.

    

 

*نجواهای شبانه کتابیه از ناتالیا گینزبورگ. خیلی زیباست. از اونهایی که وقتی خوندمش گفتم این چی بود دیگه. بعد به مرور اثرش نشست تو جونم. الان دارم فکر می کنم شخصیت اصلیش اتفاقا شبیه بداخلاقه است. کتاب پر از آدمهای ساکت و کمی دپرسه.

 

 

 

 

 

اهم اخبار

می 28, 2008

 

      

1-      شما جز کسانی هستید که از دیدن صحنه های س-ک-سی فیلمها در حضور افراد از جنس مخالف خجالت می کشید؟ من نمی دونم چرا نمی کشم. یعنی خجالت آور هم اگر باشه، کسان دیگه دارن انجامش میدن نمی دونم چرا من باید خجالت بکشم؟ جالبه همش دارم فکر می کنم اگر ایران هم بودم باز هم همین احساسو داشتم؟ اونجا هیچ وقت چنین موقعیتی پیش نیومد. خیلی نمیشه قضاوت کرد. اما فکر می کنم چقدر احساسات و برداشتهای ما می تونه تابع محیط باشه. اینجا یک جو سبک و رهایی هست که هیچ وقت هیچ چیزی بهت سنگین و بد و خجالت آور و ناراحت نمیاد. حداقل برای من که نمیاد.

   

2-      ای عشاق سینه چاک نامجو! ای هلاکان بشتابید!

حتما مستحضرید که ایشون مشهدی هستند. یکی از رفقای مشهدی من (که ماشالا روز بروز داره به تعدادشون اضافه میشه:دی) بواسطه برادرش که گویا رفیق گرمابه و گلستان نامجوست می گفت که (من فقط نقل قول می کنم ها! ببخشید تخریب شخصیته): “این یک تخته اش کمه. کلا قاطی داره. اجاره خونه شو ماه تا ماه نمیده. با تهیه کننده قرار می ذاره نمیره سر قرار. یک کوچه ای بود بغل اسکان قبلنا میرفت اونجا می نشست سه تار میزد مردم فکر می کردن فقیره براش پول می ریختن. حالا یک کم معروف شده اونجا نمی تونه بره یک جای پرت دیگه پیدا کرده. وزارت اطلاعات یک مدت گرفته بودش چون سوره الضحی رو با سه تار با لحن مسخره ای خونده. الان که معروف شده یک کمی سعی کرده معقول باشه حالا …” راست و دورغش پای گوینده.

 

3-      گردنم تقریبا خوب شده. یک روزه! از فجیع ترین وضع به حالت خیلی خوب تقریبا بدون درد رسیده. حالا چطور؟ با رفتن به دکتر! گفت که چیزی نیست و گرفتگی عضله است و مسکن بخور و تمرین بهم داد. از دیروز چند باری تمرین رو اجرا کردم تقریبا خوب شدم. حالا اینهمه مسکن و ماساژ و پچ تا قبل از این تمرینات ساده و مسخره اثر نداشت ها! بقول مادربزرگم: “اصلا دست دکتر شفاست” گفت جان عمه ات یک هفته ای هم ورزش رو تعطیل کن ولی جون شما راه نداره:دی. هرچی نباشه کلی آدم بی سرپرست می مونن:دی.

     

4-      هلاکان سکس اند د سیتی هم بشتابند! (می دونید چون من روزی زیر 10 تا خواننده دارم تازه با خودم، دارم اینطوری announce می کنم کسی بی خبر نمونه!) فیلمش 30 مه اکران میشه. البته ما متاسفانه چند روز اول نمی تونیم بریم چون جکی نیست، هم نامردیه هم بدون اون مزه نمی ده.

     

5-      یک متن خیلی سنگین در مورد “توقع” دیروز می خواستم بنویسم. بعد نمی دونم چرا ننوشتم. حدس زدم سوء برداشت بدنبال داره و من حوصله ندارم. یکهو احساس کردم خود سانسوری که میگن همینه ها!

     

6-      روز کاری من امروز ساعت 9:14 دقیقه با ایمیل استادم شروع شد: “من مسافرتم. ممکنه یک آپدیت از چگونگی پیشرفت کار به من بدی؟ ممنون.” انگار که دنیا رو به من دادن. بیچاره فقط نباشه، بگه آپولو هوا کن هم اشکال نداره. فقط نباشه که وقتی هست من سر تا پا استرسم. نمی رم خودمم درمان کنم! هرچی فکر می کنم می بینم تقصیر اون نیست اصلا!

      

7-      آدم بی جنبه به همین می گن. حالا من بسکتبال دوست شدم. امشب بازی خیلی حساسی بود. الان اومدم فوری حالا سرچ بکن کی سرچ نکن، که نتیجه بازی رو بفهمم. آخرش توی یکی از لینکهای پرت و پورت CNN فهمیدم که تیممون باخته! دو تا بازی بعدی رو حتما باید ببره تا برسه فینالL

     

8-      ببینید فروغ، همون فروغی که من خیلی نمی شناسمش چی گفته:

    

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطو بت

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو .. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکو بم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه به تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

Oh, well …

می 25, 2008

    

Pretty spring, good weather, enough sleep, more than enough day dreams, talking to friends, zardaaloo, goje sabz, ..

   

and,

one day of ABSOLUTELY doing nothing!

 

 

سیگار

می 25, 2008

    

 

یک.

-          میگه چرا وقتی پول رو از حساب برادرت به حساب خواهرت منتقل کردی به من نگفتی؟ میگم آخه مساله خاصی نبود که. بنظر تو باید می گفتم؟

-          من نمی دونم. بستگی داره. من خودم خیلی در مورد جرئیات حرف نمی زنم. تو کلا همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف می کنی بهمین خاطره که چون نگفتی فکر کرده می خوای قایم کنی. کلا البته حق نداره اینطوری حرف بزنه.

-          حالا میگه پولهای خودتم بریز به حساب مشترکمون. می خواد حساب و کتاب منو داشته باشه.

-          به نظر من زیر بار اینکار نرو.

-          برادرم میگه بکن که اعتمادشو جلب کنی.

-          اعتماد این آدم اینجوری جلب نمیشه. اینو مطمئن باش. هرچقدر بیشتر بهش امتیاز بدی، بیشتر مطمئن میشه که تو ریگی توی کفشت هست، بیشتر جولان میده.

-          آره راست میگی. همیشه دنبال یک بهانه می گرده که گیر بده. که بگه تو فلان چیزو از من قایم کردی، که تو منو دوست نداری، که دل به زندگی نمی دی.

-          تقصیر خودته. حد و حدود خودتو مشخص نکردی. دائم کوتاه اومدی امتیاز دادی و در موضع متهم قرار گرفتی. چند بار همون موقع هم بهت گفتم از خودت دفاع کن. حالا هم دیر نشده. باز دارم می گم قوی باش. تو کاری نکردی که شرمنده باشی و امتیاز بدی. وایستا و بگو من اینم و بیشتر از این زیر بار تحقیر نمی رم.

-          آخه می ترسم.

-          نترس. هیچ اتفاقی نمی افته. اونم خودشو جمع و جور می کنه و حساب کار دستش میاد. اینطوری بخوای پیش بری روز بروز بدتر میشه. هر روز یک چیزی علم می کنه. البته اول از همه باید برید پیش مشاور. به حرفهای منم گوش نکن به حرفهای مشاور گوش کن.

-          آخه نمی یاد. می دونی اصلا چیه؟ همه بدبختی ما از سیگاره. این از وقتی سیگارش زیاد شد اینطوری شد. دیگه اعصابش خراب شد. روزی یک پاکت می کشه. غیر قابل کنترل شده.

-          ترک کرده بود که.

-          آره ولی مدتهاست دوباره شروع کرده. هروقت هم خیلی زیاد می کشه اخلاقش خرابتر میشه.

 

         

دو.

-          سیگار کشیدن خیلی سکسیه.

-          نه همه جا. به موقعیتش مربوطه.

-          به آدمش هم.

-          آره برای این هنرپیشه های فیلمهای کلاسیک خیلی جذابه. فکر کن مرلین مونرو وقتی سیگار می کشیده چند نفر می مردن براش یا همفری بوگارت.

-          ولی بدیش بوشه. من دوست پسرم خودش نمی کشه و همیشه با بوی من هم مشکل داره انقدر که سیگار می کشم.

-          تو که زیاد نمی کشی.

-          چرا. من روزی یک پاکت می کشم.

-          خب چرا کمش نمی کنی؟

-          نمی دونم. دیگه عادت کردم، از 18 سالگی اینجوری بودم. اصلا نمی دونم ترک کنم؟ نکنم؟ خیلی کار سختیه. الان هم احساس بدی ندارم ولی همیشه بوی سیگار می دم. بعضی وقتها دلم می خواد ترک کنم بعضی وقتها دلیلی نمی بینم.

-          حالا تا وقتی این همه ورزش می کنی شاید زیاد ضرر نداشته باشه.

-          نمی دونمL ..

-           اشکالی نداره حالا. غصه شو نخورJ

  

 

سه.

-          من یکسال هم پیش نوری آواز کار کردم.

-          إه پس علت اینکه صدات خوبه همینه ناقلا.

-          ای. یک چند جلسه ای هم رفتم پیش یک نفر که عضو گروه کر ارکستر سمفونیک بود. خانم خیلی با سابقه ای بود. خودش دیگه کار نمی کرد فقط درس می داد. آخه خیلی سیگار می کشید. خیلی. سیگار صداشو کلا از بین برده بود.

-          ببین میگم سیگارو بذار کنار. حیف صدای تو نیست؟

-          آره می دونم راست می گی.

-          البته من اصلا خوشم نمی آد به کسی اینجوری بگما. ولی ..

-          نه. می دونم چی می گی. درست می گی. تو خیلی دخترِ … (مکث) چه جوری بگم؟ بگم با تجربه؟ mature؟ آره همون mature. خیلی دختر mature ای هستی.

-          (خنده) مرسی. maturity از خودتونه.

 

 

 

خواب

می 24, 2008

  

گردنم دو هفته ایه درد می کنه. بعضی روزها بهتره بعضی روزها بدتر. ولی در کل خوب هم نمیشه.

امروز رفته بودم دستشویی پیلار رو دیدم. از این رییس روسای کلین روم و توابعه! یکی دوبار فقط دیده بودمش قبلا. سلام و علیک کردیم. پرسید چطوری؟ شاید هم پرسید کارت چطوره؟ ولی من ترجیح دادم شنیده باشم چطوری؟ جواب دادم گردنم درد می کنه. گفت چیزی شده؟ گفتم نمی دونم فکر کنم با یک دستگاه ورزشی بد کار کردم. در همون لحظه که داشتم اینارو می گفتم ذهنم جرقه زد که از همون روز شهربازی اینجوری شدم. گفت تایلنول خوردی؟ گفتم نه هیچی نخوردم فکر کنم باید برم دکتر کم کم. گفت وقتی دچار اسپاسم میشی باید مسکن بخوری که عضله بتونه آزاد شه دیگه. گفتم آره راست میگی. گفت من تایلنول توی کیفم دارم می خوای؟ گفتم باشه. دنبالش راه افتادم سمت اتاقش. رفت کیفشو آورد از لابلای کلی کیف کوچولو و لوازم آرایش یک کیف کوچکتر پیدا کرد و از بین هزاران زیپش یکی رو باز کرد و یکدونه قرص آورد بیرون. بدون هیچ محافظی. دادش به من. تشکر کردم. پرسیدم میگرن دارید که تایلنول می خورید؟ گفت نه. من شبها بد می خوابم. به همین خاطر روزها سردرد بدی دارم. تایلنول می خورم که بتونم روزها راحت باشم.

توی دلم گفتم ای روزگار!

    

بعد فکر کردم شکر خدا این یک قلم جنسو من هنور برخوردار از نعمتش هستم:)))) یعنی سرمو که می ذارم روی بالش رفتم ها!

   

حالا امشب ساعت 12 رفتم بخوابم تا الان که 1:20 ه خوابم نبرد. همیشه وقتی می رم مهمونی میام خوب بخواب نمی رم. اصلا هنگ اوت به من از نظر جسمی هم نمیسازه انگار:)))))))) حالا مهمونی خاصی هم لازم نیست باشه ها. همین که چند نفر آدم (بیشتر از 10) دور هم به مدت طولانی حرف بزنن. بعد یک نگاه به برنامه این هفته ام انداختم دیدم از دوشنبه تا پنچ شنبه بدون هیچ تغییری برنامه روزانه من این بوده:

7 بیدار شدم و تا 8 غلت زدم.

8 بلند شدم، صبحانه خوردم، چت کردم، 9:30 رفتم دانشگاه.

1 رفتم ناهار

7 یا 7:30 کارمو تموم کردم رفتم ورزش تا 9. (چهارشنبه اش بوده 8 تا 11)

اومدم خونه فقط به این رسیدم که دوش بگیرم و یک سالادی بخورم و احتمالا تلفنی صحبت کنم و سریع قبل از 12 لالا!

اما امروز تا 7 اش همون بوده از اون به بعد تا 12 بوده هنگ اوت! حالا دارم آنالیز می کنم که چرا خوابم نبرده توی این یک ساعت. احتمالا دلیل اصلیش اینه که کلی حرف شنیدم. خب شاید این حرفها توی سرمه و ذهنم آزاد نیست. یا کلی برنامه شنیدم و رفته توی فکرم و ناخودآگاه دارم تنظیم می کنم. یا هی فکر می کنم که چرا من زود خسته می شم از شنیدن حرفهای عادی. از داستانسرایی، حرف زدن در مورد یک مسابقه تلویزیونی یا اتفاقی که برای کسی افتاده. یعنی ظرفیتم بعد از نیم ساعت دیگه تکمیله.

اما ورزش که می رم فکرم خلوته. زیاد حرف نمی زنیم. فوقش یک کم حرفهای خنده دار و ریلکسینگ! بعد هم کلا جنس آدم ها با هم فرق می کنه. Work-out buddy هام رو بیشتر دوست دارم. خیلی تحمیل نمی کنن خودشون رو. همون اندازه که می گی می شنوی و مدتش هم کمه. اما امشب یک نفر بود که بهتره اصلا توضیح ندم. منم توی مود خوبم بودم و کلی گوش کردم. بعد هم در توصیف جرئیات یک چیزی می گم یک چیزی می شنویدها! حالا مهم نیست خوش گذشت و اصلا هیچ مشکلی بگید بود نبود ها! ولی آدمهای زیادِ شلوغِ در مورد جزییات حرف بزن، انرژی برن و نمی دونم من چرا انرژی شو ندارم. حالا هی بهتون می گم ماها همه در سه سالگی دیگه ساخته شدیم بگید نه! خب تو خانواده ما همیشه مهمون 6-5 نفر بوده. همیشه 2-3 ساعت بیشتر نبوده. کم رفت و آمد بودیم. سرمون خلوت بوده. حالا اصلا نمی خوام تحلیل روانشناسی هم بکنم که چقدر این دور هم جمع شدنهای بی دلیل و حرفهای عادی و بیخودی زدن غیر مفیده چون این نظر منه و دیگران مفید میدوننش.

  

آخ حالا بدتر از همه گردنم هم درد می کنه. داشت خوب میشد نسبتا، دیشب با موهای خیس خوابیدم بدتر شد. الان غلت هم نمی تونم بزنم خوب:))))))) بقول معاون: “ای تو روحت سعید!” :) )))

 

 

رفیق …

می 21, 2008

   

پیش خودمون بمونه، از مدلی که شهرزاد منو دوست داره خیلی خوشم میاد. یه جورایی همه جوره منو قبول داره و همه جوره باهام حال می کنه. یعنی کلا مظهر همه چیز تمومی هستم براش. اما گذشته از اون مدل بیان علاقه اش خیلی جالبه. هرچیزی که به ذهنش رسیده از هر حرکت یا رفتار درست، می گه و قدردانی می کنه. حتی کوچکترین چیزها هم به چشمش میاد و بابتشون کلی به آدم حال می ده. تازه خیلی وقتها این قدردانیهاش توش اشک هم هستJ

بعضی وقتها که در حال آنالیز خودم هستم، یکهو می بینم فلان جا، چه رفتار خوبی کردم، یا چه احساس جالبی بهم دست داد یا چه عکس العمل به موقعی نشون دادم. بعد یکهو ته دلم قیلی ویلی می خوره. انقدر احساس بلوغ می کنم، انقدر احساس بزرگی می کنم که انگار آخرشه. ته تهش. اخیرا دارم فکر می کنم این احساس به مدل برخورد این دختر با من، حرفهامون، نظرهای مشعشع من و عکس العملهای اون هم خیلی بستگی داره.

خیلی مدل دوست داشتنش خالصانه و از ته قلبه. یک مقدارش برمی گرده به شخصیت خودش که خیلی خوش قلب و احساساتیه. یک مقدارش هم به نوع رابطه من با اون و نقشی که من توی زندگی اون داشتم بر می گرده قاعدتا. ولی شما که غریبه نیستید، بعضی وقتها ذوق می کنم از اینکه یک همچین آدمی (بابا کم کسی نیستند ایشون) اینجوری منو دوست داره.

چند وقت پیش داشت می گفت: “با دوستم همش حرف تو بود و چقدر از تو خوشش اومده بود و می گفت تو چقدر خانم و با شخصیت و روشنفکری. بعد من گفتم تازه مهرنوش اینجور و اونجور و فلان و بیسار و …. (یک کامیون نیاز داریم الان)” جدا شماها ذوق نمی کنید یکی اینطوری تعریف کنه ازتون؟ کار هرکسی نیست ها! اصلا دل می خواد بتونی از کسی اینطوری تعریف کنی، حالا هرچقدر هم اون فرد خوب باشه و هر چقدر هم در زندگی تو نقش داشته باشه.

    

حالا البته یکجورهایی بی ربطه، ولی ریحانه از وقتی اون “بچه حلال زاده شخصیت” رو گفتی دارم فکر می کنم شاید تو راست بگی. ببین تمام این چیزهایی که می گذرونم اینجا نهایتا اثر خوب داره روی من میذاره. چون فیدبک بد نمی گیرم از کسی. یعنی فیدبکهای بدی که می گیرم همش همونهایی بوده که از اول درم بوده. جز شخصیتمه. مهرنوش بودنمه. چیز جدیدی که توی این دو سه سال بوجود اومده باشه نیست. اون چیزهایی که توی این مدت بخصوص همین یکسال اخیر درم تغییر کرده همه در جهت مثبت بوده. وااای انقدر بعضی وقتها احساس می کنم من چقدر بالغم که نگو! انقدر حس خوبیه.

    

حالا یکبار مفصلا در مورد شهرزاد باید بنویسم. این که چی بودیم و چی شدیم. چه پروسه ای رو که ما با هم نگذروندیم! من حدس می زنم این تابستون من تغییرات شخصیتی اساسی داشته باشم:))))))))):دی :دی:دی.

کلیشه

می 19, 2008

  

چند روزیست این موضوع فکر من را به خود مشغول کرده است: چرا مردها خیلی راحتتر کلیشه های عرفی رایج را می شکنند؟

  

می دانم هزار و یک دلیل برای این موضوع مطرح شده است. می دانم که بحث بشدت تکراریست. اما اخیرا برایم جدید می نماید. چون بنظرم می رسد واقعیتی است که گویا طبقه و تحصیلات و شخصیت و وضعیت اقتصادی نمی شناسد. بهتر است بحث را کمی باز کنم. منظورم از شکستن کلیشه های عرفی رایج، دقیقا شکستن این کلیشه ها با اعتماد بنفس و لذت حقیقی است. بنظر می رسد مردها با اطمینان بیشتری متفاوت از آنچه باید زندگی می کنند تا زنها. همیشه فکر می کنم چرا من حداقل 5 مرد را می شناسم که روش و منش زندگیشان بر طبق اصولیست که خود انتخاب کرده اند (حالا درست یا غلط) نه بر طبق آنچه همیشه از بیرون به انسان تحمیل می شود و علاوه بر آن هیچ احساس نکرده ام که از عدم همرنگی با جماعت ناراحتند. در حالیکه هیچ زنی را با این مشخصات نمی شناسم. در اصل یکی دو نفری را می شناسم که متفاوت از عرف زندگی می کنند و مسلما خود این روش را انتخاب کرده اند اما درشان آن خوشبختی و رضایتی که در آن مردها دیده ام، ندیده ام. این جامعه آماریم البته همه ایرانی هستند، به همین خاطر فکر می کنم شاید دلیل اول این باشد که زنهای ایرانی بطور متوسط ضعیفتر و کم اعتماد بنفس تر هستند. مثلا آقای ایکس 45 ساله از نظر کاری موفق و ازدواج نکرده (غربیش می شود: بدون پارتنر ثابت!) در حال خوشی و کامیابی مطلق است اما خانم ایگرگ 45 ساله ازنظر کاری موفق و ازدواج نکرده (و هر دو با پیشینه یکسان) ابراز می کند که همیشه کمبود عشق در زندگی را احساس می کند. یا آقای ایکس 50 ساله از نظر کاری بسیار موفق و متاهل، از صبح تا شب بدون ذره ای نگرانی در حال ماموریتهای مختلف موقعیت کاری خود را روز بروز پیشرفت می دهد، اما خانم ایگرگ 50 ساله از نظر کاری بسیار موفق و متاهل، همیشه در حال جدال بین فرونشاندن عذاب وجدان مادری و تلاش برای پیشرفتهای حرفه ای است. در نگاه سطحی اولیه احتمالا همه ما روش زندگی این زنها و احساساتشان را طبیعی تر و سالمتر می دانیم. اما واقعا چه کسی می تواند بگوید که آقای ایکس 45 ساله ایراد دارد چون باید برود سراغ زن و زندگی و اصلا اینطوری نباید و حق ندارد که خوشحال باشد؟؟ یا اصلا ته دلش خوشحال نیست و دروغ می گوید؟ یا چه کسی گفته که ماموریت های طولانی آقای ایکس 50 ساله زندگی بچه هایش را خراب می کند؟ چه کسی از کیفیت (نه کمیت) وقتی که او به خانواده اش و کسانی که در قبالشان مسئولیت دارد باخبر است؟ شاید اثری که او در 5 دقیقه در اطرافیانش باقی می گذارد خانم ایگرگ 50 ساله قادر نباشد در 5 ساعت بگذارد؟؟؟

این یک واقعیت است که مردها در موقعیتهای غیر عرفی که خودشان انتخاب می کنند، راحتترند تا زنها. زنها همیشه با هزار مدل احساس و کلیشه درگیرند. ایراد بنی اسرائیلی نگیرید که مردها هم درگیرند چون آنقدر کمتر از زنها در گیرند که اصلا به حساب نمی آید و علتش هم چیزی فراتر از خودخواهی مردانه باید باشد. یعنی از دور که نشسته ایم می گوییم خودخواهی مردانه، خودمحوری مردانه که خودمان را راضی کنیم ولی در اصل بسیاری از این انسانها با دانش و بینش فراوان و شخصیتهای سالم هستند.

این سوال واقعا برای من باقیست که چرا این زنها خوشحال نیستند از حضور در موقعیتی که خود انتخاب کرده اند؟؟ دلم می خواهد به خانم ایگرگ 45 ساله که از عدم حضور عشق در زندگی خود ناراضیست بگویم عزیز من، عشق که ریخته همینطور روی زمین، فقط کافیه سرتو خم کنی. لابد اون چیزی که تو دنبالش می گردی خیلی راحت بدست نمیاد. حالا یا زحمتتو کشیدی و نبوده که دیگه مقصر نیستی و حال زندگیتو ببر یا نکشیدی و اهمال کردی که گذشته ها گذشته دیگه و عبرت بگیر و باز حال زندگیتو ببر. سوال من اینه که آقای ایکس 45 ساله که دقیقا همین مسیرو طی کرده چرا داره حال زندگیشو می بره و تو نمی بری؟ یا به خانم ایگرگ 50 ساله بگویم عزیز من تو دقیقا دنبال چی می گردی؟ دقیقا فکر می کنی چقدر و چطور باید برای بچه هات وقت بگذاری و این عذاب وجدان تو چقدر غریزیه و جقدر حاصل فشارهای تحمیل شده بیرونی؟ و چرا آقای ایکس 50 ساله که دقیقا همین مسیرو طی کرده داره حال زندگیشو می بره و تو نمی بری؟

من اخیرا خیلی به این موضوع فکر می کنم که نارضایتی زنها از زندگیشون حاصل یک پروسه آموزش زنانه است. آموزشی که می گوید چهارچوب درست زندگی همانیست که در آن عشق باشد، خانواده باشد، کار موفق باشد، پول باشد، و خیلی چیزهای دیگر کمتر و بیشتر. هر کدوم از اینها اگر نباشد تو باید احساس بدبختی کنی. زن خانه دار به زن شاغل حسودی می کند، زن شاغل از کار زیاد می نالد. ازدواج نکرده به ازدواج کرده حسودی می کند، ازدواج کرده به ازدواج نکرده! یعنی آنقدر یاد میگیرند تمامیت خواهی در چهارچوب عرف را، که اصلا فکر نمی کنند یک جور دیگه بدون بعضی از اینها هم میشود خوشبخت بود. و میشود هی به مردم نگاه نکرد و غصه خورد که کاش من هم مثل او بودم. ولی مردها آنقدر در این قید و بندها نیستند. در چیزهایی که دنبال می کنند متمرکز تر و کله خرتر بنظر می رسد و پای لرز کارهایشان هم بهتر می نشینند.

کلا این نوشته حاصل غور در چهار تا و نصفی مثالی است که دیده ام. شاید نشود تعمیم داد و شاید خیلی هایش درست نباشد. ولی همین مثالها هم مرا ناراحت می کند. اصلا می دانید چیست؟ هیچ کدام اینها باز هم قانع کننده نیست. دارم فکر می کنم ایرانی و خارجی هم ندارد. زنهای این شکلی هیچ وقت ندیده ام. دارم فکر می کنم نکند زن “برای خود زندگی کنِ خوشحال” افسانه ای بیش نباشد؟

 

 

سعید

می 18, 2008

  

دو سال پیش یک بار دیده بودمش. یک نصفه روز. رفتیم با بچه ها بیرون شام، بعد هم اومدند خونه من فیلم دیدیم. فیلمش هم یادمه ملیندا ملیندای وودی آلن بود که خیلی خسته کننده بنظرمون اومد و خودم پیشنهاد دادم قطعش کنیم (یادمه البته بعدا تنهایی دیدمش و کلی کیف کردم).

توی این مدت چند بار تلفنی باهم حرف زده بودیم. در حد سلام و علیک بود بیشتر. بواسطه یک دوست فابریک مشترک احساس دوستی می کردیم ناخودآگاه. بدون اینکه هیچ ارتباطی داشته باشیم با هم کلی حرف و خاطره مشترک داشتیم. تمام شناختم ازش بر میگشت به توصیفات رفیقم که می گفت خیلی بانمکه و پر شرو شوره و یکجا بند نمیشه.

از یک ماه قبل از اینکه بیاد، رفیقم روزی 20 بار هشدار می داد که بدبخت شدیم (مهمون اون بود البته ولی من هم این وسط آسایش ندارم که:)))) و کارمون ساخته است و هی می خواد اینور اونور بره و یک دقیقه آروم و قرار نداره و چطوری سرگرمش کنیم و …

بعد عصر یک جمعه بهاری اومد. یک پسرک خسته بود از مسافرت 12 ساعته. چند ساعتی بیشتر باهم نبودیم. بانمک بود اما نه خیلی پر شروشور. حتی غم غریبی توی چشمهاش بود. گذاشتم به حساب خستگی مسافرت.

فرداش رفت کالیفرنیا برای کنفرانس. یک هفته بعد برگشت و 5 روزی اینجا بود. 5 روزی که خرید رفتیم و شهربازی و رستوران و با کلی از بچه های اینجا رفیق شد.

بواسطه همه شناختی که بدون هیچ ارتباطی از هم داشتیم با هم دوست شدیم. خیلی دوست داشتم وقتی چند بار مشورتهای احمقانه با من کرد یا چیزهایی که به یک آشنای خیلی نزدیک میگی رو بهم گفت. احساس کردم همه کارهایی رو کرد که برادرم اگه بود می کرد. و حالا که نیست توی یک تلفن لعنتی که یا اون خوابش میاد یا من خیلی چیزها رو نمی شه گفت …

یک شب با بچه ها رفته بودیم رستوران. معرکه گرفته بود و چیز بامزه ای می گفت. همینطور که بهش نگاه کردم فکر کردم خیلی بنظرم میاد برادر من هم در 27 سالگی اینطوری باشه. نه به این بامزگی و شلوغی شاید، ولی به همین سادگی، به همین آقایی، با همین حس طنز، با همین بی تجربگی و سردرگمی، و شاید با همین غم توی چشمهاش.    

4 روزی هست که رفته. الان زنگ زد، شاید بابت عذر زحمات، شاید هم من باب دوستی و احوالپرسی. با همون کلمات مشترک که خیلیها نمی فهمن کلی اتفاقات جالبی که توی راه براش افتاده بود تعریف کرد و از فستیوال من پرسید و رفقای جدیدم.

   

دعا می کنم کاش اون غم توی چشمهاش هم یک روز بره، یا کاش من اینطور حس کرده باشم. و فکر می کنم که حواسم باشه کمی بیشتر با برادرم حرف بزنم.

 

  

پی نوشت: من خیلی جالبم:))))). جدی می گم. یک تصمیماتی می گیرم بعد اعمالی که انجام می دم دقیقا در خلاف جهت تصمیماتمه از نظر ناظر سوم. از نظر خودم نمی دونم چرا در جهت تصمیماتمه:)))))). بعد وقتی خودمو می ذارم جای ناظر سوم، می بینم خب خداییش در خلاف جهته دیگه:))))) پس چرا من فکر می کنم در جهته؟؟؟

پی نوشت2: الان پس از فکر کنم دو هفته تلویزیون روشن کردم!! خواستم چک کنم ببینم کار میکنه دیگه یا نه!

 

ریتم

می 18, 2008

     

 

می دونید این منو یاد چی می اندازه؟ 

It’s okay to be a little broken

Everybody’s broken in this life

It’s okay to fell a little broken

Everybody’s broken, you’re alright

It’s alright, It’s just life.

یاد کافی شاپ محبوبم و عطر خوش چای لاته …

 

این؟

La da da dee da da da da

La da da dee da da da da

La da da dee da

La da da da dee da

La da da dee da da da da da

Be my lover

Wanna be me lover

Looking back on all the time we spent together

You oughta know right now if you wanna be my lover

Wanna be my lover

Go ahead and take your time, boy you gotta feel secure

Before I make you mine, baby, you have to be sure

You wanna be my lover, wanna be my lover, wanna be my lover

دویدن، تشنگی و درد ساق پا ..

   

این چطور؟

My life is brilliant.
My life is brilliant
My love is pure.
I saw an angel.
Of that I’m sure

She smiled at me on the subway.
She was with another man.

But I won’t lose no sleep on that,
‘Cause I’ve got a plan.
You’re beautiful. You’re beautiful.

You’re beautiful, it’s true.

I saw your face in a crowded place,

And I don’t know what to do,

‘Cause I’ll never be with you.

رانندگی، بارون و بحثهای بی سر و ته و دوست داشتنی همیشگی ..

  

و این یکی؟

Milonga pa’ recordarte,

milonga sentimental.

Otros se quejan llorando,

yo canto por no llorar.

Tu amor se secó de golpe,

nunca dijiste por qué.

Yo me consuelo pensando

que fue traición de mujer.

Varón, pa’ quererte mucho,

varón, pa’ desearte el bien,

varón, pa’ olvidar agravios

porque ya te perdoné.

Tal vez no lo sepas nunca,

tal vez no lo puedas creer,

رقص و بوهای خوش ..

     

هیچ وقت تابحال به معنی هیچ کدومشون دقت نکرده بودم. اصلا به شعر گوش نمی کنم. همیشه ریتم توی ذهنمه. الان معنی اینها رو که کشف کردم کلی خنده ام گرفته. همه شونو کلی دوست دارم.