یک.
جمعه شبی در حالیکه تنهایی رو به رفتن به سینما با کسایی که دوستشون ندارم ترجیح دادم، بعد از 8 ماه زنگ می زنه. اصلا نمی دونید چه حالی میشم وقتی اسمش می افته روی تلفن. انگار نه انگار که ما 8 ماهه فقط در حد اینکه زنده ایم از هم خبر داریم، از همون لحظه اول می ریم سر اصل مطلب. انگار که دیروز همدیگرو دیدیم. اون از همه اون چیزهایی که تو این مدت گذرونده می گه و من گوش می کنم می خندم و نظر می دم. بعد من از همه چیزهای قدیم و جدیدم می گم و اون گوش می کنه و می خنده و نظر می ده. تلفن که تموم میشه انقدر خوشحالم که نگو. این دپرشن و در خود فرورفتنش توی این مدت عصبی ام کرده بود. اونم پس از اون رابطه تنگاتنگ تو دو سال اخیر. حالا خوشحالم که ازش اومده بیرون. فکر می کنم کم چیزی نیست این همه اشتراک، این همه همدلی و این همه عشق که هرچقدر هم زمانی و مکانی دور باشی هیچ چیز بینتون عوض نمیشه.
فرداش ایمیل می زنه که خیلی خوشحاله که به اون بیماری لعنتی “می خواد کاری رو بکنه ولی نمی تونه” (بخش اعظم دورروبریهای من انگار این بیماری رو دارن:دی) بلاخره دیشب غلبه کرده و با من حرف زده. جواب می دم که خیلی دوستش دارم.
دوست 14 ساله منه. رفیق تمام بالا و پایین شدن سالهای نوجوانی و جوانی.
دو.
از وقتی اومدم آمریکا، سر هر 4 تا 6 ماه دقیقا (با تقریب نسبتا خوبی) این اتفاق می افته:
یک آفلاین برای من میذاره. جوابشو که میدم، آنلاینه. با هم کمی چت می کنیم. وقت نداره می خواد زود بره. میگه می خوام بهت زنگ بزنم شماره تلفن بده. میگم تو بده من زنگ می زنم (نمی دونم چرا همیشه این حرفو می زنم احساس می کنم برای من راحتتره) شماره رد و بدل می کنیم و قرار فلان روز و ساعت می گذاریم. روز مقرر من زنگ می زنم. 3 بارش یا خودش نیست یا هیچ کس نیست. بعدش هم هیچ پیگیری نمی کنه که چی شد و چرا زنگ زدی یا نزدی یا ببخشید که زنگ زدی و من نبودم و میره تا 4 تا 6 ماه بعدش.
دفعه آخری دوباره بعد از 6 ماه یک آفلاین می گذاره که کجایی و چرا نیستی و نکنه مُردی خره! و دوباره شماره می خواد. از شما چه پنهون دیگه حوصله این بازی رو ندارم. جواب نمی دم اصلا. فرداش آفلاین میذاره که جدا نکنه مُردی! باز جواب نمی دم. میره تا 6 ماه دیگه که هفته پیش باشه.
یک ایمیل میزنه بهم که خیلی وقته ازت خبر ندارم و لطفا شماره تلفن بده و بگو چه وقتی خوبه بهت زنگ بزنم. جواب می دم که چطوری و من خوبم و این شماره ام و شنبه ها و یکشنبه ها برام خوبه. مثل روز برام روشنه که زنگ نمی زنه.
شنبه زنگ می زنه. دروغ چرا؟ صداشو که می شنوم خوشحال می شم. از سلام و احوالپرسی که می گذریم شروع می کنه به دیتا رد و بدل کردن! بابا بی خیال! اصلا افراد مشترکمون رو دیگه درست یادم نیست. می پرسه که شوهر کردی. یکجایی هم در حین گفتن موضوعی صداشو میاره پایین انگار که بخواد همخونه اش که من هم میشناسمش نفهمه. خیلی خوشم نمیاد. 10-15 دقیقه بیشتر نمیشه حرف بزنیم چون من می خوام برم ورزش. البته راستش خیلی هم حرفی دیگه نداریم. بهش میگم هفته دیگه بهت زنگ می زنم ولی خیلی مطمئن نیستم که اینکارو بکنم.
دوست دقیقا 22 ساله منه. از اول دبستان. کلی اشتراکات باهم داشتیم. دبیرستان یک جا می رفتیم. سر کار با هم می رفتیم. کلی دوستان مشترک داریم. حتی دوستان خانوادگی مشترک داریم. تا قبل از اینکه از ایران بیام خیلی احساس علاقه و نزدیکی بهش می کردم. نمی دونم چرا این قطع و وصل کردنهاش و این مدل حرف زدنش خیلی دوست نداشتنی و آزار دهنده شده.
سه.
سر ظهر زنگ می زنه که با بچه ها داریم میریم پارس ناهار. نفس نفس زنان در حال جابه جا کردن دراور اتاقم هستم. می گم ممنون که خبر دادی ولی من گرفتارم امروز. میگه باشه بعدش هم قراره همه بیان خونه ما فوتبال نگاه کنن بیا. می گم من فکر می کنم امروز تا 7-8 شب کار داشته باشم ولی بازهم خیلی ممنون که خبرم کردی.
ساعت 9 شب زنگ می زنه که چطوری و چکار می کنی. می پرسم رستوران خوش گذشت؟ میگه آره و اینها و اونها بودن و کاش می اومدی (از این جمله بدم میاد) و خوش گذشت و غیره. می گم خب خداروشکر. میگه تو چکار کردی. می گم منم چند جا باید می رفتم و خرید هم داشتم. خیلی امروز زیادی بدو بدو کردم. الان خیلی خسته ام. بعد توضیح می دم که مدتیه شبها بد می خوابم، با این وجود روزها خیلی شارژم و کلا فعالیتم هم زیاده. الان دارم فکر می کنم اینجوری هم خوب نیست دیگه یک دوشی بگیرم و برم بخوابم. بعد میگه که می خواسته به من بگه که بیا بریم بیرون یا بگه برم خونشون چون شوهرش الان رفته دانشگاه سرکارش و اون تنهاست. میگم خب پاشو بیا اینجا. میگه نه تو بیا. میگم ببین من خسته ام حال لباس عوض کردن و بیرون رفتن ندارم تو بیا. میگه نه آخه تو خسته ای. میگم نه بابا من زودتر از 2 ساعت دیگه که نمی خوابم بیا.
میاد. تا میشینه میگه خب بگو چیکار می کردی امروز که انقدر خسته ای. کاری نکردم که نخوام اون بفهمه ولی چون از این سوالات خوشم نمیاد طبق معمول جواب سربالا می دم. میگم چند تا کار بود باید می کردم چند جا هم بود باید می رفتم. برای خالی نبودن عریضه آخرش هم می گم که رفتم خرید که مثلا شلوار کنفرانس بخرم ولی پیراهن تابستونی خریدم. میارم بهش نشون می دم. خوشش میاد و تعریف می کنه.
کمی در مورد این و اون صحبت می کنه. میگه که به کسی نگو ولی فکر کنم فلانی و بیساری هم بله! و بهمانی هم که می خواد بره ایران داره می ره ازدواج کنه و از این حرفها. باهاش همراهی می کنم ولی خودش می دونه که کلا زندگی مردم موضوع مورد علاقه ام نیست.
یکساعت و نیم پا به پای همه حرفها و نظراتش میام. مهربونه، کمک حاله و خیلی علاقه منده به تمام شئون زندگی من! آخرش که می خواد بره می پرسه برنامه فردات چیه؟ می گم خیلی تلفن دارم فردا بزنم یکشنبه ها هم که خودت می دونی قرار تلفن دارم. بعد هم صبح باید برم کمک فلانی، عصری هم باید برم جایی (اینو دیگه از خودت در میارم).
دقیقا فردا عصری زنگ می زنه و می پرسه چطورم و آیا همه تلفنهام رو زدم؟ بعدم اینکه با شوهرش دارن میرن فلان پارک و اگر دوست دارم برم. میگم دارم یک چیزی برای استادم آماده می کنم (دارم البته یک کم با آنتنه ور میرم خیلی چیز جدی ای نیست نیم ساعت هم بیشتر طول نمی کشه. یعنی رسما دروغ می گم). باز هم تشکر می کنم که دعوتم کرده.
دوست یکسال و نیمه منه. همین!
—–
امروز داشتم یکی از دوستهامو می بردم فرودگاه. بحث دوری راهها توی آمریکا بود. داشت می گفت چقدر ما ایران بودیم خوشحال می شدیم دوستهای نزدیکمون هم آمریکا پذیرش می گرفتن. فکر می کردیم چقدر خوب و هی بهم سر می زنیم و هر روز پیش همیم و غیره. غافل از اینکه آدم میاد جای جدید کلی دوست جدید پیدا می کنه دیگه کم کم یادش میره. اصلا هر جای جدیدی که میری رابطه های جدیدی بوجود میاد که جای رابطه های قدیمو می گیره.
سر تکون میدم و تایید می کنم. آخه اصلا حال سرتق بازی و مخالفت ندارم. ته دلم می خندم به این استدلال احمقانه. آخه چطور میشه رابطه جای رابطه رو بگیره؟ هر رابطه ای خاصه. توی شرایط خاص در اثر رزونانس افراد خاص بوجود اومده. برای من توی هیچ تغییر مکانی و زمانی ای رابطه های مشابه تولید نمیشه. البته من کلا در دوست پیدا کردن آدم خوش شانسیم ولی آخه چطور میشه یک رابطه کامل، سالم و راحت رو فراموش کرد؟
می دونید؟ صادقانه فکر می کنم کسانی که این حرفو می زنن، چنین رابطه هایی تجربه نکردن.