آرشیو برای ژوئن, 2008

ارتباط

ژوئن 28, 2008

   

من و تو نشسته ایم روی یک نیمکت، منتظر شروع فیلم هستیم.

دوستانمان دورتر در حال ور رفتن با دستگاههای بازی سینما هستند.

ما نشسته ایم.

ساکتیم.

من هی درو دیوار را نگاه می کنم و خمیازه می کشم.

تو جایی را نگاه نمی کنی.

ساکتیم.

توی همین در و دیوار نگاهم به پوستر آیس ایج می افتد. می گویم: “من آیس ایجو ندیدم.” می گویی: “منم ندیدم و اصلا متاسف هم نیستم.” می گویم: “فکر می کنم باید باشیم، میگن خیلی قشنگه.” می گویی: “از کارهای دیزنی خوشم نمیاد.”

دوباره سکوت.

کمی می گذرد.

می پرسی: “اسم این فیلم جدید شارلیز ترون چیه؟” می گویم: “نمی دونم.” می گویی: “فکر کنم این The incredible hulk باشه.” می گویم: “اسمشو نمی دونم ولی عکسهاشو فکر کنم چند ماه پیشها دیدم.”

کمی دیگر می گذرد.

دیگر تمام موضوعات صحبت روی در و دیوار تمام شده است.

باز هم می گذرد.

می گویی: “بریم ببینیم بچه ها چکار می کنن.”

فکر می کنم: “واااای خدا عمرت بده!”

      

خیلی وقتها وقتی من و تو تنها هستیم یاد یکی از قسمتهای فرندز می افتم. راس و مایک با هم چند ساعتی در خانه تنها هستند. سعی دو جانبه ای هست که حرف بزنند و ارتباطی برقرار کنند. اما دریغ از ذره ای موفقیت! یادم هست که از اشکم در آمده بود از شدت خنده!

 

WALL-E

ژوئن 28, 2008

 

   

این اسم انیمیشن جدید پیکساره.

داستان فیلم در 800 سال آینده اتفاق می افته. زمانی که زمین مخروبه و خالی از سکنه شده و آدمها توی سفینه ها زندگی می کنن.

“والی” یک دستگاه آشغال پرس کنه (البته جای سواله وقتی کسی روی زمین زندگی نمی کنه چطور این همه آشغال تولید می شه که این پرسشون کنه). بدنه اش مکعب شکله با یک سر شبیه ای تی. والی تنهاست. تنها دوستش یک سوسکه که یکبار توی آشغالها پیداش می کنه. والی در حین پرس کردن آشغالها همیشه بررسیشون می کنه. چیزهایی که بنظرش بدرد بخور میان رو نگه می داره. یک خونه داره پر از آشغالهای بدرد بخور که طرز استفاده از خیلی هاشون رو هم نمی دونه. والی یک فیلم داره از دوره ای آدمها روی زمین زندگی می کردن. از اون فیلمهای کلاسیکه که توش پر از رقصه و زن و مردی که دست در دست هم عاشقانه آواز می خونن. والی هرروز می شینه پای فیلم و با یک غم بزرگ توی چشمهاش در حالیکه دستهاشو بهم قفل کرده می ره توی بحر فیلم.

یک روز زندگی والی از یکنواختی خارج میشه. یک سفینه می شینه روی زمین و یک ربات رو احتمالا برای تحقیقات جا می گذاره. ربات اوایل خشنه. سریع همه چی رو منفجر می کنه. حتی چند بار به والی حمله می کنه. بعد که می بینه بی آزاره کم کم با هم دوست می شن. والی تنهاست و عاشق “ایوا” میشه. بعد یک روز ایوا خراب میشه و سفیه میاد ببردش که والی هم سوارش میشه. باورتون میشه که تا اینجای فیلم تقریبا هیچ مکالمه ای نیست؟ فکر می کنم فقط اسمها رو می شنوی بعنوان صدای حرف. دیگه هیچی نیست. حدود یکساعتی هست و بسیار دلچسب. ولی دیگه از اینجا به بعدشو دوست نداشتم. آدمها وارد ماجرا میشن و زندگی تکان دهنده شون رو می بینی که شدن برده های تکنولوژی و هیچ چیز خارج از اون رفاه مطلق که بهشون تحمیل می شه درک نمی کنن (یک شکل دیگه از برادر بزرگ هم اینجوریه). موجودات مصرفی احمقی هستن که از شدت تنبلی و چاقی حتی راه هم نمی تونن برن.

   

این داستان، داستان تنهایی آدمها، داستان کمبود محبت، داستان عشق، داستان زشتی تکنولوژی و زیبای بدویت و داستان برادر بزرگ یک داستان تکراریه. بدون اغراق داستان تمام فیلمها و قصه ها همینه. فقط قالب فرق می کنه. اما چرا هنوز جذابه؟ چرا تکراری بودن اغراق آمیزش توی ذوق نمی زنه و باز میریم توی بحر حدیث مکرر قصه زندگیهامون؟

مدتها بود بعد از کنسل کردن اون قرارهای گروهی سینما، فیلم ندیده بودم (بغیر از س-ک-س اند د سیتی). خیلی مزه داد.

              

پی نوشت. من پست قبل رو پاک کردم انقدر که بیخود بود. ولی خیلی حس خوبی دارم کلا. اصلا من در تمام شئون زندگی خودم غیر از این ریسرچ، آخرشم :) )))))))

پی نوشت 2. واااااااااااااااای من وقتی کار می کنم چقدر خوبم. یعنی عالیم ها! تمام مفاسد زندگی من زیر سر همین ریسرچه. اینو چند بار گفته باشم خوبه؟:دی. دیروز کلی کار ناتمام رو تمام کردم و الان هم می خوام برم تکه آخر مقاله ای که چهار ماهه نصفه مونده رو کامل کنم. هفته آینده هم 3 روز تمام وقت توی کلین روم خواهم بود. خیلی می ترسم و ذوق زده ام. وااای آخر هفته هم که دارم می رم پیش رفیق عزیزم کلی خوش می گذره. فقط حال کنفرانس هفته دیگه رو ندارم. یعنی عین احمقها کار کردنو ترجیح میدم به سن دیگو نمی دونم چرا الان!

   

 

هیولاهای درون! یا آدمها چه جورین؟ (ایشالا که ادامه دارد…)

ژوئن 25, 2008

   

خیلی وقتها این که یک آدمی چه جوریه خیلی به این مربوطه که تو چه جوری باهاش برخورد کنی! یعنی بهش تحمیل کنی که چه جوری باشه.

جدی می گم. مثلا یکی هست که از نظر من اوکی ه، از نظر دوست صمیمی من هیولا! و علتش هم اینه که دوست من به اون آدم تحمیل کرده که هیولا باشه. چون همیشه ته ذهنش هست که اون هیولاست، اون هم خواه نا خواه هیولا میشه. ولی من ته ذهنم هست که نه بابا بیچاره اونقدرام بد نیست، برای من خیلی وقتها خوبه، خیلی وقتها هم معمولی. یا مثلا خیلی وقتها هست می بینی حرف رذایل شدید اخلاقی کسی زده میشه بعد فکر می کنی پیش خودت نه بابا بیچاره اینطورهام نیست. بعد برات توضیح میدن که نه جدا فلان کار از این فرد سر زده. میمونی که اگر سرزده خب زده جای انکار نیست پس چرا تو فکر می کنی بهش نمیاد؟

اخیرا دارم فکر می کنم انگار من طوری با آدمها برخورد می کنم که اون روی بدشون رو اصلا نشون نمیدن. یعنی انگار اجازه ندارن نشون بدن. کلا هیچ وقت نشده من توی آدمی رذالت ببینم، بد طینتی، پستی و بدخواهی ببینم. نهایت چیزی که دیدم حماقت و کمپلکس (من از واژه فارسی عقده بدم میاد، یاد عقده ای که معنی منفی داره می افتم. همیشه کمپلکس رو استفاده می کنم که بیشتر مفهوم علمی داره) بوده. من اصلا نمی فهمم این هیولاهایی که مردم می بینن کجان؟ اینطور هم نیست که من عاشق نوع بشر باشم ها! حوصله 90% آدمها رو ندارم. ولی نهایتش همینه. حوصله شونو ندارم، خسته ام می کنن. همین! خبث طینتی نیست، بدخواهی نیست، زده و منزجر نیستم.

حالا دارم فکر می کنم از اونجاییکه تمام صفات منفی بالا بلاخره وجود دارند و حتما باید در کسانی باشند، علت اینکه من تابحال ندیدم اینه که هیچ آدمی تابحال چنین صفاتی به من نشون نداده و از اونجایی که کلی از این هیولاها رو من هم باهاشون برخورد کردم، نتیجه می گیریم که هیولاها به من که رسیدن شدن امام حسین! حالا چرا؟

نه واقعا چرا؟

دلیلش این نیست که امکان هیولا بودن براشون پیش نیومده؟

این بحث بازه که من روش بیشتر فکر کنم!

   

tax return

ژوئن 25, 2008

  

هی شهرزاد به من گفت با طناب این معاون نرو توی چاه ها! من گفتم این دختره پارانویده گوش نکردم!

قضیه از این قراره که ما دو سال بود مثل بچه آدم فرمهای مالیاتی مونو خودمون پر می کردیم و در اثر حماقت یا هر چیز دیگه سالی 100 تا 200  دلاری هم بدهکار می شدیم. جناب معاون پارسال این وظیفه رو به یک شرکت محول کرده بودند و  حدود هزار دلاری هم برگشتی دریافت کرده بودند. خب کلا قضیه بودار بود. یعنی عکس العمل اول من این بود که گفتم خالی می بنده. بعد دیدم نه واقعا اینجوریه خب. بعد هم شرکت پر کرده بود، خودش اینکارو نکرده بود که بگم تقلب کرده یا هرچیزی. بعد هم انگیزه بیشتر از طمع پول، سختی پر کردن فرمها بود که باعث شد من دلم بخواد کس دیگه اینکارو برام انجام بده. نه که مدتهاست من همش استرس کار دارم و وقت کار اضافی ندارم، این هم بهانه مضاعف شد برای اینکه تمام مدارکمون رو ببریم بدیم شرکت معظم تکس لیبرتی و اونها هم قلپی 1500 دلار برای ما برگشتی حساب کنن و ما هم بگیریم بذاریم تو جیبمون حالشو ببریم.

دوتا از دوستامون که مثل من امسال به جمع مشتریان این شرکت پیوسته بودند، پیش خودشون فکر کرده بودند که طلب سالهای گذشته شون رو هم پس بگیرند. بعد از یکی دو ماه که مراجعه کرده بودند به شرکت برای مطرح کردن این موضوع، بهشون گفته شده بود که شرمنده ما همون قبلی ها رو هم اشتباه حساب کردیم:دی و باید کلی پول برگردونید. مساله هم سر این بود که اینها بواسطه اینکه ما رزیدنت ایالت محسوب می شیم، ما رو رزیدنت فدرال هم در نظر گرفته بودند. در حالیکه رزیدنت فدرال کسیه که گرین کارت داره. خلاصه که معاون شروع کرد به بدقلقی که ما رزیدنت فدرال هم طبق فلان ماده قانونی حساب می شیم برای مالیات و غیره. من هم گفتم چند روز حالا دست نگه دارم ببینم چی میشه. توی همین هیر و ویر یک نامه اومد در خونه از طرف شرکت که ببخشید ما اشتباه کردیم تشریف بیارید درست کنیم. دوباره معاون گفت بیخود خودشون تعهد دادن که مسئولیت به عهده اونهاست و به ما ربطی نداره ما به التفاوت رو خودشون باید بدن و بریم وکیل بگیریم که خودشون پولو بدن نه ما. منم گفتم معاون جان الهی قربونت برم من حوصله دردسر ندارم می خوام خودم پولو بدم شرش کم. البته ته دلم به نظرم حق با اون بود چون شرکت مسئولیت همه چیز رو بعهده گرفته بود ولی خداییش من دل و جرات شکایت و وکیل و دادگاه ندارم بابا داریم درسمونو می خونیم کاری به کسی نداریم بخدا.

خلاصه که دیروز رفتم شرکتشون. فرستادنم پیش خود رییس. بیچاره کلی با عزت و احترام که یک تعدادی کیس خاص بودن و اشتباه شده و ما واقعا خیلی معذرت می خوایم برای دردسر پیش اومده و اصلا همه پولی که بابت پرکردن فرمهاتون گرفتیم پس می دیم و این اصلا توی 30 سال کار ما سابقه نداشته و دوباره ببخشید ترو خدا و از این حرفها. هی هم تکرار می کرد you guys are so great, you guys are very understanding  فکر می کنم منظورش این بود که چرا نرفتید شکایت کنید از ما:دی یعنی خیلی خوشش اومده بود که ما  عین چی از ترسمون گفتیم هرچی شما بگید و ما پولو می دیم. خلاصه اینکه بخیر گذشت. برای من 660 دلار شد. کلا باز هم به نفعم شد یعنی یک 800 تایی بلاخره رفت توی جیبم از پارسال بهتر بود باز. البته اگر دوباره اشتباه نشده باشه! والا پولش مهم نیست، من حوصله دردسر ندارم.

نتیجه گیری اخلاقی اینکه به حرف انسانهای پارانوید گوش نکنید کماکان! :دی

 

گیج گیجم …

ژوئن 22, 2008

    

بعد از ناهار چایی گرفتیم. من نشستم و قصد بلند شدن ندارم. خیلی عجله ای ندارم انگار امروز زود برگردم سرکارم. کمی حرف می زنیم. در مورد دوستی و اعتماد به مردم. می گه: “من خیلی زود به مردم می چسبم و زود هم توی ذوقم می خوره.” می گم: “برعکس من. می بینی که من همیشه فاصله رو حفظ می کنم و زود پسرخاله نمی شم.” می گه: “خیلی خوبه که اینجوری هستی. اتفاقا تو خیلی هم مهربونی. شوهرم داشت دیشب اینو می گفت. گفتم بهش که حالا باباشو باید ببینی. من ایران که بودی زنگ زدم با بابات حرف زدم. کلی خوشم اومد ازشون.” با لبخند می گم: “آره بابای من خیلی گرمه.”

انگار که زمینه مساعد شده باشه شروع می کنه به حرف زدن در مورد یک موضوع کاملا پرت. چطور پذیرش می دن و فاند چه جوری باید گرفت. می گه می خواد خواهرشو بیاره اینجا. می گم پذیرش نسبتا راحتتره ولی فاند خیلی سخته. باید رزومه رو بگیره ببره به استادها نشون بده. در مورد جزییات بیشتر می پرسه چون خواهرش هم رشته منه. می گه که حتما باید خواهرشو بیاره. می گه خواهرش در وضعیت سختیه توی ایران و خیلی دیگه نمی تونه تاب بیاره. چند تا راهنمایی می کنم در مورد اینکه به جاهای دیگه هم فکر کنه و اینکه وقتی مقصد نهاییشون جای دیگه است اونجا انتخاب بهتریه برای خواهرش. میگه که باید جایی باشه که خودش هم باشه که بتونه بالای سر خواهرش باشه و ساپورتش کنه. هیچ قصد پرسیدن ندارم ولی انقدر توضیح می ده که می پرسم: “مگه با شوهرش نمی آد؟” آروم می گه: “نه.” بحثو به این جهت پیش می کشم که آمریکا یک کم سخته و پس خودت باش پیشش و اینکارو بکن و اونکارو بکن.

ساکته. با قیافه ناراحت میگه: “می دونی آخه؟ شوهر خواهرم آدم خوبی از آب در نیومد. خیلی اذیتش می کنه.” نمایش تراژیک از اینجا شروع میشه. می زنه زیر گریه. می رم طرفش. خواهرانه بغلش می کنم. می گم که زندگیه دیگه. می گم که خودتو نباز هیچ دردی بی درمون نیست. می گم  احتمالا خواهرت خیلی عجله کرد. دیگه در مورد جزییات مشکل چیزی نمی پرسم.

توی خیالات خودشه. می گه من فکر کردم به بهانه اینکه کار شوهره رو هم درست می کنیم خواهرمو بکشونم اینجا. بعد طلاقشو مامان و بابام غیابی بگیرن، چون ایران باشه اون یارو که طلاقش نمی ده. می گم فکر خوبیه ولی یک کم سخته ها. به نظرم بهتره که اگر راهی نیست سعی کنه همونجا طلاقشو بگیره. اینطوری قایم موشک وار گره می خوره کار. باید تو همین وضعیت تافل و جی ار ای بخونه. بعد کلی کلک سوار کنه. اینها همه دردسره. بگو بره با مشاور صحبت کنه شاید راهی برای درست شدن رابطه باشه. اگر نبود بره با وکیل صحبت کنه راههای طلاق رو بررسی کنه. توی دلم میگم این نقشه ای که تو چیدی غیر عملیه.

خیلی حرف می زنیم، منم که همش تو کار توصیه های عملی از نظر خودم. حالش بهتر میشه. آخرش ازم خواهش می کنه که با کسی از این موضوع صحبت نکنم. شوهرش و حتی پدر و مادرش هم نمی دونن. می گه فقط به تو می تونستم اعتماد کنم اینجا، چون تو فرق می کنی.

دخترک! این همه من احساس می کنم با تو بدرفتاری می کنم باز هم تو به من پناه آوردی. چه دنیای بدی شده. یعنی تو یک آدم صمیمی تر پیدا نکردی که قابل اطمینان باشه؟ واااای خیلی دنیای بدی شده.

 

            

—–

در حال شوخی و خنده هستیم. در مورد دوست مشترکی حرف بامزه ای می زنم. میگه: “ببین اتفاقا در مورد همین موضوع می خواستم باهات صحبت کنم.” قلبم هری می ریزه. دوباره لابد یک داستان پیش اومده.

میگه: “دیشب با فلانی چت می کردم. از وضعیت شهر و آدمها شاکی بود. منم که می دونی خودم این حالتو دارم. باهم کلی رزونانس زدیم. کلی از ادا و اصولهای بی ربط ایکس شاکی بود. داشت می گفت می خواستم بهش بگم بابا من یکی که تورو می شناسم. اون اولها آب دماغتو نمی تونستی جمع کنی این کارها چیه الان؟” خودش اضافه می کنه: “راست میگه. ایکس یک بشکه عقده است. من ازش هیچی رو بعید نمی دونم. یعنی ممکنه هرچیزی در مورد هرکسی بگه” می گم: “ببین من قبول ندارم. ایکس کمپلکس زیاد داره. ولی هیولا که نیست. فقط خیلی پیچیده و مشکل داره. من خودمم دوستش ندارم و ولی این تعبیر شماها رو هم قبول ندارم.” میگه: “می فهمم چی میگی. ولی اینها همه شون دنبال فضولی توی زندگی مردم هستن. می دونی این زوج مورد علاقه مون به آزاده چی گفتن؟ گفتن تو چرا با فلانی رفت و آمد می کنی. پسرها اگر می کنن یک چیزی بهشون می رسه.” می خندم. می گم: “کاملا قابل انتظار بود.” میگه: “فلانی گفت حالا خوبه که من با هیچ کدوم از اینها رابطه نداشتم. اگر داشتم اونوقت چه حرفهایی در می اومد.” ادامه می ده: “ببین تا این حرفو زد من یکهو دلم هری ریخت پایین. اصلا برای همین همون موقع به تو زنگ زدم. تو هم که نبودی برنداشتی. ولی حالم خیلی بد شد. گفتم من حتما باید این موضوع رو به تو بگم که لطفا بیشتر مواظب باش. بیشتر دقت کن. اینها خیلی معلوم نیست چه جور آدمهایی هستن. تو خیلی آدم پاک و معصومی هستی. من نمی تونم تحمل کنم که اسم تو توی دهن این آدمها باشه.” می خنده و میگه: “می دونی که من روی تو غیرت دارم.”

می خندم.

میگه: “جدا دیشب تا صبح خوب نخوابیدم. نمی دونم چرا این حرفش خیلی تاثیر بدی روی من گذاشت. خیلی نگران تو شدم. من اصلا نمی خوام تورو بایاس منفی کنم ولی احساس کردم باید بگم که حواستو بیشتر جمع کن.” دوباره می گه: “من اصلا نمی تونم تحمل کنم کسی در مورد تو، تو! هر حرف بی ربط و باربطی بزنه. نمی خوام از سادگی تو سوء استفاده بشه. نمی تونم ببینم ناراحت بشی”

میگم: “ببین بدون تعارف بارها بهت گفتم که هیچ اهمیتی برای من نداره. هیچ تضمینی وجود نداره که هر حرفی تا بحال در مورد هرکدوم از ماها زده نشده باشه. یعنی من همین الانشم خیلی فکر نمی کنم خبری نباشه. ولی اینکه نشنیدم علتش اینه که نخواستم بشنوم. یعنی دنبال اینکه چیزی بشنوم نبودم. علت اینکه می بینی این همه حرف در مورد فلانی هست اینه که همش دنبال اینه ببینه چه حرفی در موردش هست بعدهم یک کمی عقده خود بزرگ بینی داره فکر می کنه مردم بیکارن در مورد اون حرف بزنن. من سرم توی کاره خودمه. به کسی هم کاری ندارم. کاری که درست ببینم می کنم. حرفی هم کسی زد نوش جونش.”

می گه: “می دونم راست میگی. ولی تروخدا بیشتر مواظب باش”

       

——

دیشب رفتم تولد پرستو. مهمونها خیلی کم بودند. منهم خیلی غیرمنتظره چون عمه پرستو با یک بار دیدن انگار عاشقم شده دعوت شده بودم. زوج مورد علاقه ام هم بودند. خیلی بده جایی نخوای با کسی خیلی حرف بزنی و آدمها کم باشند. دخترک هنوز برام علامت سواله. چشمهاش مهربون و بی آزاره. می خنده و با من حرف می زنه. علیرغم اینکه غیر مستقیم حد و حدودمو بهش اعلام کردم و قاعدتا باید از دست من ناراحت باشه ولی در ظاهر خانمی نشون می ده و ارتباط برقرار می کنه. نمی دونم. همش فکر می کنم آیا از  این آدمهای گیر افتاده و بی چاره است؟ حواس پنج گانه ام چیز بدی نمی گیرن. فقط حیف! اون چیزهایی رو که دیدم نمی تونم بگذرم ازشون.

       

—–

چند شب پیش ها بابام حال شهرزادو می پرسید. گفتم خوبه. داره تو نیویورک عشق دنیا رو می کنه. خیلی بهش خوش می گذره. گفت همین درسته. آدمی که بهش خوش بگذره کاری به کار کسی نداره. دنبال اذیت کردن کسی نیست. آدمی که زندگیش خوش باشه برای بقیه هم خوشی می خواد.

 

         

پی نوشت. به بابام ویزا ندادن. فکر کنید روزی که با این خبر شروع شه، به دنبالش خبر طلاق دو زوجی که می شناسم بیاد، و با مکالمه خاله زنکی دوم ادامه داشته باشه چه روزی می تونه باشه.

 

 

 

 

 

استاد

ژوئن 19, 2008

   

هر وقت استادمو می بینم، یا ایمیلی می زنه، یا هر برخوردی اتفاق می افته که احساس می کنم چقدر آدم خوبیه و چقدر دوستش دارم (که این شامل خیلی از مواقع میشه) دلم می خواد یکنفرو خفه کنم.

همیشه فکر می کنم دلیل اصلی اینکه من خیلی رابطه دوستانه ای با استادم نداشتم و ازش عین چی می ترسیدم این جناب اسمشو نبر بودند. ایشون دانشجوی سابق استادم تشریف داشتند و بواسطه دوست مشترکی آشنا شدیم. از لحظه ای که من پامو گذاشتم توی آمریکا شروع کردن به خوندن مشروح رذایل اخلاقی استادم توی گوش بنده! یعنی هیولایی بود این استاد عزیز توی ذهن من. خیلی هم سعی می کردم که تاثیری نذاره روم این حرفها ولی انقدر مستدل و متین صحبت می فرمودند که فایده نداشت. از طرف دیگه استادم من خیلی شلوغ و گرم نیست، اهل سوالات خصوصی و حال و احوالهای صمیمانه که اصلا! و همین اون حس بد رو تقویت می کرد.

اینها مهم نیست. من سر 3 ماه فهمیدم که جناب اسمشو نبر کلا اینطوریه و دیگه به قضاوتهاش گوش هم نکردم. ولی اون حس بد و اون ترس همیشه بود. می دونید زمان نیاز داشت.

الان مدتهاست دارم فکر می کنم به اینکه چقدر این مرد نازنینه. چقدر آروم با تمام بالا و پایین رفتنهای این کارهای من ساخته. چقدر همیشه امیدوار و پر ایده بوده. چقدر خوب دانشجو رو درک می کنه. هیچ وقت نمی پرسه چطوری و در چه حالی اما همیشه می دونه که چطوری و در چه حالی و مواظبت هست. یک بار حرف اینکه فاند ندارم و ممکنه این پروژه نشه یا بشه یا پروپوزالم ممکنه جواب نده یا غیره رو نزده. نمی ذاره آب توی دل دانشجوهاش تکون بخوره. گیر نمی ده. اگه کاری باشی اذیت نمی کنه. مهربونه. از مدل برخوردش با خانواده اش خیلی خوشم میاد. از مدلی که بچه هاشو دوست داره بیشتر (اَه یاد جناب اسمشو نبر افتادم و شوخی زشتش در مورد بچه دوم استاد). از عشقش به کارش، از سرتق بازیهاش، جاه طلبیهاش و از دید قویش.

اون شبی که همه مونو برد بیرون شام، شروع کرد به تعریف خاطراتش از اینکه چی بوده و چی شده. خیلی زندگی عجیب و پر پیچ و خمی داشت. تکان دهنده بود. فهمیدم داشتن همه اون تجربه های هیجان انگیز این آدم رو ساخته.

3-4 هفته پیشها برای اولین بار با من دعوا کرد. چیز مهمی نبود. آروم عصبانی شد که چرا من یک چیزهایی رو ننوشتم که بعدا بدونم چطوری باید تغییرشون بدم. از اتاقش که اومدم بیرون برافروخته بودم، اما اصلا ناراحت نبودم. عصبانتیش هم دوست داشتنی بود.

چند هفته ای رفته اروپا برای یک گرانتی چیزی. امروز صبح با اسکایپ باهاش حرف زدم. خیلی خوشحال و آروم از اینکه چه خبره و چکار کردی و چند نفرتون میرید کنفرانس و فلانی در چه حاله پرسید.

   

من جدا دوستش دارم.

   

 

پی نوشت: جو اینجا خیلی غمگین شده بود اینو نوشتم از این حال و روز در بیاد:دی:دی:دی

فرودگاه

ژوئن 19, 2008

  

یکی از مزخرفترین ساخته های دست بشر این مکان بالاست.

البته به خودی خود بد نیست ها! به کاربردش ربط داره. توی احکام داشتیم که بعضی چیزها فی نفسه حرام یا نجس نیستند اما در بعضی موقعیتها مشکل دار میشن ها! این همونه! خودش خیلی هم جای خوبیه. کلی آدمها از طریق این مکان می تونن سوار هواپیما بشن، برن مسافرت، برن خوشگذرونی، دیدن عزیزاشون، برن فعالیتهای شغلی شونو پیش ببرن، برن جای دیگه ای درس بخونن، کار کنن، …..

اما!

یا بقولی آمما!

When it comes to the Iranians, it’s the worst place ever!

شلوغه، پراسترسه، دیر شده، باید رجیستر اوت کنی، اگزیت اسمپ بزنی، باید انگشت نگاری بشی (این مال وروده البته)، شاید اسپشیال سکیوریتی بهت بخوره و نیم ساعت بیشتر معطل بشی …

از همه بدتر،

معمولا داری نزدیکانی در حد پدر و مادر رو بدرقه می کنی (به کس دیگه که ویزا نمی دن خدای نکرده)، وضعیت طوریه که احساس می کنید تا مدتهای طولانی قراره همدیگرو نبینید. در بهترین حالت اگر کسی نخواد گریه زاری راه بندازه بدتر میشه، جو سنگین میشه انگار همه با هم قهرن …

  

سه نفر بودیم، با یک پدر و مادر. نفر اصلی که هیچی، ما دو نفر هی سعی می کردیم بگیم، بخندیم، مردمو مسخره کنیم، به کیف این خانمه گیر بدیم و شلوار اون آقاهه، به شوخی نق بزنیم که چرا شلوغه و چرا فس فس می کنن. چرا دم خر درازه و چرا در گنجه بازه …

نهایتا هم انقدر دیر شد که خداحافظی درست و حسابی انجام نشد. مثل رفتن بار اول من.

   

 

اما می دونید؟

از لحظه ورود یک چیز قلمبه دوباره اومد توی گلوی من. بد کوفتیه. پدر و مادر من نبودند، اما انگار جو و احساس فرقی نمی کرد. اون لحظه های لعنتی توی مهرآباد اومد جلوی چشمم. ماها گریه زاری تو کارمون نیست اصلا. همه خوشحال بودیم می گفتیم می خندیدیم. من هم می خندیدم. حتی چیز قلمبه ای هم توی گلوم نبود. اما یک چیزی توی سرم بود، جای ثابتی نداشت و می چرخید و یک مور مور خیلی سرد بود روی تمام بدنم.

حالم از مهرآباد بهم می خوره. از اون شیشه هاش، از اون پله برقی زشتش، از صدای میکروفونش، از لباس فرم کارمندهای لوفت هانزا، از آقای روحی (بیچاره چه ربطی به اون داره) و از کسانی که مهر خروج می زنن توی پاسپورت …

  

کاملا یادم رفته بود ها!

مهم نیست. اصلا دیگه مهم نیست.

  

 

انسانیت

ژوئن 16, 2008

   

میزان سمپاتی من با نیلوفر این روزها در اوج خودش قرار داره. مطلب اخیرش انسانیت و در اصل پاراگراف آخرش، بخشی از نظرات همیشگی منه که در ماههای اخیر هم تقویت شده. بخصوص همین چند جمله:

ولی من به هیچ نوع قضاوتی اعتقاد ندارم. گرچه کاملا و عمیقا معتقدم زندگی یعنی خوب بودن و دوست داشتن ولی می دانم قرار نیست بابت خوب بودن جایزه بدهند یا بابت بد بودن مجازات کنند. به قول وودی آلن عزیز در فیلم دوست داشتنی ((امتیاز نهایی)) همه چیز به شانس بستگی دارد.

می دونید؟ من احساس می کنم که هیچ آدمی و هیچ شرایطی باعث یا مقصر اونچه به سر من میاد نیست. به همین خاطره که هیچ وقت شرایط خوب کسی احساس رشک و شرایط بدش احساس ترحم در من ایجاد نمی کنه. و هیچ منتظر نزول چیزی هم از آسمون نیستم. دقیقا همون چیزی که نیلوفر میگه: ” قرار نیست بابت خوب بودن جایزه بدهند یا بابت بد بودن مجازات کنند“. قراره که من توی این دنیا زندگی کنم، بسته به همون شانسم شرایط خاصی بهم تحمیل بشه و در گیر و دار سروکله زدن با همون شرایط زندگی درست رو یاد بگیرم.

در ماههای اخیر بخصوص، خیلی این احساس رو دارم که بیشتر و بیشتر باید قوی باشم. اون آینده خیلی روشن و خوشگلی که خودمو توش در بهترین شرایط تصور می کردم، خیلی کمرنگ و دور شده. به طرز عجیبی حس می کنم که زندگی پیش روی من خیلی سخت و پر از فراز و نشیب و مخصوصا تنهایی خواهد بود. بهمین خاطره که تصمیم دارم بیشتر و بیشتر به همه اون شرایطی که پیش بینی شون می کنم بها ندم. مدتی پیش با خانمی حرف زدم که احساس می کنم بیست سال دیگه منه. آدم خوشحالی نبود. به من گفت که وقتی 30 سالش بوده خوشحال بوده و پیش بینی احساس امروزشو نمی کرده. بهم توصیه کرد که وقتمو با کارهای خوب پر کنم که فکرهای بد نیاد به سراغم. بهش گفتم که باید چیزی وجود داشته باشه که تو دوباره خوشحال بشی. جوابی نداد ولی منو ترسوند. آدمیه که می دونم قویه و به فکر خودش هست. اصلا همون باعث شد که اون پست کلیشه رو بنویسم. و بعد خیلی فکر کردم به اینکه این آدم الان شرایطش دلخواهش نیست، پیش بینی نکرده و براش آمادگی نداشته. اگر بیشتر از اینکه الان هست قوی و آماده بود، خوشحال هم می بود.  

من جدا اعتقاد دارم که اصل همون انسان بودنه. خود خود انسان، نه هیچ چیز دیگه در اطرافش. هیچ چیزی مسئول احساسات یک انسان نیست. هر انسانی مسئوله که خودشو آماده کنه توی هر شرایطی از زندگی لذت ببره، از رنجها چیزی یاد بگیره و قدردان خوشیهای هرچند کوچک باشه. شرایط واقعا شانسه. نمی شه خیلی دل بهش بست. من انتظاری ندارم واقعا. یعنی اعتقادمو از دست دارم دیگه. فکر می کنم یک کمیش بخاطر تنها بودنه. بخاطر دوری از اون تفکر معنوی که بابام همیشه داره. که از هر دست بدی از همون دست می گیری و آدم خوب، خوبی می بینه. آنقدر آدم خوب می بینم که نامردی می بینن و در شرایط سخت زندگی می کنن و آنقدر آدم بد می بینم که همه چیز در اطرافشون راحته که نمی تونم دیگه اینطور فکر کنم. یک کمی هم بخاطر لحظات سختیه که بخصوص توی این یکسال اخیر داشتم. لحظاتی که توش اون مهرنوش بی بروبرگرد در هر شرایطی خوشحال نبودم. هزار تا دلیل هم داشت که از خیلی هاش با هیچ کس صحبت نکردم. ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که همش درونیه. یعنی درسته که شرایط بد بود، درسته که به چیزهایی بر می خوردم که غمگینم می کرد ولی مساله اصلی این بود که “من” کامل آماده نبودم. از تمام ظرفیت انسان بودنم استفاده نکرده بودم. طبیعی هم بود، خب من یک آدم معمولی (حالا معمولی خوب) بودم، مرتاض که نبودم. نرمال بود که گاهی غصه هم بخورم.

امروز یک کمی سرحال نیستم. سردردی گرفتم که نتیجه تمام روز زیر کولر نشستنه. از یک جایی هم بر می گردم که اتفاقاتی رو شاهد بودم که یک کم خوشایند نبود برام. بعد تا دلم اومد بگیره و فکر کنم “این برخورد حق من نیست” به خودم اومدم و فکر کردم: “حق من اصلا چیه؟ کی حق منو مشخص کرده؟ چه کسی جز خودم؟ چه چیزی جز انتظارات خودم از شرایط؟ از آدمها؟”

وقتی اون اتفاقات ناخوشایند یک سال و نیم پیش با اون دختر خانم پیش اومد، من خیلی شوکه بودم، خیلی ناراحت و دلشکسته هم شدم. می دونید کلا اون دو سه ساعتی که یکهو قاطی کرد و سر یک جریان کوچک که اصلا ربطی هم به من نداشت، دهان مبارک رو باز کرد و هرچی که می خواست و نمی خواست بار من کرد، خیلی سنگین بود برای من. یادمه که از شدت شوک اصلا نمی تونستم حرف بزنم و مثل احمق ها گریه ام گرفته بود. بعد از اینکه رفت یادمه دو تا از دوستانم که مهمان من بودند اون چند روز، کلی باهام حرف زدند که اینو ولش کن و اهمیت نده و خیلی کار بدی کرد و “اصلا حق تو نبود” و غیره. بعدها چند نفر دیگه هم این جمله رو گفتند که “در حق تو منصفانه نبود”. در حالیکه خودم هیچ وقت به این فکر نیافتادم. اگر هم گفتمش فقط حرف دیگران رو تکرار کردم. من اصلا حقی برای خودم نمی شناختم. مسئولیت تمام احساسات من با خودم بود. تنها فکری که داشتم این بود که “من اشتباه کردم” که از روی مهربانی یا قدر شناسی به این فرد زیاد در زندگیم میدان دادم. یعنی تنها و تنها به خودم فکر می کردم. که من چکار کردم که درست بود یا نبود. تجربه ای شد برام که بعدها چکار بکنم یا نکنم. یک لحظه هم فکر نکردم که چرا اون این کار رو کرد؟ خب واضحه این کار رو کرد چون اون بود. چون من نبود. چون این فرد اینطوری تعریف شده و مسئول کارها و احساسات خودشه. جالبه به خود این فرد زیاد فکر نکردم بعد از اون. اگر هم کماکان ازش فراری هستم بخاطر صدمه یا کینه یا عصبانیت یا هرچیزی نیست. یکی بخاطر اینکه که خیلی وقتها تا می بینمش همون شب میاد جلوی چشمم و همه اون احساس ناراحتی وشوک که بهم دست داده بود، یادم میاد. یکی هم بخاطر اینه که کلا آدم درستی نیست دیگه. حالا که شانس به من رو کرده از زندگی من خارج شده بهتره دیگه نذارم دوباره وارد بشه. بخاطر این نیست که حق منو ضایع کرده یا بی انصافی کرده یا هرچیز دیگه ای. چون این دیگه به خودم مربوطه و طلبکار کسی نیستم بابتش. مثل همون چیزی که در مورد خیانت گفتم. اگر کسی به من خیانت کنه، من هیچ طلبی ندارم. خودم مسئولم که خودمو طوری حفظ کنم که اذیت نشم، که شرایط بد منو خراب نکنه.

می دونید اصلا یکی دیگه از دلایل دلگیری امروزم که باعث شد وسط این نوشته یاد این اتفاق هم بیافتم چیه؟ خیلی دلیلش خنده داره. یک نفر که خیلی برام عزیزه امروز اومد به من اشاره کنه، اشتباها اسم این دختره رو گفت. نمی دونم چرا خیلی ناخوشایند بود برام. چند بار مردم این اشتباه رو کردند، خب طبیعیه دوست مشترک زیاد داریم. فکر کنم آخر نقطه ضعف من این باشه که کسی که روش حساب می کنم نتونه فرق کسی مثل منو با همچین آدمی تشخیص بده.

    

حرف تو حرف زیاد آوردم. اصل چیزی که می خواستم بگم همین بود که باید همیشه قوی بود. نباید زود شکست. نباید انتظار یا توقع شرایط خاصی رو داشت. نباید تقصیر رو گردن کسی یا چیزی انداخت. که شان آدم همونطور که همیشه بهش معتقد بودم ورای این حرفهاست. آدمیزاد خیلی موجود جالبیه. گاهی وقتها حیرت می کنم از عمقش! اصلا ته تواناییهاش معلوم نیست. و “من” بعنوان یک عضو از همین گروه، کسی که افتخار انسان بودن بهش داده شده، باید سعی کنم که خوشحالتر باشم. باید آماده باشم برای اونچیزی که انتظارمو می کشه هرچند خوشایند نباشه. باید بجنگم با هر احساس بدی که بخواد زندگی من آدم رو غمگین کنه.

همین! یک کم تلخ بود. ولی واقعیته. من دارم خیلی سعی می کنم که برای سخت ترین چیزها آماده باشم.

 

 

دوست

ژوئن 15, 2008

 

یک.

جمعه شبی در حالیکه تنهایی رو به رفتن به سینما با کسایی که دوستشون ندارم ترجیح دادم، بعد از 8 ماه زنگ می زنه. اصلا نمی دونید چه حالی میشم وقتی اسمش می افته روی تلفن. انگار نه انگار که ما 8 ماهه فقط در حد اینکه زنده ایم از هم خبر داریم، از همون لحظه اول می ریم سر اصل مطلب. انگار که دیروز همدیگرو دیدیم. اون از همه اون چیزهایی که تو این مدت گذرونده می گه و من گوش می کنم می خندم و نظر می دم. بعد من از همه چیزهای قدیم و جدیدم می گم و اون گوش می کنه و می خنده و نظر می ده. تلفن که تموم میشه انقدر خوشحالم که نگو. این دپرشن و در خود فرورفتنش توی این مدت عصبی ام کرده بود. اونم پس از اون رابطه تنگاتنگ تو دو سال اخیر. حالا خوشحالم که ازش اومده بیرون. فکر می کنم کم چیزی نیست این همه اشتراک، این همه همدلی و این همه عشق که هرچقدر هم زمانی و مکانی دور باشی هیچ چیز بینتون عوض نمیشه.

فرداش ایمیل می زنه که خیلی خوشحاله که به اون بیماری لعنتی “می خواد کاری رو بکنه ولی نمی تونه”  (بخش اعظم دورروبریهای من انگار این بیماری رو دارن:دی) بلاخره دیشب غلبه کرده و با من حرف زده. جواب می دم که خیلی دوستش دارم.

دوست 14 ساله منه. رفیق تمام بالا و پایین شدن سالهای نوجوانی و جوانی.

 

       

دو.

از وقتی اومدم آمریکا، سر هر 4 تا 6 ماه دقیقا (با تقریب نسبتا خوبی) این اتفاق می افته:

یک آفلاین برای من میذاره. جوابشو که میدم، آنلاینه. با هم کمی چت می کنیم. وقت نداره می خواد زود بره. میگه می خوام بهت زنگ بزنم شماره تلفن بده. میگم تو بده من زنگ می زنم (نمی دونم چرا همیشه این حرفو  می زنم احساس می کنم برای من راحتتره) شماره رد و بدل می کنیم و قرار فلان روز و ساعت می گذاریم. روز مقرر من زنگ می زنم. 3 بارش یا خودش نیست یا هیچ کس نیست. بعدش هم هیچ پیگیری نمی کنه که چی شد و چرا زنگ زدی یا نزدی یا ببخشید که زنگ زدی و من نبودم و میره تا 4 تا 6 ماه بعدش.

دفعه آخری دوباره بعد از 6 ماه یک آفلاین می گذاره که کجایی و چرا نیستی و نکنه مُردی خره! و دوباره شماره می خواد. از شما چه پنهون دیگه حوصله این بازی رو ندارم. جواب نمی دم اصلا. فرداش آفلاین میذاره که جدا نکنه مُردی! باز جواب نمی دم. میره تا 6 ماه دیگه که هفته پیش باشه.

یک ایمیل میزنه بهم که خیلی وقته ازت خبر ندارم و لطفا شماره تلفن بده و بگو چه وقتی خوبه بهت زنگ بزنم. جواب می دم که چطوری و من خوبم و این شماره ام و شنبه ها و یکشنبه ها برام خوبه. مثل روز برام روشنه که زنگ نمی زنه.

شنبه زنگ می زنه. دروغ چرا؟ صداشو که می شنوم خوشحال می شم. از سلام و احوالپرسی که می گذریم شروع می کنه به دیتا رد و بدل کردن! بابا بی خیال! اصلا افراد مشترکمون رو دیگه درست یادم نیست. می پرسه که شوهر کردی. یکجایی هم در حین گفتن موضوعی صداشو میاره پایین انگار که بخواد همخونه اش که من هم میشناسمش نفهمه. خیلی خوشم نمیاد. 10-15 دقیقه بیشتر نمیشه حرف بزنیم چون من می خوام برم ورزش. البته راستش خیلی هم حرفی دیگه نداریم. بهش میگم هفته دیگه بهت زنگ می زنم ولی خیلی مطمئن نیستم که اینکارو بکنم.

دوست دقیقا 22 ساله منه. از اول دبستان. کلی اشتراکات باهم داشتیم. دبیرستان یک جا می رفتیم. سر کار با هم می رفتیم. کلی دوستان مشترک داریم. حتی دوستان خانوادگی مشترک داریم. تا قبل از اینکه از ایران بیام خیلی احساس علاقه و نزدیکی بهش می کردم. نمی دونم چرا این قطع و وصل کردنهاش و این مدل حرف زدنش خیلی دوست نداشتنی و آزار دهنده شده.

 

      

سه.

سر ظهر زنگ می زنه که با بچه ها داریم میریم پارس ناهار.  نفس نفس زنان در حال جابه جا کردن دراور اتاقم هستم. می گم ممنون که خبر دادی ولی من گرفتارم امروز. میگه باشه بعدش هم قراره همه بیان خونه ما فوتبال نگاه کنن بیا. می گم من فکر می کنم امروز تا 7-8 شب کار داشته باشم ولی بازهم خیلی ممنون که خبرم کردی.

ساعت 9 شب زنگ می زنه که چطوری و چکار می کنی. می پرسم رستوران خوش گذشت؟ میگه آره و اینها و اونها بودن و کاش می اومدی (از این جمله بدم میاد) و خوش گذشت و غیره. می گم خب خداروشکر. میگه تو چکار کردی. می گم منم چند جا باید می رفتم و خرید هم داشتم. خیلی امروز زیادی بدو بدو کردم. الان خیلی خسته ام. بعد توضیح می دم که مدتیه شبها بد می خوابم، با این وجود روزها خیلی شارژم  و کلا فعالیتم هم زیاده. الان دارم فکر می کنم اینجوری هم خوب نیست دیگه یک دوشی بگیرم و برم بخوابم. بعد میگه که می خواسته به من بگه که بیا بریم بیرون یا بگه برم خونشون چون شوهرش الان رفته دانشگاه سرکارش و اون تنهاست. میگم خب پاشو بیا اینجا. میگه نه تو بیا. میگم ببین من خسته ام حال لباس عوض کردن و بیرون رفتن ندارم تو بیا. میگه نه آخه تو خسته ای. میگم نه بابا من زودتر از 2 ساعت دیگه که نمی خوابم بیا.

میاد. تا میشینه میگه خب بگو چیکار می کردی امروز که انقدر خسته ای. کاری نکردم که نخوام اون بفهمه ولی چون از این سوالات خوشم نمیاد طبق معمول جواب سربالا می دم. میگم چند تا کار بود باید می کردم چند جا هم بود باید می رفتم. برای خالی نبودن عریضه آخرش هم می گم که رفتم خرید که مثلا شلوار کنفرانس بخرم ولی پیراهن تابستونی خریدم. میارم بهش نشون می دم. خوشش میاد و تعریف می کنه.

کمی در مورد این و اون صحبت می کنه. میگه که به کسی نگو ولی فکر کنم فلانی و بیساری هم بله! و بهمانی هم که می خواد بره ایران داره می ره ازدواج کنه و از این حرفها. باهاش همراهی می کنم ولی خودش می دونه که کلا زندگی مردم موضوع مورد علاقه ام نیست.

یکساعت و نیم پا به پای همه حرفها و نظراتش میام. مهربونه، کمک حاله و خیلی علاقه منده به تمام شئون زندگی من! آخرش که می خواد بره می پرسه برنامه فردات چیه؟ می گم خیلی تلفن دارم فردا بزنم یکشنبه ها هم که خودت می دونی قرار تلفن دارم. بعد هم صبح باید برم کمک فلانی، عصری هم باید برم جایی (اینو دیگه از خودت در میارم).

دقیقا فردا عصری زنگ می زنه و می پرسه چطورم و آیا همه تلفنهام رو زدم؟ بعدم اینکه با شوهرش دارن میرن فلان پارک و اگر دوست دارم برم. میگم دارم یک چیزی برای استادم آماده می کنم (دارم البته یک کم با آنتنه ور میرم خیلی چیز جدی ای نیست نیم ساعت هم بیشتر طول نمی کشه. یعنی رسما دروغ می گم). باز هم تشکر می کنم که دعوتم کرده.

دوست یکسال و نیمه منه. همین!

    

 

—–

امروز داشتم یکی از دوستهامو می بردم فرودگاه. بحث دوری راهها توی آمریکا بود. داشت می گفت چقدر ما ایران بودیم خوشحال می شدیم دوستهای نزدیکمون هم آمریکا پذیرش می گرفتن. فکر می کردیم چقدر خوب و هی بهم سر می زنیم و هر روز پیش همیم و غیره. غافل از اینکه آدم میاد جای جدید کلی دوست جدید پیدا می کنه دیگه کم کم یادش میره. اصلا هر جای جدیدی که میری رابطه های جدیدی بوجود میاد که جای رابطه های قدیمو می گیره.

سر تکون میدم و تایید می کنم. آخه اصلا حال سرتق بازی و مخالفت ندارم. ته دلم می خندم به این استدلال احمقانه. آخه چطور میشه رابطه جای رابطه رو بگیره؟ هر رابطه ای خاصه. توی شرایط خاص در اثر رزونانس افراد خاص بوجود اومده. برای من توی هیچ تغییر مکانی و زمانی ای رابطه های مشابه تولید نمیشه. البته من کلا در دوست پیدا کردن آدم خوش شانسیم ولی آخه چطور میشه یک رابطه کامل، سالم و راحت رو فراموش کرد؟

می دونید؟ صادقانه فکر می کنم کسانی که این حرفو می زنن، چنین رابطه هایی تجربه نکردن.

 

یک عاشقانه آرام

ژوئن 12, 2008

  

چی بگم؟

بگم دوستت دارم؟

بگم خوشحالم؟ ناراحتم؟

نمی دونم ..

      

همش فکر می کنم چطور می شه که مثبت ترین آدمی که می تونم تصور کنم، میره توی منفی ترین لباس ممکن، طوری که اولش حتی برای منم تشخیص اون چیزی که واقعا هست، سخت باشه. بعد کم کم لباسه بشه یک چیز نامرئی، مثل لباس پادشاه قصه کریستن اندرسن. به مرور از پشت لباس یک چیزهای عجیبی به چشمم بیاد، مثل یک قلب بزرگ، یک ذهن ساده، یک روحیه خوش و امیدوار، طنز قوی، دل دریایی پاک، محبت سالم، خوش بینی مطلق، نوع دوستی بی بهانه، مثبت اندیشی بی نهایت و یک صداقت، صبر کنید این از همه مهمتره، یک صداقت برهنه و غریزی بودن انگار بی حد و مرز. اولهاش یک کم گیج بشم، که یعنی چی؟ یک آدم انقدر با ظاهر و باطن متفاوت؟ بعد زود بفهمم که استاندارهای من زیادی کلیشه ایه انگار و خیلی راحت خودمو بسپرم به جریان سیال احساس خوب و سالم. بزنه و بعد از قرنی من عاشق بشم. چی میگم، قرن چیه؟ بعد عمری، بعد یک زندگی، اصلا برای اولین بار.

می تونم ساعتها بشینم باهات در مورد مثلا تهران قدیم حرف بزنم، یا اینکه چرا یک جاهایی تو آمریکا dress code هست، یا هر موضوع دیگه ای که هیچ علاقه ای بهش ندارم و جذاب بنظرم نمی رسه. بخاطر اینکه اونقدر با علاقه حرف می زنی، و انقدر چیزهایی که می گی برات مهمن و بهشون دل می دی که آدم غرق میشه تو جادوی کلمه هات، و اونقدر با علاقه گوش می کنی که راحت میشه حرف زد برات از هر چیز با ربط و بی ربط دیگه ای. انقدر توی تو شور هست برای هرچیزی که مستقیم منتقل میشه به اطرافیانت. اصلا با تو نمیشه برای چیزهای خوب ذوق نکرد، برای اتفاقات خوب شاکر و برای کارهای خوب قدردان نبود. دقیقا برای همینه که همه دوستهات می میرن برای اینکه با تو باشن. برای اینکه سرتاپا احساس خوبی، فکر خوبی و خنده و شادی. برای اینکه فهمیدی زندگی یعنی چی. که زندگی همین لحظه هاست، همین خوبی ها، همین خنده ها، همین محبت ها، همین ذوق کردنها و همین دوست داشتن ها.

اشکالاتت همه به نظرم کم اهمیتن، یعنی به مرور کم اهمیت میشن، همه اون چیزهایی که تورو برده توی دسته اراذل. یک بازی ذهنی جالب دارم، هی تجسم می کنم قیافه خانم فلان یا آقای بیسار رو لحظه ای که به هر دلیلی بفهمن من تورو دوست دارم. می خندم و فکر می کنم با کمک گرفتن از همه خویشتنداریشون هم نمی تونن جلوی خودشونو بگیرن و نپرسن: “تو واقعا از چی همچین آدمی خوشت اومده؟” اصلا با هیچ منطقی نمی تونن درک کنن من، من، آخر بچه مثبت، چطور از یک همچین آشغالی خوشش اومده؟ بعد لابد دلشون برام بسوزه. شاید هم بخوان نصیحتی چیزی بکنن. اصلا هیچ رقمه نتونن تجسم کنن که من با اون تی شرت کاملا خیس از عرقت بغلت کنم، بچسبم بهت و اصلا نخوام جدا شم. انگار که اون انرژی سیال بخواد منتقل شه بهم.

این روزها خیلی زیاد، خیلی زیاد به دو نفر فکر می کنم: تو و نیلوفر. هی به تو فکر می کنم، هی به نیلوفر. دوباره هی به تو، هی به نیلوفر. به شباهتهامون، به حرفها و تصمیماتش، به حرفها و تصمیمات تو، به زندگی که خیلی کوتاهه و پر از پستی و بلندی و در نهایت به خودم و به همه بلوغم، به همه درست اندیشیم و درست حس کردنم و خوشیها و رنجهام ..

     

فقط،

کاشکی …

کاشکی تو هم یک ذره منو دوست داشتی، فقط یک کوچولو. نه مثل همه مردم که دوستشون داری. مثل اون مدلی که من تورو دوست دارم. کاش می شد دلت بخواد همه این لحظات خوشی رو که به من می دی، جبران کنم. یا کاش حداقل یک چیزی توت می دیدم که یک کم دلمو می زد، اونوقت دلم نمی سوخت از این که دستم بهت نمی رسه.

  

کاش ..

   

خدا نادر ابراهیمی رو بیامرزه.