آرشیو برای ژوئن 3rd, 2008

یک برش ساده

ژوئن 3, 2008

    

رفته ایم داروخانه که بسته سیگار آخر شبش را بخرد و برای ماشین لباسشویی بیست و پنج سنتی بگیرد. فاصله می گیرم که راحت خریدهاش را بکند. در بین راهروهای لوازم آرایش و کرم راه می روم. به صورتم، به چتری هایم که آرایشگر خرابشان کرده و به انواع و اقسام ضد آفتابها نگاه می کنم. صدای لاس زدنش با زن فروشنده می آید. خنده هایشان و تند تند حرف زدن فروشنده در تمام فروشگاه می پیچد. آرام راه می روم. می گردم و می گردم. حرفها انگار تمامی ندارد. حوصله ام سر می رود. می روم طرفشان. قیافه فروشنده را می بینم. زن سیاه پوست چاقی است. از این چاقهای غیر نرمال. صورتش کک و مک زیاد دارد. خسته و بهم ریخته است. لباس فقیرانه ای پوشیده. مرا یاد فروشنده های غیر قانونی وال مارت می اندازد. حدس می زنم بیچاره ساکن یکی از محله های فقیر نشین شهر مجاور باشد. دارد چیز مهمی را به او توضیح می دهد. من نمی فهمم. دورتر ایستاده ام و هنوز پس از این همه مدت لهجه سیاه ها را خوب نمی گیرم. زن لنگان لنگان طرف تلفن می رود و حرفشان قطع می شود. او می آید طرف من. می گوید: “بیچاره تاندون پاش پاره شده”. فکر می کنم به تمام بی تفاوتی خودم. به تمام گذشتن هایم از مردم عادی. به تمام بی ارزش بودن هرکس که غیر از نزدیکانم است برایم. به انرژی نداشته ام برای رسیدگی به مردم عادی یا حتی یک گوش دادن ساده به حرفهایشان.

زن برای 10 دلار بیست و پنچ سنتی 10 دقیقه طول می دهد. یعنی ندارد و منتظر همکارش است. در همین فاصله باز هم با او حرف می زند. اصلا حال گوش کردن به اینکه چه می گوید ندارم. هر از گاهی نگاه می کنم و لبخند می زنم.

زن خوشحال است.

    

 

این اخلاقت را دوست دارم رفیق …