آرشیو برای ژوئن 6th, 2008

زنگ

ژوئن 6, 2008

  

مدتی پیش تکه هایی از فیلم “روزی روزگاری آمریکا” را می دیدم. جایی هست که کاراکتر رابرت دونیرو در یک شیره کش خانه چینی خوابیده و تلفن ناگهان زنگ می زند. بیننده از تضاد زنگ تلفن با محیط دچار شک می شود. کاراکتر بیدار می شود. کارمند می آید و چیزی به او برای خوردن می دهد. مرد خمار است و تلفن هنوز زنگ می زند. صحنه عوض می شود و باز تلفن زنگ می زند. چند دقیقه دوربین هرکجا که می رود تلفن زنگ می زند. پیش خودت فکر می کنی صدای زنگ تلفن احتمالا در ذهن مرد است. دردناکترین صحنه جایی است که تلفنی نشان داده می شود و دستی که به سمت آن می رود. خوشحال هستی از اینکه بلاخره این گوشی برداشته می شود و زنگ قطع! در کمال درد، تلفن برداشته می شود (اانگار حرفی هم رد و بدل می شود) ولی زنگ لعنتی کماکان هست.

حالا من بیماری خفیف مالیخولیای زنگ تلفن گرفته ام! نمی دانم از بعد از دیدن این فیلم در من حلول کرده یا قبلش هم بوده!

تضادهای درونی آدمیزاد

ژوئن 6, 2008

   

وقتهایی هست که احساس می کنم چیزهایی برای من مهم نیست. بعد می بینم یک روز تمام من به آنها فکر کرده ام. مثلا اتفاق غیر منتظره ای افتاده و من با وجود اینکه ادعا می کرده ام اهمیتی برایم ندارد، ناخودآگاه دائم به دلایل محتمل آن اتفاق فکر کرده ام. یا احساس می کرده ام که منتظر چیزی نیستم ولی در ناخودآگاه ام بوده ام.

مساله این نیست که با خودم صادق نیستم. این است که می خواهم آنطور که ادعا می کنم باشد. حس می کنم که باید آنطور باشد و می دانم ممکن است نباشد و با آنچه غیر از آنست می جنگم. چون احساس می کنم که آنچه فکر می کنم باید باشد، صحیحتر، سالمتر، و نهایتا برای من بهتر است.

جایی می خواندم که با خودتان و دیگران رودربایستی نداشته باشید. اگر فکر بدی، احساس بدی یا نظر بدی دارید و احساس می کنید نباید داشته باشید (در اصل فکر می کنید نباید اینطور فکر کنید)، از بیان نظرتان خجالت نکشید. شما همین هستید و بهتر است بجای خودخوری و تظاهر به چیز دیگری، علنا بر شرم خود غلبه کنید و ابراز کنید که این فعل شما را ناراحت می کند. مثالی هم که زده بود در مورد همسرانی بود که از رفت و آمد همسران خود با دوستان جنس مخالف ناراحت هستند اما بعلت تظاهر به روشنفکری ابراز می کنند که مشکلی ندارند و این منجر به خودآزاری دائم آنها می شود. راستش را بخواهید من با محتویات مقاله مخالف بودم. بنظرم ابراز احساس واقعی گرچه در مراحل اولیه صحیح است و منجر به خودشناسی می شود، اما تایید و تاکید به آن منتج به عدم رشد می شود. اگر حسی داریم که فکر می کنیم صحیح نیست (با هر معیاری که داریم)، بهتر است بجای افتخار به داشتنش، سعی کنیم تصحیحش کنیم. در همین مثال بالا اگر نظرمان این است که مشکلی نداریم که همسرمان دوستانی از جنس مخالف داشته باشد (اگر غیر از این است که هیچ) ولی احساس خوبی نداریم بهتر است سعی کنیم به مصالحه برسیم. احساس خود را تصحیح کنیم یا حداقل نظر خودمان را تغییر دهیم.

در اصل تضاد عقل و احساس، یا تضاد هر چیز با هر چیز:دی پدیده رایجی است. باید به مصالحه رسید. اما نه به بهای تسلیم به طرف قوی تر. من نمی فهمم اعتراف صادقانه به یک احساس یا فکر پست و تاکید بر آن در دراز مدت منجر به چه چیز خوبی خواهد شد؟ بهتر نیست سعی کنیم رفعش کنیم؟ بهتر نیست سعی کنیم بهتر باشیم؟؟

من با همین روش رشد می کنم و به زعم خودم بهتر می شوم.