همه اش فکر می کنم که چند وقت از آن زمان گذشته است، 4 ماه؟ 5 ماه؟
فکرت مرا رها نمی کند…
نشسته ایم در رختکن و در حال لباس عوض کردن هستیم که مونا شروع به صحبت می کند. اولا با کمی مکث و کمی شرمندگی می گوید که یک خبر مهم دارد، اما نمی تواند بگوید. می خندم و می گویم اگر نمی خواهی بگویی پس اصل گفتنت چه بود. کمی مکث می کند. می فهمم دوست دارد من اصرار کنم. می دانم چه می خواهد بگوید.
توضیح می دهد که یک مساله قدیمی است که اخیرا متوجه شده است. قیافه اش جدی و ناراحت می شود. می گویم که خبر بدی است؟ می گوید بله. فکر می کنم می دانم. می پرسم کسی مریض است؟ (فقط محض ادب می پرسم، ته دلم می دانم مریضی در کار نیست) می گوید نه، مساله مریضی نیست. مطمئن می شوم موضوع همانیست که من می دانم. می گویم پس چیست؟ دوباره تکرار می کند که اتفاق بدی بوده که در گذشته افتاده و او تازه متوجهش شده است. می پرسم یعنی الان به خیر گذشته است؟ می گوید نه از آن اتفاقاتی است که اثرش همیشه می ماند. دوباره فکر می کنم: “می دانم”. می گویم چطور؟ و چقدر نگران کننده است؟ و اگر تمام شده پس نگرانی برای چیست؟ و باز فکر می کنم که می دانم. هی مکث می کند، هی جسته گریخته توضیح می دهد، هی بیشتر مرا مطمئن می کند، تا آخرش می گوید:
” “الف” و “ب” از هم جدا شده اند!”
شاخ در می آورم! این چیزی نبود که می دانستم! برای چند لحظه ای شوکه هستم. هی فکر می کنم آخرین باری که دیدمت یا تلفنی با هم صحبت کرده ایم کی بوده. همه زمانها در ذهنم بهم ریخته اند. فکر می کنم کمتر از یک ماه پیش بود که با تو صحبت کرده ام. اما انگار اینطور نیست. یادم هست در تعطیلات سال نو بهت زنگ زده ام ولی جواب نداده ای. قبل از آن چه؟ فکر می کنم دعوتتان کرده بودم خانه ام و بهانه آوردید و نیامدید. اوه، نه آن خیلی دورتر بوده. آها! با هم خرید رفتیم. سه تایی با شهرزاد. چقدر خوش گذشت! کی بود؟ نه، انگار باز دیرتر بود. بعدش چه؟ آها! این اواخر بود مثل اینکه، مادر شوهرت آمده بود، خانم ساکت و مهربانی بود. من شب آخر فهمیدم که دارد برمیگردد ایران، زنگ زدم و تلفنی خداحافظی کردم. اه، نه! انگار این هم خیلی دور است. واااااااااای چرا من آنقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم تو یکهو چطور گم و گور شدی؟ آنقدر دوست داشتم بیشتر باهم رفت و آمد کنیم. خیلی وقتها با شهرزاد حرف تو را می زدیم که همان 2 باری که با هم رفتیم خرید چقدر خوش گذشت و تو چقدر متشخص و مهربان بودی و چقدر زیبا و چقدر مودب و چقدر قوی، و از همه مهمتر چقدر حظ کردیم که یک بار با یک زن شوهردار رفتیم بیرون و شوهرش 1000 بار زنگ نزد که بگوید کی برمیگردی.
کلی سوالات در مورد زمان این اتفاق و وضعیت کنونیت می پرسم. مونا خودش اواخر دسامبر فهمیده، از تنها دونفری که در حال حاضر از این موضوع با خبرند. خیلی حرف می زنیم که چرا؟ و چطور ما نفهمیدیم؟ و چرا غیب شدی؟ و الان کجایی و وظیفه ما چیست؟ و اینکه چه فرهنگ گندی داریم که هم خودت هم شوهرت حالا مجبورید خودتان را قایم کنید.
از من قول می گیرد که به کسی نگویم. دو ماهی می گذرد… زیاد یادت می افتم. خیلی وقتها فکر می کنم کاش به تو زنگ بزنم، اما ترجیح می دهم مدتی فاصله بگیرم که به حسابهای دیگر گذاشته نشود. فکر می کنم به اینکه چکار کنم و به نتیجه ای نمی رسم …
شنبه شبی حوالی عید، از یک مهمانی ایرانی برگشته ایم. من خیلی بهم خوش نگذشته است، خیلی نمی دانم چرا و زیاد هم مهم نیست. دلم می خواهد بخوابم. مهمانهای خارجیمان را که می رسانیم توی خیابان پارک می کنیم و همانجا توی ماشین نصفه شبی یکساعت با شهرزاد اختلاط می کنیم. از آنجاییکه او سهمیه حساسیت مرا خورده است، تمام مدت نق می زند از رفتار زشت دیگران و وقاحتشان و فرهنگ غلط ما و بعضی رفتارهای جسورانه ما که بهانه خیلی کارها را به دیگران می دهد. همه برداشتهایش بدون استثنا صحیح است اما با نتیجه گیریهاش آنقدر مخالفم که نگو. کلی نصیحتش می کنم که از این گوش بگیر و از آن گوش در کن و چرا آنقدر خودت را سر حرف احمقانه یک بیشعور عصبی نکن و بخند و بگذر! و به دیگران اجازه نده اینجور افسار اعصاب و روش زندگی تو را بدست بگیرند. حداقل با اعصاب من که می خواهم بخندم و بگذرم و عین خیالم نیست که معنی فلان حرف چه بوده و فلانی چرا انقدر فضول و عقده ایست بازی نکن!
همینطوری که حرف می زنیم از مسائل مبتلابه فرهنگ ایرانی، یکهو دلم می خواهد بهش بگویم. ناگهانی هم می گویم و شوکه می شود. بیچاره اصلا نمی داند که چه بگوید. خیلی موضوع صحبتمان گل و بلبل بود، بدتر هم می شود. تشویقم می کند که به تو زنگ بزنم چون مطمئنا تو هم تنهایی و خیلی خوشحال می شوی. فکر می کنیم اینکار درست نیست که حالا که تو خودت را قایم کرده ای ما هم بروی خودمان نیاوریم. الان هم 3-4 ماهی از این قضیه گذاشته است. چیزی هم برای پنهان کاری باقی نمانده است.
یکشنبه شب، حدود ساعت 9 زنگ می زنم. می رود روی پیغام گیر. حال و احوال می پرسم و می گویم مدتیست ازت بی خبرم. می گویم که می دانم دیگر اینجا نیستی و دوست دارم همدیگر را ببینیم و زنگی به من بزن و خبری از خودت بده.
هیچ خبری نمی شود. باز دو سه ماهی می گذرد. هر از گاهی شوهرت را می بینم و به سلام و علیک ساده ای بدون حرفی از تو بسنده می کنم …
امروز، در یک روز شرجی اواخر بهار، در حالیکه خوشرنگ ترین نارنجی دنیا را پوشیده ام، ساعت 4:20 دقیقه بعدازظهر سرخوش از خانه بیرون می آیم تا یک سر دانشگاه بروم و بعدش بدمینتون. از در که بیرون می آیم کنار بلوک روبرویی درست جلوی خانه شما (در حقیقت خانه سابقتان، خانه کنونی شوهرت)، ماشینی وسط خیابان ایستاده. با مشاهده خانم راننده محجبه بی اختیار یاد تو می افتم. بی خیال می روم طرف ماشینم. در حین خارج شدن از پارک، ماشین را می بینم که راه می افتد. درست در لحظه ای که ماشینم را صاف می کنم، از کنار من رد می شود. نگاه به راننده می اندازم. خودت هستی. با اینکه عینک آفتابی زده ای و با اینکه سمت دیگر را نگاه می کنی و آشکارا مشخص است که در حال فرار از من هستی، ولی کاملا می شناسمت. بدون عکس العمل از کوچه خارج می شوم و می روم.
قصه ای که چهار پنج ماهی است ذره ذره کاملش کرده ام، حالا به پایان رسیده است. طولش دادم چون فکر می کردم آخر این قصه با تماس تلفنی تو، یا دیداری دوباره تمام شود. اما گویا دیگر ادامه ای ندارد. آخرش همین است. تو گم شده ای و نمی خواهی پیدا شوی. در شهر دیگری هر چند نزدیک، زندگی دیگری را شروع کرده ای. با هیچ جزئی از گذشته ات نمی خواهی رابطه داشته باشی. نمی دانم و نمی فهمم چرا و باز فرهنگ احمقانه ایرانی را سرزنش می کنم.
دخترک! من می خواهم با تو دوست باشم. بهتر است بگویم می خواستم. فکر می کردم شجاعتر از این حرفها باشی. فکر نمی کردم خودت را از من یا هرکسی پنهان کنی. باور کن من و خیلی از دیگرانی که می شناسی کاری به اینکه چه شده و چه نشده ندارند. خودت را دوست دارند. با این همه درکت می کنم. سخت است. تقصیر تو نیست. طلاق ایرانی همه چیزش نکبت است.
من هنوز هم می خواهم با تو دوست باشم. در دوره و زمانه ای که کمتر کسی به دلم می نشیند، ترا دوست داشتم. تا کی می خوای فرار کنی؟ همین رنجی که تحمل می کنی کافی نیست؟ چرا بیشترش می کنی؟


