فکر نمی کردم کسی رو که هیچ وقت ندیدم، هیچ وقت باهاش حرف نزدم، هیچ درست نمی دونم چه شکلیه، انقدر دوست داشته باشم. برای من فقط یک صفحه سرمه ای رنگ بود که دو سه سالی بود (اخیرا کمتر) می خوندمش.
تمام خوبیهای دنیا توی این آدم جمع بود. از سلامت و راحتی و عشق چیزی کم نداشت.
امروز صبح داشتم با مامانم حرف می زدم. همینطور که روی صندلی جدیدم که کلی باعث خوشحالی این روزهامه لم داده بودم و یکی از خوشایندترین مکالمات دنیا رو ادامه می دادم، لپ تاپ روی پام شروع کردم به وبگردی. اول از همه هم رفتم پیش اون. واااای همه چیز مثل آوار ریخت روی سرم. نمی فهمیدم چی می خونم. حرفهای مامانمو نمی شنیدم. یعنی چی؟ چطور ممکنه؟ همه اون زندگی پر از عشق چطور یکهو فرو پاشید؟ بی اختیار زدم زیر گریه. مامانم نفهمید. اون حرف می زد و من می خوندم و گریه می کردم و هرازگاهی با صدای تو دماغی جوابشو می دادم.
…………………..
نوشتی: “هیچ پشیمان نیستم” خیلی خوبه. هیچ هم پشیمان نباش. بازیهای نامردانه زندگی مشکل تو، کوتاهی و تقصیر تو نیست. باز نوشتی: “نمی فهمم چرا او قدر اینهمه خوبی را ندانست. نمی فهمم چرا نتوانست سختی ها را تحمل کند.” من هم نمی فهمم. نمی فهمم چرا خیلی ها قدر خوبیهای زندگیشون رو نمی دونن، قدر آدمهای خوب و چیزهای خوب. خیلی نمی فهمم. اما تو خوبی و قدر همه خوبیها رو می دونی. همین کافیه. کاش که همین کافی باشه.
آخرش نوشتی: “من هستم. خوبم. بسیار غمگینم. گاهی بسیار تنهام و گاهی بسیار عصبانی. ولی چه اهمیت دارد؟ من هستم و هزار راه روبرویم وجود دارد. می دانم می توانم همه چیز همه چیز را دوباره از صفر آغاز کنم.” خوشحالم برات. تو بی نظیری.
به بدخوابی پریشبم فکر می کنم، به بازی عالی دیروزم، به هنگ اوت دیشب با بچه های گروهمون که خیلی خوش گذشت، به شامی که بهش دعوتم، به پروژه جدیدم که داره نسبتا خوب پیش میره (اگه چشمش نزنم الان)، به مکالمه سر صبحی با دوستم، به ورزش، به همه زندگیم. و به تو.
گریه کردم. برای تو. مدتها بود برای کسی گریه نکرده بودم.
ببین ریحانه! بهت می گم شاهنامه آخرش خوش نیست. اصلا فکر نمی کردم چنین اتفاق در کمین همچین آدمی نشسته باشه.
من هنوز هم دارم گریه می کنم.
کاش چهار تا از این آدمها بیشتر توی دنیا بود.


