آرشیو برای ژوئن 12th, 2008

یک عاشقانه آرام

ژوئن 12, 2008

  

چی بگم؟

بگم دوستت دارم؟

بگم خوشحالم؟ ناراحتم؟

نمی دونم ..

      

همش فکر می کنم چطور می شه که مثبت ترین آدمی که می تونم تصور کنم، میره توی منفی ترین لباس ممکن، طوری که اولش حتی برای منم تشخیص اون چیزی که واقعا هست، سخت باشه. بعد کم کم لباسه بشه یک چیز نامرئی، مثل لباس پادشاه قصه کریستن اندرسن. به مرور از پشت لباس یک چیزهای عجیبی به چشمم بیاد، مثل یک قلب بزرگ، یک ذهن ساده، یک روحیه خوش و امیدوار، طنز قوی، دل دریایی پاک، محبت سالم، خوش بینی مطلق، نوع دوستی بی بهانه، مثبت اندیشی بی نهایت و یک صداقت، صبر کنید این از همه مهمتره، یک صداقت برهنه و غریزی بودن انگار بی حد و مرز. اولهاش یک کم گیج بشم، که یعنی چی؟ یک آدم انقدر با ظاهر و باطن متفاوت؟ بعد زود بفهمم که استاندارهای من زیادی کلیشه ایه انگار و خیلی راحت خودمو بسپرم به جریان سیال احساس خوب و سالم. بزنه و بعد از قرنی من عاشق بشم. چی میگم، قرن چیه؟ بعد عمری، بعد یک زندگی، اصلا برای اولین بار.

می تونم ساعتها بشینم باهات در مورد مثلا تهران قدیم حرف بزنم، یا اینکه چرا یک جاهایی تو آمریکا dress code هست، یا هر موضوع دیگه ای که هیچ علاقه ای بهش ندارم و جذاب بنظرم نمی رسه. بخاطر اینکه اونقدر با علاقه حرف می زنی، و انقدر چیزهایی که می گی برات مهمن و بهشون دل می دی که آدم غرق میشه تو جادوی کلمه هات، و اونقدر با علاقه گوش می کنی که راحت میشه حرف زد برات از هر چیز با ربط و بی ربط دیگه ای. انقدر توی تو شور هست برای هرچیزی که مستقیم منتقل میشه به اطرافیانت. اصلا با تو نمیشه برای چیزهای خوب ذوق نکرد، برای اتفاقات خوب شاکر و برای کارهای خوب قدردان نبود. دقیقا برای همینه که همه دوستهات می میرن برای اینکه با تو باشن. برای اینکه سرتاپا احساس خوبی، فکر خوبی و خنده و شادی. برای اینکه فهمیدی زندگی یعنی چی. که زندگی همین لحظه هاست، همین خوبی ها، همین خنده ها، همین محبت ها، همین ذوق کردنها و همین دوست داشتن ها.

اشکالاتت همه به نظرم کم اهمیتن، یعنی به مرور کم اهمیت میشن، همه اون چیزهایی که تورو برده توی دسته اراذل. یک بازی ذهنی جالب دارم، هی تجسم می کنم قیافه خانم فلان یا آقای بیسار رو لحظه ای که به هر دلیلی بفهمن من تورو دوست دارم. می خندم و فکر می کنم با کمک گرفتن از همه خویشتنداریشون هم نمی تونن جلوی خودشونو بگیرن و نپرسن: “تو واقعا از چی همچین آدمی خوشت اومده؟” اصلا با هیچ منطقی نمی تونن درک کنن من، من، آخر بچه مثبت، چطور از یک همچین آشغالی خوشش اومده؟ بعد لابد دلشون برام بسوزه. شاید هم بخوان نصیحتی چیزی بکنن. اصلا هیچ رقمه نتونن تجسم کنن که من با اون تی شرت کاملا خیس از عرقت بغلت کنم، بچسبم بهت و اصلا نخوام جدا شم. انگار که اون انرژی سیال بخواد منتقل شه بهم.

این روزها خیلی زیاد، خیلی زیاد به دو نفر فکر می کنم: تو و نیلوفر. هی به تو فکر می کنم، هی به نیلوفر. دوباره هی به تو، هی به نیلوفر. به شباهتهامون، به حرفها و تصمیماتش، به حرفها و تصمیمات تو، به زندگی که خیلی کوتاهه و پر از پستی و بلندی و در نهایت به خودم و به همه بلوغم، به همه درست اندیشیم و درست حس کردنم و خوشیها و رنجهام ..

     

فقط،

کاشکی …

کاشکی تو هم یک ذره منو دوست داشتی، فقط یک کوچولو. نه مثل همه مردم که دوستشون داری. مثل اون مدلی که من تورو دوست دارم. کاش می شد دلت بخواد همه این لحظات خوشی رو که به من می دی، جبران کنم. یا کاش حداقل یک چیزی توت می دیدم که یک کم دلمو می زد، اونوقت دلم نمی سوخت از این که دستم بهت نمی رسه.

  

کاش ..

   

خدا نادر ابراهیمی رو بیامرزه.