انسانیت

ژوئن 16, 2008

   

میزان سمپاتی من با نیلوفر این روزها در اوج خودش قرار داره. مطلب اخیرش انسانیت و در اصل پاراگراف آخرش، بخشی از نظرات همیشگی منه که در ماههای اخیر هم تقویت شده. بخصوص همین چند جمله:

ولی من به هیچ نوع قضاوتی اعتقاد ندارم. گرچه کاملا و عمیقا معتقدم زندگی یعنی خوب بودن و دوست داشتن ولی می دانم قرار نیست بابت خوب بودن جایزه بدهند یا بابت بد بودن مجازات کنند. به قول وودی آلن عزیز در فیلم دوست داشتنی ((امتیاز نهایی)) همه چیز به شانس بستگی دارد.

می دونید؟ من احساس می کنم که هیچ آدمی و هیچ شرایطی باعث یا مقصر اونچه به سر من میاد نیست. به همین خاطره که هیچ وقت شرایط خوب کسی احساس رشک و شرایط بدش احساس ترحم در من ایجاد نمی کنه. و هیچ منتظر نزول چیزی هم از آسمون نیستم. دقیقا همون چیزی که نیلوفر میگه: ” قرار نیست بابت خوب بودن جایزه بدهند یا بابت بد بودن مجازات کنند“. قراره که من توی این دنیا زندگی کنم، بسته به همون شانسم شرایط خاصی بهم تحمیل بشه و در گیر و دار سروکله زدن با همون شرایط زندگی درست رو یاد بگیرم.

در ماههای اخیر بخصوص، خیلی این احساس رو دارم که بیشتر و بیشتر باید قوی باشم. اون آینده خیلی روشن و خوشگلی که خودمو توش در بهترین شرایط تصور می کردم، خیلی کمرنگ و دور شده. به طرز عجیبی حس می کنم که زندگی پیش روی من خیلی سخت و پر از فراز و نشیب و مخصوصا تنهایی خواهد بود. بهمین خاطره که تصمیم دارم بیشتر و بیشتر به همه اون شرایطی که پیش بینی شون می کنم بها ندم. مدتی پیش با خانمی حرف زدم که احساس می کنم بیست سال دیگه منه. آدم خوشحالی نبود. به من گفت که وقتی 30 سالش بوده خوشحال بوده و پیش بینی احساس امروزشو نمی کرده. بهم توصیه کرد که وقتمو با کارهای خوب پر کنم که فکرهای بد نیاد به سراغم. بهش گفتم که باید چیزی وجود داشته باشه که تو دوباره خوشحال بشی. جوابی نداد ولی منو ترسوند. آدمیه که می دونم قویه و به فکر خودش هست. اصلا همون باعث شد که اون پست کلیشه رو بنویسم. و بعد خیلی فکر کردم به اینکه این آدم الان شرایطش دلخواهش نیست، پیش بینی نکرده و براش آمادگی نداشته. اگر بیشتر از اینکه الان هست قوی و آماده بود، خوشحال هم می بود.  

من جدا اعتقاد دارم که اصل همون انسان بودنه. خود خود انسان، نه هیچ چیز دیگه در اطرافش. هیچ چیزی مسئول احساسات یک انسان نیست. هر انسانی مسئوله که خودشو آماده کنه توی هر شرایطی از زندگی لذت ببره، از رنجها چیزی یاد بگیره و قدردان خوشیهای هرچند کوچک باشه. شرایط واقعا شانسه. نمی شه خیلی دل بهش بست. من انتظاری ندارم واقعا. یعنی اعتقادمو از دست دارم دیگه. فکر می کنم یک کمیش بخاطر تنها بودنه. بخاطر دوری از اون تفکر معنوی که بابام همیشه داره. که از هر دست بدی از همون دست می گیری و آدم خوب، خوبی می بینه. آنقدر آدم خوب می بینم که نامردی می بینن و در شرایط سخت زندگی می کنن و آنقدر آدم بد می بینم که همه چیز در اطرافشون راحته که نمی تونم دیگه اینطور فکر کنم. یک کمی هم بخاطر لحظات سختیه که بخصوص توی این یکسال اخیر داشتم. لحظاتی که توش اون مهرنوش بی بروبرگرد در هر شرایطی خوشحال نبودم. هزار تا دلیل هم داشت که از خیلی هاش با هیچ کس صحبت نکردم. ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که همش درونیه. یعنی درسته که شرایط بد بود، درسته که به چیزهایی بر می خوردم که غمگینم می کرد ولی مساله اصلی این بود که “من” کامل آماده نبودم. از تمام ظرفیت انسان بودنم استفاده نکرده بودم. طبیعی هم بود، خب من یک آدم معمولی (حالا معمولی خوب) بودم، مرتاض که نبودم. نرمال بود که گاهی غصه هم بخورم.

امروز یک کمی سرحال نیستم. سردردی گرفتم که نتیجه تمام روز زیر کولر نشستنه. از یک جایی هم بر می گردم که اتفاقاتی رو شاهد بودم که یک کم خوشایند نبود برام. بعد تا دلم اومد بگیره و فکر کنم “این برخورد حق من نیست” به خودم اومدم و فکر کردم: “حق من اصلا چیه؟ کی حق منو مشخص کرده؟ چه کسی جز خودم؟ چه چیزی جز انتظارات خودم از شرایط؟ از آدمها؟”

وقتی اون اتفاقات ناخوشایند یک سال و نیم پیش با اون دختر خانم پیش اومد، من خیلی شوکه بودم، خیلی ناراحت و دلشکسته هم شدم. می دونید کلا اون دو سه ساعتی که یکهو قاطی کرد و سر یک جریان کوچک که اصلا ربطی هم به من نداشت، دهان مبارک رو باز کرد و هرچی که می خواست و نمی خواست بار من کرد، خیلی سنگین بود برای من. یادمه که از شدت شوک اصلا نمی تونستم حرف بزنم و مثل احمق ها گریه ام گرفته بود. بعد از اینکه رفت یادمه دو تا از دوستانم که مهمان من بودند اون چند روز، کلی باهام حرف زدند که اینو ولش کن و اهمیت نده و خیلی کار بدی کرد و “اصلا حق تو نبود” و غیره. بعدها چند نفر دیگه هم این جمله رو گفتند که “در حق تو منصفانه نبود”. در حالیکه خودم هیچ وقت به این فکر نیافتادم. اگر هم گفتمش فقط حرف دیگران رو تکرار کردم. من اصلا حقی برای خودم نمی شناختم. مسئولیت تمام احساسات من با خودم بود. تنها فکری که داشتم این بود که “من اشتباه کردم” که از روی مهربانی یا قدر شناسی به این فرد زیاد در زندگیم میدان دادم. یعنی تنها و تنها به خودم فکر می کردم. که من چکار کردم که درست بود یا نبود. تجربه ای شد برام که بعدها چکار بکنم یا نکنم. یک لحظه هم فکر نکردم که چرا اون این کار رو کرد؟ خب واضحه این کار رو کرد چون اون بود. چون من نبود. چون این فرد اینطوری تعریف شده و مسئول کارها و احساسات خودشه. جالبه به خود این فرد زیاد فکر نکردم بعد از اون. اگر هم کماکان ازش فراری هستم بخاطر صدمه یا کینه یا عصبانیت یا هرچیزی نیست. یکی بخاطر اینکه که خیلی وقتها تا می بینمش همون شب میاد جلوی چشمم و همه اون احساس ناراحتی وشوک که بهم دست داده بود، یادم میاد. یکی هم بخاطر اینه که کلا آدم درستی نیست دیگه. حالا که شانس به من رو کرده از زندگی من خارج شده بهتره دیگه نذارم دوباره وارد بشه. بخاطر این نیست که حق منو ضایع کرده یا بی انصافی کرده یا هرچیز دیگه ای. چون این دیگه به خودم مربوطه و طلبکار کسی نیستم بابتش. مثل همون چیزی که در مورد خیانت گفتم. اگر کسی به من خیانت کنه، من هیچ طلبی ندارم. خودم مسئولم که خودمو طوری حفظ کنم که اذیت نشم، که شرایط بد منو خراب نکنه.

می دونید اصلا یکی دیگه از دلایل دلگیری امروزم که باعث شد وسط این نوشته یاد این اتفاق هم بیافتم چیه؟ خیلی دلیلش خنده داره. یک نفر که خیلی برام عزیزه امروز اومد به من اشاره کنه، اشتباها اسم این دختره رو گفت. نمی دونم چرا خیلی ناخوشایند بود برام. چند بار مردم این اشتباه رو کردند، خب طبیعیه دوست مشترک زیاد داریم. فکر کنم آخر نقطه ضعف من این باشه که کسی که روش حساب می کنم نتونه فرق کسی مثل منو با همچین آدمی تشخیص بده.

    

حرف تو حرف زیاد آوردم. اصل چیزی که می خواستم بگم همین بود که باید همیشه قوی بود. نباید زود شکست. نباید انتظار یا توقع شرایط خاصی رو داشت. نباید تقصیر رو گردن کسی یا چیزی انداخت. که شان آدم همونطور که همیشه بهش معتقد بودم ورای این حرفهاست. آدمیزاد خیلی موجود جالبیه. گاهی وقتها حیرت می کنم از عمقش! اصلا ته تواناییهاش معلوم نیست. و “من” بعنوان یک عضو از همین گروه، کسی که افتخار انسان بودن بهش داده شده، باید سعی کنم که خوشحالتر باشم. باید آماده باشم برای اونچیزی که انتظارمو می کشه هرچند خوشایند نباشه. باید بجنگم با هر احساس بدی که بخواد زندگی من آدم رو غمگین کنه.

همین! یک کم تلخ بود. ولی واقعیته. من دارم خیلی سعی می کنم که برای سخت ترین چیزها آماده باشم.

 

 

4 پاسخ تا “انسانیت”

  1. Reyhaneh گفت:

    ببین من خیلی نیلوفر را دوست دارم. ولی خوب بعضی نظراتش از اساس با من متفاوته. نیلوفر معتقد به هیچ خدایی نیست. اعتقاد داره که ما بر اساس تکامل انسان شدیم، کاملا اتفاقی و بدون دلیل خاصی. خوب من این مدلی فکر نمی کنم. مدتهاست دست از سر استدلال کردن برای خودم و بقیه برداشتم. ولی برای من خوبی و بدی یک عمل ساده و بی هیچ نتیجه مشخص معنوی نیست. عمق بیشتری داره. و عمیقا اعتقاد دارم که خوبی و بدی (هم در این دنیا و هم در اون دنیا) پاداش خودشونو دارند.
    این که بگم بگم فلانی بدکاری کرد یک بحثه و اینکه بگم حالا که فلانی آدم مزخرف و بی خودیه که یک غلطی کرده حالا من ناراحت و عصبانی شدم و بهتره که کلا این آدم و کارهاشو از ذهنم دور کنم و قوی باشم یک بحثه دیگه. اصلا نمی فهمم چرا باید فقط یکی از این دو گزاره برقرار باشن. البته گزاره تو اینه که فلانی خوب یا بد، من نباید ناراحت بشم!
    خانم ایکس کاملا غلط کرد اون رفتار زشت رو انجام داد. من مطمئنم خودش جزاشو می بینه خیلی هم ماوراالطبیعی نمی کنم موضوعو، مگر الان سالم و خوشحاله؟ نیست، همین یعنی جزای کارش. ولی خوب از طرفی تو هم از یک نفر رنج و اذیتی چشیدی که دور از انتظار بود. اون تیکه حرفهای مربوط به قوی شدنت رو واسه اینجا قبول دارم.
    ما تو کنترل مقاوم یک مبحثی داریم به اسم worst case design یعنی دقیقا برای بدترین شرایط ممکن کنترلرمونو آماده می کنیم. خیالمون هم جمعه که کنترلر کارشو خوب انجام می ده! ولی اشکال این نوع کنترلر اینه که عملکرد یا performance خوبی نداره. وقتی همیشه آماده ای واسه هر نوع اتفاق ناجوری، یک جورایی خودتو جمع می کنی. حالا شاید در مورد خانم ایکس این کار تو به نتیجه خوبی منجر می شد (ندیدن چنین رفتاری) ولی در رویکرد کلی زندگی من فکر نمی کنم اینجوری موفقیت آمیز باشه.
    چند وقت پیش داشتم فکر می کردم به قوی بودن؛ که جدیدا در موردش می نویسی و حرف می زنی. داشتم فکر می کردم من دوست دارم مثل آب روان باشم. آب قویه؟ شاید اصلا نه؛ سخت نیست اصلا. ولی از کنار همه چیز می گذره. اگه سنگ بزرگی جلو راش سبز بشه سعی می کنه یک راه کوچولویی واسه خودش ایجاد کنه. حتی سعی هم نمی کنه قالب خاصی رو واسه خودش حفظ کنه تنها قالبی که قبول داره روونیه. حتی به قیمت کمی پشت سد ماندن و بعدش سرریز شدن. من دوست دارم اینجوری قوی باشم. اینجوری آرومترم. بیشتر با همه چیز کنار می آم. البته خوب بین اینکه یک چیزی رو بخوای تا اون چیز باشی فاصله است ها!! ؛)

  2. مهرنوش گفت:

    من هم کاملا به خدا اعتقاد دارم. ولی خدا ننشسته اون بالا به ساز من برقصه. خدا برای من قوت قلب دهنده است. مثل یک دوستی که داری که گرچه شرایط رو برای تو آسون نمی کنه ولی حضورش به تو احساس خوبی میده. این از این.
    ببین صادقانه بگم نمیشه به یک چیزی اعتقاد داشت وقتی برعکسشو دائم می بینی. من خیلی وقتها می بینم که خوبی و بدی پاداشی یا جزایی توی این دنیا ندارند. خانم ایکس هم در حد خیلی از آدمهای دیگه غمگین و تنهاست. اصلا چیز خاصی نیست. این همه آدم خوب هم دارن غصه می خورن و از شرایطشون می نالن.
    من اینو در حالت کلی قبول دارم که هرچه سالمتر باشی، خب خوشحالتری. آدم سالم هم مسلما کارهای آزاردهنده کمتر می کنه. این بخاطر کل انسان بودن و تعریف کاراکتر سالمه. خوشحالی اون پاداش کارهاش نیست، نتیجه مستقیم درست عمل کردنشه. من بحث ماوراءآلطبیعه رو اونجاشو قبول ندارم که تو منتظر نزول چیزی از آسمون باشی. مثل همین مورد نیلوفر که کسی کار بدی بکنه و همه منتظر باشن جزاش سرش بیاد. لابد دو روز دیگه اگه طرف بره زیر ماشین میگن ببین این جزاش بودها! بنظر من زندگی ساده تر از این معادلات پیچیده است. خیلی از اتفاقات کاملا شانسه. نحوه برخورد ما با همین چیزهایی که پیش میاده که مجموع حسهای مارو از زندگی می سازه.
    حالا من سعی می کنم مثل اون کنترلر خودمو جمع نکنم. یعنی تو فکرم نبود این حالا که تو گفتی فکر کردم شاید نتیجه غیرمستقیمش بشه. یک مقدار این حس سنگینم نسبت به بعدها باعث شده که دلم بخواد محتاط باشم و فکر خیلی چیزها رو کرده باشم. دوست ندارم مثل خیلیهایی که می بینم بشم راستشو بخوای. تاکیدم در اصل همینه.
    این مثل آب هم که زدی خیلی شاعرانه است. ببین خب فکر می کنی اینی که من میگم فرق داره؟ منم دارم آب روانی برخورد می کنم. کاملا از کنار اکثر چیزها رد میشم. اصلا از اول همینطور بودم. سر قضیه همین خانم من فرداش از خواب بلند شدم دیگه یادم رفته بود. اصلا فکر نمی کنم به خیلی چیزها که در نوع خودشون می تونن مساله ساز باشن. مشکل برای خودم تولید نمی کنم. بنظرم اصلا قوی بودن همینه. که بدونی خیلی جاها راحت بگیری. خیلی جاها بجنگی.

  3. Reyhaneh گفت:

    آره خوب. کاری که تو می کنی یک جورای زیادی همون رد شدن از کنار اون چیزهای بیخودیه که کاریشون نمی شه کرد. نمی دونم چرا این احساس درم به وجود اومد که یک جور سخت بودنی توشه. واسه همین آب رو اوردم که اصلا سخت نیست. :* ولی برخوردت با مسائل آرومه خیلی وقتها.
    در مورد خدا هم مطمئنا اون بالا واینستاده به دل من برقصه. ولی یک سری قوانینی وضع کرده که طبق اونا شاهنامه آخرش خوش می شه!! ؛) p:

  4. مهرنوش گفت:

    :) )))))))))))))))))واااااااااااای در حال حاضر که انقدر شاهنامه آخرش ناخوشه که حوصله این رومانتیک بازیها رو ندارم:)))))))))))) سر این موضوع هر وقت من کمی از این تلخی بیرون اومدم بحث می کنیم:دی


پاسخ دهید