آرشیو برای ژوئن 19th, 2008

استاد

ژوئن 19, 2008

   

هر وقت استادمو می بینم، یا ایمیلی می زنه، یا هر برخوردی اتفاق می افته که احساس می کنم چقدر آدم خوبیه و چقدر دوستش دارم (که این شامل خیلی از مواقع میشه) دلم می خواد یکنفرو خفه کنم.

همیشه فکر می کنم دلیل اصلی اینکه من خیلی رابطه دوستانه ای با استادم نداشتم و ازش عین چی می ترسیدم این جناب اسمشو نبر بودند. ایشون دانشجوی سابق استادم تشریف داشتند و بواسطه دوست مشترکی آشنا شدیم. از لحظه ای که من پامو گذاشتم توی آمریکا شروع کردن به خوندن مشروح رذایل اخلاقی استادم توی گوش بنده! یعنی هیولایی بود این استاد عزیز توی ذهن من. خیلی هم سعی می کردم که تاثیری نذاره روم این حرفها ولی انقدر مستدل و متین صحبت می فرمودند که فایده نداشت. از طرف دیگه استادم من خیلی شلوغ و گرم نیست، اهل سوالات خصوصی و حال و احوالهای صمیمانه که اصلا! و همین اون حس بد رو تقویت می کرد.

اینها مهم نیست. من سر 3 ماه فهمیدم که جناب اسمشو نبر کلا اینطوریه و دیگه به قضاوتهاش گوش هم نکردم. ولی اون حس بد و اون ترس همیشه بود. می دونید زمان نیاز داشت.

الان مدتهاست دارم فکر می کنم به اینکه چقدر این مرد نازنینه. چقدر آروم با تمام بالا و پایین رفتنهای این کارهای من ساخته. چقدر همیشه امیدوار و پر ایده بوده. چقدر خوب دانشجو رو درک می کنه. هیچ وقت نمی پرسه چطوری و در چه حالی اما همیشه می دونه که چطوری و در چه حالی و مواظبت هست. یک بار حرف اینکه فاند ندارم و ممکنه این پروژه نشه یا بشه یا پروپوزالم ممکنه جواب نده یا غیره رو نزده. نمی ذاره آب توی دل دانشجوهاش تکون بخوره. گیر نمی ده. اگه کاری باشی اذیت نمی کنه. مهربونه. از مدل برخوردش با خانواده اش خیلی خوشم میاد. از مدلی که بچه هاشو دوست داره بیشتر (اَه یاد جناب اسمشو نبر افتادم و شوخی زشتش در مورد بچه دوم استاد). از عشقش به کارش، از سرتق بازیهاش، جاه طلبیهاش و از دید قویش.

اون شبی که همه مونو برد بیرون شام، شروع کرد به تعریف خاطراتش از اینکه چی بوده و چی شده. خیلی زندگی عجیب و پر پیچ و خمی داشت. تکان دهنده بود. فهمیدم داشتن همه اون تجربه های هیجان انگیز این آدم رو ساخته.

3-4 هفته پیشها برای اولین بار با من دعوا کرد. چیز مهمی نبود. آروم عصبانی شد که چرا من یک چیزهایی رو ننوشتم که بعدا بدونم چطوری باید تغییرشون بدم. از اتاقش که اومدم بیرون برافروخته بودم، اما اصلا ناراحت نبودم. عصبانتیش هم دوست داشتنی بود.

چند هفته ای رفته اروپا برای یک گرانتی چیزی. امروز صبح با اسکایپ باهاش حرف زدم. خیلی خوشحال و آروم از اینکه چه خبره و چکار کردی و چند نفرتون میرید کنفرانس و فلانی در چه حاله پرسید.

   

من جدا دوستش دارم.

   

 

پی نوشت: جو اینجا خیلی غمگین شده بود اینو نوشتم از این حال و روز در بیاد:دی:دی:دی

فرودگاه

ژوئن 19, 2008

  

یکی از مزخرفترین ساخته های دست بشر این مکان بالاست.

البته به خودی خود بد نیست ها! به کاربردش ربط داره. توی احکام داشتیم که بعضی چیزها فی نفسه حرام یا نجس نیستند اما در بعضی موقعیتها مشکل دار میشن ها! این همونه! خودش خیلی هم جای خوبیه. کلی آدمها از طریق این مکان می تونن سوار هواپیما بشن، برن مسافرت، برن خوشگذرونی، دیدن عزیزاشون، برن فعالیتهای شغلی شونو پیش ببرن، برن جای دیگه ای درس بخونن، کار کنن، …..

اما!

یا بقولی آمما!

When it comes to the Iranians, it’s the worst place ever!

شلوغه، پراسترسه، دیر شده، باید رجیستر اوت کنی، اگزیت اسمپ بزنی، باید انگشت نگاری بشی (این مال وروده البته)، شاید اسپشیال سکیوریتی بهت بخوره و نیم ساعت بیشتر معطل بشی …

از همه بدتر،

معمولا داری نزدیکانی در حد پدر و مادر رو بدرقه می کنی (به کس دیگه که ویزا نمی دن خدای نکرده)، وضعیت طوریه که احساس می کنید تا مدتهای طولانی قراره همدیگرو نبینید. در بهترین حالت اگر کسی نخواد گریه زاری راه بندازه بدتر میشه، جو سنگین میشه انگار همه با هم قهرن …

  

سه نفر بودیم، با یک پدر و مادر. نفر اصلی که هیچی، ما دو نفر هی سعی می کردیم بگیم، بخندیم، مردمو مسخره کنیم، به کیف این خانمه گیر بدیم و شلوار اون آقاهه، به شوخی نق بزنیم که چرا شلوغه و چرا فس فس می کنن. چرا دم خر درازه و چرا در گنجه بازه …

نهایتا هم انقدر دیر شد که خداحافظی درست و حسابی انجام نشد. مثل رفتن بار اول من.

   

 

اما می دونید؟

از لحظه ورود یک چیز قلمبه دوباره اومد توی گلوی من. بد کوفتیه. پدر و مادر من نبودند، اما انگار جو و احساس فرقی نمی کرد. اون لحظه های لعنتی توی مهرآباد اومد جلوی چشمم. ماها گریه زاری تو کارمون نیست اصلا. همه خوشحال بودیم می گفتیم می خندیدیم. من هم می خندیدم. حتی چیز قلمبه ای هم توی گلوم نبود. اما یک چیزی توی سرم بود، جای ثابتی نداشت و می چرخید و یک مور مور خیلی سرد بود روی تمام بدنم.

حالم از مهرآباد بهم می خوره. از اون شیشه هاش، از اون پله برقی زشتش، از صدای میکروفونش، از لباس فرم کارمندهای لوفت هانزا، از آقای روحی (بیچاره چه ربطی به اون داره) و از کسانی که مهر خروج می زنن توی پاسپورت …

  

کاملا یادم رفته بود ها!

مهم نیست. اصلا دیگه مهم نیست.