یکی از مزخرفترین ساخته های دست بشر این مکان بالاست.
البته به خودی خود بد نیست ها! به کاربردش ربط داره. توی احکام داشتیم که بعضی چیزها فی نفسه حرام یا نجس نیستند اما در بعضی موقعیتها مشکل دار میشن ها! این همونه! خودش خیلی هم جای خوبیه. کلی آدمها از طریق این مکان می تونن سوار هواپیما بشن، برن مسافرت، برن خوشگذرونی، دیدن عزیزاشون، برن فعالیتهای شغلی شونو پیش ببرن، برن جای دیگه ای درس بخونن، کار کنن، …..
اما!
یا بقولی آمما!
When it comes to the Iranians, it’s the worst place ever!
شلوغه، پراسترسه، دیر شده، باید رجیستر اوت کنی، اگزیت اسمپ بزنی، باید انگشت نگاری بشی (این مال وروده البته)، شاید اسپشیال سکیوریتی بهت بخوره و نیم ساعت بیشتر معطل بشی …
از همه بدتر،
معمولا داری نزدیکانی در حد پدر و مادر رو بدرقه می کنی (به کس دیگه که ویزا نمی دن خدای نکرده)، وضعیت طوریه که احساس می کنید تا مدتهای طولانی قراره همدیگرو نبینید. در بهترین حالت اگر کسی نخواد گریه زاری راه بندازه بدتر میشه، جو سنگین میشه انگار همه با هم قهرن …
سه نفر بودیم، با یک پدر و مادر. نفر اصلی که هیچی، ما دو نفر هی سعی می کردیم بگیم، بخندیم، مردمو مسخره کنیم، به کیف این خانمه گیر بدیم و شلوار اون آقاهه، به شوخی نق بزنیم که چرا شلوغه و چرا فس فس می کنن. چرا دم خر درازه و چرا در گنجه بازه …
نهایتا هم انقدر دیر شد که خداحافظی درست و حسابی انجام نشد. مثل رفتن بار اول من.
اما می دونید؟
از لحظه ورود یک چیز قلمبه دوباره اومد توی گلوی من. بد کوفتیه. پدر و مادر من نبودند، اما انگار جو و احساس فرقی نمی کرد. اون لحظه های لعنتی توی مهرآباد اومد جلوی چشمم. ماها گریه زاری تو کارمون نیست اصلا. همه خوشحال بودیم می گفتیم می خندیدیم. من هم می خندیدم. حتی چیز قلمبه ای هم توی گلوم نبود. اما یک چیزی توی سرم بود، جای ثابتی نداشت و می چرخید و یک مور مور خیلی سرد بود روی تمام بدنم.
حالم از مهرآباد بهم می خوره. از اون شیشه هاش، از اون پله برقی زشتش، از صدای میکروفونش، از لباس فرم کارمندهای لوفت هانزا، از آقای روحی (بیچاره چه ربطی به اون داره) و از کسانی که مهر خروج می زنن توی پاسپورت …
کاملا یادم رفته بود ها!
مهم نیست. اصلا دیگه مهم نیست.


