بعد از ناهار چایی گرفتیم. من نشستم و قصد بلند شدن ندارم. خیلی عجله ای ندارم انگار امروز زود برگردم سرکارم. کمی حرف می زنیم. در مورد دوستی و اعتماد به مردم. می گه: “من خیلی زود به مردم می چسبم و زود هم توی ذوقم می خوره.” می گم: “برعکس من. می بینی که من همیشه فاصله رو حفظ می کنم و زود پسرخاله نمی شم.” می گه: “خیلی خوبه که اینجوری هستی. اتفاقا تو خیلی هم مهربونی. شوهرم داشت دیشب اینو می گفت. گفتم بهش که حالا باباشو باید ببینی. من ایران که بودی زنگ زدم با بابات حرف زدم. کلی خوشم اومد ازشون.” با لبخند می گم: “آره بابای من خیلی گرمه.”
انگار که زمینه مساعد شده باشه شروع می کنه به حرف زدن در مورد یک موضوع کاملا پرت. چطور پذیرش می دن و فاند چه جوری باید گرفت. می گه می خواد خواهرشو بیاره اینجا. می گم پذیرش نسبتا راحتتره ولی فاند خیلی سخته. باید رزومه رو بگیره ببره به استادها نشون بده. در مورد جزییات بیشتر می پرسه چون خواهرش هم رشته منه. می گه که حتما باید خواهرشو بیاره. می گه خواهرش در وضعیت سختیه توی ایران و خیلی دیگه نمی تونه تاب بیاره. چند تا راهنمایی می کنم در مورد اینکه به جاهای دیگه هم فکر کنه و اینکه وقتی مقصد نهاییشون جای دیگه است اونجا انتخاب بهتریه برای خواهرش. میگه که باید جایی باشه که خودش هم باشه که بتونه بالای سر خواهرش باشه و ساپورتش کنه. هیچ قصد پرسیدن ندارم ولی انقدر توضیح می ده که می پرسم: “مگه با شوهرش نمی آد؟” آروم می گه: “نه.” بحثو به این جهت پیش می کشم که آمریکا یک کم سخته و پس خودت باش پیشش و اینکارو بکن و اونکارو بکن.
ساکته. با قیافه ناراحت میگه: “می دونی آخه؟ شوهر خواهرم آدم خوبی از آب در نیومد. خیلی اذیتش می کنه.” نمایش تراژیک از اینجا شروع میشه. می زنه زیر گریه. می رم طرفش. خواهرانه بغلش می کنم. می گم که زندگیه دیگه. می گم که خودتو نباز هیچ دردی بی درمون نیست. می گم احتمالا خواهرت خیلی عجله کرد. دیگه در مورد جزییات مشکل چیزی نمی پرسم.
توی خیالات خودشه. می گه من فکر کردم به بهانه اینکه کار شوهره رو هم درست می کنیم خواهرمو بکشونم اینجا. بعد طلاقشو مامان و بابام غیابی بگیرن، چون ایران باشه اون یارو که طلاقش نمی ده. می گم فکر خوبیه ولی یک کم سخته ها. به نظرم بهتره که اگر راهی نیست سعی کنه همونجا طلاقشو بگیره. اینطوری قایم موشک وار گره می خوره کار. باید تو همین وضعیت تافل و جی ار ای بخونه. بعد کلی کلک سوار کنه. اینها همه دردسره. بگو بره با مشاور صحبت کنه شاید راهی برای درست شدن رابطه باشه. اگر نبود بره با وکیل صحبت کنه راههای طلاق رو بررسی کنه. توی دلم میگم این نقشه ای که تو چیدی غیر عملیه.
خیلی حرف می زنیم، منم که همش تو کار توصیه های عملی از نظر خودم. حالش بهتر میشه. آخرش ازم خواهش می کنه که با کسی از این موضوع صحبت نکنم. شوهرش و حتی پدر و مادرش هم نمی دونن. می گه فقط به تو می تونستم اعتماد کنم اینجا، چون تو فرق می کنی.
دخترک! این همه من احساس می کنم با تو بدرفتاری می کنم باز هم تو به من پناه آوردی. چه دنیای بدی شده. یعنی تو یک آدم صمیمی تر پیدا نکردی که قابل اطمینان باشه؟ واااای خیلی دنیای بدی شده.
—–
در حال شوخی و خنده هستیم. در مورد دوست مشترکی حرف بامزه ای می زنم. میگه: “ببین اتفاقا در مورد همین موضوع می خواستم باهات صحبت کنم.” قلبم هری می ریزه. دوباره لابد یک داستان پیش اومده.
میگه: “دیشب با فلانی چت می کردم. از وضعیت شهر و آدمها شاکی بود. منم که می دونی خودم این حالتو دارم. باهم کلی رزونانس زدیم. کلی از ادا و اصولهای بی ربط ایکس شاکی بود. داشت می گفت می خواستم بهش بگم بابا من یکی که تورو می شناسم. اون اولها آب دماغتو نمی تونستی جمع کنی این کارها چیه الان؟” خودش اضافه می کنه: “راست میگه. ایکس یک بشکه عقده است. من ازش هیچی رو بعید نمی دونم. یعنی ممکنه هرچیزی در مورد هرکسی بگه” می گم: “ببین من قبول ندارم. ایکس کمپلکس زیاد داره. ولی هیولا که نیست. فقط خیلی پیچیده و مشکل داره. من خودمم دوستش ندارم و ولی این تعبیر شماها رو هم قبول ندارم.” میگه: “می فهمم چی میگی. ولی اینها همه شون دنبال فضولی توی زندگی مردم هستن. می دونی این زوج مورد علاقه مون به آزاده چی گفتن؟ گفتن تو چرا با فلانی رفت و آمد می کنی. پسرها اگر می کنن یک چیزی بهشون می رسه.” می خندم. می گم: “کاملا قابل انتظار بود.” میگه: “فلانی گفت حالا خوبه که من با هیچ کدوم از اینها رابطه نداشتم. اگر داشتم اونوقت چه حرفهایی در می اومد.” ادامه می ده: “ببین تا این حرفو زد من یکهو دلم هری ریخت پایین. اصلا برای همین همون موقع به تو زنگ زدم. تو هم که نبودی برنداشتی. ولی حالم خیلی بد شد. گفتم من حتما باید این موضوع رو به تو بگم که لطفا بیشتر مواظب باش. بیشتر دقت کن. اینها خیلی معلوم نیست چه جور آدمهایی هستن. تو خیلی آدم پاک و معصومی هستی. من نمی تونم تحمل کنم که اسم تو توی دهن این آدمها باشه.” می خنده و میگه: “می دونی که من روی تو غیرت دارم.”
می خندم.
میگه: “جدا دیشب تا صبح خوب نخوابیدم. نمی دونم چرا این حرفش خیلی تاثیر بدی روی من گذاشت. خیلی نگران تو شدم. من اصلا نمی خوام تورو بایاس منفی کنم ولی احساس کردم باید بگم که حواستو بیشتر جمع کن.” دوباره می گه: “من اصلا نمی تونم تحمل کنم کسی در مورد تو، تو! هر حرف بی ربط و باربطی بزنه. نمی خوام از سادگی تو سوء استفاده بشه. نمی تونم ببینم ناراحت بشی”
میگم: “ببین بدون تعارف بارها بهت گفتم که هیچ اهمیتی برای من نداره. هیچ تضمینی وجود نداره که هر حرفی تا بحال در مورد هرکدوم از ماها زده نشده باشه. یعنی من همین الانشم خیلی فکر نمی کنم خبری نباشه. ولی اینکه نشنیدم علتش اینه که نخواستم بشنوم. یعنی دنبال اینکه چیزی بشنوم نبودم. علت اینکه می بینی این همه حرف در مورد فلانی هست اینه که همش دنبال اینه ببینه چه حرفی در موردش هست بعدهم یک کمی عقده خود بزرگ بینی داره فکر می کنه مردم بیکارن در مورد اون حرف بزنن. من سرم توی کاره خودمه. به کسی هم کاری ندارم. کاری که درست ببینم می کنم. حرفی هم کسی زد نوش جونش.”
می گه: “می دونم راست میگی. ولی تروخدا بیشتر مواظب باش”
——
دیشب رفتم تولد پرستو. مهمونها خیلی کم بودند. منهم خیلی غیرمنتظره چون عمه پرستو با یک بار دیدن انگار عاشقم شده دعوت شده بودم. زوج مورد علاقه ام هم بودند. خیلی بده جایی نخوای با کسی خیلی حرف بزنی و آدمها کم باشند. دخترک هنوز برام علامت سواله. چشمهاش مهربون و بی آزاره. می خنده و با من حرف می زنه. علیرغم اینکه غیر مستقیم حد و حدودمو بهش اعلام کردم و قاعدتا باید از دست من ناراحت باشه ولی در ظاهر خانمی نشون می ده و ارتباط برقرار می کنه. نمی دونم. همش فکر می کنم آیا از این آدمهای گیر افتاده و بی چاره است؟ حواس پنج گانه ام چیز بدی نمی گیرن. فقط حیف! اون چیزهایی رو که دیدم نمی تونم بگذرم ازشون.
—–
چند شب پیش ها بابام حال شهرزادو می پرسید. گفتم خوبه. داره تو نیویورک عشق دنیا رو می کنه. خیلی بهش خوش می گذره. گفت همین درسته. آدمی که بهش خوش بگذره کاری به کار کسی نداره. دنبال اذیت کردن کسی نیست. آدمی که زندگیش خوش باشه برای بقیه هم خوشی می خواد.
پی نوشت. به بابام ویزا ندادن. فکر کنید روزی که با این خبر شروع شه، به دنبالش خبر طلاق دو زوجی که می شناسم بیاد، و با مکالمه خاله زنکی دوم ادامه داشته باشه چه روزی می تونه باشه.


