خیلی وقتها این که یک آدمی چه جوریه خیلی به این مربوطه که تو چه جوری باهاش برخورد کنی! یعنی بهش تحمیل کنی که چه جوری باشه.
جدی می گم. مثلا یکی هست که از نظر من اوکی ه، از نظر دوست صمیمی من هیولا! و علتش هم اینه که دوست من به اون آدم تحمیل کرده که هیولا باشه. چون همیشه ته ذهنش هست که اون هیولاست، اون هم خواه نا خواه هیولا میشه. ولی من ته ذهنم هست که نه بابا بیچاره اونقدرام بد نیست، برای من خیلی وقتها خوبه، خیلی وقتها هم معمولی. یا مثلا خیلی وقتها هست می بینی حرف رذایل شدید اخلاقی کسی زده میشه بعد فکر می کنی پیش خودت نه بابا بیچاره اینطورهام نیست. بعد برات توضیح میدن که نه جدا فلان کار از این فرد سر زده. میمونی که اگر سرزده خب زده جای انکار نیست پس چرا تو فکر می کنی بهش نمیاد؟
اخیرا دارم فکر می کنم انگار من طوری با آدمها برخورد می کنم که اون روی بدشون رو اصلا نشون نمیدن. یعنی انگار اجازه ندارن نشون بدن. کلا هیچ وقت نشده من توی آدمی رذالت ببینم، بد طینتی، پستی و بدخواهی ببینم. نهایت چیزی که دیدم حماقت و کمپلکس (من از واژه فارسی عقده بدم میاد، یاد عقده ای که معنی منفی داره می افتم. همیشه کمپلکس رو استفاده می کنم که بیشتر مفهوم علمی داره) بوده. من اصلا نمی فهمم این هیولاهایی که مردم می بینن کجان؟ اینطور هم نیست که من عاشق نوع بشر باشم ها! حوصله 90% آدمها رو ندارم. ولی نهایتش همینه. حوصله شونو ندارم، خسته ام می کنن. همین! خبث طینتی نیست، بدخواهی نیست، زده و منزجر نیستم.
حالا دارم فکر می کنم از اونجاییکه تمام صفات منفی بالا بلاخره وجود دارند و حتما باید در کسانی باشند، علت اینکه من تابحال ندیدم اینه که هیچ آدمی تابحال چنین صفاتی به من نشون نداده و از اونجایی که کلی از این هیولاها رو من هم باهاشون برخورد کردم، نتیجه می گیریم که هیولاها به من که رسیدن شدن امام حسین! حالا چرا؟
نه واقعا چرا؟
دلیلش این نیست که امکان هیولا بودن براشون پیش نیومده؟
این بحث بازه که من روش بیشتر فکر کنم!


