این اسم انیمیشن جدید پیکساره.
داستان فیلم در 800 سال آینده اتفاق می افته. زمانی که زمین مخروبه و خالی از سکنه شده و آدمها توی سفینه ها زندگی می کنن.
“والی” یک دستگاه آشغال پرس کنه (البته جای سواله وقتی کسی روی زمین زندگی نمی کنه چطور این همه آشغال تولید می شه که این پرسشون کنه). بدنه اش مکعب شکله با یک سر شبیه ای تی. والی تنهاست. تنها دوستش یک سوسکه که یکبار توی آشغالها پیداش می کنه. والی در حین پرس کردن آشغالها همیشه بررسیشون می کنه. چیزهایی که بنظرش بدرد بخور میان رو نگه می داره. یک خونه داره پر از آشغالهای بدرد بخور که طرز استفاده از خیلی هاشون رو هم نمی دونه. والی یک فیلم داره از دوره ای آدمها روی زمین زندگی می کردن. از اون فیلمهای کلاسیکه که توش پر از رقصه و زن و مردی که دست در دست هم عاشقانه آواز می خونن. والی هرروز می شینه پای فیلم و با یک غم بزرگ توی چشمهاش در حالیکه دستهاشو بهم قفل کرده می ره توی بحر فیلم.
یک روز زندگی والی از یکنواختی خارج میشه. یک سفینه می شینه روی زمین و یک ربات رو احتمالا برای تحقیقات جا می گذاره. ربات اوایل خشنه. سریع همه چی رو منفجر می کنه. حتی چند بار به والی حمله می کنه. بعد که می بینه بی آزاره کم کم با هم دوست می شن. والی تنهاست و عاشق “ایوا” میشه. بعد یک روز ایوا خراب میشه و سفیه میاد ببردش که والی هم سوارش میشه. باورتون میشه که تا اینجای فیلم تقریبا هیچ مکالمه ای نیست؟ فکر می کنم فقط اسمها رو می شنوی بعنوان صدای حرف. دیگه هیچی نیست. حدود یکساعتی هست و بسیار دلچسب. ولی دیگه از اینجا به بعدشو دوست نداشتم. آدمها وارد ماجرا میشن و زندگی تکان دهنده شون رو می بینی که شدن برده های تکنولوژی و هیچ چیز خارج از اون رفاه مطلق که بهشون تحمیل می شه درک نمی کنن (یک شکل دیگه از برادر بزرگ هم اینجوریه). موجودات مصرفی احمقی هستن که از شدت تنبلی و چاقی حتی راه هم نمی تونن برن.
این داستان، داستان تنهایی آدمها، داستان کمبود محبت، داستان عشق، داستان زشتی تکنولوژی و زیبای بدویت و داستان برادر بزرگ یک داستان تکراریه. بدون اغراق داستان تمام فیلمها و قصه ها همینه. فقط قالب فرق می کنه. اما چرا هنوز جذابه؟ چرا تکراری بودن اغراق آمیزش توی ذوق نمی زنه و باز میریم توی بحر حدیث مکرر قصه زندگیهامون؟
مدتها بود بعد از کنسل کردن اون قرارهای گروهی سینما، فیلم ندیده بودم (بغیر از س-ک-س اند د سیتی). خیلی مزه داد.
پی نوشت. من پست قبل رو پاک کردم انقدر که بیخود بود. ولی خیلی حس خوبی دارم کلا. اصلا من در تمام شئون زندگی خودم غیر از این ریسرچ، آخرشم
)))))))
پی نوشت 2. واااااااااااااااای من وقتی کار می کنم چقدر خوبم. یعنی عالیم ها! تمام مفاسد زندگی من زیر سر همین ریسرچه. اینو چند بار گفته باشم خوبه؟:دی. دیروز کلی کار ناتمام رو تمام کردم و الان هم می خوام برم تکه آخر مقاله ای که چهار ماهه نصفه مونده رو کامل کنم. هفته آینده هم 3 روز تمام وقت توی کلین روم خواهم بود. خیلی می ترسم و ذوق زده ام. وااای آخر هفته هم که دارم می رم پیش رفیق عزیزم کلی خوش می گذره. فقط حال کنفرانس هفته دیگه رو ندارم. یعنی عین احمقها کار کردنو ترجیح میدم به سن دیگو نمی دونم چرا الان!