آرشیو برای جولای, 2008

?What’s going on

جولای 26, 2008

     

I’m thinking … there are somethings which can only be expressed in English.

Like what has happened to me.

You seem to see these feelings, these terms, these hesitations and these misunderstandings articulated in this language many times.

Enough of prelude …

Over the past week, I was feeling so weired. As if something had changed in me which I couldn’t understand how. It was so smooth, so calm and so amazingly fitting.

One night, for the first time I was very angry when I was going to sleep and to my own surprise, perfectly fine the night after. It seemed everything was over. Everything I was tolerating over the past months. All the hassle was gone. The first night I felt like this, told myself: hold on, don’t judge soon. It’s probably gonna be more stable or back exactly as fast as it disappreared. But I couldn’t deny I was happy and so proud of myself. And didn’t try to figure out why I felt like this, because I knew what had happened although it sounded nothing had changed. Every situation was the same, but I couldn’t stand the SAME anymore.

This wasn’t supposed to happen in one night. This had to take months. I hadn’t decided for anything, I didn’t want anything to alter. And I knew even if I had intentions for a change, it would take like months. I didn’t expect it to be this fast and this much relaxing.

I am proud of myself, so proud. I handled everything very well, I was always me, I didn’t play, I was nice, passionate and hopeful, I took responsibility for everything I did, and, now It seems I finished everything peacefully cause I don’t have enough reasons to disregard many things anymore. There is nothing to regret, but I prefer to be relaxed. I don’t even feel pity. What’s wrong with me all of a sudden?

 

Tonight, on my way back home, I saw David and gave him a ride. He offered me to have ice cream with him. I thanked and refused because I wanted to go back home. I didn’t wanna waste time talking nonsense to people. I wanted to lie down on my couch and write, to watch Hamoon, or even to read my unfinished book. He is a nice guy, but I don’t know why I suddenly felt like months ago when I used to see more people as ineffectual. The ones who really don’t know what to do, who are up for any occasion, who are talking about nonsense stuff and who don’t really respect themselves. The people whom I don’t appreciate wholeheartedly. And that was the time I really confirmed something is actually going to change.

 

Anyway,

I guess the case is dismissed.

 

دوستانی که اندر بدی و خوبی با هم بسازند!

جولای 25, 2008

              

-          سلام J

-          سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامJ چطوری؟

-          خوبمJ. تو چطوری؟

-          منم خوبم. وااااااااااااااای نمی دونی امروز چه اتفاقایی افتاده.

-          چی شده؟

-          بگو کی زنگ زد؟ همش گفتم کاش ما دیشب حرف کس دیگه رو زده بودیم. فلانی!!! باورت میشه؟ زنگ زده حال و احوال و چطوری و کی برمی گردی. همش گفتم مهرنوش کجایی! یعنی فقط باید می بودی. تازه می خواستم تولدت دعوتش کنم:))). بعد رفتم فلان جا، چیزی بخرم همش یاد تو بودم سر فلان خرید اوندفعه. هی همش گفتم اگر مهرنوش اینجا بود اینکارو می کرد. واااای من هلاک توام  اون موقع یادته چی گفتی سر فلان موضوع؟؟ بعدش می دونی چی شد؟ گفته بودی فلان چیز فلان طور میشه، دقیقا همونطوری شد، مرده بودم از خنده. یعنی تمام مدت یاد تو بودم. امروز همکارم اومد افاضات اضافی کنه همش پز تورو میدادم بهش. وااااااای اگر تو بودی امشب با هم می رفتیم فلان جا. با این همکارام اصلا حال نمیده. حالا زنگ زدم به فلانی میگه اینکارو بکن میگم نه من و مهرنوش قراره یک کار دیگه بکنیم. یعنی مُردتم! همش یادم می افته اون روز دیگه خیلی شاکی شدی با شاهرخ دعوا کردی از خنده می میرم ها! هی هرجا می رم میگم اِه اینجا با مهرنوش اومدیم چقدر خوش گذشت …….. خب تو چه خبر؟

-          من؟ خبر سلامتی. فلانی و بیساری بهت سلام رسوندند.

-          اِه؟ سلام برسون بهشون. خب تعریف کن دیگه چه خبرها؟

-          دیگه اینکه فردا شب دوباره دارم با این رفقات می رم سینما.

-          کاری نداری؟ خداحافظ!

      

:) ))))))

دوست هم دوستهای قدیم!

الهی قربونت برم که نه تو کوتاه بیایی نه من. حداقل بذار عرق این کمپلیمانهای که میدی خشک شه بابا جان!

   

 

مینا خانم

جولای 24, 2008

  

هفت ساله بودم.

یادمه توی تراس خونه مون ایستاده بودم که یک خانم سانتی مانتال با موهای مش شده که طبق مد اونروزها قلمبه از زیر روسری بیرون گذاشته شده بود، از در حیاط اومد تو. شنیدم همسایه های جدیدمون هستند.

  

مینا خانم تازه خودشو بازخرید کرده بود که خونه طبقه پایین مارو خریدند. شوهرش قزوینی از آب در اومد و این شاید باعث ارتباط بیشتر ما شد. دو تا پسر داشتند: علیرضا که همسن من بود و امیرحسین که یکسال کوچکتر از فرنوش. علیرضا شد همبازی 7 تا 9 سالگی من. دوچرخه سواری می کردیم و حرف می زدیم و گلهای باغچه رو بهم می زدیم و اون دوتای دیگه همیشه نخودی بودند. یادمه واژه های نخودی و یک سرو دو گوش و شاید خیلی کلمات دیگه که توی کودکی اونروزهام بی ادبانه بنظر می رسیدند از اون یاد گرفتم. خیلی وقتها ناهار می موندیم خونشون. بعدازظهرهای بلند تابستون، مینا خانم ما رو می نشوند و باهامون بازی می کرد، از تاپ تاپ خمیر گرفته تا ساطوری کردن (اختراع خودش بود انگار) تا بازیهای فکری. خیلی مارو دوست داشت. می گفت که چون دختر نداره ماها دخترهاش هستیم. انقدر مهربون و ناز بود که مامان و بابای سختگیر منم مشکلی با حضور  وقت و بی وقت ماها توی خونه اونها نداشتن.

دوسال بعد که ما از اون خونه رفتیم ارتباطمون خیلی کم شد. خیلی خیلی کم. در حد عید دیدنی. گاهی وقتها همون هم نمی شد.

دیماه سالی که برای کنکور فوق درس می خوندم، علیرضا که مهندس عمران شده بود و برای مترو کار می کرد، از یک داربست سقوط کرد. خرد و خمیر شد و یک پاش قطع. تکان دهنده بود. اون دوره من بعد از یک سلسله مرگ و میر توی فامیلمون، دیگه سنگ شده بودم ولی یادم هست که خیلی گریه کردم. بیاد کودکیم و همه اون بازیها و اینکه اون الان چه احساسی داره و اینکه چه اتفاقهایی توی اوج جوانی می تونه سرنوشت آدمو تغییر بده. و چقدر تحسین می کردم مینا خانم و شوهرشو که با روحیه خوب با این قضیه کنار اومدن.

چند سال بعدش علیرضا ازدواج کرد. یادم هست که ما نشد بریم عروسیش. فکر می کنم همزمان با فوت خاله ام بود. ازدواج کلا اتفاق فرخنده ایه و برای این آدم بنظر من بیشتر شادی آور اومد. اون موقع احساس کردم یکی از دردها و نگرانیهام انگار برطرف شد.

  

و حالا..

دیشب هم عروسی امیرحسین بوده. حتی فکر کردن معمولی به این خانواده منو سر ذوق می آره. چه برسه به اینکه بشینم و جزییات دقیق در مورد لباسها و قیافه ها و اینکه مینا خانم دائم می گفته چقدر جای من خالیه رو بشنوم. یک تیکه دوست داشتنی از کودکیهای من دوباره زنده شد. همه اون بعد از ظهرها، اینکه ناخونهامونو لاک می زد، اینکه توی گوجه رو خالی می کرد و با سس پر می کرد، اینکه ادا در میاورد و مارو می خندوند و اینکه اولین املت زندگیمو علیرضا بهم یاد داد.

و اون گوشواره محبوب دوران کودکیم! که در حین زورو بازی وقتی داشتم شنلمو از تنم در میاوردم، افتاد و گم شد و سه سال بعد مینا خانم لای کرکهای موکت پیداش کرد.

  

من امشب همون دخترک هفت ساله هستم.

   

 

می فرمایم:

جولای 24, 2008

 

بزرگترین خوشبختی اینه که از کارهایی که می کنی پشیمان نباشی.

برای ثبت در تاریخ (2)

جولای 22, 2008

      

می خندی، مثل همیشه.

خوشحالی، مثل همیشه.

صدات بلند و رسا و پر از اعتماد بنفسه، مثل همیشه.

حتی وقتی بهت هشدار می دم، باز هم همینطوری می مونی. فشار رو خوب تحمل می کنی. آروم و قوی حرف می زنی.

   

من نمی دونم. یعنی خوشحالم. گاهی ته دلم می لرزه. گاهی فکر می کنم که نه. اما بیشتر مواقع فکر می کنم که چه خوب، که آره، که عالیه. وقتی خودت مطمئنی، وقتی می دونم که می دونی چکار داری می کنی، دیگه من چکاره ام؟ تازه اصلا اینطوری بهتره. برای هممون بهتره.

تحسینت می کنم که انقدر مطمئنی. از پوست و گوشت و خون خودمی. دوستت دارم.

          

من اینروزها کرختم. خودم توی فاز تغییر مهمی هستم. تغییر وضعیتی که چهار پنج ماهه روی زندگی من سایه انداخته. اما اینها رو که می شنوم خوشحال می شم. انگار که بوی یک چیز خوب، یک چیز نو داره میاد توی زندگیمون.

  

کرختم، گیج و نامطمئن. اما دیگه کلافه نیستم و خیلی خیلی کمتر می ترسم.

امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشه.

 

خدا

جولای 22, 2008

   

واااای خدا جون!

ممنون از اینکه توی زندگی من هستی. ممنون از اینکه همین اطراف راه می ری و مواظب منی. ممنون از اینکه با من حرف می زنی. ممنون از اینکه حواست هست به من و کارهام و حال و روزم. ممنون از اینکه می ذاری توی خوشیهام یادم باشه که تو هستی.

فکر نکنم هیچ وقت، هیچ کس، با هیچ منطقی بتونه به من ثابت کنه که تو وجود نداری، اونقدر که زنده و آروم ته ته ته دل من خودتو جا کردی. نقل امروز و دیروز هم نیست. از همون گذشته های دور همیشه بودی. هیچ وقت هم اینطوری نبود که من ازت هی چیزی بخوام. فقط دلم خوش بوده به اینکه هستی. به اینکه منو ول نمی کنی و ازم مراقب می کنی.

مهم نیست که کی چی فکر کنه، مهم نیست که شکل تو برای من با شکلت برای دیگران فرق کنه، مهم نیست که این حرفها چقدر احمقانه یا عارفانه بنظرم برسه، مهم اینه که من حضور تورو احساس می کنم و رابطه ام رو با تو دوست دارم، همونطور که رابطه امو با همه کسانی که برام عزیزن دوست دارم.

    

 

دوباره مرسی فقط از اینکه هستی برای من. نمی دونی چه حالی دارم الان.

باز هم باش.

 

فیس بوک

جولای 20, 2008

     

کلا که اینجانب خیلی از ارکات و فیس بوک و هر نوع نتورکی خوشش نمی آد و حتی الامکان پرهیز می کنه. ولی خب دیگه .. یک وقتهایی صبح شنبه است و وقت برای تلف کردن زیاد.

     

رفتم top friends application نصب کردم. نشون می داد که چه کسانی من رو بعنوان top friends انتخاب کرده اند. بعضی ها که دوستان تقریبا نزدیک بودند، بعضی ها هم خب احتمالا افتخار نصیب اینجانب کرده بودند. این وسط یک نفر بود که باعث تعجب من شد، چون ما خیلی همدیگرو نمی شناختیم. یعنی راستش در مورد آدمهای چهارشنبه ها خیلی نمی شه گفت غریبه. ولی کلا حرف بین ما از حد سلام و علیک فراتر نرفته بود. دو ماهی هم هست که اصلا ندیدمش. هیچی دیگه رفتم توی پروفایلش، دیدم 32 عدد top friends  داره همه هم بدون استثنا دخترهای خوشگل! یعنی محض رضای خدا یک نفر از جنس مذکر بین این افراد نبود

من در این لحظه هلاک نتورکینگ و دوست یابی مردم هستم:دی.

   

 

می نویسه: 15 of your friends were tagged in a photo. از دور بنظر پارکی، جایی می آد. می رم عکس رو ببینم. آها! عکس سیزده بدر پارساله که من بدلیل قرار تلفن نرفتم (که البته بهانه است، اگر می خواستم می رفتم). توی یک عکس شلوغ، یک جایی اون وسط مسطها، نزدیکهای شهرزاد یکنفر بسختی قابل شناساییه. کشیده و بلند، نسبتا لاغر! با موهای کوتاه و نسبتا پر! 

یعنی چی؟؟؟

بشر تو چی به روز خودت آوردی؟ از تاریخ این عکس کمتر از یک سال و چهار ماه می گذره!!

    

 

همگروهی شلوغ و پر جنب و جوشم، با دوستش و دوتا دختر یک شب پارتی گرفتن. یکهو مغزهای نابغه شون ایده می زنه و لباسهاشونو با هم عوض می کنن. دخترها میشن پسر و برعکس. با همون لباسها فیگورهای جنسی خنده دار می گیرن و عکسهاشو می ذارن توی فیس بوک.

دو روز بعدش نشستیم و حرف می زنیم. بشوخی می گم این چه کاریه کردین؟ میگه باحال بود که. می خندم. جکی میگه عکسهاشو نباید بذاری روی وب. کلی آدم می بینن. بعدا با مشکل مواجه میشی. طرف میگه چه مشکلی؟ جکی میگه چه میدونم، کلی رییس روسای کمپانی ها و آدمهای کله گنده عضو فیس بوک ان. بعد دلداریش میده که البته این عکسها چیز خاصی نبودن.

همون روز روی دیوار یک کاریکاتور می بینم با عنوان digital dirt. متقاضی کار داره از کارفرما می پرسه: شما رزومه منو نمی خواین؟ کارفرما سرش توی کامپیوتره و جواب میده: صفحه فیس بوکت به اندازه کافی به ما اطلاعات می ده. توی صفحه یک yeah, baby معلومه.

در دنیای دیجیتال هیچ امنیتی وجود نداره.

 

 

….

جولای 20, 2008

  

از آبروی از دست رفته کاترینا بلوم، زمانی که در حال توضیح است چرا میزان مصرف بنزین ماهانه اش بسیار بیشتر از رفت و آمدهایی است که محتملا باید می داشته است:

  

بله. درست است. من الان بسرعت پیش خودم حساب کردم. این بیش از سی کیلومتر در روز می شود. من تاکنون هرگز درباره آن فکر نکرده بودم و هرگز فکر پولش را هم نکرده بودم. اما من گاهی بی هدف حرکت می کردم. به هرجایی که پیش می آمد می رفتم، مقصد خودش به شکلی پیدا می شد. … نمی توانم بگویم چند بار و به چه فاصله زمانی. بیشتر هنگامی که باران می بارید و من از کار بر می گشتم و تنها بودم. …. به چه سبب؟ خودم هم نمی دانم. شما باید بدانید که من زمانی که پیش هی پرتس کار نمی کردم، از ساعت پنج بعدازظهر در خانه بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. نمی خواستم همیشه پیش الزه بروم. خاصه از آنوقت که با کنراد دوست شده بودم. تنها سینما رفتن را هم دوست نداشتم. برای یک دختر تنها خطرناک است. گاهی هم به کلیسا می رفتم. نه به خاطر انجام کارهای مذهبی. شاید به این خاطر که آنجا آسایش داشتم.  … من چند دوست هم دارم. …اما بیشتر هنگامی که آدم تنهاست و هر آشنایی ای را نمی خواهد بی قید و شرط شروع کند، مشکل می شود با دیگران رابطه برقرار کرد. پس راهی دیگر غیر از سوار شدن در اتومبیل و روشن کردن رادیو و به راه افتادن برایم باقی نمی ماند. آن هم همیشه در باران و از آن جالبتر جاده های پر درخت! گاهی تا هلند و  یا بلژیک می رفتم. قهوه ای می نوشیدم و بر می گشتم. اکنون پس از پرسش شما برایم روشن شد. اگر بپرسید چند بار باید بگویم دو تا سه بار در ماه. گاهی کمتر و گاهی بیشتر، هر بار چند ساعت. بیشتر تا ساعت نه یا ده و گاهی هم یازده که خسته و مانده به خانه برمی گشتم. البته کمی هم می ترسیدم. من بسیاری از زنهای تنها را می شناسم که شبها پای تلویزیون می نشینند و آنقدر مشروب می خورند تا مست شوند.

 

   

یکسال پیش، کلی حرف داشتم برای این پاراگراف، کلی اعتراض، کلی توصیه، کلی نظر.

  

الان ولی، فقط همین:

آه، رانندگی!

 

 

 

 

پی نوشت: هیسسسس، بعضیها دارن کتاب می خونن.

 

واااااااااااااااااااای

جولای 19, 2008

   

وااااااااااااااااااااااااای من دارم سگ کشی می بینم.

وااااااااااااااااااااااااای چرا انقدر فیلم بدی شده؟ دفعه اول بخدا اینطوری نبووووووووووود.

وااااااااااااااااااااااااای چقدر مژده شمسایی بد بازی می کنه. وااااااااااااااااااااااااای چقدر میمیکهاش مصنوعی و لوسه.

وااااااااااااااااااااااااای چقدر دیالوگها بده. وااااااااااااااااااااااااای آخه آدم به شوهرش میگه ناصر معاصر؟ آدم انقدر با خودش در حضور دیگران حرف می زنه؟ آدم انقدر به دیوار نگاه می کنه با کسی حرف می زنه؟

وااااااااااااااااااااااااای انگار که از یکی از قصه های آگاتا کریستی رو ایرانیزه کرده باشی بعد از روش تئاتر بسازی. ملغمه خیلی بی ربطیه.

وااااااااااااااااااااااااای آخه این لوکیشنهای مسخره رو از کجا گیر آوردن؟

وااااااااااااااااااااااااای چقدر قصه بده. آخه آدمها انقدر سیاه و سفید؟

     

البته درک می کنم چرا خوشم اومده بود ازش. قصه جدیده. پر از توطئه است. هیجان انگیزه. ولی دیگه خیلی سوررئاله. شورش در اومده.

ساختش هم بده. پر از نماده، مثل یک تئاتر اغراق شده. پر از آدمهای مصنوعی پر از فیگور.

البته هنوز یک چیز داره که اکثر فیلمهای ایرانی ندارنش: خلاقیت!

    

بعد از عمری فیلم خوب و بد دیدن، احساس می کنم کلا فیلمهای ایرانی یک سر و گردن پایین تر از فیلمهای آمریکایی هستند (اصلا به فیلمهای اروپایی و مستقل کاری ندارم). چه از نظر موضوع، چه ساخت. در حالیکه بنظرم میاد سازنده ها در مقایسه با همتایان! آمریکاییشون آدمهای باهوشترین. شاید همین که فضا نیست، دست و بالشونو می بنده.

    

 

راستی یک فیلم خیلی خوب ایرانی مدتی پیش دیدم: چه کسی امیر را کشت.

 

 

منِ احساساتی ..

جولای 18, 2008

     

آخر یک هفته ی سرحال، زود به خانه برگشته ام. منتظر تلفن یک هیولا که اصرار داشته آخر هفته سینما برویم، نشسته ام و وبگردی می کنم. خسرو شکیبایی ایست قلبی کرده. احساسی ندارم. نه نسبت به حمید هامون، نه خانه سبز، نه روزی روزگاری. شاید هم خودش را دوست ندارم. شاید هم فراموش کرده ام.

   

گویا یکی از همین صفحاتی که باز کرده ام موسیقی دارد. غرق در افکار خود آرشیو وبلاگی را که دوست دارم، می خوانم. زمان می گذرد و من نمی فهمم. می خوانم و جاری می شوم در بوی عید و ایران و ترافیک و سمنوی عمه لیلا. همراه با بابالنگ دراز و رامین جهانبگلو و ویرجینیا ولف و تئاتر شهر. ته دلم قلقلک می آید. خوشحالیم می آید. پروازم می آید. منِ بیست و سه ساله سر بر می آورد. منِ بیست و سه ساله ی مطمئن. منِ بیست و سه ساله ی سلطانِ جهان با من بیست و نه ساله ی احساساتی هیچ فرقی انگار ندارد. من بیست و سه ساله پاهایش می لرزد، من بیست و نه ساله قلبش می لرزد و سرش به دوران می افتد. من بیست و نه ساله دیگر کتاب نمی خواند، اما مثل من بیست و سه ساله همیشه غرق خیالات است و می تواند داستانها بنویسد. من بیست و نه ساله ترسوتر و ناآرامتر از من بیست و سه ساله است اما ترسها و ناآرامیهاش را دوست دارد. من بیست و نه ساله دیوانه تر و بی پرواتر است. من بیست و نه ساله گاه خسته و غمگین و دلگرفته است. من بیست و نه ساله بالغ ترین و احساساتی ترین منی ست که می شناسم.

من بیست و سه ساله یکجایی همین نزدیکیها راه می رود. هرازگاهی خود نشان می دهد. محتمل است که هر لحظه سربرآورد و خودی نشان دهد. من بیست و سه ساله لبریز از فکرها و آرزوهای بزرگ است. من بیست و سه ساله دقیقا می داند که روزی من بیست و نه ساله خواهد شد، با اینحال جای خود را گوشه ای محفوظ نگه می دارد.

من بیست و نه ساله اما بال پرواز دارد.  من بیست و سه ساله شفیره من بیست و نه ساله است.

من بیست و نه ساله …

   

به خودم می آیم. این جادوی موسیقی است. بوی آنروزها و این روزهای مرا می دهد. بوی مرا می دهد. این موسیقی مرا دیوانه می کند. حالی به من می دهد که هیچ چیز دیگری نداده است.

گوشهایم دارد به شنیدن موسیقی عادت می کند. گوشهایم انگار می فهمند.

شما هم گوش کنید: چکامه ای برای سادگی.

   

راستی …

 من بیست و نه ساله ده روز دیگر بدنیا می آید. امسال مثل 17 سالگی و بیست و سه سالگیم چیزی ته دلم قل می خورد و چیزهایی خوب و بد توی سرم جولان می دهد ….