زندگی مشغول

جولای 9, 2008

   

علت ننوشتنم اینه که هرچی می نویسم بد میشه.

بد یعنی بنظر نوشته های یک آدم ناراحت و داغون و غصه دار یا سرد و گیج و بی احساس می آد.

در حالیکه هیچ کدوم از اینها نیستم.

در بهترین حالت نوشته های بیمزه و بی هدفی هستند.

خیلی هم نوشتم ها. ولی انقدر بدن که اصلا حال دوباره خوندنشونو ندارم.

    

 

در کل اتفاقات خوبی توی این مدت افتاده.

یک مسافرت سه چهار روزه عالی رفتم. شهرزاد عزیزم که مسافرت باهاش قد یک دنیا کیف می ده میزبانم بود. چقدر بیخودی خندیدیم و ریسه رفتیم. حرفهای فوق العاده زدیم و مشکلات همدیگرو حل و فصل کردیم. کسانی که دوست نداریمو مسخره کردیم و هیچ احساس نکردیم کار بدی می کنیم. طبق معمول همیشه کارهایی که هیچ دو احمقی نمی کنن هم کردیم. با یک نقشه پاره پوره طبق معمول بدون ترس از گم شدن و خورده شدن بوسیله لولو خورخوره تمام شهرو کشف کردیم. کلی پیاده رفتیم تا برسیم بالای پلی که از روش بشه یکی از بزرگترین آتش بازیهای روز استقلال آمریکا رو تماشا کرد. زیر بارون خیس شدیم، به مردمی که چتر داشتن نگاه کردیم و ریسه رفتیم که چرا ما آدم نمی شیم وessential  های زندگی رو بلد نیستیم و بجای چتر اونهم توی روزی که هواشناسی پیش بینی بارون کرده به فکر گوشواره هستیم. بستنیهای خوشمزه خوردیم. این همه رستوران خوب ایرانی توی اون شهر بزرگ بود، ما رفتیم یکی توی یک جزیره پیدا کردیم و جوجه کباب سوخته خوردیم و خندیدیم.

محض خالی نبودن عریضه گریه هم کردیم که چشم نخوریم یک وقت.

    

دیروز چند ساعت بعد از برگشتنم، توی همون یک شبی که توی شهر بودم، رفتم کنسرت بون جوی که بدون برنامه تصادفا روز قبلش جور شده بود. انقدر باهاش خوندم و جیغ زدم و دستمو انداختم دور کمر دوست عزیزم و رقصیدم و انقدر خوش گذشت که نگو. توی سرمای رستوران در حالیکه با سخاوتمندی کتم رو داده بودم به مونیکا، با دستهاش گرم شدم و دیگه هیچ فکر نکردم که چی بوده و چی میشه. ته دلم حس می کنم که اصولا هیچ وقت قرار نیست هیچ چیزی بشه. دارم سعی می کنم این بیماری فراموشی و گیجی رو بگیرم چون خیلی خوب بنظر میاد برای خود شخص بیمار.

     

امروز هم از صبح دارم برای صنایع نظامی آمریکا گزارش تهیه می کنم. آخرش فکر نکنم عاقبت بخیری برای من در کار باشه با این همه پروژه که برای ارتش انجام دادم :دی

     

حالا هم توی فرودگاهم دارم میرم کنفرانس.

    

کلا از وقتی این پروژه جدید منو مشغول کرده خیلی خوشبختترم. سرم باهاش گرمه و گرچه دل بهش نمی بندم ولی همین که کار می کنم و سرسوزنی چیز یاد می گیرم خیلی خوبه.

     

زندگی مشغول زندگی خیلی خوبیه.

 

يك پاسخ برايش بگذاريد