آرشیو برای جولای 11th, 2008

مردمی که از کنارشان می گذرم …

جولای 11, 2008

       

بارها به مفهوم دوست اندیشیده ام.

بارها در موردش نوشته ام.

   

 

اما هست مواقعی که …

انگار که نبوده همه آن بی علاقگی ها، اختلاف عقیده و سلیقه ها  و بعضا بیزاری ها.

   

 

دوست دانشگاهی سابق من است. درست چند روز قبل ازسفرم یادم می افتد که به همان شهری می روم که او هست. دفعه قبلی که اینجا آمده بودم یادم نبود که به او خبر بدهم. فهمید و احتمالا دلخور شد. با خودم روراست تر از این هستم که بخواهم القا کنم حتی ذره ای مایل به این ملاقات اجباری هستم که در آن احتمالا باید درشتگویی های را تحمل کنم که از حوصله ام خارج است. اما اینبار دلم نمی خواهد بی ادب باشم. پیغام می گذارم که دارم می آیم. با مهربانی ابراز خوشحالی می کند. روزی که می رسم تماس می گیرد و قراری برای شام می گذاریم. می آید دنبالم. یک رستورانی ایرانی پیدا می کند که بتوانیم در آن ساعت شام بخوریم. بعد می بردم مرکز شهر قدم می زنیم. آخر شب می رویم یک دسرخانه! چایی می خوریم. در مورد موضوعاتی هم صحبت می کنیم که اصلا روی اعصاب من نیست.   

زیادتر از چیزی که انتظارش را دارم مهربانی می کند. بی نهایت تشکر می کنم و شرمنده می شوم. آخر شب در هنگام خواب فکر می کنم انگار واقعا دارم یاد می گیرم که از مردم بخواهم چگونه با من برخورد کنند.

     

 

دوست دانشگاهی سابق من است. دو سالی است که مطلقا از او بی خبر بوده ام. یکی دو ماه پیش تصادفی در چت پیدایم می کند. کما فی السابق پرمدعا و بی ادب به نظر می رسد. احساس می کنم با بی اعتناییم در جواب دادن به سوالات لوسش ناراحتش کرده ام. روز اولی که کنفرانس هستم نمی بینمش. روز بعد دوست مشترکی به من می گوید که شماره مرا به او داده است. یادم می افتد که صبح یک missed call داشته ام با کد شهر او. شماره را با دوست مشترک چک می کنم و تماس می گیرم. معذرت خواهی می کنم برای تاخیر و می پرسم چرا پیغام نگذاشته است چون شماره او را نداشته ام. دلخور می شود. در لابی هتل قرار می گذاریم. بسیار خوش برخورد و مهربان است. می گوید که از تغییر بی اندازه من در این دوسال متعجب است. یکساعتی اختلاط می کنیم. برنامه گردش به شهر با دوستانش را رد می کند و مایل است که با هم شام بخوریم. وقتی که می گویم با دوستان دیگری قرار دارم تمایل به همراهی نشان می دهد. دلخور از اینکه درخواستش را رد می کنم، پیشنهاد بستنی خوردن آخر شب را هم قبول نمی کند. اما در نهایت با خوبی و خوشی جدا می شود.

فردا ظهرش زنگ می زند که در حال ترک شهر است و خوشحال شده که مرا دیده و اگر آنطرفها پیدایم شد حتما به او خبر بدهم. کارهایش زمین تا آسمان با شخصیت متفرعن و خودپسندی که از او می شناختم، متفاوت است.

 

     

دوست دانشگاهی من است. در ایران از حد سلام و علیک فراتر نرفته ایم. بیشتر بعنوان دانشجوی استادم در ذهنم بوده است. سال گذشته چند روزی مسافرت به ایالت ما می آید. بدون شکسته نفسی کار خاصی برایش نمی کنم فقط چند باری می رویم غذا می خوریم و با بچه های دانشگاه آشنایش می کنم و یک تور از محوطه دانشگاه به او می دهم. در این یک سال و نیم همیشه هر چند ماه یکبار در تماس است و با محبت و احترام تمام جویای احوالات. از 3 ماه قبل از کنفرانس تماس می گیرد که کی می آیم و چکار کنیم و غیره. روز آخر با او قرار ناهار می گذارم. کلی راه می آید دنبال من، می بردم یک رستوران ایرانی دور، عجیب و هیجان انگیز! که از بقالی کنارش نان بربری و شیرینی دانمارکی مدل ایران می خرم. بعد سواحل شهر را نشانم می دهد. بعد محوطه دانشگاه را. نزدیک 5 ساعتی وقت می گذارد. در هر لحظه هم من در حال لجبازی و اصرار برای قطع برنامه هستم. اما تسلیم محبت می شوم و شرمنده از این همه وقت و توجه.

   

 

 

من محبوب شده ام؟ خوش اخلاقتر؟ مهربانتر؟ گرمتر؟ نه! همانی هستم که بودم.

مردم عوض شده اند. مردم جا افتاده اند. شاید آمریکا آنها را هم مثل من نرم کرده است. شاید دوره غرور جوانیشان گذشته است. شاید هم من رقیقتر شده ام. با حوصله تر؟ نه بعید می دانم. شاید هم مودی تر! شاید هم متفاوت بین تر! بنظرم می آید ناپایداریها را به مرور رد کرده اند. شاید زندگیهایشان آرام گرفته و نتیجتا خودشان هم قرار گرفته اند.

    

شاید هم تصادفا این همه مهربانی سمت من سرازیر شده، و من تحت تاثیر قرار گرفته، قضاوتهای عجولانه می کنم.