آرشیو برای جولای 13th, 2008

کمی مهربانتر لطفا!

جولای 13, 2008

   

من انسانهایی که با منظور یا بی منظور حال دیگران را می گیرند، درک نمی کنم ولو اینکه اینکار را به بهانه صراحت یا دوستی یا نصیحت انجام دهند.

مثلا خود من کاملا واضح است که با ریسرچم مشکل روانی دارم. همینطوری بی دلیل نزده می رقصم که ای وای چرا پیش نمی رود و فردا قرار است چه بشود. حالا اگر یک نفر مثلا از روی نگرانی یا دلسوزی سعی کند دائم توی دل من را خالی کند، دردی از من دوا می شود؟

این دوست من که عاشقش شده ام، بهش می گویی: “آب خوردم.” می گوید: “آفرین!”. می گویی: “سوزن نخ کردم.” می گوید: “آفرین! آفرین!” چیزی ازش کم نمی شود، حال خوبی هم به مخاطب می دهد. جناب فوق الذکر بهش می گویی: “آپولو هوا کردم.” می گوید: “خب حالا کاربردش چیه؟” می گویی: “انرژی هسته ای کشف کردم.” می گوید: “هیچ فکر کردی با اینکارها نمیشه job گیر آورد تو آمریکا؟” اصلا دیگر جرات نمی کنم بگویم که اینکارها را هم نکرده ام.

به دوستم می گویم که در اثر یک اشتباه احمقانه که از من بعید است، بعد از رفتن به کنفرانس تازه فهمیدم که مقاله ام پوستر بوده در حالیکه من پاورپوینت آماده کرده بودم. یکساعت ریسه می رود. به جناب فوق الذکر که جرات نمی کنم بگویم ولی از طریقی می فهمد و کلی حماقت و گیجی و بی توجهی و درس نخوانی مرا مورد تمسخر قرار می دهد.

      

همیشه وقتی کسی در وضعیت خوبی قرار ندارد، خودش قبل از هرکس دیگری به این امر واقف است و تذکر این موضوع نه تنها به بهتر کردن قضیه کمک نمی کند بلکه حال روانی فرد را هم خراب می کند. حمایت، همدلی و پشتیبانی بهترین روش برخورد است که انرژی روحی لازم را هم به فرد شکست خورده برای از جا بلند شدن می دهد. جدیت بی مورد، دلسوزی خاله خرسه ای و تزریق انرژی منفی همیشه بدترین کار ممکن است.

    

کریستی

جولای 13, 2008

       

این متن رو اول حذف کردم و بعد دوباره با تغییرات اساسی برش گردوندم. آدم مودی اصولا بهتره چیزی ننویسه!

      

کریستی گیج و ساکت بین تعدادی ایرانی نشسته و به حرفهای ضد و نقیضشون گوش میده.

اصلا نمی فهمم چطوری میشه که حرف تو پیش میاد. احتمالا کسی از کریستی می پرسه که آیا تورو میشناسه یا نه و وقتی اون میگه نه، طرف میگه نصف عمرت برفنا و بحث از همین جا شروع میشه.

تاحالا شده جایی باشید و حرفهایی که زده میشه انقدر ناراحتتون کنه که دلتون بخواد افراد ساکت شن؟ اصلا این دفعه با تمام دفعات قبل که از بحثهای خاله زنکی یا بیهوده یا نق و ناله خسته و عصبانی می شدم فرق داره. چون موضوع هیچ کدوم از اینها نیست. در حالت نرمال اگر من هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم خیلی هم بهم خوش می گذشت و کلی هم می خندیدیم. دیشب هم سعی کردم بخندم. یعنی سعی کردم فکر کنم این کارها و حرفهایی رو که میگن کس دیگه ای انجام داده و بنظرم بامزه بیاد. وقتی داشتم ریسه می رفتم اونطوری که اشکهام در میاد (آخه جدا خنده دار بود) حس کردم نگاههای این دوست جدیدمون روم سنگینی می کنه. برگشتم نگاهش کردم. خیلی معمولی لبخند می زد. در حین صحبت و خنده در مورد این موضوع چند بار این اتفاق افتاد. حس کردم داره فکر می کنه چرا من دارم می خندم؟ آیا نباید کمی ناراحت بشم؟ دوست جدیدمون احمق که نیست، چندباری کارهای ما و حرفهای ما رو دیده و شنیده و گرچه تو کمی هرزه به نظر می رسی و خیلی نمیشه روت حساب کرد، اما من اینطور نیستم و می فهمه که وقتی اونجور برخورد می کنم و اونطور حرف می زنم، یعنی تورو دوست دارم و قاعدتا از موضوع مورد بحث کنونی نباید خیلی خوشم بیاد.

فکر می کنم مردم بیچاره چقدر از دست هم سرگیجه می گیرن. کریستی از دست دوست جدیدمون، دوست جدیدمون از دست من، من از دست تو، تو هم که اصلا توی این باغها نیستی.

ضربه آخرو البته کس دیگه ای می زنه. کریستی رو کشون کشون می برن کافه ای که انگار تو به یکی گفتی اونجا هستی که چشمش به جمال تو روشن بشه. من خسته ام و می خوام برم. یکی اصرار می کنه که بیا و ما هم نیم ساعتی بیشتر نیستیم و اصلا کافه می بنده. قبول می کنم. می ریم اونجا. دوستهات میگن که تو کار داشتی و زودتر رفتی. نمی دونم چرا خوشحال می شم. اونجا یک آدم هیولا با پوزخند داره به کسی توضیحاتی در مورد تو میده. یک چیزی که تمام طول شب جلوی تشکیلشو گرفتم گوله میشه از تو دلم میاد بالا توی سرم. حس می کنم می خواد از دماغم بزنه بیرون. جلوشو می گیرم. صورت سنگیم یک لبخند خوشگل روشه.

میام طرف ماشین. معاون تعارف می کنه که بریم خونه ما. می گم نه خسته ام. کریستی رو سوار می کنم و می ریم. توی راه کمی در مورد درس و برنامه های تابستون و اینکه بقیه درسشو پیتسبرگ باید ادامه بده حرف می زنیم. سادگی آمریکاییش خیلی هیجان انگیزه. می پرسه که آخرش نفهمیده که فلانی بلاخره دکتره یا پیتزا دلیوری یا منجر رستوران پارس. می خندم میگم که منم کلا از کار اینها سر در نمیارم و دارن باهات شوخی می کنن و باورشون نکن. بهش خوش گذشته انگار.

توی راه برگشت به آدمی که توی ذهن کریستی با اسم تو تشکیل شده فکر می کنم. حالش بهم می خوره؟ خوشش نیومده؟ اصلا شنیده و اهمیتی داشته براش؟ شاید هم خوشش اومده کلا؟ اصلا چیزی در مورد احترام، محبت، شورزندگی و همه صفات هیجان انگیز موجودی مثل تو به ذهنش میرسه؟

من عاقل تر از این حرفها هستم. گریه نمی کنم. باید روی کار مسلط باشم. شب خیلی سبک می خوابم. خوابی هم نمی بینم. از نیمه های شب گلو درد بدی می گیرم. صبح که بیدار میشم تقریبا نمی تونم حرف بزنم. چایی داغ می خورم و فکر می کنم چطور من بدون سرماخوردگی یکهو گلو درد گرفتم؟ از بستنی دیشب بوده؟ یا شاید اون گوله هه یک جایی حوالی گلوم پاره شده؟ چیزی یادم نمیاد.

    

دقیقا قضیه پسر نوح و سگ اصحاب کهفه. با بعضیها که بگردی، بعضی حرفها رو که بزنی، منفی میشی. با بعضیهای دیگه و حرفهای دیگه، مثبت. خیلی وقتها حرف زدن با بعضیها هم مخربه. با وجود اینکه نه غیبته، نه عقده گشایی و نه منفی بافی که اگه هرکدوم از اینها بود من بلند می شدم یا اعتراضی می کردم. حقیقت محض بود. بازگویی خاطره. ولی مریض بود، بی مورد و بدون هیچ هدف خوبی.

       

طفلکی کریستی …