این متن رو اول حذف کردم و بعد دوباره با تغییرات اساسی برش گردوندم. آدم مودی اصولا بهتره چیزی ننویسه!
کریستی گیج و ساکت بین تعدادی ایرانی نشسته و به حرفهای ضد و نقیضشون گوش میده.
اصلا نمی فهمم چطوری میشه که حرف تو پیش میاد. احتمالا کسی از کریستی می پرسه که آیا تورو میشناسه یا نه و وقتی اون میگه نه، طرف میگه نصف عمرت برفنا و بحث از همین جا شروع میشه.
تاحالا شده جایی باشید و حرفهایی که زده میشه انقدر ناراحتتون کنه که دلتون بخواد افراد ساکت شن؟ اصلا این دفعه با تمام دفعات قبل که از بحثهای خاله زنکی یا بیهوده یا نق و ناله خسته و عصبانی می شدم فرق داره. چون موضوع هیچ کدوم از اینها نیست. در حالت نرمال اگر من هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم خیلی هم بهم خوش می گذشت و کلی هم می خندیدیم. دیشب هم سعی کردم بخندم. یعنی سعی کردم فکر کنم این کارها و حرفهایی رو که میگن کس دیگه ای انجام داده و بنظرم بامزه بیاد. وقتی داشتم ریسه می رفتم اونطوری که اشکهام در میاد (آخه جدا خنده دار بود) حس کردم نگاههای این دوست جدیدمون روم سنگینی می کنه. برگشتم نگاهش کردم. خیلی معمولی لبخند می زد. در حین صحبت و خنده در مورد این موضوع چند بار این اتفاق افتاد. حس کردم داره فکر می کنه چرا من دارم می خندم؟ آیا نباید کمی ناراحت بشم؟ دوست جدیدمون احمق که نیست، چندباری کارهای ما و حرفهای ما رو دیده و شنیده و گرچه تو کمی هرزه به نظر می رسی و خیلی نمیشه روت حساب کرد، اما من اینطور نیستم و می فهمه که وقتی اونجور برخورد می کنم و اونطور حرف می زنم، یعنی تورو دوست دارم و قاعدتا از موضوع مورد بحث کنونی نباید خیلی خوشم بیاد.
فکر می کنم مردم بیچاره چقدر از دست هم سرگیجه می گیرن. کریستی از دست دوست جدیدمون، دوست جدیدمون از دست من، من از دست تو، تو هم که اصلا توی این باغها نیستی.
ضربه آخرو البته کس دیگه ای می زنه. کریستی رو کشون کشون می برن کافه ای که انگار تو به یکی گفتی اونجا هستی که چشمش به جمال تو روشن بشه. من خسته ام و می خوام برم. یکی اصرار می کنه که بیا و ما هم نیم ساعتی بیشتر نیستیم و اصلا کافه می بنده. قبول می کنم. می ریم اونجا. دوستهات میگن که تو کار داشتی و زودتر رفتی. نمی دونم چرا خوشحال می شم. اونجا یک آدم هیولا با پوزخند داره به کسی توضیحاتی در مورد تو میده. یک چیزی که تمام طول شب جلوی تشکیلشو گرفتم گوله میشه از تو دلم میاد بالا توی سرم. حس می کنم می خواد از دماغم بزنه بیرون. جلوشو می گیرم. صورت سنگیم یک لبخند خوشگل روشه.
میام طرف ماشین. معاون تعارف می کنه که بریم خونه ما. می گم نه خسته ام. کریستی رو سوار می کنم و می ریم. توی راه کمی در مورد درس و برنامه های تابستون و اینکه بقیه درسشو پیتسبرگ باید ادامه بده حرف می زنیم. سادگی آمریکاییش خیلی هیجان انگیزه. می پرسه که آخرش نفهمیده که فلانی بلاخره دکتره یا پیتزا دلیوری یا منجر رستوران پارس. می خندم میگم که منم کلا از کار اینها سر در نمیارم و دارن باهات شوخی می کنن و باورشون نکن. بهش خوش گذشته انگار.
توی راه برگشت به آدمی که توی ذهن کریستی با اسم تو تشکیل شده فکر می کنم. حالش بهم می خوره؟ خوشش نیومده؟ اصلا شنیده و اهمیتی داشته براش؟ شاید هم خوشش اومده کلا؟ اصلا چیزی در مورد احترام، محبت، شورزندگی و همه صفات هیجان انگیز موجودی مثل تو به ذهنش میرسه؟
من عاقل تر از این حرفها هستم. گریه نمی کنم. باید روی کار مسلط باشم. شب خیلی سبک می خوابم. خوابی هم نمی بینم. از نیمه های شب گلو درد بدی می گیرم. صبح که بیدار میشم تقریبا نمی تونم حرف بزنم. چایی داغ می خورم و فکر می کنم چطور من بدون سرماخوردگی یکهو گلو درد گرفتم؟ از بستنی دیشب بوده؟ یا شاید اون گوله هه یک جایی حوالی گلوم پاره شده؟ چیزی یادم نمیاد.
دقیقا قضیه پسر نوح و سگ اصحاب کهفه. با بعضیها که بگردی، بعضی حرفها رو که بزنی، منفی میشی. با بعضیهای دیگه و حرفهای دیگه، مثبت. خیلی وقتها حرف زدن با بعضیها هم مخربه. با وجود اینکه نه غیبته، نه عقده گشایی و نه منفی بافی که اگه هرکدوم از اینها بود من بلند می شدم یا اعتراضی می کردم. حقیقت محض بود. بازگویی خاطره. ولی مریض بود، بی مورد و بدون هیچ هدف خوبی.
طفلکی کریستی …