آرشیو برای جولای 14th, 2008

پدر و مادر من

جولای 14, 2008

     

یک طفلکی هست که تازگیها داره سعی می کنه منو حرص بده و لجمو در بیاره. منم که کلا بی حساسیت و از مخ آزاد! تازه بعد از مدتها با اضافه شدن شواهد و قرائن و کمک گرفتن از یک ذهن پارانوید مشکوک شدم.

حالا علت اینکه چرا این کارو می کنه مهم نیست. یعنی من خودم که نمی فهمم، ذهن پارانوید داره میگه. مهم اینه که چرا یک آدم، یک دانشجوی دوره دکترا، داره روی لبه تیغ حرکت می کنه؟ چرا هر آدمی و هر حرکتی براش یک خطر بالقوه محسوب میشه؟ چرا انقدر نامطمئنه؟ چرا با وجود اینکه ما دوستان خوبی هستیم، دوست نداره من مسیر خوبی رو طی کنم؟ چرا یک چیز مبهم که از دور بو کشیده، انقدر به ترس انداختتش؟

      

هر وقت کمپلکس های اینجوری می بینم اول از همه خداروشکر می کنم که منو توی خانواده ای به دنیا آورد که اینی بشم که الان هستم. که عقده هیچ چیزی نداشته باشم. که برای هیچ کس بدی نخوام. که هیچ کس و دشمن و مانع سر راه پیشرفتم نبینم. که هیچ وقت نخوام بابت چیزهای خوبی که دارم به کسی فخر بفروشم. که حرص نزنم برای کارهایی که با اخلاق و انسانیت تضاد داشته باشه. که حسرت هیچ چیز رو نداشته باشم و از بابت هیچ کدوم از کارهام پشیمون نباشم. که مثبت اندیش باشم و بخوام که هرروزم بهتر از قبل بشه. که رنجهام ساده و سطحی و خوشبختیهام عمیق و همیشگی باشه.

می دونم که هیچ کدوم از اینها من نیستم. اینها پدر و مادر من هستند. همون بابایی که دیکته به من نمی گفت و درس ازم نمی پرسید و نمی دونست کلاس چندمم و تازه شهربازی و پارک و مهمونی هم زیاد نمی رفتیم و وسایل مدرسه جینگولی هم نداشتم (تازه به من می گفت صادق هدایت هم نخون) ولی همه دوستای منو همیشه دقیق می شناخت و روزی 100 بار حالشونو می پرسید و با من شوخی می کرد و اشکمو در میاورد و بازیهای مسخره می کردیم و تا همون 26 سالگی می نشستم روی پاش و دستمو می انداختم دور گردنش و وشگونش می گرفتم.

همون مامانی که یک دست لباس درست و حسابی برای مهمونی من یادش نمی موند بخره و جوشهای صورت منو نمی دید و فکر می کرد من خوشگل ترین دختر دنیا هستم و غذا رو لقمه نمی کرد بذاره توی دهنم و جزییات و حتی کلیات زندگی من رو هم نمی پرسید ولی سر غذایی که می خواست درست کنه برای مهمونی و قاشقی که باید می گذاشت سر میز و جوابی که باید به همکارش می داد و مشکل پیچیده فامیلیمون با من از همون بچگی مشورت می کرد.

همون مامان بابایی که از وقتی کشفشون کردم فقط دلم خواست بچه داشته باشم که همینطوری بزرگش کنم. نه از روی کتاب و سی دی و تئوریهای پیچیده روانشناسی. بچه ای که فکرش مشغول هیچ چیز پیچیده ای نباشه و همه مسائل رو ساده ببینه.

بچه ای که زیاد بخنده و ارزش خندیدن رو همینجوری بفهمه.

بچه ای که راه زندگیشو پیدا کنه و بدونه چی می خواد.

بچه ای که به انسانها و حریم شخصیشون احترام بگذاره.

و بچه ای که پدر و مادرشو دوست داشته باشه.