من امروز ابراز عشق کردم.
نترسید بابا! به جکی.
دیشب یک ایمیل زده بود حاوی یک سوال. دیدم جدا هلاک ملاحظه کاری و توجه این بشرم. صبح دیدمش توی آفیس استاد. با شیطنت کمی پچ پچ کردیم در مورد مود استاد. نق نق های دوست داشتنیشو که شروع کرد دیدم دیگه نمی تونم جلوی خودم بگیرم. جلوی منشی نمی شد، فکر کردم می ریم بیرون می گم بهش. متاسفانه منشی با من کار داشت و طول کشید و جکی دیگه رفت. منم یادم رفت.
عصری اومد آزمایشگاه پایین که پاتوق منه. دیدم انگار بیکاره می خواد حرف بزنه. گفتم بیا بریم از اینجا بیرون. تا از در اومدیم بیرون از ترس اینکه باز کسی بیاد من یادم بره، یکهو گفتم ببین من از صبح می خوام این کمپلیمانو بتو بدم هی نمیشه ولی من خیلی خوشم میاد از تو. خیلی زنده ای و خیلی مهربون و با احساس. بعد دوباره گفتم I really like you. طفلکی مثل کسی که بهش ابراز عشق شده قرمز شد و بعد منو بغل کرد و گفت نه مرنوش (ه رو نمی تونن این آمریکایی ها تلفظ کنن که) من اینطوریها که میگی نیستم. گفتم نه جدی می گم. آدمهای مصنوعی خیلی خیلی زیادن. تو خیلی ساده ای و زنده و نچرال. داری واقعا زندگی می کنی. ادا در نمیاری. خیلی خوبی. راحتی.
همین دیگه. یکی از بچه های گروهمون عین بختک افتاد وسط و موضوع عوض شد. دیگه وقت نشد که بگم خیلی هم مودبی و با ملاحظه و رعایت دیگرانو می کنی و حد و حریم رو رعایت می کنی.
مشکل اصلی بین من و جکی با کمال شرمندگی زبانه. یعنی حس می کنم که انگار زبانم اونقدر خوب نیست که رابطه مون بتونه پیشرفت کنه. یعنی مساله بدی زبان نیست دقیقا، اینه که من بعد از یک ربع انگلیسی شنیدن حوصله ام سر میره، دیگه تمرکزمو از دست می دم.
حالا دارم فکر می کنم روی این ضعف یک کمی کار کنم. خیلی از این خارجیهای دور و برم پتانسیل نزدیکی بیشتر دارند کاملا. نه که منم خیلی معاشرتی و هلاک هنگ اوت!:دی


