آرشیو برای جولای 18th, 2008

منِ احساساتی ..

جولای 18, 2008

     

آخر یک هفته ی سرحال، زود به خانه برگشته ام. منتظر تلفن یک هیولا که اصرار داشته آخر هفته سینما برویم، نشسته ام و وبگردی می کنم. خسرو شکیبایی ایست قلبی کرده. احساسی ندارم. نه نسبت به حمید هامون، نه خانه سبز، نه روزی روزگاری. شاید هم خودش را دوست ندارم. شاید هم فراموش کرده ام.

   

گویا یکی از همین صفحاتی که باز کرده ام موسیقی دارد. غرق در افکار خود آرشیو وبلاگی را که دوست دارم، می خوانم. زمان می گذرد و من نمی فهمم. می خوانم و جاری می شوم در بوی عید و ایران و ترافیک و سمنوی عمه لیلا. همراه با بابالنگ دراز و رامین جهانبگلو و ویرجینیا ولف و تئاتر شهر. ته دلم قلقلک می آید. خوشحالیم می آید. پروازم می آید. منِ بیست و سه ساله سر بر می آورد. منِ بیست و سه ساله ی مطمئن. منِ بیست و سه ساله ی سلطانِ جهان با من بیست و نه ساله ی احساساتی هیچ فرقی انگار ندارد. من بیست و سه ساله پاهایش می لرزد، من بیست و نه ساله قلبش می لرزد و سرش به دوران می افتد. من بیست و نه ساله دیگر کتاب نمی خواند، اما مثل من بیست و سه ساله همیشه غرق خیالات است و می تواند داستانها بنویسد. من بیست و نه ساله ترسوتر و ناآرامتر از من بیست و سه ساله است اما ترسها و ناآرامیهاش را دوست دارد. من بیست و نه ساله دیوانه تر و بی پرواتر است. من بیست و نه ساله گاه خسته و غمگین و دلگرفته است. من بیست و نه ساله بالغ ترین و احساساتی ترین منی ست که می شناسم.

من بیست و سه ساله یکجایی همین نزدیکیها راه می رود. هرازگاهی خود نشان می دهد. محتمل است که هر لحظه سربرآورد و خودی نشان دهد. من بیست و سه ساله لبریز از فکرها و آرزوهای بزرگ است. من بیست و سه ساله دقیقا می داند که روزی من بیست و نه ساله خواهد شد، با اینحال جای خود را گوشه ای محفوظ نگه می دارد.

من بیست و نه ساله اما بال پرواز دارد.  من بیست و سه ساله شفیره من بیست و نه ساله است.

من بیست و نه ساله …

   

به خودم می آیم. این جادوی موسیقی است. بوی آنروزها و این روزهای مرا می دهد. بوی مرا می دهد. این موسیقی مرا دیوانه می کند. حالی به من می دهد که هیچ چیز دیگری نداده است.

گوشهایم دارد به شنیدن موسیقی عادت می کند. گوشهایم انگار می فهمند.

شما هم گوش کنید: چکامه ای برای سادگی.

   

راستی …

 من بیست و نه ساله ده روز دیگر بدنیا می آید. امسال مثل 17 سالگی و بیست و سه سالگیم چیزی ته دلم قل می خورد و چیزهایی خوب و بد توی سرم جولان می دهد ….