آرشیو برای جولای 20th, 2008

فیس بوک

جولای 20, 2008

     

کلا که اینجانب خیلی از ارکات و فیس بوک و هر نوع نتورکی خوشش نمی آد و حتی الامکان پرهیز می کنه. ولی خب دیگه .. یک وقتهایی صبح شنبه است و وقت برای تلف کردن زیاد.

     

رفتم top friends application نصب کردم. نشون می داد که چه کسانی من رو بعنوان top friends انتخاب کرده اند. بعضی ها که دوستان تقریبا نزدیک بودند، بعضی ها هم خب احتمالا افتخار نصیب اینجانب کرده بودند. این وسط یک نفر بود که باعث تعجب من شد، چون ما خیلی همدیگرو نمی شناختیم. یعنی راستش در مورد آدمهای چهارشنبه ها خیلی نمی شه گفت غریبه. ولی کلا حرف بین ما از حد سلام و علیک فراتر نرفته بود. دو ماهی هم هست که اصلا ندیدمش. هیچی دیگه رفتم توی پروفایلش، دیدم 32 عدد top friends  داره همه هم بدون استثنا دخترهای خوشگل! یعنی محض رضای خدا یک نفر از جنس مذکر بین این افراد نبود

من در این لحظه هلاک نتورکینگ و دوست یابی مردم هستم:دی.

   

 

می نویسه: 15 of your friends were tagged in a photo. از دور بنظر پارکی، جایی می آد. می رم عکس رو ببینم. آها! عکس سیزده بدر پارساله که من بدلیل قرار تلفن نرفتم (که البته بهانه است، اگر می خواستم می رفتم). توی یک عکس شلوغ، یک جایی اون وسط مسطها، نزدیکهای شهرزاد یکنفر بسختی قابل شناساییه. کشیده و بلند، نسبتا لاغر! با موهای کوتاه و نسبتا پر! 

یعنی چی؟؟؟

بشر تو چی به روز خودت آوردی؟ از تاریخ این عکس کمتر از یک سال و چهار ماه می گذره!!

    

 

همگروهی شلوغ و پر جنب و جوشم، با دوستش و دوتا دختر یک شب پارتی گرفتن. یکهو مغزهای نابغه شون ایده می زنه و لباسهاشونو با هم عوض می کنن. دخترها میشن پسر و برعکس. با همون لباسها فیگورهای جنسی خنده دار می گیرن و عکسهاشو می ذارن توی فیس بوک.

دو روز بعدش نشستیم و حرف می زنیم. بشوخی می گم این چه کاریه کردین؟ میگه باحال بود که. می خندم. جکی میگه عکسهاشو نباید بذاری روی وب. کلی آدم می بینن. بعدا با مشکل مواجه میشی. طرف میگه چه مشکلی؟ جکی میگه چه میدونم، کلی رییس روسای کمپانی ها و آدمهای کله گنده عضو فیس بوک ان. بعد دلداریش میده که البته این عکسها چیز خاصی نبودن.

همون روز روی دیوار یک کاریکاتور می بینم با عنوان digital dirt. متقاضی کار داره از کارفرما می پرسه: شما رزومه منو نمی خواین؟ کارفرما سرش توی کامپیوتره و جواب میده: صفحه فیس بوکت به اندازه کافی به ما اطلاعات می ده. توی صفحه یک yeah, baby معلومه.

در دنیای دیجیتال هیچ امنیتی وجود نداره.

 

 

….

جولای 20, 2008

  

از آبروی از دست رفته کاترینا بلوم، زمانی که در حال توضیح است چرا میزان مصرف بنزین ماهانه اش بسیار بیشتر از رفت و آمدهایی است که محتملا باید می داشته است:

  

بله. درست است. من الان بسرعت پیش خودم حساب کردم. این بیش از سی کیلومتر در روز می شود. من تاکنون هرگز درباره آن فکر نکرده بودم و هرگز فکر پولش را هم نکرده بودم. اما من گاهی بی هدف حرکت می کردم. به هرجایی که پیش می آمد می رفتم، مقصد خودش به شکلی پیدا می شد. … نمی توانم بگویم چند بار و به چه فاصله زمانی. بیشتر هنگامی که باران می بارید و من از کار بر می گشتم و تنها بودم. …. به چه سبب؟ خودم هم نمی دانم. شما باید بدانید که من زمانی که پیش هی پرتس کار نمی کردم، از ساعت پنج بعدازظهر در خانه بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. نمی خواستم همیشه پیش الزه بروم. خاصه از آنوقت که با کنراد دوست شده بودم. تنها سینما رفتن را هم دوست نداشتم. برای یک دختر تنها خطرناک است. گاهی هم به کلیسا می رفتم. نه به خاطر انجام کارهای مذهبی. شاید به این خاطر که آنجا آسایش داشتم.  … من چند دوست هم دارم. …اما بیشتر هنگامی که آدم تنهاست و هر آشنایی ای را نمی خواهد بی قید و شرط شروع کند، مشکل می شود با دیگران رابطه برقرار کرد. پس راهی دیگر غیر از سوار شدن در اتومبیل و روشن کردن رادیو و به راه افتادن برایم باقی نمی ماند. آن هم همیشه در باران و از آن جالبتر جاده های پر درخت! گاهی تا هلند و  یا بلژیک می رفتم. قهوه ای می نوشیدم و بر می گشتم. اکنون پس از پرسش شما برایم روشن شد. اگر بپرسید چند بار باید بگویم دو تا سه بار در ماه. گاهی کمتر و گاهی بیشتر، هر بار چند ساعت. بیشتر تا ساعت نه یا ده و گاهی هم یازده که خسته و مانده به خانه برمی گشتم. البته کمی هم می ترسیدم. من بسیاری از زنهای تنها را می شناسم که شبها پای تلویزیون می نشینند و آنقدر مشروب می خورند تا مست شوند.

 

   

یکسال پیش، کلی حرف داشتم برای این پاراگراف، کلی اعتراض، کلی توصیه، کلی نظر.

  

الان ولی، فقط همین:

آه، رانندگی!

 

 

 

 

پی نوشت: هیسسسس، بعضیها دارن کتاب می خونن.