آرشیو برای جولای 22nd, 2008

برای ثبت در تاریخ (2)

جولای 22, 2008

      

می خندی، مثل همیشه.

خوشحالی، مثل همیشه.

صدات بلند و رسا و پر از اعتماد بنفسه، مثل همیشه.

حتی وقتی بهت هشدار می دم، باز هم همینطوری می مونی. فشار رو خوب تحمل می کنی. آروم و قوی حرف می زنی.

   

من نمی دونم. یعنی خوشحالم. گاهی ته دلم می لرزه. گاهی فکر می کنم که نه. اما بیشتر مواقع فکر می کنم که چه خوب، که آره، که عالیه. وقتی خودت مطمئنی، وقتی می دونم که می دونی چکار داری می کنی، دیگه من چکاره ام؟ تازه اصلا اینطوری بهتره. برای هممون بهتره.

تحسینت می کنم که انقدر مطمئنی. از پوست و گوشت و خون خودمی. دوستت دارم.

          

من اینروزها کرختم. خودم توی فاز تغییر مهمی هستم. تغییر وضعیتی که چهار پنج ماهه روی زندگی من سایه انداخته. اما اینها رو که می شنوم خوشحال می شم. انگار که بوی یک چیز خوب، یک چیز نو داره میاد توی زندگیمون.

  

کرختم، گیج و نامطمئن. اما دیگه کلافه نیستم و خیلی خیلی کمتر می ترسم.

امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشه.

 

خدا

جولای 22, 2008

   

واااای خدا جون!

ممنون از اینکه توی زندگی من هستی. ممنون از اینکه همین اطراف راه می ری و مواظب منی. ممنون از اینکه با من حرف می زنی. ممنون از اینکه حواست هست به من و کارهام و حال و روزم. ممنون از اینکه می ذاری توی خوشیهام یادم باشه که تو هستی.

فکر نکنم هیچ وقت، هیچ کس، با هیچ منطقی بتونه به من ثابت کنه که تو وجود نداری، اونقدر که زنده و آروم ته ته ته دل من خودتو جا کردی. نقل امروز و دیروز هم نیست. از همون گذشته های دور همیشه بودی. هیچ وقت هم اینطوری نبود که من ازت هی چیزی بخوام. فقط دلم خوش بوده به اینکه هستی. به اینکه منو ول نمی کنی و ازم مراقب می کنی.

مهم نیست که کی چی فکر کنه، مهم نیست که شکل تو برای من با شکلت برای دیگران فرق کنه، مهم نیست که این حرفها چقدر احمقانه یا عارفانه بنظرم برسه، مهم اینه که من حضور تورو احساس می کنم و رابطه ام رو با تو دوست دارم، همونطور که رابطه امو با همه کسانی که برام عزیزن دوست دارم.

    

 

دوباره مرسی فقط از اینکه هستی برای من. نمی دونی چه حالی دارم الان.

باز هم باش.