می خندی، مثل همیشه.
خوشحالی، مثل همیشه.
صدات بلند و رسا و پر از اعتماد بنفسه، مثل همیشه.
حتی وقتی بهت هشدار می دم، باز هم همینطوری می مونی. فشار رو خوب تحمل می کنی. آروم و قوی حرف می زنی.
من نمی دونم. یعنی خوشحالم. گاهی ته دلم می لرزه. گاهی فکر می کنم که نه. اما بیشتر مواقع فکر می کنم که چه خوب، که آره، که عالیه. وقتی خودت مطمئنی، وقتی می دونم که می دونی چکار داری می کنی، دیگه من چکاره ام؟ تازه اصلا اینطوری بهتره. برای هممون بهتره.
تحسینت می کنم که انقدر مطمئنی. از پوست و گوشت و خون خودمی. دوستت دارم.
من اینروزها کرختم. خودم توی فاز تغییر مهمی هستم. تغییر وضعیتی که چهار پنج ماهه روی زندگی من سایه انداخته. اما اینها رو که می شنوم خوشحال می شم. انگار که بوی یک چیز خوب، یک چیز نو داره میاد توی زندگیمون.
کرختم، گیج و نامطمئن. اما دیگه کلافه نیستم و خیلی خیلی کمتر می ترسم.
امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشه.


