هفت ساله بودم.
یادمه توی تراس خونه مون ایستاده بودم که یک خانم سانتی مانتال با موهای مش شده که طبق مد اونروزها قلمبه از زیر روسری بیرون گذاشته شده بود، از در حیاط اومد تو. شنیدم همسایه های جدیدمون هستند.
مینا خانم تازه خودشو بازخرید کرده بود که خونه طبقه پایین مارو خریدند. شوهرش قزوینی از آب در اومد و این شاید باعث ارتباط بیشتر ما شد. دو تا پسر داشتند: علیرضا که همسن من بود و امیرحسین که یکسال کوچکتر از فرنوش. علیرضا شد همبازی 7 تا 9 سالگی من. دوچرخه سواری می کردیم و حرف می زدیم و گلهای باغچه رو بهم می زدیم و اون دوتای دیگه همیشه نخودی بودند. یادمه واژه های نخودی و یک سرو دو گوش و شاید خیلی کلمات دیگه که توی کودکی اونروزهام بی ادبانه بنظر می رسیدند از اون یاد گرفتم. خیلی وقتها ناهار می موندیم خونشون. بعدازظهرهای بلند تابستون، مینا خانم ما رو می نشوند و باهامون بازی می کرد، از تاپ تاپ خمیر گرفته تا ساطوری کردن (اختراع خودش بود انگار) تا بازیهای فکری. خیلی مارو دوست داشت. می گفت که چون دختر نداره ماها دخترهاش هستیم. انقدر مهربون و ناز بود که مامان و بابای سختگیر منم مشکلی با حضور وقت و بی وقت ماها توی خونه اونها نداشتن.
دوسال بعد که ما از اون خونه رفتیم ارتباطمون خیلی کم شد. خیلی خیلی کم. در حد عید دیدنی. گاهی وقتها همون هم نمی شد.
دیماه سالی که برای کنکور فوق درس می خوندم، علیرضا که مهندس عمران شده بود و برای مترو کار می کرد، از یک داربست سقوط کرد. خرد و خمیر شد و یک پاش قطع. تکان دهنده بود. اون دوره من بعد از یک سلسله مرگ و میر توی فامیلمون، دیگه سنگ شده بودم ولی یادم هست که خیلی گریه کردم. بیاد کودکیم و همه اون بازیها و اینکه اون الان چه احساسی داره و اینکه چه اتفاقهایی توی اوج جوانی می تونه سرنوشت آدمو تغییر بده. و چقدر تحسین می کردم مینا خانم و شوهرشو که با روحیه خوب با این قضیه کنار اومدن.
چند سال بعدش علیرضا ازدواج کرد. یادم هست که ما نشد بریم عروسیش. فکر می کنم همزمان با فوت خاله ام بود. ازدواج کلا اتفاق فرخنده ایه و برای این آدم بنظر من بیشتر شادی آور اومد. اون موقع احساس کردم یکی از دردها و نگرانیهام انگار برطرف شد.
و حالا..
دیشب هم عروسی امیرحسین بوده. حتی فکر کردن معمولی به این خانواده منو سر ذوق می آره. چه برسه به اینکه بشینم و جزییات دقیق در مورد لباسها و قیافه ها و اینکه مینا خانم دائم می گفته چقدر جای من خالیه رو بشنوم. یک تیکه دوست داشتنی از کودکیهای من دوباره زنده شد. همه اون بعد از ظهرها، اینکه ناخونهامونو لاک می زد، اینکه توی گوجه رو خالی می کرد و با سس پر می کرد، اینکه ادا در میاورد و مارو می خندوند و اینکه اولین املت زندگیمو علیرضا بهم یاد داد.
و اون گوشواره محبوب دوران کودکیم! که در حین زورو بازی وقتی داشتم شنلمو از تنم در میاوردم، افتاد و گم شد و سه سال بعد مینا خانم لای کرکهای موکت پیداش کرد.
من امشب همون دخترک هفت ساله هستم.


