دقیقا موقعیت الان اینه:
یک چیزی غلطه و تو نمی دونی چه جوری درستش کنی!
مثل ریسرچیه که جواب نمی ده. مثل کد نویسیه. باگ داره. خودتو به درو دیوار می زنی تا جوابش درست شه ولی نمی شه. مدتها می مونی روش. آخرش هم معمولا اینجوریه که بلاخره یک روز درست می شه.
اما نه. این با ریسرچ فرق داره.
ریسرچ رو می دونی که وضعش خرابه و باید درستش کنی. یک راههای کلاسیکی هم هست که معمولا از همونها شروع می کنی.
اما اینو … فقط می دونی که خرابه. علاوه بر اینکه هیچ راه کلاسیکی وجود نداره (حداقل عقل تو نمی رسه)، اصلا مطمئن هم نیستی که آیا حتما باید درستش بکنی یا نه. توی ریسرچ حوزه اختیارات تو کاملا مشخصه، تواناییهات هم تا حدود زیادی معلوم. اما اینجا هزار جور فاکتور هست که باعث گیجی تو میشن. مثل حریم شخصی. اینکه اینهمه سفت و سخت مواظبش هستی. اینکه با اعتقاد به حفظش، اختیاراتتو محدود می کنی. اینکه عمیقا اعتقاد داری هیچ چیز به تو مربوط نیست مگر اینکه صریحا با تو درمیون گذاشته بشه. همین باعث میشه اکثر وقتها نتونی اون نقش موثر پیامبرگونه رو ایفا کنی. اما اشکالی نداره چون یاد گرفتن همین حدود، بزرگترین درس زندگی تو بوده.
تو به میل و اراده شخصی معتقدی. به جوشش اون چشمه درونی. به خود. به مسلط بودن به کارها و نیت ها. به اینکه به کسی نباید مستقیما چیزی یاد داد. به اینکه شان انسان بالاتر از اینه. نمی فهمی چطور میشه که یک نفر افسار کس دیگرو دستش می گیره، یا افسارشو میده دست کس دیگه. آدمهایی که یک “خود” قوی ندارند شاید خیلی دوست نداری. هیچ خوشت نمیاد افسار کسی رو بگیری دستت. اصلا اینکه خودش عامل نباشه برای کاری، بهت نمی چسبه.
شنیدم که بعضی ها انگار دوست دارن افسارشونو بدن دست دیگران. خب همه که مثل هم نیستن. برای اونها افسار کنترل شده بهتر کار می کنه لابد. سعی می کنی هضم کنی این موضوع رو. خیلی سخته ولی. مدتها درگیری که این موضوع رو قبول کنی. بهش به چشم تفاوتهای انسانها با هم نگاه کنی. باشه، درک می کنی. ولی دیگه حاضر نیستی نقش افسار بگیر رو هم بازی کنی.
خیلی وقتها پایبندی به اعتقادات یا نظرات شخصی ت، ممکنه جواب خوبی نده. اما همین که خیلی وقتهای دیگه نتایج خوبی داده دلیل خوبیه برای اینکه تجدید نظر نکنی درش. حتی خیلی وقتها اعتقاداتی هست که ممکنه اکثر مواقع نتیجه خوبی نده ولی این از درستی ذاتیشون کم نمی کنه. علاوه بر همه اینها این اصل یک حقیقتِ محترمه. احترام به دیگران، “خود”شونو تحریک می کنه، عضلاتشونو منبسط می کنه (همون عضلاتی که در اثر کنترل افسار همیشه منقبضن) و انبساط باعث رشدشون میشه. در نهایت هیچ انسانی بالغ و رشد یافته ای افسارشو دست کس دیگه نمی ده. بنابراین بهتره این تحریک یک روز اتفاق بیفته تا انسان بالغتر شه، به جای اینکه همیشه افسارشو دست کس دیگه بده به این بهانه که این روش بهتر کار می کنه براش.
حالا همون چیز غلط رو باید بذاری خودش درست شه. تو اگر خیلی احساس مسئولیت می کنی فقط می تونی از راه حلهایی که تجاوز به حریم شخصی نیست ولی به اون انبساط کمک می کنه استفاده کنی، دقیقا همونکاری که تابحال کردی.
من امروز فهمیدم که همه سردرگمی بخاطر اینه که تو حدود اختیارات و وظایفت مشخص نیست. خودت هم نمی خوای مشخصش کنی. یعنی در اصل مشخصش کردی. فقط خیلی کمه. نمی خوای دایره رو بزرگتر کنی.
راستی تو که اینهمه اگزیستانسیالیست هستی، چطور تابحال سارتر نخوندی؟


