آرشیو برای آگوست, 2008

مونولوگ

آگوست 30, 2008

   

دقیقا موقعیت الان اینه:

یک چیزی غلطه و تو نمی دونی چه جوری درستش کنی!

مثل ریسرچیه که جواب نمی ده. مثل کد نویسیه. باگ داره. خودتو به درو دیوار می زنی تا جوابش درست شه ولی نمی شه. مدتها می مونی روش. آخرش هم معمولا اینجوریه که بلاخره یک روز درست می شه.

 

اما نه. این با ریسرچ فرق داره.

ریسرچ رو می دونی که وضعش خرابه و باید درستش کنی. یک راههای کلاسیکی هم هست که معمولا از همونها شروع می کنی.

اما اینو … فقط می دونی که خرابه. علاوه بر اینکه هیچ راه کلاسیکی وجود نداره (حداقل عقل تو نمی رسه)، اصلا مطمئن هم نیستی که آیا حتما باید درستش بکنی یا نه. توی ریسرچ حوزه اختیارات تو کاملا مشخصه، تواناییهات هم تا حدود زیادی معلوم. اما اینجا هزار جور فاکتور هست که باعث گیجی تو میشن. مثل حریم شخصی. اینکه اینهمه سفت و سخت مواظبش هستی. اینکه با اعتقاد به حفظش، اختیاراتتو محدود می کنی. اینکه عمیقا اعتقاد داری هیچ چیز به تو مربوط نیست مگر اینکه صریحا با تو درمیون گذاشته بشه. همین باعث میشه اکثر وقتها نتونی اون نقش موثر پیامبرگونه رو ایفا کنی. اما اشکالی نداره چون یاد گرفتن همین حدود، بزرگترین درس زندگی تو بوده.

تو به میل و اراده شخصی معتقدی. به جوشش اون چشمه درونی. به خود. به مسلط بودن به کارها و نیت ها. به اینکه به کسی نباید مستقیما چیزی یاد داد. به اینکه شان انسان بالاتر از اینه. نمی فهمی چطور میشه که یک نفر افسار کس دیگرو دستش می گیره، یا افسارشو میده دست کس دیگه. آدمهایی که یک “خود” قوی ندارند شاید خیلی دوست نداری. هیچ خوشت نمیاد افسار کسی رو بگیری دستت. اصلا اینکه خودش عامل نباشه برای کاری، بهت نمی چسبه.

شنیدم که بعضی ها انگار دوست دارن افسارشونو بدن دست دیگران. خب همه که مثل هم نیستن. برای اونها افسار کنترل شده بهتر کار می کنه لابد. سعی می کنی هضم کنی این موضوع رو. خیلی سخته ولی. مدتها درگیری که این موضوع رو  قبول کنی. بهش به چشم تفاوتهای انسانها با هم نگاه کنی. باشه، درک می کنی. ولی دیگه حاضر نیستی نقش افسار بگیر رو هم بازی کنی.

خیلی وقتها پایبندی به اعتقادات یا نظرات شخصی ت، ممکنه جواب خوبی نده. اما همین که خیلی وقتهای دیگه نتایج خوبی داده دلیل خوبیه برای اینکه تجدید نظر نکنی درش. حتی خیلی وقتها اعتقاداتی هست که ممکنه اکثر مواقع نتیجه خوبی نده ولی این از درستی ذاتیشون کم نمی کنه. علاوه بر همه اینها این اصل یک حقیقتِ محترمه. احترام به دیگران، “خود”شونو تحریک می کنه، عضلاتشونو منبسط می کنه (همون عضلاتی که در اثر کنترل افسار همیشه منقبضن) و انبساط باعث رشدشون میشه. در نهایت هیچ انسانی بالغ و رشد یافته ای افسارشو دست کس دیگه نمی ده. بنابراین بهتره این تحریک یک روز اتفاق بیفته تا انسان بالغتر شه، به جای  اینکه همیشه افسارشو دست کس دیگه بده به این بهانه که این روش بهتر کار می کنه براش.

 

حالا همون چیز غلط رو باید بذاری خودش درست شه. تو اگر خیلی احساس مسئولیت می کنی فقط می تونی از راه حلهایی که تجاوز به حریم شخصی نیست ولی به اون انبساط کمک می کنه استفاده کنی، دقیقا همونکاری که تابحال کردی.

 

من امروز فهمیدم که همه سردرگمی بخاطر اینه که تو حدود اختیارات و وظایفت مشخص نیست. خودت هم نمی خوای مشخصش کنی. یعنی در اصل مشخصش کردی. فقط خیلی کمه. نمی خوای دایره رو بزرگتر کنی.

 

راستی تو که اینهمه اگزیستانسیالیست هستی، چطور تابحال سارتر نخوندی؟

 

 

گلدون

آگوست 30, 2008

       

دو هفته دیگه باید این گلدونها رو پس بدم. مثل بچه هام شدن. بچه های ساکت و بی دردسر. همون گوشه نشستن دارن بازیشونو می کنن. ساعت 6 صبح تو خنکی هوا دارم بهشون آب می دم. وقتی برن دلم تنگ میشه. از همین الان دارم فکر می کنم جاشون خیلی نمود می کنه.

   

شنیدید میگن کتاب قرضی رو نباید پس داد؟

Quasi هذیان

آگوست 30, 2008

   

می ترسم. درست مثل همون دوره ای که فهمیدم مارکز هم می ترسه. از اشباح، از سایه ها، از یک حرکت مشکوک، از تکون خوردن پرده، از قیافه های ترسناک. سالها بود این ترسو فراموش کرده بودم. ترسی که توی اتاق خودم، توی خونه مون پر بود. ترسی که هرچقدر جهت تخت رو عوض می کردم، باز هم شبها می اومد.

-          چرا راه نیفتادی؟

-          نتونستم، خسته ام. دیشب نخوابیدم اصلا. کلی اتفاق افتاده مفصل تعریف می کنم برات. اما خلاصه اش اینه که دیشب خواب بودم، تنها هم بودم کارول مسافرت بود. ساعت حدودهای یک و نیم با صدای پا بیدار شدم. چشمامو باز کردم دیدم یکنفر توی خونه امه. داشت از هال می رفت سمت پله ها که بره بالا. اصلا نمی دونی چه حالی شدم. توی یک ثانیه هزار تا فکر از سرم گذشت. بعد که دیدم رفت بالا فقط پاشدم یک چیزی تنم کردم از در پاسیو پریدم بیرون جیغ زدم. این همسایه هه اومد بیرون زنگ زد به پلیس. مشکل این بود که خود همسایه هه شبیه این یارو بود. کارول هم کلید به اینها داده. داشتم از ترس سکته می کردم. هیچی دیگه به پلیس گفتم من دیگه نمی تونم شب اینجا بخوابم. الان هم اومدم خونه وحید که فردا صبح راه بیفتم.

قلبم تند تند می زنه. چرا ناراحت شدی؟ مگه نگفتی همه چیز تموم شده؟ چرا می خوای بری؟ بمون حالا شاید بهتر شه. تروخدا بمون. قول می دم بهتر میشی. فکرشو نکن.

توی سرم داره فشار می ده. هنوز که هنوزه هست. شدتش کمتر نشده اما فرکانسش چرا. خیلی کمتر. من باید چی بگم؟ باید حرفی بزنم؟ حرفی ندارم اصلا بزنم … هیچ حرفی به ذهنم نمی رسه …

-          نگران بهروزم با این حالش، رانندگی نکنه.

-          تو خودت می تونی رانندگی کنی؟

-          آره بابا. من چیزی نخوردم. من مشروب نمی خورم. سالی ماهی چیزی بشه دور هم باشیم. جمعه ها هم از دو تا درینکی که مجبوریم سفارش بدیم من حداقل یکیشو پپسی می گیرم.

-          فردا میای؟

-          اممممم، فردا …. آها فردا! اصلا همه روزها رو قاطی کردم. انقدر این هفته سرم شلوغ بوده که نفهمیدم کی چند شنبه است. امممم ….نه فردا فکر نکنم. این کامران اینها قراره بیان از دیترویت. باید خونه رو تمیز کنم.

-          علی هم میاد؟

-          نه علی بلاخره رفت بوستون دیگه.

-          آخی.

اصلا راه حلی نداره. منطقی و غیر منطقی هیچ کاریش نمیشه کرد. اشکال از منه. بهمین خاطر بود که هی دل دل می کردم برم یا نرم. نمی خواستم جایی برم که آدم کم باشه من دوباره مجبور باشم این یارو ها رو زیاد ببینم. این اصول اخلاقیم عین طناب دار افتاده دور گردنم. یک کلمه که باهاشون حرف میزنم احساس می کنم به انسانیت و شرافت و اخلاق خیانت کردم. چطور بقیه این احساسو ندارن؟ چطور؟ چطور؟

-          چرا اینجا ایستادی؟

-          اینجا راحتترم.

-          بیا پیش بچه ها.

-          نه اینجا خوبه.

-          نمی خوای بیای پیش اونها؟

-          بهت که گفتم قبلا. من ترجیح میدم تا حدی که امکانش باشه با اینها حرف نزنم. تو هم سخت نگیر برو پیششون من اینجا با فرحناز دارم حرف می زنم.

معذرت می خوام. این همه گفتم بچه هارو جمع کن بریم مهمونی، حالا لابد احساس مسئولیت می کنی به من خوش بگذره. به من البته داره خوش می گذره. ولی فکر می کنی چون نشسته ام یا اونطرف نمیام لابد حوصله ام سر رفته.

-          یوری فرداشب مهمونی گرفته تو رو هم دعوت کرده.

-          کاش نمی گفتی من میام اصلا. فعلا حوصله ندارم کسی بفهمه.

-          خیلی نفهمید. کلا حرف مارک شد، یاد تو  و اتفاقات خونه لین افتاد، تعارف کرد.

-          من که نمی رسم بیام کلا. ولی خب می فهمن بلاخره. چون به یکی از این پسرها هم نیاز دارم برای چمدونهام. یکی که قوی باشه می تونی خبر کنی؟ مثلا میم؟

-          آره میم خوبه. شلوغ هم نمی کنه دردسر ایجاد نمیشه. بهش می گم.

-          نه ولش کن. میم بفهمه معاون هم می فهمه. حوصله اونو ندارم. لابد می خواد پاشه بیاد اینجا.

-          نه بابا معاون کلا خرجش جداست. معلوم نیست سرش فعلا به چی گرمه.

-          خب پس به میم بگو. بگو فردا شب آنکال باشه.

چقدر این بچه رو دوست دارم. چقدر فهمیده است. چقدر باملاحظه. چقدر مودب. چقدر طناز. چقدر خوشحال. عوض نشه یکوقت؟ آمریکا عروس هزارداماده.

-          تو این مهمونی فردا شب رو میری؟

-          نه فکر نکنم. من که خبر نداشتم اصلا. چی هست؟

-          منم تو فیس بوک دیدم. این دختره برای همه فرستاده بود.

-          من که اصلا جز دوستاش نیستم. بعدهم فرداشب می خواستم برم سینما.

-          منم تو مودش نیستم اصلا. ولی این الف زورکی برای همه ما بلیت گرفته حالا مجبوریم بریم.

-          دودرش کنید بیاید بریم سینما.

-          نه زشته بیچاره خواسته لطف کنه.

-          آره البته.

-          ولی خیلی مهمونیهای این دختره بیخوده. اون دفعه انقدر بد و خسته کننده بود که ما فقط نزدیک 40 دلار مشروب خوردیم که بتونیم تحمل کنیم.

لباس من قشنگ نیست، چشمهای تو قشنگ می بینه. چشمهای تو همیشه همه چیز رو قشنگ می بینه. اونها رو هم قشنگ می بینه لابد.

-          چه مهمونی بیخودی.

-          برای آقایون البته بدتره تا خانمها.

-          چرا؟

-          اِهههههههههه ….

-          دخترها کمن؟

-          آره خب. حالا کجا می ری؟

-          برم دیگه.

-          نهههههههههههههه واسستااااااااااااااااا

داری میمیری از مستی ..

-          واستم که چی؟

-          می ریم خونه علی اینها. 12 دلار دادی باید جبران شه خب. می ریم می رقصیم.

-          نه، میرم.

-          نررررررررررررررررررررررررررررد باززززززززززززی در نیااااااااااااااااااااااار.

-          نرد بازی نیست. شماها آخه جایی برو نیستید.

-          میریم بااااااااابااااااااااااا واستا بیاد تکلیفمونو روشن کنهههههههههههههههههه.

-          نه، من میرم. خداحافظ.

نمیخوام این ویکند کار کنم. چقدر کار دارم. چقدر کارهای نکرده دارم. چرا انجام نمیشه؟ چرا انقدر زیاده؟ کار نمی کنم ویکند. کار نمی کنم.

-          کی میری نیویورک؟

-          دیگه نمی رم.

می ترسم.

 

چرا نمی فهمید؟

آگوست 28, 2008

   

یک وبلاگ هست که من مدتیه می خونمش. حدود یکسال یا بیشتر. یک دختر 27-8 ساله که یک بچه دوساله داره، می نویسدش. فکر می کنم دیپلمه باشه ولی کار می کنه، انگار کار حسابداریه. از این دیپلمه های هنرستانه احتمالا. خیلی انتلکوئل نیست، دختر ساده ایه ولی خیلی فرق می کنه با اینهایی که ممکنه ببینی و خیلی متفاوت با خودت احساسشون کنی (مثل این دوستهای خانوادگی ما که جز در مورد اینکه کدوم خیاط و آرایشگاه خوبه و مش قرمز بهتره یا بنفش و اینکه نامزدت میاد خونتون شب می مونه یا نه حرف دیگه ای توی عمرشون نزدن). بین خودمون بمونه خیلی خوشم میاد ازش. خیلی خوش قلب و خوشحاله. خیلی هم عمیق بنظرم میاد. با وجود اینکه همه چیزهایی که می نویسه حول و حوش زندگی خانوادگیش و مشکل با همسایه و دعوای زن و شوهری و همکار بانمک و غیره می گذره (یعنی همیشه شرح وقایعه) ولی خیلی به دل می شینه. بوی یک جور سلامت و عمق از نوشته هاش میزنه بیرون.

یک چند هفته ای بود نخونده بودمش. امروز بعد از ناهار رفتم سراغش و فکر می کنید چی دیدم؟ بله درست حدس زدید. یک زندگی دیگه از هم پاشید. دلیلش رو هم اصلا ننوشته بود. خیلی هم مهم نیست. اما اونطور که از نوشته اش بر میومد خیانت شوهرش بوده. اولش یک کم ناراحت شدم. بعد همینطوری که داشتم یک مقاله مزخرف در مورد رزوناتور دی الکتریک می خوندم یکهو دیدم اشکهام همینطوری داره میاد …

   

من اصلا نمی فهمم آدمهایی مثل شوهر این خانم رو که نمونه اش رو زیاد دیدم توی مردهای ایرانی – حالا مدلهای مختلف هم دارند: درک نمی کنند، همراه نیستن، سنگ جلوی پای آدم می اندازن، بد اخلاقن، عاصین، نفهمن، بی شعورن، غیر مسئولن، خودخواهن- کی تربیت کرده؟ یعنی پدر و مادرهای اینها چه غلطی می کردن توی عمرشون؟

فکر کنیددختره 14 سالش بوده که آقا عاشقش شدن (همسایه بودن) بعد 4 سال گیر داده رفته و اومده تا با هم عروسی کردن. توی این 10 سال هم چند سال اول خوب بوده بقیه اش رو خون به جیگر خانم کرده. حالا هم نمی دونم چی شده احتمالا دلشو زده یا هرچی.

اصلا نمی فهمم چرا باید انقدر زندگی سخت باشه. واقعا هرچی فکر می کنم توی کاراکتر این دختر چیزی نمی بینم که مستحق این سرنوشت بکندش. بله می دونم احتمالا مثل من و شما انقدر با تجربه و قوی نبوده و خانواده فهمیده و دوستهای انتلکتوئل هم دور و برش نریخته بودن و هزار تا کتاب عجیب و غریب هم نخونده بوده که بفهمه مردش رو با چشم بازتری انتخاب کنه. اما انقدر اختلافات ذاتی ما جزئیه و انقدر همیشه این بشر بالغه که فقط عصبی می شم وقتی به این اتفاق فکر می کنم.

بعد هم همچین شکستهایی شاید برای کسی که مثلا توی غرب زندگی می کنه و مستقله (چه شخصیتی و چه اجتماعی) و از درودیوار براش ساپورت می باره، هیچ نباشه، حتی اتفاق خوبی هم باشه، اما تو ایران برای دخترهای غیر مستقل، فاجعه است. تازه غیر از اونش، دلشکستگی مستقل از اینکه موقعیت اقتصادی و اجتماعی و روحی آدم چی باشه بده.

هیچ کس به آدمهایی امثال شوهر این خانم یاد نداده که بالغ و مسئول باشن. که قدر نعمتهای زندگیشون رو بدونن. که بدونن نباید دیگران رو اذیت کنن. که با دنیا مهربونتر باشن. که بفهمن که چی براشون خوبه. واقعا گاهی فکر می کنم این آدمها رو فقط باید کتک زد.

بدیش اینه که انقدر نمونه های اینجوری جدیدا دارم میشنوم که احساس می کنم انگار مردم واقعا عاصین و سادیسم گرفتن. اصلا علاقه دارن طرف مقابلشونو اذیت کنن (بخصوص مردها زنها رو). خلاصه که من کلا ربطی بین اتفاقاتی که می افته و اشتباهاتی که آدمها مرتکب می شن نمی بینم. بعبارتی رابطه ای بین جرم و مجازات نمی بینم. دیدن اینکه همچین آدمی الان انقدر ناراحت و دلشکسته است و هزار جور دلشوره عجیب و غریب و ترس از آینده داره منو کلافه می کنه.

  

خلاصه اینکه من کاملا از مود سیندرلا خارج شدم. دیگه هم در این زمینه با هم صحبت نمی کنیم لطفا! چون من واقعا ناراحتم.

   

 

پی نوشت: یک اشکالی که می تونید بگیرید (که من خودم همیشه مواظبم) اینه که یک طرفه به قاضی نرو. جوابش هم اینه که بنظر من کسی که انقدر راحت و به این خوبی خودشو توضیح میده، بالا و پایین رفتناشو، احساساتشو، کارهاشو، خوشحالیهاشو و غمهاشو، وقتی مشکلشو توضیح میده من کاملا ازش قبول می کنم. اونقدر بلوغ توی این نوشته ها می بینم که مطمئن باشم حداقل 90% همینه و خود این آدم کاملا قادر بوده جانب دو طرف مساله رو رعایت کنه.

پی نوشت 2: الان بهترم. تصمیم گرفتم که فردا شب بریم یک مهمونی ایرانی کمی بزن و برقص بفرماییم.

  

من با شما حال نمی کنم یا، اونطور که من میگم باید باشید!

آگوست 28, 2008

       

-          چند وقته یک چیزی می خوام بهت بگم هی یادم میره.

-          چی؟

-          می خوام از حقوق دخترهای ایرانی دفاع کنم. یادته اوندفعه گفتی دخترهای ایرانی ورزش نمی کنن؟ خواستم بگم اونهایی که اطراف منن که سفت و سخت ورزش می کنن. می خوای مثال هم بزنم آ و ب و ج که بطور مستمر یوگا می کنن، د که همیشه توی جیم بود تا قبل از اینکه بره. بعد هم فکر می کنی کی بود میومد با من بدمینتون بازی کنه؟ ح! خواستم بگم اگر تو کسی رو توی جیم نمی بینی دلیل این نیست که نتیجه بگیری نمیان ورزش کنن.

-          نخیر. منظور من این بود که …

-          اصلا قابل قبول نیست.

-          تو اصلا نمی ذاری من حرفمو بزنم.

-          خب بزن.

-          اینها اصلا جدی نیستن. یکروز اینکارو می کنن، یکروز یک کار دیگه. بیشتر تفریحه.

-          خیلی هم جدین. تو از کجا می دونی مگه ترازوی جدی سنجی داری؟

-          بله کاملا میشه جدیت رو اندازه گرفت. مثلا ب رو که من می دونم یک مدت پیاده روی می کرد، بعد یک کم شنا، حالا هم که میگی یوگا.

-          خب بابا اینجوری حال می کنه، دوست داره.

-          خب همینه دیگه. هیچ کاری رو جدی نمی کنن. الان من خودم سالهاست فوتبال بازی می کنم. تو کل این شهر بدون اغراق توی ده نفر اولم. فلانی که قهرمان شناست. بیساری هم توی تنیس عالیه. کدوم یکی از دخترهای ایرانی توی یکی از این کارهایی که می کنن یک چیزی هستند که قابل مقایسه باشن با افراد خوب این رشته؟

-          این چه حرفیه؟ خب کارهای دیگه دارن. اصلا شاید دوست ندارن در حد قهرمانی کار کنن. به من و تو چه ربطی داره. بعدهم تو گفتی اصلا ورزش نمی کنن من خواستم جواب سوالتو بدم که بدونی ورزش می کنن.

-          حالا اینها چند وقته یوگا می کنن؟ لابد دو هفته؟

-          نخیر! یکساله. (دروغه. راستش کمتر از شش ماهه)

-          کجا میرن؟ اینی که کنار خونه منه؟

-          آره. چه فرقی می کنه؟

-          ببین می خوام بگم احساس نمی کنم جدی باشن اصلا. تو نگاه کن مثلا همین جا، حداقل 4 نفر پسر ایرانی میومدن و میان در حد خوب. ولی کدوم دختر ایرانی جز تو در کل تاریخ اومده اینجا؟

-          بابا خب دوست ندارن لابد! عجب بساطیه ها!

-          خب اینها چی دوست دارن؟ یک هنری، کاری، چیزی هست اینها دوست داشته باشن؟ چیه؟

-          من نمی دونم. ولی هر کس علایق خودشو داره بابا جان! به کسی چه؟ این چه لحن جاجمنتالیه تو داری؟ دخترهای ایرانی اینطور اونطور ..

-          هه! خوبه که من مدتهاست راهمو جدا کردم.

-          خوبه که کردی اگر حال نمی کنی. دیگه کاری هم به مردم نداشته باش.

-          اصلا بحث دخترها هم نیست. ایرانیها اصولا اینجورین. من دیگه فوتبال هم با اینها نمی رم. از اینهمه آدم جز فلانی کسی نیست که تو فوتبال جدی باشه. وقتی بازی تموم میشه یک ذره یکیشون عرق نریخته. فقط میان یک چند تا لگد به هم بزنن بعدهم مدل دورهمی حرف بزنن با هم. اونروز لورا اومده سر فوتبال میگه پس اینها کی بازی می کنن؟ همش که حرف می زنن.

-          خب فوتبال شما رو مردم برای ورزش نمیان که. میان برای هنگ اوت.

-          میان هنگ اوت هر هفته هم یا دماغ میشکنه یا دست یا پا! من دیگه واقعا خسته شدم هیچ وقت هیچ کس آماده نیست. جدی نیست. هردمبیل میان و میرن. اگر کار و حال بهتر پیدا کردن نمیان.

-          بنظر من باز قانع کننده نیست که قضاوت می کنی. خوشت نمیاد کنار بکش کار خودتو بکن. دیگه هی نگو!

-          ببین! من اگر کسی باشه که ببینم داره یک کار، فقط حتی یک کار! جدی انجام میده احترام قلبی زیادی براش قائلم. اما این افرادی که میگم جدا بدون خجالت هیچ احترامی براشون قائل نیستم. حالا کار جدیدی که مد شده قلیون کشیدن و حکم بازی کردنه. سر ساعت نه هر شب زنگ می زنن که بیا. تا کله سحر هی بازی کن. هرشب!

-          ببین این حرفهایی که میگی من کاملا قبول دارم. منتها من هی گیر نمیدم دیگه. هرکس رو باهاش حال نکنم کلا کنار می ذارم. با خیلیها به همین دلایلی که میگی  کلا سلام علیک هم بزور دارم. ولی دیگه هی نمی گم که چرا اینجورین چرا اونجورین!

-          خب منم نمی رم. بعد هی میگن نمیاد و تحویل نمی گیره و بداخلاقه و  خودشو میگیره.

-          (خنده) اون که بخاطر قیافته!

-          (خنده) بخاطر قیافه ام هم هست خب.

-          ببین چیزی که من میگم اینه که مردم زندگی خودشون، روتین خودشون و اولویتهای خودشون رو دارن. تو یا حال می کنی یا نه. دیگه قضاوتشون نکن انقدر. هرکس دلایلی برای زندگی کردن به مدل خودش داره.

-          اصلا جالب نیستن برام. جدی نیستن. آدم باید یک کاری بجز جلوی تلویزیون دراز کشیدن و کانال رو با ریموت عوض کردن بلد باشه.

-          بهرحال. من فقط خواستم بگم این 5 نفری که گفتم ورزش می کنن. انقدر بیرحم نباش با مردم.

-          باشه. خدا کنه عوض شده باشن حالا.

           

   

اَهههههههههههههههه! اصلا به من چه! ای خودِ عزیزم! ایندفعه خودت بحثو شروع کردی برای اینکه بی انصافی نشه در حق مردم. دفعه بعد اینکارو نمی کنی ها! این خط این نشون! نکنی ها!!

 

سیندرلاهای عزیز من …

آگوست 25, 2008

   

با تن مورمور و پر از قلقک دراز کشیده ام … فکر می کنم به همه چیز و هیچ چیز …

فکر نمی کنم …

می دانید؟ احساس می کنم تازه دارم چیزهایی را می فهمم. می فهمم که واقعیت مطلق وجود ندارد انگار. همه چیز در ذهن من است. من می توانم سیندرلا باشم در حالیکه حقیقت چیز دیگری باشد. اصلا لازم نیست دلیلی وجود داشته باشد برای اینکه من بخواهم تمام آن برداشتهای فانتزی و غیرواقعی و احمقانه شما را داشته باشم، سیندرلاهای عزیز من! فقط کافیست بخواهم. تنها شرطش همین است. حتی اگر بیشتر بیشتر مواقع چیزهایی ببینم که آن عقل واقعی ام، حتی احساسم منفی برداشت کنند.

    

تا وقتی که وسط یک بحث جدی، یکهو دستهای من قشنگ بشوند و ناخنهای من خوش فرم،

تا وقتی که با دیدن آن نگاههای معصومانه حیران یادم برود که حوصله کشیدن ناز آدمهایی که بخواهند بچه بازی در بیاورند ندارم و بپرسم … ،

تا وقتی بتوانم هنوز گفتگوی به این قشنگی با کسی داشته باشم در مورد هزار موضوع عادی، و هیچ کداممان هم نخواهیم تمامش کنیم …

تا وقتی که خودم – خود خودم که نخواهد واقع بین باشد و عاقل – همیشه در زمان خداحافظی فضا را سنگین حس کند، و قیافه ها را گرفته و نگاهها را مات و بفهمد که هیچ چیز عادی نیست …

تا وقتی که خودم این توانایی را داشته باشد، بعضی مواقع از تمام آن لحظات خوب، برداشتهای واقع بینانه ای که همیشه تلخ هستند، نداشته باشد …    

و تا وقتی که …

اهمیتی ندارد که در واقعیت هیچ سیندرلایی وجود نداشته باشد. تا وقتی که این لحظات قشنگ وجود دارند، حتی اگر کوتاه و دیر به دیر باشند، من می توانم قهرمان داستان سیندرلایی ای باشم که خودم خلقش می کنم و پایانش برایم اهمیتی ندارد، چونکه مدتهاست ازش گذشته ام. و چه گذشتن خوبی و به موقعی و سرشار از رهایی و قدرتی ..

می توانم در جریانش، در بسترش، گوناگونی گسترده آدمها را درک کنم. گوناگونی بیش از حد تصور آدمهایی به این نزدیکی .. و به این دوری .. و به این خوبی …

    

این نوشته مخاطب(ین) خاص دارد.

 

نوشتن

آگوست 25, 2008

  

خیلی وقتها چیزهایی هست که می خواهم بنویسم ولی نمی توانم. موقعیتهایی هست که هرچقدر سعی می کنم در قالب نوشته درست در بیایند، نمی شود. نمی دانم مشکل این است که تکنیک نمی دانم؟ ناخودآگاهم خیلی غیرقابل دسترس است؟ گنجینه لغاتم محدود است؟ یک چیزی در جای خود قرار ندارد و من نمی دانم چیست. یک چیزی هست که به دل نمی نشیند.

خیلی وقتها یک صحنه هست که کلی حرف تویش هست، اما نمی دانم آن حرفها چه هستند؟ حس خیلی خوبی، یا خیلی بدی نسبت به یک رخداد دارم ولی نمی دانم چطور باید نوشت تا خود جنس باشد. تمام موقعیتهایی که در نوشتنشان فلج هستم، احساسی هستند. اصلا چنین موقعیتهایی را نمی توانم در قالب کلمات در بیاورم. واقعا نمی دانم احساس را چگونه باید نوشت. میزان ناتوانیم در توصیف احساسات مختلف هم متفاوت است. مثلا غم و خنده را تقریبا نمی توانم به عبارت تبدیل کنم، خوشحالی را خیلی کم. در بیان شور، هیجان و عشق کمی بهتر هستم. اما در کل خیلی خوب نیستم.

مساله خود فعل نوشتن نیست. مشکل این است که این احساسات براحتی قابل بیان، قابل تبدیل به کلمه نیستند. و دردسر آنجایی بیشتر می شود که درگیر ملغمه ای از احساسات ضد و نقیض باشم. در این حالت یک فلج مغزی کامل اتفاق می افتد. حتی فلج حسی. نمی دانم چطورم، حتی نمی دانم خوبم یا بد. یک لحظه با یک فکر روی پوستم قلقک می آید، لحظه ای دیگر، با فکری دیگر، توی سرم درد و منگی می پیچد.

نوشتن در من تاثیر خوبی دارد. بهمین خاطر است که دوست دارم قادر باشم آن لحظات بالا را هم بنویسم. وقتی می نویسم انگار، همه چیز روشن می شود. بد یا خوب، واضح می شود. بیرون ریخته می شود. خودم رها می شوم از سنگینیش.

 

چند هفته ایست این میل دیوانه وار زیاد بسراغم می آید. این میل شدید به نوشتن و نتوانستن. جمعه شب تا صبح بیدار بودم و مطلبی را بارها و بارها نوشتم و نشد. مدتیست می خواهم یک متن عاشقانه در مورد استادم بنویسم نمی شود. هفته گذشته مکالمه ی عجیبی داشتم با دوستی که هرچه سعی کردم بنویسم نشد. همین امشب برگشتم از یک ملاقات 45 دقیقه ای، دراز کشیدم روی مبل و نیم ساعت اصلا تکان نخوردم.  می خواهم بنویسم و نمی شود.

    

زیر این قیافه آرام و جدی که دائما بلند بلند می خندد، مهربان است، به دیگران نزدیک نمی شود و به شدت دارای چهارچوبهای محکم و در عین حال انعطاف پذیر است، از این لحظات تازگی ها زیاد وجود دارد.

 

پی نوشت: یک کلمه هم از مادر عروس بشنویم:

نوال سعداوی، نویسنده فمینست معروف مصری یکبار در یک مصاحبه خبری در جواب این سوال که چه چیزی شما را علیرغم تمام مشکلات، فعال نگه داشته، گفته: لذت نوشتن! که از س ک س بهتر است.

پی نوشت 2: امروز مامان لازم نیست. همان خط آخر به اندازه کافی مسئولیت قبول می کند.

اندر باب اهمیت Naturality

آگوست 24, 2008

    

هم آفیسی کره ایم هر وقت که میره کره امکان نداره کمتر از ده تا بقول خود blind date داشته باشه. جناب مشکل پسند هم تشریف دارند و هیچ وقت کسی مورد توجهشون قرار نمی گیره. بهش میگم تو اگر دنبال کسی می گردی خب چرا یکی از همین دخترها رو انتخاب نمی کنی؟ میگه آخه باید منو impress  کنن!

دفعه آخری که میره کره، ستاره اقبال یک دختر زیبای کره ای از آسمون ظهور می کنه و مورد پسند آقا قرار می گیره.

می پرسم چی شد که از بین این همه دختر این مورد پسند قرار گرفت؟

می دونید چی می گه؟

می گه:

هر وقت با یک دختر بار اول می رفتم رستوران، فقط یک کوچولو از گوشه غذاش می خورد و همیشه یا رژیم داشت یا کم غذا بود یا هرچی. این اولین کسی بود که وقتی رفتیم بیرون همه غذاشو تموم کرد.

   

انقدر خوشم اومد از این دلیلش که نگو!! ببینید حتی هم آفیسی کره ای من که خیلی آدم سنتی ایه و دنبال یک دختر نه چندان تحصیل کرده ی زیبای خانه دار می گرده، اهمیت نچرال بودن رو می دونه. بطور واضحی از آدمهایی که ادا در بیارن خوشش نمی آد. صریحا می گه این دختر تنها کسی بود که طبیعی عمل کرد.

خیلی دلم می خواد بدونم کلا کی اولین بار این ادا و اصول داشتن رو به عنوان ارزش جا انداخت! اصلا کی اختراعش کرد؟ جدا ها؟ خب یک ذره غذا می خورید که بگید خیلی عارفید یا مانکنید یا غذا براتون اهمیتی نداره یا شکمو نیستید یا چی؟؟ اصلا چرا می خواید اون چیزی که نیستید باشید؟ اون هم با این روش کلیشه ای! حداقل یک ذره ادا و اصولهای باهوشتری داشته باشید، این چیزها که دیگه کهنه شده!

   

 

یکی از دوستهای ایرانیم که تازه از ایران اومده می گفت تازگیها تو ایران مد شده که توی کافی شاپها پسرها هم، فقط گوشه کیکشون رو میخورن و یک قلپ از کافه گلاسه شون!

  

 

هیولاهای درون (3)

آگوست 23, 2008

  

از بین خیلی از مفاهیمی که ای کیوی من نمی کشه به درکشون یکی هست سوء استفاده!

    

میگه: “به فلانی خیلی رو نده. از اون آدمهای بدجنسه. ازت سوء استفاده می کنه.”

میگه: “دیدی گفتم یک دلیلی داره این فلانی هی خودشو به من می چسبونه. نمی دونستم می خواد از در دوستی بیاد که اینجوری سوء استفاده کنه!”

   

اصلا نمی فهمم! یعنی واقعا نمی فهمم که معنی اینکه یکنفر از من سوء استفاده کنه چیه. اصلا تابحال چرا کسی از من سوء استفاده نکرده؟ خیلی خوش شانس بودم؟

سوء استفاده یک چیزیه توی ذهن من معادل استعمار. بیشتر مفهوم سیاسی داره و اصلا توی رابطه بین انسانها برام تعریف نمیشه. خب آدمها توی رابطه هاشون باهم خیلی وقتها ممکنه همدیگرو اذیت کنن. نقشه یا توطئه خاصی در کار نیست بابام جان! سوء استفاده واقعا وجود داره مگه؟ تنها سوء استفاده ای که هرچی فکر می کنم به ذهنم می رسه اینه که من کلی ریسرچ کنم بعد یکی دیگه به اسم خودش مقاله کنه. اونهم نمی دونم چرا اصلا برام اهمیت نداره. یعنی داشته باشه هم راه حل داره خب. آدم میره با طرف حرف می زنه، اصلا آخر آخرش میرم شکایت می کنم. دیگه این بحثهای سطح پایین و ننه من غریبم بازی که فلانی از من سوء استفاده کرد یعنی چی؟

اصلا آدمیزاد خودش توی رابطه حد و حدود و حریمها رو مشخص می کنه. اجازه همون سوء استفاده که شماها میگید و من نمی فهمم رو نمیده. ولی این راهش نیست که همه رو گرگ تصور کنی و مواظب باشی ازت چیزی ندزدن. می دونید اصلا اینطور نیست که کسی از من سوء استفاده نکرده باشه چون از نظر آماری امکان نداره یکی کنار من هی ازش سوء استفاده بشه و من اصلا ازم سوء استفاده نشه. مساله فقط اینه که احتمالا من فرض رو بر این نمی ذارم که این کار سوء استفاده است. اصلا بدم می آد از این بدبینیهای احمقانه. خیلی بنظرم چیپه این بحثها و این مدل غرغرها. بنظرم میاد اینجوری اگه بخوای به زندگی نگاه کنی دائم باید غصه بخوری و دلشکسته و عصبی باشی. همیشه باید هوشیار و مواظب توطئه های احتمالی دیگران باشی. این هم شد زندگی؟

  

جدا من احمق نیستم بنظر شما؟

 

پی نوشت: توی 14 ساعت گذشته من چقدر نوشته باشم خوبه؟ (حالا اونهایی که پابلیش نکردم بماند!) چه ام شده؟ کار دیگه ای نداری تو؟

معرفی فیلمهای روز

آگوست 23, 2008

    

از اونجاییکه که من خواننده فارسی زبان که به منبع خوبی از فیلمهای روز هالیوودی دسترسی داشته باشه زیاد دارم!! (هرکسی هم که میاد به دیدن فیلم مامان خودش در حمام بیشتر علاقه داره. ببخشید من هنوز بابت این جریان عصبانیم)، از بین کارهای نکرده، فقط فیلم معرفی کردنم مونده بود.

    

پاین اپل اکسپرس

ترجمه فرموده اند: قطار سریع السیر آناناس. اسم یکجور ماده مخدره البته و به قطار و آناناس هیچ ربطی نداره. روزی که رفتم این فیلمو ببینم شب قبلش خوب نخوابیده بودم و بشدت خسته بودم. بنابراین یکساعتی وسط فیلم کاملا خواب بودم. اما بقیه مواقعی که بیدار بودم داشتم می خندیدم. اگر اون جنبه احمق بودن درتون وجود داره ببینیدش. بامزه است و خیلی جاها طنز هوشمندانه ای داره. فیلم جریان دو نفر مشنگه که گیر باند قاچاقچیان مواد مخدر می افتن. سکانسهای خنده دار زیاد داره اگر نخواید خیلی سخت بگیرید و عاقل باشید.

    

شوالیه سیاه

یعنی دیگه فکر روزی رو که من! فیلم بتمن ببینم نمی کردم. اصلا خیلی نمی دونستم بتمن چیه. می دونستم احتمالا چیزیه در حد سوپرمن. حتی تا مدتها نمی دونستم منفیه یا مثبت. اما انقدر همه منتقدین دنیا از این فیلم جدید بتمن تعریف کرده بودند و بهش امتیازات نجومی داده بودند که گفتیم بریم ببینیم. فیلم باب طبع کسانیه که داستانهای ماجراجویانه و پر از توطئه و تعقیب و گریز دوست دارند. جلوه های ویژه اش فوق العاده است. اگر خارج از ایران هستید حتما توی سینمای سه بعدی ببینیدش. داستان خیلی خوب و هنرپیشه های خیلی خوبتری داره. بخصوص هیث لجر بازیگر نقش جوکر (آدم بده داستان که نقش مقابل بتمنه اسمش جوکره) فوق العااااااااااااااااااااااااااده است. بقول هنرپیشه ها اصلا دیدن بازیش به خودی خود کلاس بازیگریه :دی. حیف که بیچاره چند ماه پیش مرد. ولی حدس می زنم اسکار خاصی بهش بدن امسال.

    

ویکی کریستینا بارسلونا

اینو که دیگه اصلا نگو! یعنی فیلم وودی آلن باشه و اسکارلت جوهانسون هم توش بازی کنه امکان نداره من خوشم نیاد. بخصوص اینکه یک هنرپیشه کاملا جدید هم کشف شده به اسم ربکا هال که انقدر نقشش و  انقدر خودش خوب بود که کاملا جوهانسون و خاویرباردم و پنه لوپه کروز زیر سایه اش بودند. فیلم داستان دو تا دختر آمریکاییه که یک تابستون میرن بارسلونا برای ریسرچ در زمینه تاریخ و هنر و غیره. و خب مسلمه که دخترهایی که آخر تابستون برمیگردن آمریکا کاملا عوض شده اند.

فیلمهای وودی آلن یکجور کلاس انسان شناسیه. عاشق این شخصیتهای خل و دیوونه ی عاصی و وراجش هستم که هی دارن در مورد خودشون توضیح میدن و خودشونو بررسی می کنن (بیشتر مواقع یکی از همین نقشها رو خودش بازی می کنه). کلی چیز در مورد آدمها، احساساتشون، عشق، حماقت، س ک س، انصاف و آزاد منشی، سادگی، آسون گیری، شوریدگی، جنون و رهایی فقط با دیدن این فیلمها یاد می گیره آدم.