آرشیو برای سپتامبر, 2008

The Unbearable Lightness of Being

سپتامبر 28, 2008

 

- I know you see other women.

I know it!

You can’t hide it from me.

Every day,
I try to tell myself,

“Well, it’s nothing.

It’s not important.

He’s just playing around.

He can’t resist it.

But he loves me.

I’m sure about that.

He loves me. “

“He loves me!”

But I can’t stand it.

I tried hard.

I just can’t.

Take me to them.
Don’t leave me alone!

- Tereza, calm down. Stop talking. Try to sleep.  You need some sleep now.

- I don’t want to sleep.

You’re tired of me.

I know that.

I can see it in your eyes.

 

 

آدم شناسی

سپتامبر 28, 2008

می دونی چرا من انقدر خوب آدمها رو زود می شناسم و تو انقدر دیر؟

چون تو تا آدم جدیدی می بینی تئوری های زندگیتو رو می کنی. نیازهات و علاقه مندیهات رو صریحا بیان می کنی. آدم جدید می ترسه و سعی می کنه مطابق میل تو عمل کنه. به همین خاطر تا مدتی همه چیز خوبه. بعد اگر کارهایی که می کنه مطابق میل خودش نباشه، این تناقض از یک جاهایی می زنه بیرون. اونوقت مرحله گیج شدن تو شروع میشه. مرحله آخر هم وقتیه که دیگه خسته می شه و خود واقعیشو نشون میده. اونجاست که تو تازه تفاوتها رو می بینی.

من اینکارو نمی کنم. حرف نمی زنم. ساکت می مونم و به هر آدمی اجازه می دم که خودش باشه، که از من نترسه. انتظاری ازش ندارم که برآورده کردنش کوچکترین زحمتی براش داشته باشه.  هیچ سختی و مسئولیتی رو در بدو امر احساس نمی کنه، بنابراین خود خالصشو راحت نشون میده. یعنی راه دیگه ای اصلا براش نمی مونه، چون نمی دونه چطوری باشه مجبوره خودش باشه. بهمین خاطره که من آدمهایی که دور و برم هستن رو زود می شناسم. تو به این مرحله خیلی دیر می رسی. این وسط فقط وقت تلف کردی.

نمی گم معیارهای آدم شناسیم خیلی درسته ها. دارم می گم هرچی هست از اول تا آخر همونه. وسطش عوض نمی شه. چون از صدر تا ذیل همون آدمه. همیشه همونه. کار غیر خطی و عجیب غریبی نمی کنه که نظر منو عوض کنه. اصلا هیچ لزومی در تغییر رویه ای که داره (حالا هرچی هست) نمی بینه، چون چیزی بهش القا نمیشه.

 

البته این روش هم تضمینی نیست. خیلی از آدمها عادت کردن که اصولا خودشون نباشن. ولی مسلما از روش تو که تحمیل کردن سبک خودت به اونهاست، خیلی موثرتره.

اندر اهمیت وقایع رخداده

سپتامبر 28, 2008

    

در مورد این آدمهای عجیب غریبی که می بینم، کی بنویسم؟ چه جوری بنویسم؟ اصلا ارزش نوشتن دارن؟

 

مثلا باربارا – که بیست سال بزرگتر از شوهر لبنانی سابقشه و بعضیها می گن ازدواجشون بخاطر گرین کارت بوده که حالا از هم جدا شدن – قیافه خیلی جالبی داره. اصلا نمی تونم توصیف کنم. وقتی می خنده همچین دل آدم غنج میره. بعد وقتی با دوستای من دعوا می کنه که چرا “بغل نداده” دارن خداحافظی می کنن که برن، فقط می خوای ماچش کنی. شوهر سابقش نبیل قیافه غمگینی داره. حتی وقتی میگه چطوری یا پیدات نیست و لبخند می زنه باز هم.

 

یا مثلا اسکات. که مدل ورزشکارها و هنرپیشه های آمریکایی آخرِ خوش بدن و خوش صورته و همیشه بنظرم علافترین آدم دنیا می آد که میشینه توی اون کافی شاپه هی با همه حرف می زنه. بعد پس از دو بار سلام و علیک (اونهم چون من هم دوتا دوست علاف مثل خودش دارم)، یکهو پسرخاله می شه با یک بشقاب کیک هویج می آد میشینه شروع می کنه به حرف زدن. بعد ما بدتر از خودش پسر خاله می شیم و دوستم می پرسه که کارش چیه و من می پرسم که چرا همیشه اونجاست و چرا کلاهشو هیچ وقت از سرش بر نمیداره و قضیه چیه که در مورد ورزش کردن من تیکه می اندازه و مگه اسم منو اصلا یادشه و  غیره و ذالک.

 

اووووووووه! خیلی های دیگه. پشت سر هرکدومشون یک داستان مفصله. ولی هرچی فکر می کنم هیچ نکته جالبی به ذهنم نمی رسه. هیچ برش قابل توجهی از زندگیشون نمیشه گرفت. یعنی مسلما هست، ولی من اونقدر نکته سنج نیستم. فقط وقتی می بینمشون احساس می کنم که یک چیزی هست! یک چیزی که احتمالا من باید ببینم و نمی بینم.

تازگیها احساس می کنم آدم جدید و اتفاق جدید زیاد دارم می بینم. و تاسف می خورم که چرا چیز خودآگاهی یاد نمی گیرم. دلیلش اینه یک دریا تفاوت هست بین من و این آدمها. هیچ کنش و واکنشی نداریم. یعنی خودمونیم، هیچ چیزی بهم اضافه نمی کنن. دو دقیقه بعد از هر اتفاقی، کلشو یادم میره از بس بی اهمیته.

 

آخ زندگی! همیشه همینجوری بمون لطفا! پر از این آدمهای کم اهمیت که می تونن خیلی هم خوب باشن!

ضد حال

سپتامبر 27, 2008

  

دختر: من یک نفرو دوست دارم که اهل سفر و ماجراجویی باشه. دلش بخواد مثلا کارشو ول کنه بره دو ماه اسکی تو سوئیس. دل گنده باشه بتونه بدون حساب کتاب و خسیس بازی پول خرج کنه. کنترولینگ نباشه، هی به من نگه اینکارو بکن اینکارو نکن اینجا برو اینجا نرو. استرس و غصه منو اضافه نکنه. بگو بخند باشه و هی انرژی منفی وارد نکنه. گیر نباشه. ایده آلیست نباشه. اهل کار خیر و کمک به دیگران باشه، یعنی دلشو داشته باشه کلی پول برای کمک به جایی یا کسی بده بره. جاجمنتال نباشه توی کارها و زندگی مردم. اهل کار مشترک با من باشه، منو لوس کنه، دوستم داشته باشه …

 

پسر: برای من از لانگ از اینکه کسی قلبش بزنه، کافیه.

 

سپتامبر 27, 2008

 

لحظه دیدار نزدیک است


باز من دیوانه ام مستم


باز می لرزد دلم دستم


باز گوئی در جهان دیگری هستم


لحظه دیدار نزدیک است


..
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ


وای نپریشی صفای زلفکم را باد


آبرویم را نریزی دل


ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

 

 

 

پی نوشت: رفتم شب شعر فریدون مشیری. باورتون میشه؟ من؟ فکر کنم دیگه کم کم باید ماری جوانا هم بکشم!

راستی نپرسید شعر اخوان ثالث اونجا چکار می کرد، چون خودمم همین سوالو دارم.

 

خش بر می داریم

سپتامبر 25, 2008

قبلا ها، شاید تا پنج شش سال پیش، یک لایه محافظ بود دورم. یک لایه لطیف پرنیانی. نگهم می داشت، که نخورم به چیزهای کثیف و آلوده و زشت، یا هرچیزی که در شان من نبود. بشدت به این پوشش، به این دوری و به این دست نخوردگی افتخار می کردم. برخوردم با خودم، برخورد با یک موجود ظریف، شریف و مافوق بشری بود که از هر چیز مربوط به انسانهای معمولی عاری و بری بود.

نفهمیدم که چطور این لایه رفت کنار. فکر کنم از وقتی که وارد دوره فوق شدم یکجورهایی عوض شدم. با یک جهش سریع باز شدم. آزاد شدم. شاید مدل مطالعاتم عوض شد. شاید تصمیماتم برای زندگیم جدی شد. شاید اعتماد بنفسم بشدت بالا رفت. هرچی بود باعث شد اون تافته جدا بافته دیگه نباشم. به خودم که نگاه می کردم بنظرم مضحک می اومد که فکر کنم از بقیه بهترم، با وجودی که کماکان با کمال پررویی می دیدم و می دونستم بهترم. بعدها آمریکا اومدن هم به این روند کمک کرد.

از همون اولش که اون لایه رفت کنار، دیگه حتی یکبار هم نشد که دلم برای خودم بسوزه. هر اتفاقی که افتاد، هر چیزی که ناراحت، دلشکسته یا دلسردم کرد، باعث نشد که احساس کنم که من حیفم یا بی انصافی شده در حقم. اصلا مهم نبود، چون من دیگه ظریف و مقدس و مستحق ملاحظه نبودم. دیگه خودم بلد بودم از خودم مواظبت کنم، نیاز به لایه و هاله و غیره و ذالک نداشتم.

دیشب وسط حرفهای صد من یک غاز همیشگی، در حالیکه یک کم حالم گرفته شده بود از نظری که این دختره عشقم که الهی قربونش برم در مورد یکی از کارهای من داده بود، اومدم سوار ماشین بشم که احتمالا محض دلداری، گفت: “چند سال دیگه وقتی دیگه اینجا نیستی، توی یک شهر بزرگ یک کار خیلی توپ داری، برمیگردی عقب خنده ات می گیره. فکر می کنی: من چطور این نظرو داشتم آخه؟” بعد ادامه داد: “اصلا شان تو و لول تو صد هزار دی بی! بالاتر از این حرفهاست. خیلی خیلی ها! تو اصلا بی همتایی، حیفی! الان فقط این زندگی علمی بی حاصل یک کم نامطمئنت کرده. که اونهم تموم بشه برمیگردی سر جای اولت به این حرفهای الان خنده ات می گیره.”

یک صدم ثانیه از دلم گذشت که: آره ها! من چقدر مافوق این حرفها خوبم. اما فقط همون یک صدم ثانیه. بعدش خندیدم. نگذاشتم چند سال دیگه بشه. همین دیشب خندیدم. به اینکه احمقانه است که برای من شان تعریف شده. که من شان دارم، که همون لایه رو باید بپیچم دور خودم، که همونطوری مردم رو حقیر بدونم، که مواظب باشم که آلوده به همه اون کثافات نشم، که ارزش من چقدر بالاتر از این حرفهاست، که ….. و همه مزخرفات از این قبیل.

صادقانه بگم. تازگیها دیگه بنظرم خیلی محقر میاد وقتی کسی از چیزهایی مثل لکه دار شدن روح یا نشناختن شان خود، یا آلوده کردن خود به مسائل دنیوی حرف می زنه. اصلا انسانی نیست. آدم تجربه می کنه. کسی نمی میره اگر یک چیزهایی رو ببینه یا بشنوه یا حتی انجام بده. مگه من کیم اصلا؟ که بشینم بگم من شانم بالاتر از فلانی و بیساریه؟ فقط بواسطه اینکه چهار تا کتاب خوندم و ممکنه مهربونتر و عاقلتر و آرامتر و باملاحظه تر از ایکس و ایگرگ باشم؟ که اونهم احتمالا بعلت اینه که خوش شانس تر بودم که مسیر متفاوتی رو طی کرده ام؟ که خودمو کنار بکشم از هرکس و هرچیزی که ممکنه مطابق میل من و روتین من و حتی اعتقادات من باشه فقط بخاطر اینکه روحم خش بر نداره؟ حالا خش برداره چی میشه؟ خش پاک کن می خرم پاکش می کنم. بهتر از اینه که آشنا نشم اصلا با آدمهایی و با پدیده هایی. اصلا قشنگی کار آدمیزاد همینه. که خش بخوره ولی نشکنه. هرچی بیشتر خط بیفته روش و نشکنه بهتر.

هستن آدمهایی که از آشنایی باهاشون خیلی خوشحالم. کسانی که شش سال پیش، پیچیده در اون لایه پرنیانی، طرفشون اصلا نمی رفتم. ممکنه خیلی وقتها با خیلی از اعتقاداتم نخونن. حتی ممکنه از دستشون خش هم برداشته باشم. اما دیدنشون یا حتی یک کوچولو دوست شدن باهاشون خیلی کیف داشته. اصلا اونها هم خیلی خوشحالن که با من آشنا شدن، چه کم، چه زیاد. بخوای همونطوری شان و شئوناتی فکر کنی می تونم بگم خیرم به اونها هم رسیده (یعنی اگر انقدر که ادعا می کنم!). اصلا ای کسانی که می خواهید خش برندارید! فکر نمی کنید ممکنه شما در اثر رابطه با کسی خش بردارید ولی اونو از یک شکستن بزرگ نجات بدید؟ فکر نمی کنید اگر انقدر خوبید ممکنه بتونید اثر خوبی روی همونهایی که توی روحتون لکه می اندازن، بگذارید؟

یکجورهایی رویکردم داره به مرور ماتریالیستی تر می شه. چیزهای ماوراء الطبیعه خیلی خیلی کمی مونده توی زندگیم دیگه.

پی نوشت: اصلا بحث سر این آدمها نیست ها! اونها رو هیچوقت توی عمرم اعصابشونو ندارم و نخواهم داشت. چه شش سال پیش، چه شش سال دیگه.

ترانه های کوچک غربت

سپتامبر 23, 2008

     

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

در چشمانِ توست

هزار قناری خاموش
در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود


آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

 

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

 

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود

 

بانمک

سپتامبر 20, 2008

  

آقا جان، ما یک نفرو می شناسیم که گلوله نمکه. بشدت خوش قریحه و طناز! (اونی که شما فکر می کنید رو نمی گم، یکی دیگه است این. یکی از جالبترین شوهای جهان هم وقتیه که این دو تا به هم می افتن! حالا کاری نداریم.) خلاصه، ایشونو که  ببینی، اگر سوژه مناسب در دسترش باشه (که معمولا هم پیدا می کنه) می تونی دو ساعت دلتو بگیری و همینطوری بخندی. خیلی هوشمندانه، خلاقانه و محترمانه، با نمکه.

حالا مشکل چیه؟

می گم براتون.

کلا نه که اینجور آدمها همیشه در مرکز توجه هستند، انگار بقیه یکجورهایی احساس می کنن عقب افتادن. برای جبران این نقیصه! سعی می کنن با نمک باشن! نتیجه این میشه که خیلی خیلی بیمزه به نظر می آن.

این بنده حقیر دوباره می خوام نصیحت کنم. عزیزان من، هرکسی یکجوره خب! منو که می بینید، خوش قریحه و مزه پرون نیستم، ندارم این صفت خیلی خوب رو. خب چکار می کنم؟ می شینم یک گوشه ساکت گوش می کنم و می خندم. اگر حسودیم بشه و سعی کنم بامزه بنظر بیام، بدتر بیمزگیم بیشتر توی چشم می آد. این مساله به این سادگی رو درک کنید دیگه. می آید بیخودی برای توی چشم اومدن بیمزه بازی در می آرید اوقات خوش بقیه رو هم خراب می کنید. حالا کاش که فقط بیمزه بازی باشه، قاطی می کنید و متوسل به شوخی های سخیف و توهین آمیز می شید. مردم هم حتما باید لباس آهنینِ باجنبگی پوشیده باشند، چون اصلا تقصیر شما که نیست اگر بهشون بر می خوره!

 

همه اش از کمبود اعتماد بنفسه. تا همه به یک نفر اپسیلونی بیشتر نگاه می کنن، فکر می کنید از حلوای پخش شده چیزی به شما نخواهد رسید. به همین خاطر زود به دست و پا می افتید که جلب توجه کنید. اما روشهای که استفاده می کنید خیلی غیرهوشمندانه است و بیشتر شما رو ضایع می کنه. یعنی شاید هم خیلی ها نفهمن، ولی ما که می فهمیم و هی هم توی ذوقمون می خوره. بعد هم لطفا فرق شوخی، جدی، توهین، ملایمت، خنده و ادا و بامزگی رو بفهمید.

 

حیف! دارید جمع به اون خوبی رو خراب می کنید. البته مشکل شما نیستید. مشکل منم که در این زمینه حساس و بی حوصله هستم. نتیجه اینکه ببخشید من فردا شب نمی آم خونه تون. محیطهاتون منو یاد مهمونی های تصنعی ایران می اندازه که توش مردها در مورد زنها تیکه می اندازن و زنها در مورد مردها. البته این کار رو نمی کنید ولی جو به همون لوسی و سوپر بیمزگیه. غیر از اون بنده وقت و اعصاب اضافی برای شنیدن توهین به دیگران و خودم اصلا ندارم. امیدوارم خودتون سالیان سال در جوار هم به همین روشهای بیمزه یا هر روش دیگری کیف کنید، ولی بنده رو معاف کنید.

 

جدا ولی اون یکی دو نفر بانمکتون خدا هستن ها! شما هم سعی کنید اعتماد بنفس و آرامش درونی پیدا کنید. همونطور که گفتم آدمها با هم فرق دارن، شما هم توی چیزهای دیگه خوبید خب. همه که نباید بانمک باشن.

 

 

پی نوشت: شهرزاد میگه ما هم هی داریم پسرفت می کنیم، فقط جاهایی که بساط خنده و مسخره بازی مهیا باشه حاضریم بریم دیگه. گفتم پسرفت نیست، من حرف مشترکی آخه با اینها ندارم بزنم. فقط بخندیم، بهتر و سالمتره.

 

 

دانستنیهای خاور دور

سپتامبر 19, 2008

     

می دونستید کره ای ها برای هر کار مهمی به فالگیر مراجعه می کنند؟

مثلا تعیین تاریخ عروسی، قیمتش حدودا 200 دلاره. انتخاب اسم بچه خیلی گرونتره. معمولا فالگیر 4-5 اسم رو تعیین می کنه و والدین از بین اونها انتخاب می کنند. قیمتش هم بستگی به نوع اسم داره! اسمهای گرون معمولا دو تا سه هزار دلار قیمت دارند.

دوست کره ای من – که باباش 33 سال پیش حقوق یکماهشو برای اسم اون داده – دلش می خواد آمریکا بمونه و کار پیدا کنه. خیلی هم وضعیت علمیش خوبه، کارش درسته و شونصد میلیون تا مقاله داره. ولی …. ناراحته. چرا؟ چون فالگیر بهش گفته تو توی آمریکا کار گیر نخواهی آورد!!!!!!!!

ازش می پرسم: تو به اینها اعتقاد داری؟ میگه: بلاخره سنته دیگه. می گم: توی ایران هم چیزهای شبیه این هست، البته اصلا نه به این شدت. بیشتر پایه مذهبی داره. ولی خیلی وقتها جوونها زیر بار خیلی سنتهای خرافاتی نمی رن. میگه: نه، توی کره 99% جوونها به این سنتها عمل می کنن. یعنی کسی اعتقاد هم نداشته باشه، امکان نداره روی حرف پدرو مادرش حرف بزنه. اصلا امکان نداره تو بخوای عروسی کنی، تاریخشو خودت تعیین کنی! حتما باید فالگیر اینکارو بکنه!

تازه، می دونستید اگر یک خانم کره ای دو روز پشت سر هم یک لباس رو سرکار بپوشه همه بهش متلک می اندازن؟ چون معنیش اینه که خونه نرفته که لباس عوض کنه، لابد شب جای دیگه خوابیده! والدین کره ای وقتی دخترشون توی یک شرکت رده بالا کار گیر بیاره کارشون دراومده چون باید کلی لباس براش بخرن!

پارسال یک هم آفیسی کره ای داشتم که هی ازم سنمو می پرسید و دو بار هم دلداری! داد که اشکال نداره هنوز برای ازدواج دیر نشده! سه نفر کره ای دیگه هم میشناسم که دکترای خاله زنکی دارن والا.

البته نمی خوام تعمیم بدم. کلا برام جالبه. دارم فکر می کنم این کشور چطور انقدر پیشرفت کرده؟

 

می دونستید چرا دانشجوی ژاپنی توی رشته های مهندسی توی آمریکا اصلا پیدا نمیشه؟ چون ژاپنی ها سطح علمیشون رو بالاتر از آمریکا می دونن و آمریکا اومدن براشون عقب گرده. بعد میدونستید چرا با این وجود اصلا مقاله ای که ژاپنی ها نوشته باشن نمی بینیم؟ چون اصلا ژورنالهای مخصوص خودشون رو دارند به زبان ژاپنی! بعد می دونستید چرا با وجود این ایزوله بودن این همه پیشرفت می کنن؟ چون همه چیز از سر تا پا کار خودشونه. اصلا تبادل علم نمی کنن. کاملا خودکفا هستن!

 

——

رستوران ایتالیایی باشه، روی پشت بوم یکی از خیابونهای خوشگل داون تاون، با گارسونهای زیبا و موسیقی رومانتیک و غذاهای خوشمزه، در یک جمعه شب آروم و خوب ….

با متریال صحبتهای فوق!

ای روزگار … :دی

 

 

آدم معمولیِ بدون کنجکاوی

سپتامبر 16, 2008

امروز مارک طبق معمول رفته بود بالای منبر. موضوع این دفعه “حماقت مردم آمریکا” بود. می گفت: “بیشتر مردم اصلا کنجکاوی شناخت اطرافشونو ندارن.”

گفتم: “سخت می گیری بابا. آدمها همیشه دوست دارن بهتر زندگی کنن. دنبال راههای بهتر زندگی کردن میگردن.”

گفت: “بهتر یعنی چی؟ پول؟ بله همه شون می خوان زود فارغ التحصیل شن برن سر کار برن سر خونه زندگیشون. هدف همه مردم فقط همینه که جفتشون رو گیر بیارن. تنها هدف زندگی همه همینه.”

گفتم: “خب اینهم یکی از هدفهاست. ولی تنها هدف نیست. بعد هم همه مردم یعنی چی؟ حالا متوسط آدمها بله ولی نه همه.”

گفت: “دقیقا 95% مردم تنها هدفشون در زندگی همینه. هیچ کنجکاوی دیگه ای ندارن.”

گفتم: “اصلا این عدد رو قبول ندارم. این همه آدم ایده های جالب دارن برای زندگی.”

گفت: “ابدا. برو با بچه های لیسانس صحبت کن. همه شون فقط می خوان زودتر درسشون رو تموم کنن برن سر کار. کنجکاوی ندارن.”

گفتم: “کنجکاوی برای چی؟”

گفت: “برای کشف اطرافشون! هیچ مهم نیست براشون که اطرافشون چی داره می گذره.”

گفتم: “نگاه کن دور و برت رو. الان توی همین کافه تریا میزهای کناری ما مردم در مورد چی دارن حرف می زنن؟”

گفت: “اینجا دانشگاهه. معلومه که آدمهای اینجا جز اون 95% نیستن!”

گفتم: “مردم دیگه هم همینطور.”

گفت: “تو اوقات فراغتت رو چیکار می کنی؟”

گفتم: “کتاب می خونم. فیلم می بینم. می نویسم.”

گفت: “بیرون نمی ری؟ جز گروهی نیستی؟”

گفتم: “نه راستش.”

گفت: “مساله همینه. تو هیچ نمونه درستی از مردم نداری. با آدمها حرف بزن اونوقت بهت می گن که در مورد زندگی چی فکر می کنن. بعد می فهمی که کنجکاوی ندارن.”

گفتم: “این آدمهایی که تو میگی کنجکاوی ندارن یعنی دقیقا چه جورین؟”

گفت: “یعنی فقط می خوان زودتر برن سر کار، یک زندگی معمولی رو شروع کنن. روزنامه نمی خونن. فقط مجله پیپل می خونن. اخبار رو دنبال نمی کنن. نمی خوان دنیا رو بهتر بشناسن … “

گفتم: “بنظرم تو زیادی بدبینی.”

گفت: “تو زیادی خوش بینی.”

فکر کردم: من هم جز همین دسته هستم. هیچ اهمیتی برام نداره که توی دنیا چی می گذره. یک دنیای کوچک اطراف خودم ساختم از چیزهایی که دوست دارم و با همونها زندگی می کنم. بقیه دنیا جذابیتی برام نداره انگار. می خوام زودتر درسمو تموم کنم برم سر کار از بس که خسته ام. دیگه نمی خوام دنیا رو فتح کنم. می خوام یک زندگی معمولی داشته باشم. می خوام معمولی باشم. معمولی هستم اصلا. هیچ جاه طلبی عجیب یا آرزوی بزرگی دیگه ندارم. خیلی اینطوری راحتترم. واقعا چیزهای دیگه برام مهم نیست. دیگه حتی کتاب خوندنم هم زورکی شده.

و جالب تر از همه اینکه، از بابت این موضوع ناراحت هم نیستم. اینجوری اصلا خوشحالتر و راحتترم. فکر می کنم قبلا اشتباه می کردم. قبلا شناخت درستی از خودم نداشتم.

یک احتمال کوچک همیشه هست: خستگی واقعا منو اینطوری کرده. شاید اگر برم جای دیگه، کار جدیدی رو شروع کنم، همه اون جاه طلبی های احمقانه برگردن دوباره. دوباره کنجکاوی پیدا کنم و دوباره بخوام یک کار مهم انجام بدم.

ولی مهم اینه که الان حال خوبی دارم. خوشم. این وضعیت ذره ای برام ناراحت کننده نیست.