امروز مارک طبق معمول رفته بود بالای منبر. موضوع این دفعه “حماقت مردم آمریکا” بود. می گفت: “بیشتر مردم اصلا کنجکاوی شناخت اطرافشونو ندارن.”
گفتم: “سخت می گیری بابا. آدمها همیشه دوست دارن بهتر زندگی کنن. دنبال راههای بهتر زندگی کردن میگردن.”
گفت: “بهتر یعنی چی؟ پول؟ بله همه شون می خوان زود فارغ التحصیل شن برن سر کار برن سر خونه زندگیشون. هدف همه مردم فقط همینه که جفتشون رو گیر بیارن. تنها هدف زندگی همه همینه.”
گفتم: “خب اینهم یکی از هدفهاست. ولی تنها هدف نیست. بعد هم همه مردم یعنی چی؟ حالا متوسط آدمها بله ولی نه همه.”
گفت: “دقیقا 95% مردم تنها هدفشون در زندگی همینه. هیچ کنجکاوی دیگه ای ندارن.”
گفتم: “اصلا این عدد رو قبول ندارم. این همه آدم ایده های جالب دارن برای زندگی.”
گفت: “ابدا. برو با بچه های لیسانس صحبت کن. همه شون فقط می خوان زودتر درسشون رو تموم کنن برن سر کار. کنجکاوی ندارن.”
گفتم: “کنجکاوی برای چی؟”
گفت: “برای کشف اطرافشون! هیچ مهم نیست براشون که اطرافشون چی داره می گذره.”
گفتم: “نگاه کن دور و برت رو. الان توی همین کافه تریا میزهای کناری ما مردم در مورد چی دارن حرف می زنن؟”
گفت: “اینجا دانشگاهه. معلومه که آدمهای اینجا جز اون 95% نیستن!”
گفتم: “مردم دیگه هم همینطور.”
گفت: “تو اوقات فراغتت رو چیکار می کنی؟”
گفتم: “کتاب می خونم. فیلم می بینم. می نویسم.”
گفت: “بیرون نمی ری؟ جز گروهی نیستی؟”
گفتم: “نه راستش.”
گفت: “مساله همینه. تو هیچ نمونه درستی از مردم نداری. با آدمها حرف بزن اونوقت بهت می گن که در مورد زندگی چی فکر می کنن. بعد می فهمی که کنجکاوی ندارن.”
گفتم: “این آدمهایی که تو میگی کنجکاوی ندارن یعنی دقیقا چه جورین؟”
گفت: “یعنی فقط می خوان زودتر برن سر کار، یک زندگی معمولی رو شروع کنن. روزنامه نمی خونن. فقط مجله پیپل می خونن. اخبار رو دنبال نمی کنن. نمی خوان دنیا رو بهتر بشناسن … “
گفتم: “بنظرم تو زیادی بدبینی.”
گفت: “تو زیادی خوش بینی.”
فکر کردم: من هم جز همین دسته هستم. هیچ اهمیتی برام نداره که توی دنیا چی می گذره. یک دنیای کوچک اطراف خودم ساختم از چیزهایی که دوست دارم و با همونها زندگی می کنم. بقیه دنیا جذابیتی برام نداره انگار. می خوام زودتر درسمو تموم کنم برم سر کار از بس که خسته ام. دیگه نمی خوام دنیا رو فتح کنم. می خوام یک زندگی معمولی داشته باشم. می خوام معمولی باشم. معمولی هستم اصلا. هیچ جاه طلبی عجیب یا آرزوی بزرگی دیگه ندارم. خیلی اینطوری راحتترم. واقعا چیزهای دیگه برام مهم نیست. دیگه حتی کتاب خوندنم هم زورکی شده.
و جالب تر از همه اینکه، از بابت این موضوع ناراحت هم نیستم. اینجوری اصلا خوشحالتر و راحتترم. فکر می کنم قبلا اشتباه می کردم. قبلا شناخت درستی از خودم نداشتم.
یک احتمال کوچک همیشه هست: خستگی واقعا منو اینطوری کرده. شاید اگر برم جای دیگه، کار جدیدی رو شروع کنم، همه اون جاه طلبی های احمقانه برگردن دوباره. دوباره کنجکاوی پیدا کنم و دوباره بخوام یک کار مهم انجام بدم.
ولی مهم اینه که الان حال خوبی دارم. خوشم. این وضعیت ذره ای برام ناراحت کننده نیست.