آرشیو برای اکتبر, 2008

مردانگی، انصاف، دیتینگ، دوبوار و باقی قضایا

اکتبر 28, 2008

   

آقایان ایکس و ایگرگ، مدتی با رعنا خانم نامی دیت می کرده اند.

 

آقای ایکس جریان رو اینطور برای شهرزاد تعریف می کنه: “این ایرانیها خیلی خاله زنک هستند. هزار جور حرف پشت سر من در آورده اند. آخه من یک مدت با یک دختر خانم دوست بودم، نمی دونم شاید بشناسیش، دندون پزشک بود، رعنا. همون موقع همزمان هم انگار با آقای ایگرگ دیت می کرد. ما این ور اونور می رفتیم باهم. حتی من با خانواده اش هم آشنا بودم. منتها من یک مدت خیلی گرفتار بودم همش شاکی بود که چرا نیستی و غیره. حالا کلی هم من باهاش بودم ها. خلاصه کهwork  نکرد دیگه. یکبار به من زنگ زد هرچی از دهنش دراومد بار من کرد. بعد از اون هم هی نشست اینور و اونور حرفهای ناجور پشت سر من زد. الان هم کلی آدم اینجا با من خوب نیستن فقط به دلیل حرفهای که خانم الکی در مورد من زده … “

 

آقای ایگرگ جریان رو اینطور برای من تعریف می کنه: “خوبه که آدمها یاد بگیرن انقدر بهم گیر ندن و همدیگرو راحت بذارن. من خودم مدت کوتاهی با یک دختر ایرانی دیت می کردم. حالا نمی گم کی بود چون می شناسیش، البته اینجا نیست دیگه ولی خب زیاد رفت و آمد می کنه. مهم نیست، خلاصه خیلی زنگ می زد به من که چرا به من سر نمی زنی و غیره. کنترولینگ بود. منم خیلی فشار کاری روم بود اون موقع و تمومش کردم زود. اصلا با مدل زندگی من و کارم و سرشلوغیم نمی سازه این جور آدم.”

 

یک. یک سر سوزن مرد باشید! بلاخره دور از جون، شما یک مدت با کسی نزدیک بودید، پس احترامشو نگه دارید. از دستش شاکی هم هستید، حداقل اسم نیارید که ذهن دیگران خراب نشه. این احتمال رو بدید که قضاوت شما به هر دلیلی اشتباه باشه، یا سلیقه دیگران فرق داشته باشما، یا شما در شرایط خاصی با اون فرد طرف شدید، یا هرچیز دیگه ای! اسم نیارید به همین راحتی! اینها جنبه های پنهان شخصیت آدمها هستند که توی روابط نزدیک آشکار می شن. لازم نیست کسی که قرار نیست انقدر نزدیک باشه این اطلاعات خصوصی رو داشته باشه. حریمها رو حفظ کنید.

دو.  من مرده عدم سلکتیویتی! (انتخابگر بودن) شما هستم. یعنی مدل ارتباطتون اینه که هرکس سر راهتون سبز شد (تنها شرطش همینه که دختر باشه) باهاش دوست می شید، بعد یک مدت توی سروکله هم می زنید، بعد می گید که نشد، بعد هم همدیگرو خراب می کنید. بعد نفر بعدی میاد و عین همین اتفاقات می افته. این آدمها هم یکیشون به نعل می زنن یکی به میخ، اصلا هیچ شباهتی از نظر شخصیتی و غیره ندارن. تنها شباهتشون اینه که همه شون از جنس مونثن.

سه. خداییش البته اگر می دونستید که طرفتون در همون زمان بطور موازی با فرد دیگری هم ارتباط داره و مشکلی با این قضیه نداشتید، خیلی خوبه. ولی نمی دونم چرا وقتی در حد نخود شعور دارید، یک جورهایی به دلم نمی شینه وقتی سارتر و دوبوار بازی در می آرید. یعنی راستشو بخواید من (تازه من که آخر ساده و خوش باور و غیر شکاک هستم) باورم نمیشه. اصلا ارزشگذاری نمی کنم و نمی خوام هم بگم که آدمیزاد بطور غریزی در روابطش با جنس مخالف انحصارطلبه و دوست نداره پارتنرشو با کسی شریک شه (چون ممکنه آدمی باشه که واقعا مشکلی نداشته باشه) می خوام بگم در شما نمی بینم این حد از رهایی رو (نمی گم هم خوبه یا بد ها). بنابراین وقتی فیگورهای روشنفکری میاید، محقرتر بنظر می آید.

چهار. من به خودم تبریک می گم که از دقیقه اولی که رعنا خانم رو دیدم فهمیدم که کلا من نمی تونم بیشتر از 10 ثانیه با این فرد همکلام بشم، انقدر که بنظرم بی ادب و وراج و خاله زنک اومد –این از این- یعنی از همون آدمی که من همون روز دیدم بر میاد که زنگ بزنه تلفنی بدوبیراه بگه (اصلا ولی نمی فهمم مردم چطوری این کارها رو می کنن!) اما جسارتش در سرکار گذاشتن چند فرد بطور همزمان جای تقدیر داره، اون هم در بین دخترهای ترسوی منتظرِ قضاوت ایرانی.

پنج. چقدر خوب که ما اصلا از جزئیات زندگیهای شما و روابطتون و سرهم کلاه گذاشتن هاتون و دعواهاتون و با هم خوب شدنهاتون و متعاقبش بد شدنهاتون خبردار نمی شیم. هر از گاهی دری به تخته بخوره یک چیزی بفهمیم و توی خماری بمونیم و البته بهمون یادآوری بشه که بعضی هاتون چقدر بی انصاف و وقیح و ضعیف هستید. و چقدر راحت به آسونی آب خوردن همدیگرو اذیت می کنید. حوصله هیچ کدومتون رو ندارم جمیعا! ما همین سالی یکبار ببینیمتون کافیه.

شش . ما به خودمان افتخار می کنیم.

 

Memory Failure – 2

اکتبر 27, 2008

  

صبح تشریف بردم دانشگاه. با یک عدد راکت و کیف ورزشی و کیف خودم. از خونه مستقیم توی اتوبوس، از اتوبوس مستقیم توی آفیس. بعد کمی با هم آفیسیم در مورد راکت جدیدم حرف زدم و راکت قبلیمو دادم به اون. اومدم بیرون رفتم آزمایشگاه پرینت گرفتم برگشتم از توی کیفم مداد بردارم که دیدم ای دل غافل! کیفم نیست!

هی فکر کردم شاید جایی گذاشتمش، دیدم نخیر من مستقیم بدون هیچ توقفی تشریفمو آوردم دانشگاه. با این حال رفتم تمام مکانهای بالقوه رو گشتم. نبود که نبود. داشتم فکر می کردم اگر دزدیده باشنش چه خاکی بر سرم بریزم.

هم آفیسیم گفت شاید اصلا نیاوردیش از خونه. خندیدم و گفتم یعنی من انقدر مشنگم؟

هیچی دیگه. پاشدم اومدم خونه به این امید که خونه باشه و بود!

جای شکرش باقیه که دلم به این خوشه که چون کیف ورزشی و راکت داشتم و دست و بالم شلوغ بوده حواسم نبوده که کیف خودمو بردارم.

 

حالا از همه بدتر لین رو دیدم سر راه. بهش گفتم من کیفمو انگار گم کردم. گفت سریع زنگ بزن کردیت کارتها رو کنسل کن. گفتم بابا بی خیال شاید جا گذاشتم جایی پیدا میشه. گفت نه بابا تو منظم هستی امکان نداره تو از این گیج بازیها در بیاری، شاید دزدیدنش. بعد که رفتم خونه دیدم خونه است گفتم بهش، میگه خیلی عجیبه تو اینطوری نبودی آخه، چته؟ این نشون می ده که تو preoccupied هستی. حواست باشه به این مساله. مواظب خودت باش!

ای بابا! بی خیال چقدر سخت می گیری خواهر جان. قبول! منpreoccupied  هستم خب مساله ای نیست. بزرگش چرا می کنی خب پیش میاد. این همه آدم دارن تو آفریقا از گرسنگی می میرن اونها رو بچسب!

 

پی نوشت: کیف منظورم کیف پول نیست ها! من کیف بزرگ رو جا گذاشتم و نفهمیدم!

 

 

 

مرفه بی درد

اکتبر 27, 2008

    

-          مهرنوش جان! در همین لحظه بزرگترین آرزوی تو چیه؟

-          این ریسرچ پیش بره. فقط یک ذره! جوری که حس کنم به جایی می رسه. که از این احساس دائم خنگی و حماقت خارج شم.

-          بزرگترین مشکل زندگی تو چیه؟

-          فرسودگی ناشی از بیحاصل بودن زندگی علمی

-          ریشه تمام نابسامانیهای سال اخیر تو چی بوده؟

-          پروژه ی پا در هوا.

 

وبلاگ

اکتبر 27, 2008

 

فکر می کنم اینجا خیلی ناراحت و خیلی جدیه، کمی تا حدودی هم عاصی و عصبانی. برعکس خودم که معمولا خوشحال و در حال شوخیه و بی اعتنا به اکثر مسائل.

می دونید چرا؟ چون اون قسمت ناراحتی و جدی بودن من اصلا به دیگران ربطی نداره. مال خودمه. همش مال خودمه. خوشیم هم البته مال خودمه، ولی با دیگران قسمت میشه. ناراحتی و جدی بودن تقریبا با کسی قسمت نمیشه.

اینجا هم البته دیگران هستن. اما انگار یک کمیش مال خودمه. شاید چون خودم درستش کردم. به خاطر همینه که یک ذره از اون چیزهایی که فقط مال خودمه بعضی وقتها میاد اینجا.

امروز داشتم پست هامو می خوندم دیدم از خوندن خیلی هاش داره گریه ام می گیره. موقع نوشتنشون هم خیلی سرحال نبودم احتمالا. عجیبه لحظاتی که درصد کوچیکی از زندگی منو تشکیل میدن درصد بزرگی از وبلاگ منو اشغال کردن. این آدمی که اینها رو نوشته، همه ی من نیست. فکر کنم فقط لحظات بد منه. لحظات کمیاب بد.

خوبها رو هم نوشتم ها! نمی دونم کم نوشتم شاید. خب آخه حس نوشتن شو شاید نداشتم خیلی. انقدر که حرف زدم و شنیدم و خندیدم که چیزی نمونده که بشه نوشت. اصلا همینه که هست. دلم می خواد اینجوری بنویسم، هرچی عشقم کشید. بد هم اگر بود، بود! مال خودمه. من سلطان اینجا هستم.

امشب به خودم افتادم.

باز هم خیلی مسخره است.

!!

اکتبر 27, 2008

 

بعد از این همه سال زندگی! با داشتن دوستهای خوبِ جورواجور، خیلی چیزها هست که دوست ندارم به هیچ کس بگم. به هیچ کسِ هیچ کس. علتش هم این نیست شاید که اصلا نمی خوام گفته بشن. شاید این باشه موقعیتش هیچ وقت جور نشده.

 

خیلی مسخره است.

من مسخره هستم.

 

 

مهمان

اکتبر 26, 2008

 

بنظر شما چطوری میشه به یک نفر که میخواد بیاد مهمونت بشه برای حداقل یک هفته، گفت که نیا، به نحوی که غیرمودبانه نباشه؟

مشکل اینه که فرد مورد نظر ممکنه نق نقو باشه، دوستش نداشته باشی، قبولش نداشته باشی، باهاش راحت نباشی، هیچ حرف مشترکی باهاش نداشته باشی، احساس غریبگی کنی و اصلا ندونی چطوری می تونی یک هفته توی خونت نگهش داری و باهاش تنها باشی و چطوری باید توی این شهر کوچک با این همه مشغله که داری سرگرمش کنی.

این امکان هست که آخرش هم بره پشت سرت صفحه بذاره که این درست و حسابی از من پذیرایی نکرد.

 

 

تین ایجر

اکتبر 26, 2008

   

-          ببخشید شما فشن هستید؟

-          :) ))) یعنی چی؟

-          یعنی خب …. بیرون چه جوری می رید؟

-          همینطوری دیگه. مانتو می پوشم، روسری سرم می کنم.

-          فکل هم می گذارید؟

-          الان نه دیگه. اون اولها شاید.

-          شلوار چی می پوشید؟ ببینید این شلوار منو. اینو برای عید خریدم. خیلی تنگه بنظرتون؟

-          نه خوبه. خب اینا الان مد شده دیگه. قشنگه.

-          کافی شاپ می رید؟ تا حالا با یک پسر کافی شاپ رفتید؟

-          خب من با دوستهام دسته جمعی خیلی کافی شاپ می ریم.

-          خب آره اون رو که منم می رم. کار بدیه؟

-          نه بابا چه کار بدی :) )))

-          پارتی تا حالا رفتید؟

-          نه.

-          توی پارتی که ایکس می زنن، خوششون می آد؟

-          :) ))) آره لابد بهشون مزه می ده که می زنن دیگه.

-          خیلی درس می خونید؟

-          ای … معمولی. نه خیلی.

-          مثلا روزی 8 ساعت کمتر؟

-          آره بابا :) ))

-          شما با دوستاتون به هم تیکه هم می اندازید؟

-          تیکه چی؟

-          همینطوری. مثلا همدیگرو اذیت کنید. متلک بار هم کنید.

-          نه دیگه. این کارهارو وقتی بچه بودیم می کردیم. بزرگ که بشی از این خبرها دیگه نیست.

-          ببخشید شما متولد چه سالی هستید؟

-          61

-          واااااای یعنی الان 26 سالتونه؟ بهتون اصلا نمیاد.

-          :) ))))) چطور؟ چون ابروهام خیلی نازک نیست؟

-          آره فکر کنم. بنظر می آد تازه دانشگاه قبول شده باشید. قیافه تون بچه است.

-          شاید هم چون فکل نذاشتم قیافه ام فشن نیست :)

-          نه اتفاقا قیافه تون خیلی خوبه. شما آرایش چطوری می کنید؟

-          خب برای بیرون معمولی یک کم کرم پودر می زنم. با رژ لب.

-          مهمونی یا عروسی بخواید برید چی؟

-          اونو مفصل آرایش می کنم. موهام رو هم بیشتر وقتها میرم آرایشگاه سشوار بکشن.

-          یک سوال دیگه. شما لایت هستید؟

-          :) ))) لایت یعنی چی؟

-          یعنی از این کسایی که موسیقی لایت دوست دارن. بعد همراه غذا خوردنشون موسیقی هم گوش می دن. بعد حرفهای مهم می زنن تو کافه ها.

-          نه :) )) من کلا خیلی از این ادا اصولها ندارم.

-          شما خیلی خوب سوالاهای منو دارید جواب می دید. خیلی ممنون

-          :)

 

چراهای زندگی من

اکتبر 25, 2008

 

 چرا من هیچ وقت از کسی چیز بزرگی یاد نگرفتم؟

چرا هیچ وقت کسی روی من تاثیر عمیقی نذاشته؟

چرا اکثر آدمها بنظرم خسته کننده و حوصله سربر میان؟

چرا هیچ کس به نظرم بدجنس، بدطینت، زیرآب زن، هیولا و امثالهم! نمیاد؟

چرا هیچ وقت احساس نمی کنم که نسبت به کسی (هرکس که می خواد باشه و هرکاری که براش کرده باشم) حقی دارم؟

چرا هیچ وقت، هیچ چیز، هیچ ربطی به من نداره؟

چرا معتقدم هر تصمیمی که هر فردی برای زندگی خودش می گیره مطلقا درسته؟

چرا انقدر به آدمها و اطرافم بی توجه ام؟

 

 

ادامه دارد …

 

اینترنت ایرانی

اکتبر 25, 2008

  

چند تا از کاربردهای اینترنت هست که روی اعصاب بنده حقیر راه می رن. بیشترش هم توسط هموطنانمون داره استفاده میشه.

 

از آن جمله یکی هست: انتقال اطلاعات آشغال. اطلاعات اشغال از نظر من به هرگونه اطلاعات غلط و احمقانه اطلاق می شه. مثلا پریروز یک ایمیل به یک گروه بزرگ که من عضوش هستم اومده بود که آهاااااای ملت! ای فغان و درد که توی فرودگاه دوبی هموطنانمون رو لخت کردن و بازرسی بدنی اعضای تناسلی انجام شده! اونهم زنها توسط پلیس مرد. علت هم این بود که گویا مشکوک به یک باند مواد مخدر بوده اند. در ادامه هم توضیح داده بود که سرکنسولگری ایران اینکارو کرده و اونکارو کرده و مقدار متنابهی شاخ و شونه.

آخه آدم چی می تونه بگه؟ بگو آخه آی کیو! این اتفاق اگر واقعا افتاده بود که رسواییش از واترگیت و یازده سپتامبر و هولوکاست بالاتر بود. چرا پس هیچ خبرگزاری ای (حتی تو خود ایران) مطلقا حرفی نزده در موردش؟ یعنی واقعا می خوام بدونم کسی هست که مغزش باور  کنه این ایمیل رو؟ آخه هرچی گفتن اون خون آریایی شما باید جوش بیاد؟ یک کم نباید فکر کنید که دنیا دیگه انقدر هم هردمبیل و خرتوخر نیست؟ که همه ننشستن منتظر که به شما توهین کنن! لابد اینها همش تقصیر اون مستر پرزیدنته دیگه! حالا بماند که روزی دستکم یک دونه از این ایمیلها میاد. متاسفانه بنده حقیر یکسال پیشها سر همین قضیه که لطفا مختون رو بکار بندازید بعد ایمیل فورواد کنید خودمو خراب کرده بودم یکبار و دیگه این دفعه عکس العملی نشون ندادم.

یا همین قضیه حجت السلام ایکس، رییس ستاد اقامه نماز شهرستان ایگرگ (اسمهاشو نمیارم دیگه. همین الان به اندازه کافی با مامان و شوهر خاله مردم میان اینجا بسه دیگه) که احتمالا شنیدید. من رفتم این فیلم رو نگاه کردم (با عرض معذرت البته. می دونم حریم خصوصی و غیره رو ولی سالی یکبار آدم هیولا بشه اشکال نداره. بعدهم سر اون دختره بیچاره چرا، ولی سر این آدمها من وجدان و غیره ندارم). بنظرم اومد که مختصری آی کیو کافیه که آدم بفهمه فیلمه ساختگیه. از همون سلامون علیکم غلیظ اولش تا جای دوربین و مدل تکون خوردنهاش و این حقیقت که اینها وسط زمین لخت جلوی دوربینِ مثلا مخفی خوابیدن و غیره معلومه که همش اداست. منتها ملت بیچاره چون از دست اینها کلا عصبانین، فقط دنبال بهانه می گردن. به همین دلیله که از اینترنت سوء استفاده می شه و یک فیلم مسخره در زمان کوتاهی همه جا پخش میشه.

 

یکی دیگه از کاربردهای احمقانه هست: پتیشن یا همون دادخواست، تظلم نامه، عرضحال! یا شرکت در نظر سنجی ها. اینها هم سه دسته ان: دسته اول اونهایی هستن که مطلقا بی معنان. مثلا خنده دارتر از این نمیشه که ایمیل میاد که باید بری فلان سایت رای بدی که نیک بخت یا رضازاده بشن محبوبترین ورزشکارهای رشته خودشون یا گل شیفته بشه تاپ سلبریتی یا مثلا غار علیصدر و کوه دماوند بشن بهترین جلوه های طبیعی دنیا. بابا بی خیال!! اینها نظر سنجی هستن! نظر طراحان این بوده که نمونه های آماری متنوع و یکنواخت باشن. می رید بمب طراحی می کنید که بره تمام آنالیز آماری رو داغون کنه و اون چیزی که شما می خواید بشه که چی؟ یا بدتر از اون مثل قضیه رضازاده اصلا سرور وبسایت بخوابه برای چند ساعت! من نمی فهمم مگه زوره؟ آخه نیک بخت محبوبه جون عمه اش؟ یا دماوند اصلا با (آخه کجا رو مثال بزنم؟) قابل مقایسه هست؟ چرا انقدر حقیر و بی انصاف برخورد می کنید؟ از همین دسته هست پتیشن های غیر منطقی و احمقانه.

دسته دوم باز یک ذره می تونن معنی داشته باشن (البته از نظر شخص من اینها هم معنی ندارن) مثلا یک روز باید بریم فیلم 300 رو منفجر کنیم، فرداش باید نشنال جئوگرافیکو بابت خلیج فارس وادار به معذرت خواهی کنیم، پس فرداش چه می دونم باید بزنیم توی سر یکی دیگه که عقده های حقارتمون ارضا بشه. باز خون خودمو به جوش نمیارم می گم برای بعضیها خب اسم ایران مهمه دیگه. اشکالی نداره. بهشون برمی خوره به فرهنگشون توهین میشه. ولی نمی دونم چرا به جای این کار نمی رن کمی کار کنن، زحمت بکشن، برای همون کشور عرق بریزن که پیشرفت کنه. علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد، نه با این نازک نارنجی بازیها.

دسته سوم رو البته من باهاشون مشکلی ندارم و شاملا این پتیشن های اعدامی ها و زندانی ها میشه. توی دو سه تا مورد سنگسار خوندم که تاثیر داشته. بعدهم گذشته از هرچیزی اینجا با آدمها و زندگیشون طرفیم. من این یک مورد رو معمولا شرکت می کنم. توی این خرتوخری کار دیگه ای از دستمون بر نمیاد که. حالا یک ذره هم تاثیر داشته باشه خوبه. نداشت هم ضرر نکردم.

 

یکی دیگه هم که سرور همه اینهاست خودتون می دونید دیگه: چت کردن :دی.

 

 

پی نوشت: زیاد دارم در مورد فرهنگ ایرانی غر می زنم؟ در مورد اینترنتِ روی اعصاب جدا مثال دیگه ای نداشتم خداییش.

 

مساله اصلی و مساله فرعی

اکتبر 23, 2008

  

مشکل این نیست که بدبختی به طرز غیر منصفانه ای به مقدار مساوی بین مردم تقسیم نشده، بلکه این است که توانایی رویارویی با بدبختی، کنار آمدن با آن و حل آن به طرز غیر منصفانه ای به مقدار مساوی بین مردم تقسیم نشده.