آرشیو برای اکتبر 3rd, 2008

Unconditional Love

اکتبر 3, 2008

  

“… آخه می دونی چی شد؟ پریشب جریان رو برای لین تعریف کردم. گفتم: “There was a guy …” گفت: ” So, what happened?”  گفتم: “He didn’t want to be with me” فکر کرد ناراحت شدم. ناراحت نبودم. پرسید: “why? ” گفتم: “I guess he had commitment issues.” گفت: “ and you didn’t have problem with that?” گفتم: “No.” گفت: ” NO??!!!” گفتم: ” Now I do, but I guess I didn’t before.

 برای چندمین بار خورد توی صورتم: “مشکلی نداشتم.” الان دیگه می دونم چرا. چون من نمی خواستم که دوست داشته بشم، اونقدر که می خواستم که خودم دوست داشته باشم. می خواستم که عشق بورزم. اونهم اونطور عشق ورزیدنی. خالص و عمیق. تابحال نشده بود کسی رو به اندازه خانواده ام، مثل یک پاره از وجودم دوست داشته باشم. مثل یک تیکه از خودم، مثل بچه ام. بچه تخسی که با همه بدیهاش دوستش داری. محبت بدون هیچ پیش شرطی. اصلا با هرچیز که تابحال خونده بودم یا از دیگران شنیده بودم فرق داشت. دریا بود. می تونست جاری بشه. می تونستم همه خوشیها رو هزار برابر کنم. می تونستم توی همه دردسرها و مشکلات و بدبختی ها باشم و از جون مایه بذارم. می تونستم آرامش بدم. آخه پاره تنم بود، آدم با خودش که سر نازسازگاری نداره. آخ! فقط اگر می خواست … سرشو می گرفتم توی دستهام، انگشتهامو می بردم لای اون موهای بهم ریخته فرفری، بعد همینطور به اون چشمها خیره می شدم.

چقدر زندگی هردومون عوض می شد. اون که زندگی منو خیلی بهتر می کرد. اصلا تا همین جاش هم اونقدر بهتر کرد که به نبودنش بیارزه. ولی نمی دونم من زندگی اونو بهتر می کردم یا نه. انقدر که اصلا جایی برای من توی اون زندگی نبود. اونقدر اون زندگی عجیب و متفاوت بود، اونقدر دور از من و اونقدر غیرقابل درک برای من بود که گاهی اوقات فکر می کردم بچه ناخلف من اینکارها رو از کجا یاد گرفته؟ و بعد می خندیدم و فکر می کردم که بزرگ که بشه درست می شه.

درسته که دیگه در موردش حرف نمی زنم، اما هنوزم زیاد بهش فکر می کنم. ایندفعه یک فرق بزرگ دازه: می دونم دیگه دریا نیستم. سرچشمه اش دیگه خشکید. فرصت از کفم رفت. با اینحال همین که فهمیدم می تونم همچین دریای خروشانی باشم برای کسی، برای کس دیگه ای که خواهر و برادر من نبوده، پدر و مادر من نبوده، انقدر خوب بود و غنیمت بود که نمی تونم توصیف کنم.

 

آخرش هم گفت: ” You are special, strong and independent.” خندیدم. تازگیها همه چیز رو به مسخره می گیرم. مثل همه این عبارات کلیشه ای که هیچ معنی ندارن. اصلا علاقه ای به این کمپلیمانهای الکی ندارم. واقعیت رو پذیرفتم و دیگه مشکلی هم باهاش ندارم …”