I am speechless again

اکتبر 5, 2008

 

گفت: “استاد راهنمام بهم ریکامندیشن نمی داد. می گفت خوشم نمیاد دانشجوهام برن خارج. من پذیرش داشتم، روزی که رفتم نمره پروژه ام رو بگیرم، گفت من امضا نمی کنم، واسه چی می خوای بری آخه؟ منم عصبانی شدم گفتم باید امضا کنی. یادمه تزمو همونروز صحافی کرده بودم. هنوز خوب خشک نشده بود. همینطوری می کوبیدمش روی میز و داد می زدم باید امضا کنی. استاد بیچاره خشکش زده بود. نمی دونست چکار کنه. منم تزو با فریاد هی می زدم روی میز. از ترسش سریع امضا کرد من اومدم بیرون. فرداش به یکی از همکلاسیهای من گفته بود شماها دیگه کی هستید؟ انقدر بد کوبیده بودم این تزو چون هنوز خیس بود کاملا گرد شده بود. بچه ها توی کتابخونه که دیده بودنش می گفتن چرا کج و کوله  است.”

 

خیلی عادی داشت توضیح می داد. انگار که معمولترین کار دنیاست. نمی گفت حمله عصبی بهم دست داده بود یا کلافه شده بودم یا خسته بودم یا دیوونه ام کرده بود. خوشحال و خیلی معمولی بود، کمی هم مفتخر.

 

گفتم: “یعنی چی؟ من اصلا نمی تونم تجسم کنم. یعنی تو داد می زدی و تزو می کوبیدی روی میز؟ خب این مساله جور دیگه قابل حل نبود؟”

گفت: “آخه نمی دونی اون روی من اگه بالا بیاد چی میشم. یکبار توی برکلی من با یکی از کارمندهای دانشگاه طوری دعوام شد که رییس دانشکده مداخله کرد و گفت شماها دیگه حق ندارید ما هم ارتباط داشته باشید.”

گفتم: “من باز نمی فهمم. واقعا تزو کوبیدی روی میز و داد زدی؟”

یکی از اون دور گفت: “آخه تو هنوز نمی دونی دختر شریفی یعنی چی.”

 

دختر شریفی یا پسر تهرانی، من خوشحالم که کلا هیچ وقت معنی این سلیطه بازیها را نخواهم فهمید.

 

 

یک پاسخ تا “I am speechless again”

  1. اکرم گفت:

    اه اه… دلم واسه استاد و اتاقش و میزش سوخت.
    به حق چیزهای ندیده!!!


پاسخ دهید