خواستم بگم خیلی ازت ممنونم که داری جای خالی منو برای خواهرم پر می کنی. از ظهر دارم به این تصویر که رفتید جمهوری و مفتح فکر می کنم و نمی دونم چرا ناراحت می شم. اینکه اون لباس پوشیده و تو با موبایلت (هنوز اون موبایل خوشگله رو که پارسال که من اومده بودم گرفتی داری؟) عکس گرفتی که برای من بفرسته.
خواهر من الان به من نیاز داره و من حضور فیزیکی ندارم. حضور غیر فیزیکیم هم شاید کامل نباشه. یک چیزهایی هست که بین خواهرها می تونه باشه فقط. شاید هم فقط بین ما دو تا. الان اون منو می خواد و چون نیستم هی میاد پیش تو. تجربه مشترک فقط یک بهانه است بنظرم. خواهر بودنه که مهمه. شاید هم خواهر بزرگتر بودن، یا من بودن. وقتی قربون صدقه اش می رم و از سرتاپاش تعریف می کنم. حتی وقتی دعوا می کنم و برافروخته می شم. یا وقتی که معذب بودن منو حس می کنه و میاد در موردش با تو حرف می زنه.
اون کارهایی که بهم گفتی رو کردم و می کنم. مرسی که یادآوری کردی. مرسی که پیگیری می کنی. اگر بودم خیلی فرق می کرد. خیلی کارهای دیگه بود که باید می کردم. خیلی کارهای دیگه هم هست که از همین جا می تونم بکنم و سعی می کنم انجام بدم. ناراحت هم نیستم. ولی یکجوریم. اصلا دلم نمی خواد به هفت تیر و تجریش و جمهوری و خرید و مهمون فکر کنم.
آرومم. دورم. زیاد فکر نمی کنم. فقط بعضی وقتها احساساتی میشم. وقتی فکر می کنم به اینکه قراره در آینده چی بشه. قراره من چه چیزهایی رو نبینم و چه جاهایی نباشم. یک وقتهایی خیلی مهم نیست، یک وقتهایی گریه می کنم. دلم تنگ نیست، ناراحت نیستم ولی باز هم یکجوریم. آخه خیلی دورم. اوووووه این همه راه. از این سر کره زمین تا اون سرش. تازه زندانی هم هستم. همه زندگیم هم دیگه با همه شماها فرق کرده. کارهام، سرگرمیهام، فکرهام. در عین حال همه چیزم مثل شماهاست. انگار فقط کافیه دست دراز کنم.
نمی دونم دیگه چی بگم. یادم نمی ره این کارهات. همه کارهات از اول. و همه کارهایی که احتمالا بعدها خواهی کرد. باز هم ممنونم، به اندازه همه دنیام، به اندازه همه آرزوهای بزرگم. فقط کاش می شد توی همین دنیای دوست داشتنی لعنتی هر از گاهی ببینمت. می تونستم مثلا همینطوری الکی گریه کنم، یا بشینی توی همین کافی شاپه، روی صندلی رویروییم که الان خالیه و حرفهای صد من یک غاز بزنیم.
آه …
هی به اون صحنه که داری عکس می گیری فکر می کنم و بغضم می گیره. از اون بغضهایی که از روی ناراحتی نیست، ولی از خوشحالی هم نیست. یک طوریه. فکر کن! خواهر منه خب. فرنوش من. تو می تونی ببینیش، بهش دست بزنی، می تونی بغلش کنی. حسودیم میشه.
ناراحت نیستم ها! اصلا! امروز حتی خیلی هم خوشحالم. فقط این صحنه، قبول کن خیلی یکجوریه. برای من یکجوریه …



اکتبر 7, 2008 روی 2:38 ق.ظ
اول از همه بذار کلی قربونت برم و ماچت کنم از همین راه دور :* :* :* :* :*
)))) من خودم تقریبا از همه چیزهایی که برای مراسمم خرید کردم عکس گرفتم. کفش، کت شلوار امید، حلقه، کارت و … بعد الان که می بینم کیف می کنم. البته اولش که عکس می گرفتم واسه این بود که نظرخواهی کنم (قبل خرید) بعدش دیدم کیف داره. واسه فرنوش هم از این جهت گرفتم که تو خونه با مامان اینا یک صحبتی بکنه بعد بیان خرید! ؛)
قبول دارم آدم وقتی یک کارهایی که حق خودشه و بنابدلایلی نمی تونه انجامشون بده و یک آدم بیربط دیگه این کارا رو انجام میده یه حالی میشه.
اینجا تصادفا من اون آدم بیربطه در اومدم! اگه نگیم کاملا تصادفی میشه گفت تا حدودی تصادفی.
ولی چیزی که می خوام بگم اینه که مهم اینه که کسی که تو یک وضعیت نیاز قرار داشته باشه بالاخره راه خودشو به یک طریقی جلو می بره. حالا با من نه، با زینب، با زینب نه با یکی دیگه از دوستاش یا شاید هم خودش تنهایی! لازم نیست که طرف خیلی آدم خاصی باشه. اصلا ادعایی هم نیست که جای یک نفر دیگه رو بگیری یا پر کنی. از نظر من این جوری بود که دوستم (یا خواهر دوستم اگه راحتتری) یکهویی باید بره لباس بگیره الان وقت خوبیه واسه خرید رفتن! خوب یه پیشنهاد میدی. فکر هم نمی کنم باید جای خالی مهرنوشو پر کنم که!! شاید مهرنوش اینجا بود ولی کار داشت اون ساعتی که فرنوش آزاد بود. به همین بیمزگی! ؛)
راستش در مورد عکس گرفتن یاد تو نبودم که!!!
اکتبر 7, 2008 روی 8:19 ق.ظ
نه بابا من اصلا منظورم این نبود که تو جای منو می گیری. اشتباه برداشت شده. منظورم این بود که یکجوریه دیگه. خیلی عجیبه. این همه فاصله هست و مغز من در شبانه روز با چیزهای دیگه پر شده اصلا.
اون مزخرفاتو بی خیال. کلا خواستم تشکر کنم