از این متن خیلی خوشم اومد. یعنی حرف باباهه خیلی بدلم نشست.
یاد بابای خودم افتادم. خیلی خوشم میاد که همیشه مایل به دیدن و تجربه کردن و تغییره. اما می دونم برای پدر و مادرها خیلی سخته فهمیدن بعضی تفاوتها، بعضی تغییرها. برای من کم شده (یا اصلا نشده) توی موقعیت انار قرار بگیرم و بخوام این مصالحه رو انجام بدم. یک بار البته خودمو تصور کردم توی همچین موقعیتی و پس از مدتی درگیری درونی، نهایتا انتخاب کردم که خودمو به پدر و مادرم ترجیح بدم. اما اعتراف می کنم که خیلی کار سختی بود. حتی همین الانش مطمئن نیستم که با قرار گرفتن توی موقعیتهای مشابه همین نتیجه رو دوباره بگیرم. برای من بیشتر از احترام و مدیون بودن و یا ناراحت نکردن اونها، چیزی که هست اینه که انگار ته ته دلم، نخواد که کاری رو بکنه که اونها رو ناراحت کنه. یعنی یکجورهایی خودمم ناراحت می کنه. به همین خاطره که همیشه دوست دارم رضایت درونی داشته باشن. با وجود اینکه می دونم چیزهایی هست که ممکنه اصلا مورد علاقه پدر و مادر من نباشه، هرچقدر هم که بخوان درک کنن و تغییر کنن.
ولی بازهم خداروشکر کار من کلا خیلی سخت نیست، بخصوص در مورد بابام. خیلی خوبه که آدم بتونه انقدر راحت تغییر کنه و انقدر همه چیز رو درک کنه. حتما منم باید به سن اون برسم همینطوری باشم.
اما با نتیجه گیری ای که کرده، کلا موافقم. همیشه خود آدمه که مهمه.


