آرشیو برای اکتبر 19th, 2008

فعالیتهای صد درصد فرهنگی

اکتبر 19, 2008

 

من میرم اجرای ترکیبی رقص اودیسی هندی و تو میری تکنوازی ویولون. 

 

 

وقتی بر می گردیم …

تو می گی که: بعدش رفتیم شام خوردیم و اون حساب کرد و گفت که فیلم دوست نداره ببینه و پیانو با هم بزنیم خوبه اما بعد پشیمون شد و گفت خیلی خسته است و رسوندمش خونه و همه شهر هم مارو دیدند و شد آش نخورده و دهن سوخته.

من می گم که: گفت ساعت 9 باید جایی باشم و مردد بود بعد از تنفس بمونه یا نه و دست منو گرفت تو دستش و خانم هندی همکارش به من گفت شما خانم خوشگلی هستی میشه با دختر من عکس بگیری و این ژاکت قرمزه که پوشیده بودم خیلی سرد بود و گفت که اگه دوست داری تا آخرش بمونیم ولی من گفتم نه دیگه کار داری برگردیم.

  

و هیچ حرفی از …

اودیسیِ ماندالا و ویولونِ آن سوفی نمیشه.

 

عمه

اکتبر 19, 2008

  

عمه کوچک من، یکی از زیباترین زنهایی بود که دیده ام. ژن خوشگلی خانواده پدریم، تمام و کمال در صورت او هنرنمایی کرده بود. بانمک و طناز بود و همیشه بشاش و خنده رو. خط اخمی که در اثر بالا رفتن سن افتاده بود بین دو ابرویش، جاافتاده تر و زیباترش کرده بود.

 

 

عمه لیسانسیه ی معلم من، در 30 سالگی عاشق یک مرد خوشگل مثل خودش شد. پدرش سالها بود فوت کرده بود، اما بردارهای رگ گردنیش از هیچ سعی ای فروگزار نکردند که مانع این ازدواج شوند. مرد، تحصیلات درست و حسابی نداشت انگار، کار درست و حسابی هم همینطور. یعنی هیچ وقت نفهمیدم. کسی در مورد شغلش صحبت نمی کرد. خانواده خیلی خوبی هم نداشت و علاوه بر آن لبهای همیشه تیره اش نشان از همنشینی گاه و بیگاه با دود و دم می داد. عمه کوتاه بیا نبود اما و برای بدست آوردنش و ممکن کردنش، سخت جنگید.

در نسل پدر و مادرهای ما، آنزمانی که خانه خریدن امری ممکن و طبیعی بود، عمه من همیشه اجاره نشین بود و تمام غصه مادر بزرگم هم همین بود. در خاطرات محو دوران کودکیم، کم و بیش دعواهایی یادم هست در این زمینه. بزرگتر که شدم برادرها برایش خانه خریدند. و لازم بذکر نیست که انقدر از شوهر خوششان نمی آمد که همیشه می ترسیدند عمه ام خام شود و خانه را بهر دلیلی به اسم او کند.

عمه ام دو بچه داشت، یک دختر و یک پسر. مادر خیلی بداخلاقی بود. با دخترش خوب نمی ساخت. دقیقا بعد از بدنیا آمدن پسرش، سرطان سینه گرفت. سینه اش را برداشتند. کم کم پیر شد، بد اخلاقتر و بی حوصله تر. دخترش شانزده ساله و پسرش یازده ساله بود که یک روز زمستانی برفی، سر خورد و پایش شکست. شکستن پا در بهمن ماه همان و مرگ در اثر سرطان استخوان در تیرماه سال بعد همان.

  

عمه ام همسن و سال مامان بود. شبهای امتحان دبیرستان در خانه پدری مامان با هم درس می خواندند. همان خانه ای که فقط یکبار، انهم در پنج شش سالگی زمانی که عموی مامان فوت کرد و خواستند بفروشندش، دیدم و عاشقش شدم. یک حوض بزرگ آبی رنگ داشت وسط حیاطی که اتاقهای تو در تو با پنجره هایی با شیشه های خوشگل رنگی احاطه اش کرده بودند. از آن خانه های زیبای قدیمی که همان سال پس از فروش خرابش کردند و آپارتمان ساختند. گاهی وقتها به آن خانه فکر می کردم و دخترهایی که به بهانه درس خواندن تا صبح بیدار می ماندند و می خندیدند.

  

روز تشییع جنازه اش، توی ماشین سه تایی با مامان و بابا نشسته بودیم. من حس رهایی و گریه داشتم. بابا سرخ بود. آرام و با بغض گفت: “همانوقتی که گفت من عاشق مهدی شدم، من چنین روزی را می دیدم.” و باز گفت:” این ازدواج باعث مرگ خواهر من شد. این همه بدبختی، غصه، حرص، بیماری، سرطان.”

عمه اما، هیچ وقت ابراز بدبختی نکرد. بنظر می آمد همیشه عاشق مهدی ماند. نمی دانم، شاید هم پشیمان شده بود. من به آن صورت که نگاه می کردم و بعدها هرزمانی که آن صورت را بخاطر می آوردم، حس می کردم همه زنهای در ظاهر خوشبخت دیگر را بدیده باختگان نگاه می کند و خوشحال است از چشیدن شورانگیز مزه چیزی که هیچ کدام از آن زنها و مردها نچشیده اند. بعضی وقتهای دیگر هم اخمش، بدرفتاریهاش با دخترش و بیماریهایش را بخاطر می آوردم و حس می کردم می داند که سخت باخته است و ته دلش پشیمان و سرد است.

 

همانروز مرگش توی کمدی که محتویاتش را بیرون ریخته بودند، من یک عکس پرسنلی پیدا کردم از دختر ابرو برنداشته دبیرستانی یا دانشگاهی ای که با آن موهای براق قهوه ای رنگ، آنقدر خوشگل بود که باور نمی کردی عکس باشد.

همان جا، کسی که یادم نیست، نگاه به عکس انداخت و گفت: “حیف از اون همه خوشگلی.”

 

 

پی نوشت: این روزها زیاد به این داستان فکر می کنم. دوست دارم بخاطر بیاورمش و هی گریه کنم.