آرشیو برای اکتبر 27th, 2008

Memory Failure – 2

اکتبر 27, 2008

  

صبح تشریف بردم دانشگاه. با یک عدد راکت و کیف ورزشی و کیف خودم. از خونه مستقیم توی اتوبوس، از اتوبوس مستقیم توی آفیس. بعد کمی با هم آفیسیم در مورد راکت جدیدم حرف زدم و راکت قبلیمو دادم به اون. اومدم بیرون رفتم آزمایشگاه پرینت گرفتم برگشتم از توی کیفم مداد بردارم که دیدم ای دل غافل! کیفم نیست!

هی فکر کردم شاید جایی گذاشتمش، دیدم نخیر من مستقیم بدون هیچ توقفی تشریفمو آوردم دانشگاه. با این حال رفتم تمام مکانهای بالقوه رو گشتم. نبود که نبود. داشتم فکر می کردم اگر دزدیده باشنش چه خاکی بر سرم بریزم.

هم آفیسیم گفت شاید اصلا نیاوردیش از خونه. خندیدم و گفتم یعنی من انقدر مشنگم؟

هیچی دیگه. پاشدم اومدم خونه به این امید که خونه باشه و بود!

جای شکرش باقیه که دلم به این خوشه که چون کیف ورزشی و راکت داشتم و دست و بالم شلوغ بوده حواسم نبوده که کیف خودمو بردارم.

 

حالا از همه بدتر لین رو دیدم سر راه. بهش گفتم من کیفمو انگار گم کردم. گفت سریع زنگ بزن کردیت کارتها رو کنسل کن. گفتم بابا بی خیال شاید جا گذاشتم جایی پیدا میشه. گفت نه بابا تو منظم هستی امکان نداره تو از این گیج بازیها در بیاری، شاید دزدیدنش. بعد که رفتم خونه دیدم خونه است گفتم بهش، میگه خیلی عجیبه تو اینطوری نبودی آخه، چته؟ این نشون می ده که تو preoccupied هستی. حواست باشه به این مساله. مواظب خودت باش!

ای بابا! بی خیال چقدر سخت می گیری خواهر جان. قبول! منpreoccupied  هستم خب مساله ای نیست. بزرگش چرا می کنی خب پیش میاد. این همه آدم دارن تو آفریقا از گرسنگی می میرن اونها رو بچسب!

 

پی نوشت: کیف منظورم کیف پول نیست ها! من کیف بزرگ رو جا گذاشتم و نفهمیدم!

 

 

 

مرفه بی درد

اکتبر 27, 2008

    

-          مهرنوش جان! در همین لحظه بزرگترین آرزوی تو چیه؟

-          این ریسرچ پیش بره. فقط یک ذره! جوری که حس کنم به جایی می رسه. که از این احساس دائم خنگی و حماقت خارج شم.

-          بزرگترین مشکل زندگی تو چیه؟

-          فرسودگی ناشی از بیحاصل بودن زندگی علمی

-          ریشه تمام نابسامانیهای سال اخیر تو چی بوده؟

-          پروژه ی پا در هوا.

 

وبلاگ

اکتبر 27, 2008

 

فکر می کنم اینجا خیلی ناراحت و خیلی جدیه، کمی تا حدودی هم عاصی و عصبانی. برعکس خودم که معمولا خوشحال و در حال شوخیه و بی اعتنا به اکثر مسائل.

می دونید چرا؟ چون اون قسمت ناراحتی و جدی بودن من اصلا به دیگران ربطی نداره. مال خودمه. همش مال خودمه. خوشیم هم البته مال خودمه، ولی با دیگران قسمت میشه. ناراحتی و جدی بودن تقریبا با کسی قسمت نمیشه.

اینجا هم البته دیگران هستن. اما انگار یک کمیش مال خودمه. شاید چون خودم درستش کردم. به خاطر همینه که یک ذره از اون چیزهایی که فقط مال خودمه بعضی وقتها میاد اینجا.

امروز داشتم پست هامو می خوندم دیدم از خوندن خیلی هاش داره گریه ام می گیره. موقع نوشتنشون هم خیلی سرحال نبودم احتمالا. عجیبه لحظاتی که درصد کوچیکی از زندگی منو تشکیل میدن درصد بزرگی از وبلاگ منو اشغال کردن. این آدمی که اینها رو نوشته، همه ی من نیست. فکر کنم فقط لحظات بد منه. لحظات کمیاب بد.

خوبها رو هم نوشتم ها! نمی دونم کم نوشتم شاید. خب آخه حس نوشتن شو شاید نداشتم خیلی. انقدر که حرف زدم و شنیدم و خندیدم که چیزی نمونده که بشه نوشت. اصلا همینه که هست. دلم می خواد اینجوری بنویسم، هرچی عشقم کشید. بد هم اگر بود، بود! مال خودمه. من سلطان اینجا هستم.

امشب به خودم افتادم.

باز هم خیلی مسخره است.

!!

اکتبر 27, 2008

 

بعد از این همه سال زندگی! با داشتن دوستهای خوبِ جورواجور، خیلی چیزها هست که دوست ندارم به هیچ کس بگم. به هیچ کسِ هیچ کس. علتش هم این نیست شاید که اصلا نمی خوام گفته بشن. شاید این باشه موقعیتش هیچ وقت جور نشده.

 

خیلی مسخره است.

من مسخره هستم.