صبح تشریف بردم دانشگاه. با یک عدد راکت و کیف ورزشی و کیف خودم. از خونه مستقیم توی اتوبوس، از اتوبوس مستقیم توی آفیس. بعد کمی با هم آفیسیم در مورد راکت جدیدم حرف زدم و راکت قبلیمو دادم به اون. اومدم بیرون رفتم آزمایشگاه پرینت گرفتم برگشتم از توی کیفم مداد بردارم که دیدم ای دل غافل! کیفم نیست!
هی فکر کردم شاید جایی گذاشتمش، دیدم نخیر من مستقیم بدون هیچ توقفی تشریفمو آوردم دانشگاه. با این حال رفتم تمام مکانهای بالقوه رو گشتم. نبود که نبود. داشتم فکر می کردم اگر دزدیده باشنش چه خاکی بر سرم بریزم.
هم آفیسیم گفت شاید اصلا نیاوردیش از خونه. خندیدم و گفتم یعنی من انقدر مشنگم؟
هیچی دیگه. پاشدم اومدم خونه به این امید که خونه باشه و بود!
جای شکرش باقیه که دلم به این خوشه که چون کیف ورزشی و راکت داشتم و دست و بالم شلوغ بوده حواسم نبوده که کیف خودمو بردارم.
حالا از همه بدتر لین رو دیدم سر راه. بهش گفتم من کیفمو انگار گم کردم. گفت سریع زنگ بزن کردیت کارتها رو کنسل کن. گفتم بابا بی خیال شاید جا گذاشتم جایی پیدا میشه. گفت نه بابا تو منظم هستی امکان نداره تو از این گیج بازیها در بیاری، شاید دزدیدنش. بعد که رفتم خونه دیدم خونه است گفتم بهش، میگه خیلی عجیبه تو اینطوری نبودی آخه، چته؟ این نشون می ده که تو preoccupied هستی. حواست باشه به این مساله. مواظب خودت باش!
ای بابا! بی خیال چقدر سخت می گیری خواهر جان. قبول! منpreoccupied هستم خب مساله ای نیست. بزرگش چرا می کنی خب پیش میاد. این همه آدم دارن تو آفریقا از گرسنگی می میرن اونها رو بچسب!
پی نوشت: کیف منظورم کیف پول نیست ها! من کیف بزرگ رو جا گذاشتم و نفهمیدم!


