آرشیو برای نوامبر, 2008

دیکتاتوری: یا کسی حق نداره در مورد مسائل عملی صحبت کنه اما خودم هر وقت دلم بخواد اینکارو می کنم!

نوامبر 30, 2008

   

چهار نورو کمیکال neurochemical روی مود تاثیر دارند: سروتونین، اپی نفرین، دوپامین و اندورفین.

سروتونین مود را بهبود می بخشد، احساس ارضاشدگی را افزایش می دهد و باعث کاهش افسردگی می شود. افزایش میزان سروتونین را مثلا پس از دویدن طولانی مدت، خوردن یک ظرف پاستا و وقت گذرانی با دوستان نزدیک و خانواده حس می کنیم. استرس و اضطراب ناگهانی، گرسنگی ناشی از کمبود کربوهیدرات و کم تحرکی باعث کاهش میزان سروتونین شده و انسان را دچار احساس افسردگی، تغییر مود و خستگی می کند.

اپی نفرین مسئول پاسخگویی به محرکها در زمان ترس و استرس است. افزایش میزان اپی نفرین باعث بالارفتن ضربان قلب، فشار خون و دمای بدن می شود و شبکه عصبی سمپات را تحریک و شبکه عصبی پاراسمپات را خاموش می کند. در زندگی امروزه، دیرکردن برای رفتن به سرکار، گیرافتادن در ترافیک، انجام چند کار بطور همزمان و گرسنگی باعث افزایش میزان اپی نفرین برای مقابله می شود. استرس یا اضطراب ناگهانی آنرا کاهش می دهد و باعث احساس خستگی جسمانی و مغزی، و افسردگی می شود. ورزش شدید میزان آن را بطور موقت افزایش می دهد، اما نرمش نه چندان سنگین می تواند باعث کاهش آن شود.

دوپامین مسئولیت تنظیم سیکل خواب را بعهده دارد. Jet lag بطور خاص نتیجه عدم بالانس دوپامین است. استرس و اضطراب ناگهانی، غم شدید، گرسنگی و کمبود رژیم کربوهیدرات و کمبود میزان سروتونین باعث کاهش دوپامین می شود. برعکس، افزایش سروتونین باعث افزایش دوپامین هم می شود.

اندورفین از بین برنده طبیعی درد در بدن است. دوندگان به این نکته توجه دارند که دردهایشان در طی دویدن کاهش می یابد. اندورفین حتی باعث عدم توجه به درد در هنگام فعالیت فیزیکی می شود. مصرف الکل باعث کاهش اثر اندورفین در هنگام ورزش می شود.

 

ورزش از هر نوع، تاثیر مثبت در ترشح هر چهار کمیکال بالا دارد.

فعالیت بدنی شدید، میزان اندورفین را بالا می برد. وزنه زدن، دوی سرعت، حرکات جهشی و درحالت کلی هر ورزشی که بر مبنای جهش و شروع و پایانهای ناگهانی بجای شدت متوسط ثابت باشد،  اپی نفرین و آدرنالین را افزایش می دهد.

حرکات با شدت متوسط و کم، دویدنهای طولانی مدت، پیاده روی، شنا، یوگا، و ورزشهایی که بر مبنای استقامت هستند، میزان سروتونین را بالا می برند. دوپامین هم همانطور که گفته شد با تغییر میزان سروتونین تغییر می کند.

 

علائم افسردگی ناشی از کمبود دوپامین: کمبود انرژی، نبود انگیزه. احساس فرسودگی ناشی از نبود انرژی. اشتها برای مواد محرک مثل قهوه و کاکائو، کمبود احساس عصبانیت و اضطراب، عدم توانایی برای بیداری از خواب.

افزایش بیش از حد دوپامین در خون باعث برانگیختن احساس عصبانیت در مورد مسائلی است که در حالت عادی شخص را عصبی نمی کند.

 

علائم افسردگی ناشی از کمبود سروتونین: انرژی کافی (نه خیلی زیاد، متوسط)، احساس اینکه هیچ چیز آرامش بخشی در جهان وجود ندارد، احساس ترس، اشتها برای کربوهیدراتهای جامد بی مزه سفید مثل شیر، پنیر، موز.

 

تجربه شخصی: بنده چه در هنگام ورزش شدید و خیلی شدید، چه در هنگام ورزش متوسط، چه در هنگام بی ورزشی و بخور و بخواب، هیچ کدام از علائم بالا را مشاهده نکرده و کمافی السابق به زندگی خود ادامه داده ام. تغییرات مود در اینجانب به مسائل فکری و روحی برمی گردد و هرگونه تاثیر ورزش بر روان خودم را از همین تریبون تکذیب می کنم. اگر خیلی اصرار کنید، به معدودی موارد افزایش اضطراب پس از دویدنهای طولانی مدت می توانم اشاره کنم که می تواند کاملا بی ارتباط به ورزش باشد. خلاصه اینکه ورزش تقریبا هیچ اثری روی حال من ندارد. برعکس گفتگوهای سازنده،، سینما رفتن، تنهایی چیزی  خواندن (کلا بعضی وقتها تنهایی)، با این بچه های بانمک هنگ اوت کردن، با دوستان خوب صحبت کردن، با افراد مثبت، خوش ذوق و با روحیه نشست و برخاست کردن، جاهای باحال رفتن، کارهای بامزه و خنده دار کردن و غیره باعث افزایش تمام موارد بالا و به تبع آن، هنگ اوت با آدمهای چرت، منفی و بی انگیزه، حرفهای مزخرف زدن، حرفهای علمی زدن :دی، گفتگو در مورد پروژه و فارغ التحصیلی و کار و گرین کارت و غیره و دیدن فیلمهای دیوید لینچ و سخنرانیهای رییس جمهور مملکت آریایی باعث افت ناگهانی تمام کمیکالهای بالا می شود.

 

پی نوشت: تو چه جور جانوری هستی؟ بابا دیگه ورزش که رو همه تاثیر داره!

 

منبع: یک عالمه وب پیج از اینور و انور، بجز ویکی پدیا چون خیلی تخصصی بود دیگه.

 

 

چای

نوامبر 30, 2008

    

این چای کیسه ای هایی که جکی داده، بوی سیگار میده و بوی چوب سوخته های باغ عموم.

اسمش هست چای سنتی یربا. ارگانیک هم هست.

 

اگر می شد دمش کرد، با هل خیلی خوشبو می شد. می شد دود و هل … سیگار و هل.

 

سورپریز

نوامبر 27, 2008

     

من امروز فهمیدم که این نفس سورپریز نیست که من ازش بدم میاد. بلکه شکل اون و افراد دخیل درش هست که من دوست ندارم.

مثلا من کاملا خوشم میاد کسی رو که دوست دارم با شیوه ای که دوست دارم، سورپریز کنم، یا کسی که دوست دارم با شیوه ای که دوست دارم، سورپریزم کنه.

 

اما خوشم نمیاد کسی که دوست ندارم، با شیوه های که دوست ندارم (از قبیل قایم شدن توی خونه یا وارد شدن به هر مکانی که حریم شخصی تلقی میشه، خریدن کادوی سرکاری، دعوت به جای سرکاری یا بطور کلی هرکاری که “توطئه” حساب بشه، مغز رو زیاد مشغول کنه، انرژی زیاد تلف کنه، مسائل ساده و قشنگ رو بی دلیل پیچیده کنه و یک دورهم جمع شدن یا محبت ساده رو پشت هزار لایه از نقشه های عجیب غریب قایم کنه و در نهایت طرف رو سکته بده یا جون به لب کنه) سورپریز کنم یا سورپریزم کنن.

احتمالا شما با این روشها آدرنالین ترشح می کنید، اما من آدرنالین که پیشکش، عصبانی هم میشم. یعنی همینکه یک عده بیان خونه من قایم شن که سورپریزم کنن، به کشتنم میده. حالا این برمیگرده به اینکه یا من خیلی علاقه به ترشح آدرنالین ندارم، یا اینکه توی کارهای دیگه دنبالش می گردم (این دختره دیوونه که اینجا رو نمی خونه یادشه که می رفتیم ویتمورلیک برای یک کار احمقانه که من با شدت تمام مخالفت هم می کردم و تمام مسیر رفت و برگشت هم از ترس در حال سکته بودم ولی چه کیفی می داد).

خلاصه که تولد و غیره جای ترشح آدرنالین نیست، برید تونل وحشت برای اینکار. برای سورپریز کردن دوستتون برید براش یک کادو که دوست داره و می دونید خوشحالش می کنه بخرید. وقت و انرژی زیاد هم سرش تلف نکنید (و ایضا پول زیاد). دوستی توی همون یک جشن تولد خلاصه نمیشه که. همینکه بقیه زندگیتون دارید براش وقت و انرژی می ذارید کلی می ارزه. این چیزها رو ساده بگیرید، زندگی رو سخت نکنید. دنبال توطئه و نقشه نباشید.

البته به من چه، هرکاری دوست دارین بکنید. خواستم فقط بگم این چیزها برای من هیجان نمی آره. بنظرم بیمزه میاد اصلا.

 

واقعا امروز احساس می کنم کشف بزرگی کردم. این معضل سورپریز یکی دوسالی بود فکر منو مشغول کرده بود.

 

زندگی

نوامبر 26, 2008

یک روز یک قابلمه بزرگ باقالی پلو با گوشت درست می کنم، نیم ساعت می کوبم می رم خونه یکی که پاش شکسته و عملش کرده. تا 2 نصفه شب می مونم و فیلم می بینیم.

فرداش با یک نفر که اصلا نمی شناسم و توی یک ایالت دور زندگی می کنه، دو ساعت تلفنی صمیمانه صحبت می کنم.

روز بعدش استادم به همه دانشجوهاش ایمیل می زنه که چرا هیچ وقت هیچ کس توی آفیسها نیست و همه دیر میان و زود میرن. من مثل مبصرهای شجاع میرم ازش می پرسم عصبانی هستید؟ می خنده و می گه نه.

روز بعدش تصمیم می گیرم از یکی بپرسم: من خیلی دلم میخواد بفهمم مغز تو چه جوری کار می کنه که اینجوری هستی. می پرسم. هرچی توضیح میده باز نمی فهمم. فکر می کنم آدمها چقدر با هم فرق دارن. شبش به بهانه گرفتن لیست فیلمها، زنگ می زنه و تا 2 نصفه شب حرف می زنیم. بعد فکر می کنم آدمها چقدر شبیه همن.

روز بعدش به هم آفیسیم که مدتیه گیر داده بریم هابانا، سالسا برقصیم می گم میام ولی شبش خوابم میاد زنگ می زنم کنسل می کنم.

روز بعدش به دوست کره ایم که نگرانه بین پدر و مادرش با پدر و مادر دوست دخترش دعوا بیفته و عروسی بهم بخوره، مثل روانشناسهای با تجربه کلی توصیه ایمنی می کنم.

روز بعدش دوباره میرم عیادت مریض. حرف می شه که اوضاع اقتصادی چقدر بد شده و ماها عمرا اگر کار گیر بیاریم و همه مون رو از آمریکا می اندازن بیرون. دلم می خواد اصلا نشنوم.

تو همه این روزها هم از صبح تا شب دنبال ساخت ورژن 35 گیگاهرتزی این آنتنه هستم.

چه زندگی عجیب و غریبی پیدا کردم. چقدر خوبه. چقدر متنوعه. چه آدمهایی، چه حرفهایی. فقط حیف که خیلی سریعه.

چه داستانهایی. انقدر داستان دارم که نگو. حیف که بلد نیستم بنویسمشون.

بعضی وقتها تا میام جمع بندی کنم که چقدر همه چیز مرتبه و خوبه، یکهو یکجوری تو حالم می خوره. مثلا همین الان هم فهمیدم دو نفر دیگه هم مرده ان. یکی از دوستای بابام و همسایه مون. بعد دیگه اصلا نمی فهمم ناراحتم یا خوشحال. فکر می کنم توی یک وضعیت خیلی موقتی قرار دارم. می دونم که دیگه استرس ندارم مثل قبل. بعضی وقتها یک کمی گیجم و یک کمی خسته. این یکی دوساله رو باید باهاش کنار بیام. یک روز تموم میشه و من می تونم دوباره منظم باشم. شاید الان به با انگیزگی قبل نیستم، ولی به همون پرکاری هستم. انگیزه یک روزی دوباره برمیگرده. شاید تموم کنم برم سراغ پست داک، فعلا که وضع کار هم خیلی خوب نیست.

خوبم. فقط تروخدا دیگه کسی نمیره تا مدتی.


یادگاری

نوامبر 22, 2008

 

مادر بزرگم یک منبر چوبی بزرگ داشت با حاشیه های بلند از سه طرف و چهار تا راس نوک تیز. منو یاد منبر نمی انداخت، ولی احتمالا قدیم ها منبرها همچین شکلی بودند. کار چوبی قشنگی بود و رنگ روشن مصنوعی غمگینی داشت. یادگار دوره ای بود که توی قزوین نمی دونم چندشنبه های اول هر ماه روضه داشت.

گوشه اتاقش بود و روش یک پارچه مخملی سبز انداخته بود. هرکس که میومد و می دید جذبش می شد. همیشه خدا هم یک شمع روشن روش بود، هردفعه برای کسی. از این شمع های جینگولی هم قبول نمی کرد. فقط شمع ساده لاغر استوانه ای. خدا می دونه چند تا شمع روی اون منبر فقط برای من روشن کرده بود.

حالا هنوز دو روز از مرگش نگذشته، دختر عمه عزیزم که نور معنویت از سرتاپاش می باره، آژانس فرستاده منبر رو از خونه ای که کلی آدم توش مشغول مثلا عزاداری هستن، ببره. یعنی خب انگار مادربزرگم قولشو بهش داده بوده. دوست هم داره داشته باشدش. بدردش می خوره خب. این سفره های ابوالفضل و ختم انعامها با اون فیگورهای متظاهرانه باید با یک منبر خیلی قدیمی متبرک، تکمیل بشه.

 

الان ده روزه که مادربزرگ من دیگه نیست. معلوم نیست سر اثاث اون خونه چی میاد. سر اون شکستنی های قدیمی، روتختی های چهل تیکه، لباسهای قشنگ، اون گلدون روی میز هال، پشتی ها، دکور سفید عتیقه. انگار هیچ کس اونها رو نمی خواد. منبر هم شانس آورد که متبرک بود.

 به بابا گفتم اون قاب عکسها رو بردارین. گفت کدوم؟ گفتم همون که نقاشی بابا برزرگ بود با مداد کنته، دورش هم عکسهای کوچولو از بچه ها گذاشته بود. گفتم یکی دیگه هم بود که نزدیک 20-30 تا عکس از کل نوه ها تو سنهای مختلف کنار هم قاب شده بود. گفت باشه می گردم پیدا می کنم. تعجب کردم اصلا یادش نبود. قاب عکسها به اون بزرگی که همیشه به دیوار اتاق بود رو نمی شناخت. فکر کنم توی این سه سال گم و گور شده بودند. اصلا پارسال هم که رفتم یادم نمی آد دیده باشمشون.

گفتم یک عکس هم از من هست توی اتاق جلویی بالای پریز برق، مال تولد سال اولمه توی آمریکا. گفت اونو برداشتم. فکر کردم حالا بر نمی داشتین، عکس خودم به چه دردم می خوره.

مامان میگه اثاث رو بفروشیم بدیم قرض الحسنه آقای اصفهانیها که به مردم وام بده. من گفتم اینها رو چیزی نمی خرن، بدین همه رو به خانه سالمندان. کلی لباس نو هست. نمی دونم ولی تیر و تخته ها رو باید چیکار کرد. خیلی قشنگن ولی بعید می دونم کسی علاقه و جا براشون داشته باشه.

 

مامان مامانم که فوت کرد، مامان گفت من دیگه دوست ندارم برم توی اون خونه، هرکاری دوست دارید با اسباب و اثاثیه بکنید. اونها هم اثاثیه رو فروختند و پولشو دادن خیریه. الان مامان می گه کاش رفته بودم یک چیز کوچک یادگاری برداشته بودم. مثلا یک گلدونی، یک دونه قاشق حتی. به همین خاطر اصرار داره که بچه ها برن هرچی دوست دارن بردارن. میگه مادربزرگم همیشه می گفته که همه طلاها مال دختر عمه کوچیکمه. باید بدنش به اون. ولی اون هم انگار خیلی راغب نیست اون طلاهای قدیمی و احتمالا زشت رو برداره. نمی دونم شاید من هم بودم می گفتم بفروشید بدید به خیریه. فقط نمی دونم چرا الان همش فکر می کنم اون انگشتر فیروزه هه که همش می گفت مال توئه و حتی یک مدت هم دادش بهم، کجاست؟ اگر بگم برش دارید برای من خیلی زشته؟ مطمئنم بابا مخالفت می کنه. بابا حوصله حرف و حدیث دیگه نداره. همین الانم اضافه بر ظرفیتش این چند روزه آدمهایی که دوست نداره رو دیده.

 

شاید اگر بودم، می رفتم توی اتاق پشتی، در کمد رو باز می کردم یک تیکه لباس بر می داشتم. بوی لباسهاشو دوست داشتم. شاید همون ژاکت سفیده که خودم براش خریده بودم رو بر می داشتم. نه، اونو پرستاره خوشش اومد، برداشت. یکی دیگه. یک لباسی که بتونم خودم بپوشم.

 

 

توقع

نوامبر 20, 2008

یعنی نه که من خیلی آدم پرتوقعی بودم! آشنایی با این جانور، منو در حد یک آدم مطلقا بی توقع ارتقاء (شاید هم تنزل!) داده.

خدایا چی کردی با خلق این سیستم دفاعی!


از میان کلیشه های زیبا

نوامبر 16, 2008

زیبای آمریکایی، صحنه آخر.

نریشن لستر پس از مرگ:

I guess I could be pretty pissed off about what happened to me… but it’s hard to stay mad, when there’s so much beauty in the world. Sometimes I feel like I’m seeing it all at once, and it’s too much, my heart fills up like a balloon that’s about to burst…

…and then I remember to relax, and stop trying to hold on to it, and then it flows through me like rain and I can’t feel anything but gratitude for every single moment of my stupid little life…

You have no idea what I’m talking about, I’m sure. But don’t worry…

You will someday.

اندر حکایت مکتبی شدن

نوامبر 15, 2008

دختر توی نیویورک زندگی می کنه و فعال محیط زیسته. گیاهخواره، زندگی سالم داره و دوستهای انتلکتوئل. بدلباسه، هیپیه، جدی و منظمه، و دارای چهارچوبهای خیلی مشخص و غیرقابل انعطاف. اخیرا یک دوست پسر پیدا کرده لنگه خودش. چشمش یک آپارتمان با تراس بزرگ (یا احتمالا پشت بام) رو گرفته که توش بتونه گلخونه ای که همیشه دلش می خواسته درست کنه. اما مدیریت ساختمان خونه به مجرد نمی ده و دختر مونده که چکار کنه.

مرد فرانسویه (ژرار دوپاردیوی عزیزم نقششو بازی می کنه). با ویزای توریستی اومده نیویورک. ویزاش تموم شده ولی می خواد بمونه.

دوست مشترکی بهم معرفیشون می کنه و یک ازدواج صوری انجام میشه.

دختر مدارک ازدواجشو نشون مدیریت ساختمون می ده و میگه که شوهرم ماموریتِ آفریقاست و حالاحالاها نمی آد. آپارتمانو می گیره.

مرد مدارکشو می بره اداره مهاجرت و درخواست گرین کارت می کنه.

قراره مساله به همین سادگی باشه و بعد از صادر شدن گرین کارت از هم جدا شن. اما اداره مهاجرت روی قضیه ازدواج برای گرین کارت حساس شده و شروع کرده قوانین سفت و سخت وضع کردن. مامورها میان خونه بازدید و مشکوک میشن. قضیه پیچیده میشه. اداره مهاجرت قرار مصاحبه می ذاره. قرار میشه مرد چند روز بیاد خونه زن، با هم آشنا شن که توی مصاحبه خرابکاری نشه.

مرد پرخور و شکموئه، سیگار می کشه، عشقی و مشنگه (فرانسویه دیگه، خود خود جنس). اضافه وزن داره و روی فرم نیست. 12 سالگی از مدرسه فرار کرده. توی آمریکا گارسون رستوران بوده. پیانو خوب می زنه ولی.

3 روز می مونه خونه زن و فکر می کنید چی میشه؟ معلومه دیگه. زنه عاشقش میشه (این توضیح رو بدم که اصلا اتفاق س ک سی ای هم این وسط نمی افته، همه چیز افلاطونیه کاملا.)

خیلی کلیشه است متاسفانه. از دست زنه عصبانیم. از دست اینکه انقدر با چیزی که درونا می طلبه مبارزه می کنه. هیچ کس توی سه روز عوض نمیشه. این فقط نشون میده که زنه همیشه در جنگه با اون چیزی که می خواد و اون چیزی که فکر می کنه درسته. ته دلش یک ذره شیطنت، یک کمی بی نظمی، گوشت خوردن، قانون شکنی و آبروریزی می خواد اما اصولش هیچ وقت اجازه اینکارها رو نمی ده.

از اونجاییکه همیشه از همون جاییکه فکرشو نمی کنی می خوری، اون همه سفت و سختی روی چیزهایی که همه بشدت معقول و منطقی و درستن، یکروز، یک جایی باید ترک برداره.

اصلا درک نمی کنم. آدم چطور می تونه مکتبی رو پیشه کنه وقتی هنوز خودشو نشناخته، اطلاعاتشو کاملا نکرده، فکرهاشو مرتب نکرده و نهایتا قلبا اعتقاد پیدا نکرده. رقت باره. دل و عقل آدم باید یکی باشه. این همه فشار و ظلم به خود به چه قیمتی؟ یک صحنه توی فیلم هست که زنه داره میره مهمونی. موهاشو دم اسبی کرده. مرده بهش می گه موهاتو باز کنی بیشتر بهت میاد. کانسپت اصلا برای زن تعریف نشده است. گوش نمی کنه و میره. توی آسانسور موهاشو باز می کنه و خوشش میاد. فقط می تونم بگم رقت باره. که یک زن گنده انقدر با خودش مبارزه کنه. برای پیروی از یک ایدئولوژی خودشو از لذتهایی که دوست داره محروم کنه، اصلا نشناسه اون لذتهارو. اگر مطمئن بود و دلش نمی خواست مساله ای نبود. در اون صورت مرده می اومد 3 روز می موند کارش راه می افتاد و می رفت. زنه هم زندگی خودشو ادامه می داد. اما این زن متزلزله.

آدم باید اول از همه خودشو درست بشناسه. نره زیر بار ایدئولوژی ای که نمی تونه شرایطشو برآورده کنه، هرچقدر هم که درست باشه. ریاکاری خیلی به آدم فشار میاره. میشه همین. یک در مدت کوتاهی بزنی زیرش. تازه میشی از اینجا مونده از اونجا رونده. چون عمری اونطوری زندگی کنی، نمی تونی اینطوری هم دیگه زندگی کنی.

فیلم رو با یکی از دوستان تماشا می کردیم. یکجاش گفتم: “وااااااااای این زنه چققققققدر بد لباسه.” گفت: “خب بابا لیبراله دیگه.” خندیدم و گفتم: “والا بخدا ماهم لیبرالیم. چه ربطی داره؟ حتما باید کثیف باشیم که نشون بده ما چقدر روشنفکریم و چقدر برای گرسنه های آفریقا دلمون می سوزه؟”

دیگه نگفتم که لیبرال بودن توی سرش بخوره وقتی داره این همه به خودش بی احترامی می کنه.

برای من یک فیلم ساده از یک عاشق شدن رومانتیک نبود، حکایت همه انسانهایی بود که هرروز و هرشب می بینیم. انسانهایی که برای بدست آوردن اعتبارِ زیر لوای یک مکتب رفتن، بدون اینکه خودشون بفهمن هرجور فیگور بی ربطی می گیرن.


شهر من

نوامبر 14, 2008

من عاشق این شهر هستم.

عاشق این خیابانهای زیبا و این باران سرد پاییزی.

و عاشق آدمهای غریبه ی رنگارنگش.

و عاشق مغازه های ساده ی هیپی وارِ تنگ و تاریکِ فیلم فروشی و لوکسِ پرنورِ لباس فروشی اش.

و عاشق رنگهای برگهایش.

و عاشق استادیم فوتبالش.

و عاشق دانشجوهای خوشی که از برد یک تیم فوتبال شادی می کنند.

و عاشق رستورانها و کافی شاپهایش.

و عاشق سادگی آمریکایی اش.

و عاشق خانه های گروهی اش.

و عاشق شور زندگی مردمش.

و عاشق دانشگاهش.

و عاشق منشی ها و استادها و کارمندها و آزمایشگاهها و غذاخوریها و غذاهای آشغالش.

و عاشق همه آدمهای هیجان انگیز و دوست داشتنی اش و همه آدمهای روی اعصاب و دیوانه اش.

حتی عاشق هوای سرد زمستان طولانیش.

و عاشق خانه ام.

و عاشق تمام تجربه های خوب و بدی که اینجا داشته ام.

فکر می کنم برای اولین بار در زندگیم به یک “مکان” وابسته شده ام. اینجا جاییست که اگر ترکش کنم، احتمالا دلم برایش تنگ خواهد شد.

و ناراحتم از اینکه عاشق فنی نشدم و عاشق امیرآباد نشدم و عاشق انقلاب نشدم و عاشق تجریش نشدم و عاشق میدان فاطمی نشدم و عاشق پارک نیاوران نشدم و عاشق کوچه پس کوچه های کوهستان هشتم نشدم و عاشق خانه مادر برزگم آنوقتها که در زیباترین کوچه دنیا در خیابان دولت زندگی می کرد نشدم و عاشق خانه جمالزاده مان و خانه میدان گلهایمان نشدم. شاید فقط کمی، آنهم کمی عاشق همین خانه کنونی مان شدم. با وجودی که همه این جاها امن بودم و راحت بودم و خوشحال بودم و شور زندگی داشتم. اما عاشق نشدم.

امروز زیر باران خنک پاییزی، بدون چتر و کلاه قدم زدم و فکر کردم …

و سردردم اگرچه بدتر شد و اگرچه مریضحال تر شدم و عصبی تر و خسته تر و ناراحت تر و کسل تر، اما بیشتر عاشق این شهر شدم،

و بیشتر عاشق خودم.


نامه

نوامبر 13, 2008

به خودم می گم: “هی، فکرشو نکن.”

بعد …

کوتاه میام. می گم: “هرجور راحتی.”


حال و هوای این روزهام غم انگیزه.

سرم الان درد می کنه.


دارم نامه می نویسم …