پاک شد.
اوکی! مرسی از تذکرت. not gonna happen anymore!
برداشتهای آزاد و بی واسطه از هر آن چه حس می کنم، می بینم یا خیال می کنم
پاک شد.
اوکی! مرسی از تذکرت. not gonna happen anymore!
از سخنرانی هارولد پینتر در هنگام گرفتن جایزه نوبل ادبیات در سال 2005
There are no hard distinctions between what is real and what is unreal, nor between what is true and what is false. A thing is not necessarily either true or false; it can be both true and false.’
…
Truth in drama is forever elusive. You never quite find it but the search for it is compulsive. The search is clearly what drives the endeavour. The search is your task. More often than not you stumble upon the truth in the dark, colliding with it or just glimpsing an image or a shape which seems to correspond to the truth, often without realising that you have done so. But the real truth is that there never is any such thing as one truth to be found in dramatic art. There are many. These truths challenge each other, recoil from each other, reflect each other, ignore each other, tease each other, are blind to each other. Sometimes you feel you have the truth of a moment in your hand, then it slips through your fingers and is lost.
…
Political language, as used by politicians, does not venture into any of this territory since the majority of politicians, on the evidence available to us, are interested not in truth but in power and in the maintenance of that power. To maintain that power it is essential that people remain in ignorance, that they live in ignorance of the truth, even the truth of their own lives. What surrounds us therefore is a vast tapestry of lies, upon which we feed.
خیلی خوشحالم امسال جایی نرفته ام. من آدم مسافرت، به نیت مسافرت نیستم.
نشسته ام خانه. کمتر بیرون می روم. کتاب می خوانم و درس. گاهی تلفنی می زنم، خریدی می کنم، غذایی می پزم، فیلمی می بینم و روزها به همین سرعت به پایان می رسند.
شهر خالی و ساکت و زیباست …
و من …
دچار آرامش بی حسی هستم.
آرامش پس از خستگی ذهنی طولانی مدت …
آرامش کشدار روزهای بدون استرس …
آرامش یک مغز ارضا شده ی کم پرسش …
آرامش بی خبری و خالی از تو بودن …
آرامش کوتاه مدت تعطیلات.
آرامش بازنگری در خود.
مدت زیادی مقاوت کرده بودم در برابر دیدن برات. دلیل اصلیش هم این بود که می دونستم توهین و تمسخر باعث خنده ام نمیشه. یعنی درسته که برای خودم مهم نیست، ولی احترام انسانها رو باید حفظ کرد.
اما حالا که دیدمش، راستش خیلی خوشم اومد. یک کمی هزل هست و صحنه های کمابیش کثیف هم داره. اما عجبیه که خیلی خیلی خنده داره. یعنی منو منزجر نکرد اصلا.
برات داستان یک خبرنگار قزاقستانیه که می آد آمریکا که یک مستند در مورد فرهنگ آمریکایی درست کنه برای مردم کشورش. فیلم مردم قزاقستان (اگر برات و فک و فامیلش رو نماینده مردم قزاقستان بدونیم) رو بشدت عقب مونده، سطحی، زشت و بدفرم، عقده ای نسبت به مسائل جنسی و در عین حال خوش باش، ساده دل و راحت نشون میده. آمریکایی ها در مواجهه با برات کمی گیج می شن و ممکنه سوتی هایی هم بدن ولی با اینحال بشدت وجهه بامدارا، مهربون و فرهنگی خودشون رو حفظ می کنند. همه اینها ممکنه باعث شه که فیلم رو دوست نداشته باشیم، کما اینکه من تا مدتها (با این فکر که این آمریکایی های پررو فکر کردن کی هستن که از این فیلمها می سازن!) نمی خواستم ببینمش. اما اگر نخوایم دنبال کشف توهین و غیره باشیم، سرتاسر فیلم داریم می خندیم. یعنی حتی یک دیالوگ از دهن برات خارج نمی شه که بامزه نباشه یا نکته ای توش نباشه.
اگر مسائل فلسفی از قبیل اینکه فرهنگ یک ملت مورد تمسخر قرار می گیره، صفات نادرست بهشون نسبت داده میشه، احساساتشون جریحه دار میشه و امثالهم رو کنار بگذاریم، مدل طنز این فیلم خیلی باب سلیقه منه.
یعنی حالا خودمونیم، مسخره کنه، توهین کنه، بقول مارمولک مادر و خواهر مارو مورد عنایت قرار بده، خب چی میشه مگه؟ چه اتفاقی می افته که خودمونو بیخود پاره می کنیم؟ بنظر من آدمهایی که تمسخر و توهین زود به تریج قباشون بر می خوره، اعتماد بنفسشون خیلی کمه. آدمی که توهین می کنه، مشکل خودشه نه من که توهین می شنوم بابا جان! نمیشه که هرکی هر چیزی گفت آدم بهش بربخوره! اصلا نمیشه هرچی هرکی گفت آدم اصلا بشنوه! بیکار که نیستیم.
غیر از اون، چیزهایی که گفته بود دروغ که نبود، فقط غلیظش کرده بود. خیلی چیزها هست که توی آسیایی ها هست توی خاورمیانه ای ها هست، توی خیلی قوم و قبیله های دیگه هم هست، هم بد هم خوب. من البته نمی خوام از اونور بام بیفتم، ولی خودم در برابر توهینهای نژادی و کلا هر توهینی که یک گروه بزرگ رو در بر بگیره و فردیت رو در نظر نداشته باشه (چون بنده معتقدم هر فردی ویژگی متفاوت داره و آدمها رو نمیشه تو گروهها زندانی کرد) کاملا سیب زمینی هستم. بنابراین می تونید هر توهینی به هرکدوم از گروههای که من بهشون متعلقم مبذول دارید، از گروه زنان گرفته، تا مهندسان، ایرانیان، دانشجویان، و … هر چیز دیگه ای که به ذهنتون می رسه.
خلاصه که خوشمان آمد از برات.
اسم فیلم هست: شک.
باید شک کنیم انگار. اما من قضیه رو ساده می بینم. از اول معلومه که داستان چیه و مقصر کی. بلاخره هم یکی یکدستی می زنه و اون یکی رو رسوا می کنه.
اما آخر فیلم رسواکننده به گریه می افته و اعتراف می کنه که دروغ گفته. می گه: “من هم شک دارم.”
اما من شک ندارم. مبارزه نفس گیری نبوده. من می دونم که کسی که در ظاهر رسوا شده مقصره. مساله بشدت ساده است.
بچه ها وایستادن بحث می کنن. در مورد اینکه خیلی هم فیلم فوق العاده ای نبوده. من ساکتم. به حرفهاشون گوش نمی دم. یکباره می گم: “می دونید مشکل من چی بود؟ اصلا از نظر من شکی نبود. کاملا واضح بود که داستان چیه. هیچ گرهی وجود نداشت.”
شروع می کنن منو قانع کردن، که اصلا مساله قابل حل نبود و هیچ نمی شد فهمید که حقیقت چیه. من باز حرف خودمو می زنم و دلایل خودمو میارم. سپس اونها هم بهمچنین. مبارزه بی نتیجه ایه. ممکنه استدلالهاشون درست باشه ولی نگاه غلطه. از نظر من مسائل زندگی خیلی ساده تر از این حرفهان.
این ویژگی منه. از نظر من هرچیزی همونطور هست که بنظر می رسه.
شکهای بد رو دوست ندارم چون:
من آدمها رو اونقدر درگیر، نقشه کش و مردد نمی بینم.
من بیزارم از اینکه ذهن شکاک و پر از سوال داشته باشم. شک کردن رو بی حرمتی به خودم، اطرافیانم و زندگی می بینم.
من خود بزرگ بینی ندارم که فکر کنم کسی ممکنه انرژی بذاره با هدف و نقشه دقیق از پیش طراحی شده منو آزار بده، که به این دلیل بهش شک کنم.
شکهای خوب رو دوست ندارم چون:
من آدمها رو اونقدر از خود گذشته و خودزن نمی بینم.
من می ترسم از اینکه قبول کنم که حقیقتی پیچیده و عجیب و غریب در لفافه قضایا وجود داره. می ترسم از اینکه دل ببندم به اون حقیقت عجیب و غریب و بعد توی حالم بخوره.
من خود بزرگ بینی ندارم که فکر کنم کسی ممکنه انرژی بذاره با هدف و نقشه دقیق از پیش طراحی شده یک حال اساسی به من بده که به این دلیل بهش شک کنم.
این چیزها فقط توی فیلمهاست. نقشه های عجیب و غریب و ذهنهای درگیر. در زندگی واقعی هیچ نقشه ای وجود نداره.
من ذهنها رو ساده می بینم. عمل رو نتیجه مستقیم نیت می بینم.
من امشب فهمیدم که نه تنها به هیولا، بلکه به فرشته هم اعتقاد ندارم.
پی نوشت: ناراحتم. کاش به فرشته معتقد می بودم.
همیشه که نباید متن انتلکتوئل گذاشت! اینو خیلی دوست داشتم بذارم اینجا.
قصه اینه که … ما دو روزه نشستیم خونه، کتاب می خونیم، فیلم می بینیم، ویدئوهای دکتر فرنودی رو تماشا می کنیم و باهم چت می کنیم (الهی قربونت برم که چت کردن باهات اینهمه مزه میده اونم با زبان مشترکی که هیچ بنی بشری نمی فهمه!)
برای درک و فهم بهتر خوانندگان، قسمتهایی از گفتگو به زبان آدمیان ترجمه شده:
شهرزاد: عزیزم من دارم روانشناسی ایرانی گوش می دم. باحاله.
من: واااای این کتابه خیلی خوب نوشته شده. منو میخ کرده.
- ای ول!
- هلاکویی یعنی؟
- نه. دکتر فرنودی.
- منم فهمیدم که عاشق این یارو نیستم.
- اونم لس آنجلسه.
- کی هست؟
-
))))))))))))))))))))))))
- از کجا آوردیش؟
- ساناز معرفی کرده.
- آخه یک پرسشنامه داره. حالا می گم بهت. فهمیدم من آدم خودخواهی هستم. البته جواب سوالها رو نداره.
-
))))))))))))))))))))))))
- ولی همین که خودم مدل سوالها رو دیدم فهمیدم.
- ای ول! منم می خوام.
- ویکتوریاها رو سفارش دادی؟ اگه ندادی دو روز دندون رو جیگر بذار بریم سامرست.
- نه دیگه دادم رفت.
- بذار جواب مونا رو برات فوروارد کنم حال کنی. خیلی جواب خوبی داده.
- جواب چی؟
- مخصوصا اونجا که به کالچر گیر داده
))
- بده.
- جواب همین یارو که ناراحت شده بود دیگه.
- بفرست.
- حالا این چی هست؟ اگر حال ایرانیها رو نگرفته من گوش نمی کنم.
-
)))))) نه باحاله. ساناز می شناسدش. تیپه هلاکوییه.
- من فعلا که با عشق مشغولم. بعدا گوش می کنم حالا.
- اوکی. به من بگو چی نوشته. هیجان زده ام.
- خیر سرمون می بینی مسافرت نرفتیم که چققققققققققققدر کار کنیم!
- بی شعور من دارم گوش می دم همزمان شکلهامو درست می کنم.
- ببین ویرجینیا ولف چی گفته هلاکش میشی: but love .. it’s only an illusion بقیه هم داره، باحاله.
-
))))))))))))))) وااااااااای
)))))))))
- من تصمیم گرفتم تو بیای اینجا. همه لباسامو در آوردم دیگه حال پوشیدن ندارم.
- من تنبلیم میاد.
- حالا هروقت حالشو داشتی.
- خیلی این زنه باحاله!
- من نمی فهمم یعنی چی یکنفر دوبار به آدم زنگ بزنه؟ فلانی دوبار به من زنگ زده! خب یکبار بزن! آههههه!
- ببین الان به من زنگ زده. می پرسه تو کجایی. چی بگم؟؟
- اییییییییییی بابا! بگو گرفتاره کار داره. کجایی الان؟
- خونه
))) دارم هنوز اینو گوش می دم.
- منم که خوابم
)))))
- خدااااست.
- تو کاماسوترا شنیدی؟
- آره.
- خیلی باحاله. فکر کن کلی سال پیش این هندیها در مورد پوزیشن مطالعه داشتن.
- از کتابه رسیدی به اون؟
- آره
))))
- با این فرهودی خیلی حال کردم. دارم با تای چت می کنم از استرالیا.
- من رسیدم به قسمت عشق ورزی حیوانات.
-
))))))) هلاااکتم. خوندی تموم شد؟
- نه بابا از صبح داشتم با تلفن حرف می زدم. لاندری هم داشتم با کلی ظرف نشسته.
- با پیراشک؟
- دکتر فرنودی هم گوش می دم. نه بابا اون که اصلا پیداش نیست. یک هفته شده دیگه. معلوم نیست کجاست خیرسرش.
- با داداششه دیگه.
- آخه قرار نبود بمونه زود می خواست بره کالیفرنیا. دیگه موقع پریود خانم هم شده.
-
)))))))))))))) سریع باش کاراتو بکن فردا کله سحر مال ایم ها!
- ببین از این فرنودی خیلی خوشم نیومد. توی فیگوره.
- نه من دوستش دارم.
- حوصله درس ندارم اصلا.
- تنگش کن.
- حالا شاید برم دانشگاه.
- اوا! اوکی.
- وای چقدر از خودش تعریف می کنه این. من شاگرد فلانی بودم. کتاب منو از فلان جا بخرید.
- خب کالیفرنیاییه دیگه. ولی مدل برخوردشو دوست دارم.
- آره ولی دکتره بابا. شهلا خانم که نیست! 19 بار کتاب من تجدید چاپ شده.
- ببخشید ولی یک ذره داری مثل اون دختره برخورد می کنی (;. کارش درسته بلاخره.
-
)))))) وااااای خدا بود. من روزبه روز دارم پسرفت می کنم. یعنی تو میگی آخرش مثل اون دختره میشم؟
))))))
- وای خدا نکنه. ولی گاهی کامنتات مثل اون میشه. (;
- گاهی؟ یعنی بازم اتفاق افتاده؟
- یادم نیست. فردا می ریم دیگه؟ نقشه راهها رو تو بگیر لطفا.
- حفظم.
- :X:X کتابرو تموم کنی که فردا خیلی حرف دارم.
-
)))))) واای داره با زنه دعوا می کنه خوشم اومد.
- آره خداست
)))) دیدی گفتم مثل این دختره نباش صبر کن.
- نه بابا اون قسمتش که از خودش تعریف می کنه بده، هنوزم میگم.
- می بینی یکی بهش میگه مردا با شما خوب نیستن؟
- آره
)))) میگه خب نباشن
))))
- ببین این فیلمه داره میگه تستسترون مخالفه اکسی توسینه که هورمون وفاداریه
))))
- یعنی هرکی تستسترونش بالاتر بود وفاداریش کمتره؟
))))
- آره. چقدر این مردمی که زنگ می زنن بعضیهاشون رو اعصابن. خنگن.
- بیچاره مردم آموزش ندیدن . حل کوچکترین مسائل زندگیشونو بلد نیستن دیگه.
- آره.
- وای من چقدر سرم شلوغه. عشق مطالعه کنم؟ فرنودی گوش بدم؟ پیپر بنویسم؟ ظرف بشورم؟
-
)))) قربونت برم بیزی! می خوام تستسترونمو ببرم بالا. دنیا بی ارزش میشه اینجوری!
- اون وقت ریش هاتم میره بالا!
- اشکال نداره خیالم عوضش راحتتره
))))
- البته اونطوری اصولا دیگه کسی نمیاد طرفت
))))
-
))))))))))))))))))))
- وای اسم این فیلمه چه جالبه. موشهای وفادار و موشهای دله! دله!
))))) این خود پیراشکه. عادت به لذت جوییهای کوتاه مدت. عزیزم تو هم داری همین مسیرو طی می کنی
)))) قربونت برم الهی
)))))
-
)))))
)))))))
))))))) هلاک این دوره ام که جفتمون افتادیم به روانشناسی.
-
)))))) آره. فقط این یک موضوع رو به گند نکشیده بودیم.
از اول تا آخرش یکروز طول کشیده! تکه تکه با وقفه های چند ساعته.
زن: “شوهرم به واسطه کارش که تله مارکتینگ بود با یک خانم آمریکایی آشنا شد، اوایلش اینها ایمیل رد و بدل می کردن …
مشاور: “لطفا جزییات مساله رو توضیح ندید. این مساله شخصی همسر شماست و ممکنه کسی صدای شما رو بشناسه و همسرتون مایل نباشه کسی مسائلشو بدونه.”
زن: “بله. خلاصه الان دو ماهه که از خونه رفته، اما باز هم میاد. هنوز با من روابط جنسی داره. من خودم راضی هستم که با هم همچین کاری بکنه چون فکر می کنم که اگر بیاد با من بخوابه مانع از این میشه که عمل خلاف دیگه ای انجام بده. انی وی! الان میگه که من فایل کردم برای دیورس، فرداش میاد میگه بهت دروغ گفتم. روز بعد دوباره میگه می خوام ازت جدا شم. منو واقعا گذاشته سر دوراهی. حتی چند روز پیش اومده بود اینجا من چمدونمو بستم گفتم من واقعا دیگه نمی تونم اینجا بمونم دارم می رم. چمدونو از دست من گرفت، پرت کرد گفت تو حق نداری از این خونه بری. گفتم تو که به من نمی گی چیکار می کنی. گفت من الان دو ماه که دارم سعی می کنم اینکارو درست کنم. بعد ازش خواهش کردم که به من بگو که می خوای برگردی یا نه. گفت نه به من وقت بده ممکنه شش ماه طول بکشه. خلاصه من موندم سردوراهی که چه می خواد بکنه با من آیا واقعا می خواد منو طلاق بده. یک روز میگه من از همه سلولهای بدن تو متنفرم، فرداش میاد دوباره با من برنامه داره. واقعا نمی دونم چیکار کنم؟
مشاور: “شما چند سالتونه؟”
زن: “42 سال.”
مشاور: “چند ساله ازدواج کردین؟”
زن: “12 سال.”
مشاور: “چند تا بچه دارین؟”
زن: “یکی.”
مشاور: “کار هم می کنید؟”
زن: “بله.”
مشاور: ” درآمدت برای ادامه زندگی خودت و بچه ات کافیه؟”
زن: “بله.”
مشاور: “خیلی خب. من ببخش که اینجور حرف می زنم. خودم به عنوان زنی که از شما 17-18 سال بزرگتره غصه می خورم زنی اینگونه حرف بزنه که شما حرف می زنی: (با لحن ادا در آوردن) تکلیف منو روشن نمی کنه! یک روز میگه از سلولهات متنفرم بعد میاد باهام میخوابه! من خب می خوام باهاش بخوابم برای اینکه شاید جلوی اینکه با کس دیگه باشه رو بگیره! بعد نمی دونم می خواد چیکار کنه، یکروز میگه طلاقتو فایل کردم یکروز میگه نه هنوز نکردم! شما تو کدوم قرن زندگی می کنی؟ (با لحن عصبانی) کجای دنیا زندگی می کنی؟ چرا فکر می کنی تکلیف همه رابطه رو این حضرت والا باید روشن کنه. یک مرد که از خونه شما رفته بیرون و به شما یکبار! فقط یکبار گفته که از تمام سلولهات متنفرم شما چگونه بدن خودتو در اختیار این مرد قرار می دی؟؟؟ مگر اینکه زانو بزنه جلوی شما بگه مزخرف گفتم، اشتباه گفتم! عذر می خوام و می خوام به این زندگی برگردم. به من یک شانس دیگه بده! زن امروز برده مرد نیست! زن امروز اونجا ننشسته که حضرت آقا از روی عنایت گوشه چشمی بهش بیاندازد. برای خودت حرمت قائل باش!”
زن: “حق با شماست خانم دکتر. ولی من اینکارو بخاطر دخترم …
مشاور: “نه نه نه نه نه …”
زن: ” … و به خاطر اینکه زندگیم از هم نپا …
مشاور: “نه نه نه نه! بخاطر دخترت باید این حقارت زنانه رو بازتولید نکنی. من توصیه می کنم شما با یک روانشناس صحبت کن. من موافق با پاشیدن زندگی نیستم ولی اگر کسی رفته، شما باقیمانده حرمت ذات خودت رو از کف نده و بر باختت اضافه نکن. Accept you loss with integrity!. شما احتیاج داری با این آدم یک گفتگو داشته باشی و اون اینه که: یک هفته بهت مهلت می دم. اگر بر میگردی به این زندگی ما نیاز داریم با یک روانشناس صحبت کنیم و اگر تصمیم به بازگشت نداری من برای طلاق فایل می کنم و تو هم حق برگشت به این خونه رو نداری. بدون که اون عزتی که تو میخوای از اون پس بگیری فقط خودت می تونی به خودت بدی.”
زن: ” (با شرمندگی) چشم خانم دکتر.”
سوال: آیا درسته که دکتر با شخص مشکل دار با عتاب صحبت کنه؟ دعواش کنه؟ آیا شرمنده کردن شخصی که کار غلطی می کنه، به بهانه به خود آوردنش، کار درستیه؟
در سمپوزیم افلاطون، عده ای از بزرگان فلسفه یونان برای مهمانی شامی دور هم جمع می شوند. شخص پیشنهاد می دهد که برای سرگرمی موضوعی انتخاب شود تا هرکس نظرش را بگوید. همه موافقت می کنند. موضوع انتخابی می شود: خدای عشق.
یکی یکی به نوبت توصیف می کنند: قدیمی ترین، مفتخرترین و بی تفاوت ترین خداها. بعضی دیگر معتقدند خدای عشق جوان، احساساتی، قدرتمند یا خوب است. در این بین سقراط نظر متفاوتی دارد. او از عاقله زنی به نام دیوتیما نقل می کند: “خدای عشق همواره در موقعیت نیاز زندگی می کند.”
“موقعیت نیاز”. احتمالا هیچ عبارتی در تمام متون، به این وضوع وجود عشق پرشور رمانتیک را توصیف نکرده است: نیاز.
از Why We Love? نوشته هلن فیشر، صفحه سیزده.
پی نوشت: ممکنه دلتونو بزنه. اما از اونجا که من روزی شونصد هزار خواننده دارم گفتم هشدار بدم. بعلت مطالعات جامع و مانعی که در راه کشف فلسفه عشق دارم انجام می دم، شاید مطالبی از این دست در آینده زیاد داشته باشم.
اصلا نمی تونم نگاه “بده بستونی” به زندگی رو تحمل کنم.
اون برای شما کادو میخره شما هم برای اون کادو می خرید، اون شما رو دعوت می کنه شما هم اونو دعون می کنید، اون حال و احوال شما رو جویا میشه شما هم در جریان زندگی اون قرار می گیرید، اون نق نق و ناله و غرغر می کنه شما هم همنوا می شید، اون پشت سر مردم حرف می زنه القاب عجیب و غریبی که به دیگران می ده تو ناخودآگاه شما هم میره، اون از فلان مارک لباس می خره شما می شید مشتری پروپاقرص اون مغازه. ورزش با هم می کنید، رستوران با هم می رید، مسافرت با هم می کنید.
می افتید توی لوپ. همش با هم بده بستون دارید. همش دارید کارهایی که برای هم کردید رو جبران می کنید.
یکبار فکر نمی کنید به اینکه چقدر از این کارها لذت می برید!
فقط یک بار، یک لحظه به این مساله فکر کنید. فکر کنید که می تونید انتخاب کنید که وقتتون جور دیگه سپری شه. آیا پیشنهادی دارید؟ چیز بهتری میاد توی ذهنتون. لطفا ناامیدم نکنید. نگید نه پلیز!
زندگی برای خیلی هایی که می بینم همین جوره. اصلا انتخاب نمی کنن و اولویتی برای گذران عمر ندارن. می افتن توی دام. کاملا درگیر میشن و مقاومتی نشون نمی دن. نوع درگیری زیاد براشون فرق نداره، مهم اینه که وقت پرکن باشه.
یک مثال واضحش که همیشه تو ذهنمه این معاشرتهای بی هدفه. هی دور هم جمع شو و چایی بخور و در مورد “هیچی” حرف بزن. تازه توی جمعی که آدمهای بی ادب و پرخاشگر و متوقع هم حضور دارند.
هیچ حسی ندارن از اینکه بهشون خوش نمی گذره. معیار مقایسه ای ندارن.
مثل کسی که همیشه نون و پنیر خورده، نمی دونن یه چیزی هم هست مثل چلوکباب. همیشه همون نون و پنیرو می خورن و فکر می کنن آخر خوشمزگی همینه.
زندگی نکبتی ایه از نظر من.
پیش نوشت: اگر کسی از عزیزانش دوره اینو نخونه. مطلب اعصاب خرد کنیه.
—————————————————–
من چند روزه خیلی دلتنگ برادرم هستم.
خیلی
علت اینکه من اینجا خوشحالم، از اومدنم راضیم و هوم سیک نمی شم فقط اینه که اصلا به این فاجعه فکر نمی کنم.
به این فاجعه که برای اونها رخ داده.
به این فاجعه که دختر و خواهرشون رو فرستادن جایی که دیگه دستشون بهش نمی رسه.
به این فاجعه که خانواده دو تیکه ما بزودی میشه سه تیکه و شاید چند سال بعدترش چهار تیکه.
به این فاجعه که ارتباط تلفنی ممکنه خیلی وقتها براشون کافی نباشه.
به این فاجعه که اتفاقهایی می افته که شاید بخوان من توش حضور داشته باشم و ندارم. حتی اگر بسادگی یک نهار دور هم ظهر جمعه باشه.
به این فاجعه که شاید حس کنن اگر من بودم خیلی از اتفاقهای ناخوش نمی افتاد و خیلی از تصمیمات سخت راحتتر گرفته می شد.
به این فاجعه که بیست و شش سال و بیست و سه سال و شانزده سال زمان زیادیه که صرف کنی برای اینکه به کسی دل ببندی و بعد اون فرد خیلی عادی بذاره و بره.
و به این فاجعه عظمی که هیچ وقت هیچ کدوم از این چیزها رو نمی گن و همیشه راضی و خوشحال بنظر می رسن. فقط برای اینکه منو ناراحت نکنن.
وقتی فکر نمی کنم، هیچ کدوم اینها فاجعه نیستن دیگه. اما به محض اینکه یادم می آد که چه اتفاقی افتاده و اینکه واقعا من اینجام و اینکه خیلی زندگی در اینجا رو دوست دارم و اینکه هیچ ناراحت نیستم و اینکه اونها کمبود منو تو زندگیشون حس می کنن، میشه آوار. یعنی فقط هم اون قسمتش که فکر می کنم ظلمی که به اونها شده و میشه توی این اتفاق صدبرابر منه. هیچ دلم نمی خواست هیچ وقت اذیت بشن و با اینکه هیچی نمی گن می دونم که میشن.
بحث فداکاری نیست، مساله اینه که قسمتی از خوشی من، خوشی و رضایت اونهاست. اگر اونها غم داشته باشن من هم نمی تونم راحت باشم.
همیشه اونی که می مونه از اونی که میره، رنج خیلی بزرگتری می بره.
پی نوشت دل خوش کنک: باز هم خداروشکر. در زندگی پتانسیل رخ دادن فجایع بزرگتری وجود داره. تازمانی که تنمون سالمه و عقلمون سرجاش، یک فکری با هم می کنیم برای دلتنگیهامون. زندگی کوتاهتر از اینه که به غصه خوردن تلف شه.