آرشیو برای ژانویه, 2009

تصادف

ژانویه 31, 2009

 

به سلامتی تصادف کردم.

 

در جلوی سمت مسافر کلا رفته تو. در پشت هم تعمیر نیاز داره. چیز دیگه شده باشه نمی دونم.

حالا جریمه و پوینت و دادگاه و غیره هم بماند. حالا خداروشکر چیزی نشد.

آخ من چرا انقدر رانندگیم بده آخه؟؟ شانس رانندگیم هم بده. هم اون جریمه پارسال، هم این.

 

سرکار خانم می فرمایند چشم خوردی!

نه که من به این چیزها اعتقاد دارم خیلی، خودش کم بود، حالا بابامم اضافه شده.

می فرمایند این ایرانی جماعت رو می بینی هی نگو حالم خوبه، نخند هی، ناله کن، نق بزن. وقتی بهش می گم من دیروز انقدر عصبی بودم که هرکی منو دید فهمید می گه عصبانیت برای ریسرچ طبیعیه. کلا هم نگو خوبم خوشحالم. بعد خودشو برای بابام لوس می کنه: نه که شما هم خیلی خوش صحبتید، لابد شما رو چشم زدن!

 

اَه! مگه من مریضم الکی ناله کنم؟

 

حالا اشکالی نداره. سرتون سلامت.

 

تری سام

ژانویه 31, 2009

امروز که نشسته بودم تو هابانا، از بین هزار خاطره ای که اونجا داشتم و مرور می کردم، آخرین باری که اونجا بودم یادم افتاد. همون شبی که بعد از چند ماه تصادفی همدیگرو تو جیم دیدیم و قرار شد آخر شب بیایم اینجا. سه نفری قرار گذاشتیم ولی فهمیدم که نفر چهارمی هم قراره بیاد.

بعد که رفتیم اونجا دیدم شش نفریم.

همونجا فهمیدم من چقدر اون قرارهای سه نفرمونو دوست داشتم.

 

همونها که اصلا نفهمیدم چطور شروع شد و اصلا به چه دلیل شکل گرفت. من این همه متفاوت با شما، شما خودتون این همه متفاوت با هم، بدون علاقه مشترکی ساعتها حرف می زدیم. توی رستوران یا بار یا قبل و بعد از فیلم توی سینما یا ماشین. اما انگار یک جذبه پنهان بین ما بود. چه جور جذبه ای … نمی دونم. جذبه طبیعی بین یک زن و دو مرد؟ جذبه کندوکاو و بحث با یک آدم جدید؟ جذبه یک رابطه متفاوت؟

اصلا معنی نداشت. هیچ منطقی پشت این رابطه نبود. برای من بود البته. من یکی رو دوست داشتم و به هوای اون می اومدم. اما شماها عجیب بودید، کار و زندگی خودتون رو داشتید، فکرها و دغدغه های خودتون، اصلا توی حال و هوای دیگه ای بودید.

 اون زمان رفت و آمد ما عجیب بنظرم نمی اومد اما حالا فکر می کنم بی ربط ترین کار دنیا بود. مخصوصا اون حرفهایی که می زدیم: تئوریهایی که با کسی که تازه باهاش دوست می شی و تازه خیلی هم ازش خوشت نمی آد در میون نمی ذاری، اما حرف می اومد انگار.

خوش می گذشت خیلی.

 

بنظر خودم کمی مرعوب کننده بنظر می رسیدم. دلم نمی خواست سرتق باشم، اما خودم بودم. نظر می دادم، حرف می زدم، هیجان زده می شدم یا مخالفت می کردم.

من کم حرفِ بی اعتنا، خیلی زیادی خودم رو ارائه می دادم. یکجورهایی انگار یکی بهم اصرار می کرد که خودتو بریز در طبق اخلاص. انگار ذره ذره ی منو با سرنگ می کشید بیرون. سوال صریحی نبود، اما در موقعیتی قرار می گرفتم که بگم. که توضیح بدم و بیشتر مواقع مخالفت کنم.

 

نمی دونم چی شد که رابطه ما قطع شد. آخه یکهو قطع شد. دلیلش شاید برگشتن شهرزاد بود، شاید هم مدل نصفه و نیمه ارتباط من که علیرغم اینکه می مردم برای هنگ اوت با شما، نمی خواستم رسما وارد اون دارو دسته بشم.

 

اون شب آخر تو هابانا، وقتی ماریانتی داشت با سروصدا و لبخند در مورد دانشجوهاش صحبت می کرد و من با هیجان به صورتش نگاه می کردم و فکر می کردم که چقدر ازش خوشم میاد و تا چه اندازه با اون دختره بداخلاق جیغ جیغو فرق داره، یکهو فهمیدم که اون قرارها دیگه تکرار نمیشه. انگار یک فصلی از ارتباط ما تموم شد. دود شد و رفت هوا.

به همون راحتی و بی ربطی که شروع شده بود، تموم شد و …

 

و با وجود اینکه خیلی هیجان انگیز و متفاوت بود، من اصلا دلم براش تنگ نمی شه.

 

کشفیات روزمره

ژانویه 31, 2009

 

 

از صبح طبق روال دو هفته اخیر دارم فقط چسبکاری می کنم.

یک برد باید به یک تکه برنز بچسبه. یا نمی چسبه، یا کثافتکاری میشه، یا یک چیزهای در حین چسباندن می شکنن یا آب میشن، یا هزار کوفت و زهر مار دیگه.

عصری خسته و داغون پس از سه ساعت کار روی تعمیر همین یک تیکه یونیت (بیشتر کارهارو استادم انجام می ده البته) اندازه گیری آخرو می کنم و نتیجه ای به مراتب فجیع تر از قبل می گیرم. راه می افتم طرف خونه و توی راه عین بچه ها گریه ام می گیره و فکر می کنم چرا من انقدر وقتم تلف میشه واقعا؟ و چرا انقدر کارهام سخته؟ و چرا دارم کاری می کنم که همزمان الکترومغناطیسه و ممزه و ماشینینگه و مکانیکه و شیمیه و از هیچ کدومش هم هیچی یاد نمی گیرم انقدر که همه شو سر هم بندی می کنم و طبق معمول این سوال که: کی این وضعیت قراره تموم شه؟ و آیا اصلا قرار هست من هیچ وقت کاری انجام بدم که علمی باشه و منجر به فارغ التحصیلیم بشه؟

 

توی اتوبوس، یکی از بچه های گروه خانواده های مودب رو می بینم. می پرسه امشب رو میاین؟ یادم می افته امشب سورپریز تولد آقای بداخلاق شوهر خانم مهربونه. قبلا بهش گفتم نمی یام و بابامو بهانه کردم. حوصله خاله بازی ندارم. مهمونی ایرانیه و سورپریز کادوی تولد و حرفهای لوس و وقت تلف کن. می گم نه بهش گفتم نمی آیم. می پرسه فرداشب چی؟ می گم آره فرداشب رو حتما می آیم. یکجوری انگار که از سرتقی من دلش بحال بابام سوخته باشه می گه ولی فردا شب خیلی شلوغه ها! من فکر کنم بابات امشبو بیشتر دوست داشته باشن بیان تا فرداشب. می گم بابام فرداشبو که دوست داره بیاد، حالا دوباره ازش می پرسم ببینم امشب چطوری راحتتره.

میام جریانو برای بابا تعریف می کنم. می گم که دوست ندارم برای آدم بداخلاق کادو بخرم. می گم که دوست ندارم توی رودربایستی کاری بکنم. می گم که از مهمونیهای خاله بازی تعارف تیکه پاره کنی ایرانی که هزار جور تشریفات توشه خوشم نمیاد. می گم که می خوام این رسم کادو تولد زورکی خریدن مطابق رسم و رسوم رو دیگه اجرا نکنم. می گم که دوست دارم فقط برای کسایی که دلم می خواد کادو بخرم، از دلم بجوشه که چیزی بخرم نه اینکه بخوام ادب رو رعایت کنم.

می گه آره می دونم، بی خیالش. فرداشبو ولی بریم حتما.

می گم آره تولد شیما خوبه.  سی چهل نفر آدمن، پر از بچه های شیطونِ خوشحالِ راحتِ مشنگ. شلوغ و خرتوخره. کادو هم یک بسته شکلات می بریم. هروقت هم بخوایم می تونیم برگردیم، کسی گیر نمی ده و فکر نمی کنه تعارف می کنیم.

 

آخ! یکهو احساس می کنم چقدر حرفهام شبیه حرفهای بابامه. تمام عمرش از تشریفات و تعارف و تکلف فرار کرده، چرا فکر می کنم من باید چیزی جز این می شدم؟

چیزی جز یک موجود در ظاهر موجه و در باطن سرکش و لجباز؟

 

ظاهرا علاقه ای به رفتن به جشن تولد آقای بداخلاق نداره. شب مراسم فیلم ایرانی داریم. قرار میشه اونو بریم ببینیم. اما فیلمه چیزی بدتر از مهمونی از آب در میاد: زن دوم فاجعه ای ساخت سیروس الوند. یک نیم ساعتی که از لوس بازیهای زنه و مرده می گذره بابا می گه: ببین چقدر بده، به بچه مرده هم حسودی می کنه. می گم: اعتماد بنفس افتضاح زن ایرانیه دیگه! و فکر می کنم تقصیر زن ایرانی هم نیست، تقصیر این فیلمسازهای احمقه که مزخرفات می سازن.

حال فیلمه رو ندارم، یکساعت نشده می گم می خواین بریم؟ می گه هرچی تو بگی. می گم نه شما بگین. می گه خب می خوای بریم.

می زنیم بیرون.

می ریم نون محلی کشمشی با طعم دارچین می خریم، پنیر مزه می کنیم و یخ می زنیم.

آخر شب می ریم هابانا. سنگریا سفارش می دم. کنار پنجره می شینیم، کرکره حصیری رو می دیم بالا، من به خیابون نگاه می کنم و اون به تزیینات داخل. می گه زمان شاه یک بار بود توی لاله زار به اسم هابانا. می گم هابانا اسم اسپانیاییه، موسیقیش رو گوش کنید، اسپانیاییه …

 

برمی گردیم خونه. زنگ می زنیم به یکی از دوستاش. کمی حرف می زنیم. بعد اون می ره می خوابه و من می شینم اینها رو می نویسم.

 

من عین بابامم. عین بابام بودم. سرکشیهام، ترش کردنهام، استرسهام، انعطاف پذیریم، مهربونیم، سکوتم، دل گندگیم، نظم و مسئولیت پذیریم، مثبت اندیشیم، استقلالم، بی توجهیم به عالم و آدم، بی ادبیم از نظر عرفی، ساختار شکنی هام، اصولگراییم، شجاعت و نترسیم، شخصیت اجتماعی محبوبم و در عین حال علاقه شدیدم به تنهایی …

حتی مدلی که صورتمو نوازش می دم وقتیکه فکر می کنم، حتی وقتی با نوک انگشت شستم بیرون بینیمو ماساژ می دم …

 

حتی تو این چند سال انگار بیشتر عین اون شدم، یا اون عین من شده … انقدر که هردو انعطاف پذیریم …

 

در ادامه …

ژانویه 27, 2009

 

مرقوم فرموده اند که:

“من می فهمم چی می گی و در مقام نصیحت هم نیستم. اما فقط خواستم بگم من متاسفم برای زحمت زیادی که برای مسائل کاریم کشیدم، چون تاثیر کمی در زندگیم داشت. بجاش می تونستم این زمان رو صرف زندگی شخصیم کنم.”

 

ببین عزیز من! من نیاز ندارم کسی فاجعه ای رو که درش غوطه ورم، بهم متذکر بشه. این احساس رو به من نده که من زندگی شخصی ندارم. من خیلی خیلی هم زندگی شخصی دارم. فقط خیلی طبیعیه که مسئله ای که همه زندگیمو توی چند سال اخیر بخاطرش تغییر دادم و شب و روز بفکرش هستم و براش زحمت می کشم و همه سرنوشت و آینده من بهش مربوطه، تا این اندازه به من فشار وارد کنه.

 

ولی خودمونیم، تا به همین پاراگراف بالا برسم، نصف روزم به غصه خوردن گذشت، به اینکه همینطور دائم دارم حرص و غصه چیزهایی رو می خورم که معلوم نیست اصلا به نتیجه برسه. بدی زندگی بی حاصل اینه که فقط یک نوک سوزن نیازه تا آدم عصبی بشه. نوک سوزنهایی مثل تذکر جنابعالی. که تازه وقتی میری تو بحرش می بینی اشتباه هم هست.

من زندگی شخصی بشدت فعالی دارم قربان.

 

احساس

ژانویه 24, 2009

 

خیلی وقتها برای خیلی چیزها دلایل عقلی وجود نداره.

آدمها باید با احساس هم طرف بشن، اینطوری شاید بهتر بتونن همدیگرو درک کنن.

 

فکر کنید من می خواستم جواب یک ایمیل رو بدم. از بعدازظهر که دیدمش دلشوره افتاد به دلم. که این چه وقتیه و من چه جوابی بدم.

در طول روز یادم رفت، اما دلشوره اش توی دلم بود. هر چند ساعت یکبار فکر می کردم: “چرا من کاملا خوشحال نیستم؟” بعد یادم می افتاد که دلیلش اینه.

 

آخر شب نشستم که جواب بدم.

توضیح دادم که دقیقا احساسم چیه.

گفتم که اینکار برای من خیلی سخته، که بلد نیستم و آماده نیستم. گفتم که زندگیم همین حالاش با چیزهای استرس زا مثل کارم (که نمی فهمم هم چرا هیچ وقت نمی خواد روی غلطک بیفته و بدتر میشه که بهتر نمیشه) پر شده و نمی خوام چیز سختی اضافه اش کنم. گفتم که این ممکنه خودخواهانه بنظر برسه و من از این بابت متاسفم، اما بر پایه دانشم می دونم که این کار سختیه و من نمی خوام کار سختی الان به خودم تحمیل کنم. حداقل می خوام جایی که خودم روش کنترل دارم رو، آرام و راحت باشم.

 

گفتم که امیدوارم این توضیحات روشن کنه که من دقیقا چه احساسی دارم. گفتم که من از مسئولیتش نمی ترسم، اما این کار، کار من نیست. من به این روش راحت و آسوده نیستم و می دونم که قرار نیست همه زندگی برای ما انسانها راحت باشه، اما من حالا با چیزهای استرس زا درگیرم و بیشترش رو نمی خوام به زندگیم اضافه کنم. گفتم که این برای تو هم ممکنه سخت باشه.

 

گفتم که معذرت می خوام و امیدوارم درک کنی و ازت بابت پیگیری مهربانانه تشکر می کنم. گفتم برات آرزوی بهترینها رو هم دارم.

 

بعد که فرستادم رفت، درگیر احساس دوگانه ای شدم. از یک طرف خوشحال و آروم بودم که توضیح دادم چی حس می کنم. که مثل قبل سعی نکردم دلایل عقلی و منطقی برای درست نبودن اینکار بیارم که منجر به سعی برای قانع کردنم بشه، که بعد به احساس بدم اضافه کنه.

 

از یک طرف دیگه یک غمی اومد گوشه دلم. تناقضی که در زندگی هست گاهی غمگینه. یک نفر با یک مکالمه تلفنی چیزهایی رو که باید حس می کنه، یک نفر با دهها مکالمه حضوری و تلفنی هیچ چیزی رو حس نمی کنه. یک نفر فکر می کنه، می دونه با زندگیش چکار کنه و براش تلاش می کنه، یک نفر فکر نمی کنه و برنامه مشخصی برای زندگی نداره و تلاشی در زمینه خاصی نمی کنه. یک نفر مردده که کاری که می کنه درسته یا نه و بالا و پایین می کنه و هزار جور بررسی، یک نفر کار درست رو انجام می ده به همون شدت که می تونه کار غلط رو انجام بده چون فرآیند انجام کارهاش تصادفیه و هیچ بررسی ای در کار نیست.

 

زندگی گاهی غمگینه. من این همه استرسو نمی خوام. من می خوام که کارم جواب بده. من می خوام که حداقل یکی از کارهام جواب بده.

من فراموشی و بی خیالی الانمو دوست ندارم، بعضی وقتها از ته دل اذیت می کنه.

 

من دلم می خواد که احساسم رو دریافت کننده ایمیل درک کرده باشه.

 

نگاه

ژانویه 23, 2009

برای علاقمندان به مباحث عاشقانه این نکته رو لازمه ذکر کنم.

عشق بغیر از اون تعریف عمومی که من اختراع کردم و هلن فیشر هم تایید کرده: “عاشق دوست داره  تحت هر شرایطی در جوار معشوق بسر ببره”، یک سری نشانه های دیگه هم داره که اونها رو هم خودم اختراع کردم و حالا با هلن فیشر هم دابل چک می کنم ببینم اون چی میگه.

یکی از اون نشانه ها که امروز متوجهش شدم، نگاهه!

عشق کاملا توی نگاه هست. توی چشمهای من وقتی به بابام نگاه می کنم، توی چشمهای بابام وقتی به من نگاه می کنه، توی چشمهای من وقتی به آقای س نگام می کردم (می کنم؟) و توی چشمهای خیلی های دیگه وقتی به خیلی های دیگه نگاه می کنن. و برای هرکس هم بسادگی قابل تشخیصه توی چه نگاهی عشق هست و توی چه نگاهی نیست.

 

کسی کامنت مخالف نمی ذاره ها! و گرنه پاک میشه :دی.

 

ویگن

ژانویه 23, 2009

 

 

گوش کنید. متنش اونقدرها مهم نیست که آهنگش.

 

در حریر گیسوانت        دل زمانی خانه می کرد …

شکوه ها از بی قراری        با من دیوانه می کرد …

با نگاه تو نگاهم        روزگاری آشنا بود

در سکوت مبهم ما        در جهان فریاد ما بود

 

می شکفت از خنده تو        صد چمن گل در خیالم

هر دو چشم مست تو هرشب        می شد افسون شوروحالم

هر سحر با یادت از خواب        چشم خود را می گشودم

روزگاری با خیالِ تو        عاشقی دیوانه بودم

 

ای دو چشم مست شهلا که تورا        دیده ام هرروز و هر شب همه جا 

بعد از این ناز تو دیگر        نکشم              می کنم خود را ز دام تو رها

ای سرپا نقش نومیدی        ای سراسر بی وفایی

 

حیف از آن احساس پاک من         با تو حیف از آشنایی

 

بابا

ژانویه 23, 2009

بابام اومد.

بابای خودمه. چین و چروکهاش خیلی زیاد شده و لاغرتر. به شوخی بهش گفتم این چه صورتیه؟ شکل آقا شدین! خندید گفت فشار زندگیه دیگه.

پیر شده. ولی برای من آشناتره نسبت به پارسال.

آخ.

 

اومدنش برام راحت تر از ایران رفتنم بود. پارسال توی مهرآباد وقتی توی صف چک کردن پاسپورت ایستاده بودم و اون آقای خوشگل با بلوز چهار خونه آستین کوتاه رو که کارت کارمندهای لوفت هانزا رو گرفته بود که بتونه بیاد تو، دیدم بالای پله ها، یکهو اشکهام بدون دلیل سرازیر شد. بیچاره از ترسش سریع خودشو رسوند پایین منو بغل کرد، همه مسافرهای توی صف هم مطمئن شدن من بیست سالی هست ایران نیومدم.

اما امروز، خیلی آروم و عادی رفتم فرودگاه. نشستم روی میله. بعد که دیدم داره از اون دور میاد، لبخند زدم و آروم آروم رفتم جلو که تا از در اتوماتیک در میشه بهش برسم. گریه ای در کار نبود، خیلی ریلکس بودم و غش غش می خندیدم. علتش هم اصلا این نبود که دلم کمتر براش تنگ شده بود …

شاید به این دلیل بود که کلا توی مود خوبی بودم. شاید هم …. شاید هم اینجا داره کم کم میشه خونه من. اَه! انرژی ایران رفتنو دیگه انگار ندارم. اون همه کارهای سختی که باید بکنم. خیلی سخته. و اون همه آدمهایی که باید ببینم. و اون همه جاهایی که بجز اون خونه سفید هفت طبقه کوهستان ششم باید برم. خیلی سخته. اینجا راحت می شینم توی خونه ام و از مهمون پذیرایی می کنم.

 

الان اون رفت بخوابه و من دارم به زندگیم فکر می کنم. به اینکه چقدر پوست من توی این چند سال کلفت شده و چقدر چه چیزهایی اصلا به چشمم نمی آد دیگه. به اینکه دیگه ناراحتی و دلتنگی هم نمی کنم. سخت و سنگدل شدم. به اینکه آینده برام دیگه مهم نیست.

انگشتر معروف یاقوت کبود آبیم رو که گم کرده بودم، دادن برام از روش دوباره ساختن و آورده برام. ذوق کردم و همونجا انداختم دستم. حالا بهش نگاه می کنم و می بینم که دیگه هویت من نیست. فقط خاطره است برام. خاطره از همون روزی که بدلیشو توی میدون فاطمی خریدم. دوباره باید سعی کنم، یک چند ماهی طول می کشه بشه هویت من.

 

یک چیز دیگه.

اَه! یک مشکلی برای اقامتش پیش اومده. افسر احمق فقط یک ماه زده براش. حالا باید تمدید کنیم. امیدوارم مساله ای پیش نیاد. نگرانم. دعا کنید.

من خوبم ها! کلا مود این روزهام خوبه. فقط سر این اقامته یک کم حالم گرفته شده.

 

پی نوشت: ریحانه مرسی مرسی مرسی بابت چیزهایی که برام فرستادی. بخدا تنها کسی که توی اون مملکت جز خانواده ام دلم براش تنگ میشه فقط خودتی. اونهم چون خود منی. یک تیکه از وجود منی. شبیه ترین آدم به خودم از بین همه آدمهایی که دیده ام. دوستت دارم بیشعور. انگشتر رو هم یادم افتاد با هم بودیم خریدم ها!

 

خصوصی: من و لاله عزیزم = جانورهایی با عقلها و دلهای دیوانه

ژانویه 21, 2009

 

 

خب … ما که قرار نبود با هم چت کنیم اصلا.

یعنی با محاسبه اختلاف ساعت من مطمئن بودم تو خوابی و فقط خواستم آخر شبی پی ام بدم که یک کم بابت خرج احمقانه اساسی که روی دست خودم گذاشته بودم دلداریم بدی و تشویقم کنی …

 

بعد خب از شانس من تو کله سحر بیدار بودی و بحث از هزار تا چیز بی ربط و باربط مثل عروسی فرنوش و اومدن بابام رسید به اونجایی که باید می رسید …

 

و خب البته مدتی طولانی بود بعلت مسافرت و گرفتاریهای تو (و البته یک قرار ناگفته انگار!) ما اصلا حرفشو نزده بودیم …

و من انگار اصلا یادم رفته بود که نظر تو چیه.

 

واااای خدایا!!!!

فکر می کنی بعد از اینکه اون جمله ات رو با فونت وحشتناک بزرگ بولد به رنگ قرمز دیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید چی بود؟

این بود که تو چقدر می تونی غیر واقع بین باشی آخه! و اینکه چرا ول نمی کنی این اصرار بیجات رو؟ و اینکه چرا بدون دلیل سرتق بازی در میاری؟ و چرا وقتی سعی می کنم قانعت کنم فرار می کنی؟ اون هم از موضع بالا! انگار پیر فرزانه ای هستی که یک جوان خام در نظراتت تشکیک کرده.

بعدش هم که افتادیم توی همون لوپ همیشگی که من اصلا لازم نیست تورو قانع کنم و اینکه اصلا این بحث بین ما بی فایده است  با قربون صدقه های اضافه ی وسطهاش.

 

می دونی. خواستم بگم که درسته که من کلا مخالفم باهات در این زمینه (و زمینه های مشابه) و خدا منو بعنوان نماینده “واقع بینی” در زمین منصوب کرده، اما بعد از خداحافظی، وقتی اومدم در لپ تاپمو ببندم که برم بخوابم دیدم چقدر دوست دارم متن این چت رو دوباره بخونم. مثل متن خیلی از چتهای قبلی. یعنی کودک درونم یکهو دوباره دلش خواست که فراموش کنه واقع بینی رو. تجربه هم نشون داده اینکار برای من خطرناکه، ولی از عواقب توئه عزیزم.

 

هیچی دیگه. وقتی افسارو می دم دست این کودکه، دیگه نمی فهمم چی واقعیه چی خیال. اومدم که بخوابم دیدم این دفعه وقتی رفتم توی دنیای تو دیگه انگار اذیت نکرد. نه که یکجورهایی دیگه عین خیالم نیست … فکر کردم دیدم جدی میشه هم که تو راست بگی انگار … برای هزارمین بار … که هم میشه تو راست بگی هم من …

 

دیدم که انگار …

یکنفر …

با چیزی درون خودش مواجه شده و ترسیده. بد ترسیده … بخاطر همینه که قدرت تجزیه و تحلیلشو از دست داده. بخاطر همینه که کارهای ضد و نقیض می کنه.

بخاطر همینه که یادش می ره که کی باید چه کار کنه و کجا باید چه کار نکنه.

 

از خودش ترسیده …

بخاطر اینکه نمی خواد قبول کنه چه اتفاقی افتاده و ترسیده.

بخاطر اینکه مدتها پترن انجام کارهای اشتباه، گرفتن تصمیمات اشتباه و دچار شدن به احساسات اشتباه رو تکرار کرده و اصلا بلایی که الان دچارش شده رو درک نمی کنه …

بخاطر اینکه فکر می کنه زمان و مکان درست نیست و امیدواره یکروز همه چیز تموم شه.

 

راست می گی.

دارم ذوق می کنم.

این دفعه بیشتر از هر دفعه دیگه ای مطمئن شدم تو راست میگی …

نه که دیگه عین خیالم نیست … دیگه با خیال راحت فکر می کنم تو راست میگی …

 

حیف که حالا هم باز رفتی مسافرت و تا بیای این متنو بخونی من برگشتم به دنیای خودم. می دونی که همونطور که دنیای من برای تو ناپایداره، دنیای تو هم برای من نمی مونه.

 

دنیای تو برای من مثل زندگی روی کشتی تو هوای طوفانی می مونه. هی با امواج بالا و پایین میره.

بالا و پایین ..

 

 

پی نوشت: ولی گذشته از شوخی این واقعا دفعه آخری بود که ما در مورد این موضوع بحث می کنیم ها!!! مثل روز برام روشنه که اونروزی که حرفهای تو به من ثابت شه هرگز نخواهد رسید!!! اما بابت دیشب هلاکتم. چون من از این بازی ذهنی و خیالبافیهای دنبالش خیلی خوشم میاد.

الهی قربونت برم.

 

بچه ناآرامِ گیجِ احساساتیِ بی مسئولیتِ بی عقلِ من …

ژانویه 19, 2009

 

نمی خواهم بنویسمش.

دست و دلم به نوشتنش نمی رود.

می نویسم و پاک می کنم.

نمی دانم چه شده و چه می شود.

 

فقط می دانم که الان در همین لحظه خوبم. از این بهتر نبوده ام. خودم، خودم را درمان کرده ام. روی گلوله آتشین حرص آب سردی ریخته ام. حالا دیگر خاکسترش هم سرد شده است.

 

خوبم. مطلقا آرام و بی خیالم.

شده ام مادری که به روی بچه ای که می بردش خانه سالمندان لبخند می زند. به روی بچه سی و شش ساله ای که به جای مغز یک قلب اضافی دارد.

خوبم و از زندگی در خانه سالمندان لذت می برم. فکر بعدش را هم نمی کنم. فکر روزی که بیایم بیرون و به دنیای واقعی برگردم. شاید اصلا بر نگردم. همینجا خوش می گذرد …

 

واااای خوبم. خیلی خیلی خوبم …

من سلطان جهان هستم …

 

گاهی از انسان به حیرت می افتم …