خب … ما که قرار نبود با هم چت کنیم اصلا.
یعنی با محاسبه اختلاف ساعت من مطمئن بودم تو خوابی و فقط خواستم آخر شبی پی ام بدم که یک کم بابت خرج احمقانه اساسی که روی دست خودم گذاشته بودم دلداریم بدی و تشویقم کنی …
بعد خب از شانس من تو کله سحر بیدار بودی و بحث از هزار تا چیز بی ربط و باربط مثل عروسی فرنوش و اومدن بابام رسید به اونجایی که باید می رسید …
و خب البته مدتی طولانی بود بعلت مسافرت و گرفتاریهای تو (و البته یک قرار ناگفته انگار!) ما اصلا حرفشو نزده بودیم …
و من انگار اصلا یادم رفته بود که نظر تو چیه.
واااای خدایا!!!!
فکر می کنی بعد از اینکه اون جمله ات رو با فونت وحشتناک بزرگ بولد به رنگ قرمز دیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید چی بود؟
این بود که تو چقدر می تونی غیر واقع بین باشی آخه! و اینکه چرا ول نمی کنی این اصرار بیجات رو؟ و اینکه چرا بدون دلیل سرتق بازی در میاری؟ و چرا وقتی سعی می کنم قانعت کنم فرار می کنی؟ اون هم از موضع بالا! انگار پیر فرزانه ای هستی که یک جوان خام در نظراتت تشکیک کرده.
بعدش هم که افتادیم توی همون لوپ همیشگی که من اصلا لازم نیست تورو قانع کنم و اینکه اصلا این بحث بین ما بی فایده است با قربون صدقه های اضافه ی وسطهاش.
می دونی. خواستم بگم که درسته که من کلا مخالفم باهات در این زمینه (و زمینه های مشابه) و خدا منو بعنوان نماینده “واقع بینی” در زمین منصوب کرده، اما بعد از خداحافظی، وقتی اومدم در لپ تاپمو ببندم که برم بخوابم دیدم چقدر دوست دارم متن این چت رو دوباره بخونم. مثل متن خیلی از چتهای قبلی. یعنی کودک درونم یکهو دوباره دلش خواست که فراموش کنه واقع بینی رو. تجربه هم نشون داده اینکار برای من خطرناکه، ولی از عواقب توئه عزیزم.
هیچی دیگه. وقتی افسارو می دم دست این کودکه، دیگه نمی فهمم چی واقعیه چی خیال. اومدم که بخوابم دیدم این دفعه وقتی رفتم توی دنیای تو دیگه انگار اذیت نکرد. نه که یکجورهایی دیگه عین خیالم نیست … فکر کردم دیدم جدی میشه هم که تو راست بگی انگار … برای هزارمین بار … که هم میشه تو راست بگی هم من …
دیدم که انگار …
یکنفر …
با چیزی درون خودش مواجه شده و ترسیده. بد ترسیده … بخاطر همینه که قدرت تجزیه و تحلیلشو از دست داده. بخاطر همینه که کارهای ضد و نقیض می کنه.
بخاطر همینه که یادش می ره که کی باید چه کار کنه و کجا باید چه کار نکنه.
از خودش ترسیده …
بخاطر اینکه نمی خواد قبول کنه چه اتفاقی افتاده و ترسیده.
بخاطر اینکه مدتها پترن انجام کارهای اشتباه، گرفتن تصمیمات اشتباه و دچار شدن به احساسات اشتباه رو تکرار کرده و اصلا بلایی که الان دچارش شده رو درک نمی کنه …
بخاطر اینکه فکر می کنه زمان و مکان درست نیست و امیدواره یکروز همه چیز تموم شه.
راست می گی.
دارم ذوق می کنم.
این دفعه بیشتر از هر دفعه دیگه ای مطمئن شدم تو راست میگی …
نه که دیگه عین خیالم نیست … دیگه با خیال راحت فکر می کنم تو راست میگی …
حیف که حالا هم باز رفتی مسافرت و تا بیای این متنو بخونی من برگشتم به دنیای خودم. می دونی که همونطور که دنیای من برای تو ناپایداره، دنیای تو هم برای من نمی مونه.
دنیای تو برای من مثل زندگی روی کشتی تو هوای طوفانی می مونه. هی با امواج بالا و پایین میره.
بالا و پایین ..
پی نوشت: ولی گذشته از شوخی این واقعا دفعه آخری بود که ما در مورد این موضوع بحث می کنیم ها!!! مثل روز برام روشنه که اونروزی که حرفهای تو به من ثابت شه هرگز نخواهد رسید!!! اما بابت دیشب هلاکتم. چون من از این بازی ذهنی و خیالبافیهای دنبالش خیلی خوشم میاد.
الهی قربونت برم.