آرشیو برای فوریه, 2009

هذیان

فوریه 24, 2009

 

چیزی نشد. اتفاقی نیفتاد. به نتیجه خاصی نرسیدم.

نمی رسم و نخواهم رسید. قرار نبود از خودم چیزی بیاد بیرون.

 

من تکلیفم معلومه.

منِ لعنتی همیشه تکلیفم با خودم معلومه.

 

منو فقط باید زد. باید کتک زد. اینجوری درست میشه.

حالا باید رو همین کار کنم. نه که تکلیفم با خودم معلومه، کتک هم می تونم خودمو بزنم.

حتی می تونم خودمو بکشم.

بدیش اینه که وسط سربریدن یکهو دلم پر می کشه به خودم جایزه بدم.

اون وقت همه رشته ها پنبه می شه.

 

کاش می شد محض رضای خدا من یکبار از دست خودم شاکی می شدم.

منو فقط باید زد.

یکی بیاد منو بزنه.

همین.

 

حیرانی

فوریه 24, 2009

 

این یک نیت قدیمی است.  آدمیزاد یک عمر – یعنی صدها عمر – است که می کوشد شاید مرز بین افسانه و تاریخ، قصه و واقعیت، راست و دروغ، حق و ناحق را معلوم کند. هنوز که هنوز است پیدا نشده …

مسعود بهنود

 

گاهی با تمام وجود مخالفم، گاهی از ته دل موافق …

شاید همه هیجان زندگی، همین راز و رمز و حیرانی است.

 

اینترنت بد است.

فوریه 21, 2009

فکر نکنید اینترنت توی دست و بالم نیست ها! یعنی خب کمتر هست، ولی همونقدر هم که هست، جز برای ضروریات نمی آم طرفش. ضروریات هم ایمیل چک کردن نیست، بلکه بررسی جایی، راهی، نقشه ای و از این جور چیزهاست. اگر سرم به کاری گرم باشه، اصلا دلم نمی خواد حتی ایمیلهام رو هم چک کنم. از وقت تلف کردن با اینترنت بیزارم. حالا برگردم به زندگی عادی دوباره شروع می کنم لابد. اَه! کاش کار ما طوری بود که انقدر با کامپیوتر سروکار نداشتیم.

انگار که نه انگار …

فوریه 15, 2009

 

وقتی دراز می کشم، سرمو می ذارم روی پاش و مجله های احمقانه ای که محمد برام فرستاده می خونم، یا با لپتاپم بازی می کنم، اون تلویزیون نگاه می کنه، بعد اون گاهی موهامو دست می کشه و می گه قربونش برم …

وقتی توی همون حالت هرازچندگاهی در مورد اینکه آقای ایکس چطوره یا از خانم ایگرگ خبری نیست یا اینکه فلان دوستم الان کجاست و چکار می کنه حرف می زنیم …

وقتی شروع می کنیم سر به سر هم گذاشتن و من با سروصدا و اون بی صدا مثل سابق ریسه میره …

 

یکهو حس می کنم هیچ چیز هیچ فرقی نکرده … بعد فکر می کنم همیشه همه چیز می تونه همینطور باشه.

میشه دوباره یکهو دوسال یا بیشتر همدیگرو نبینیم، بعد باز دوباره من سرمو بذارم روی زانوش و انگار نه انگار که اینهمه مدت سرمو نذاشتم روی زانوش، کتاب یا مجله بخونم یا در مورد همه چیزهایی که دوساله در موردشون حرف نزدیم، شوخی کنیم.

انگار نه انگار که من چند ماه دیگه میشه سی سالم …

انگار نه انگار که اون داره پیرتر میشه …

 

ما راحت می تونیم همینطوری تو یک خونه باز با هم زندگی کنیم. انگار نه انگار که من سه ساله با کسی زندگی نکردم، انگار نه انگار که خیلی چیزها توی زندگی من عوض شده، انگار نه انگار که این دوره موقتیه. انگار که امکان نداره ما بتونیم از دست هم خسته شیم، یا دلخور شیم، یا معذب باشیم.

من می خوام که این دوره تا ابد ادامه داشته باشه. اما می دونم که نمیشه، آماده هستم که ناراحت نشم. یعنی خودمو به مرور آماده می کنم.

 

واقعا انگار که نه انگار …

 

من دولت تعیین می کنم!

فوریه 14, 2009

 

البته درست که من این روزها کلا در مود آفتابه هستم و از شدت احساس بیخود بودن و غیر موثر بودن و بی فایده بودن سرشار!

اما!

یک اتفاقاتی این چند روزه افتاده که منو بیش از پیش برده توی کف خودم!

یعنی فقط هلاک همین هستم که از همون لحظه اول می دونم با کی چقدر دوست باشم و با کی چقدر فاصله حفظ کنم. بنابراین وقتی با یک آدمی لبریز از تمام فضایل اخلاقی راحت نیستم، یعنی نیستم، نپرسید چرا، چون بلاخره یک روز خودش نشون می ده که چرا (البته اگرهم بپرسید می تونم توضیح بدم ولی اخلاقی نیست). 

 

این هم توصیه هایی از این پیر خردمند:

-          برای آدمها چک لیست درست نکنید که از روی اون بفهمید چقدر خوبن یا بد. خوبی و بدی تعریف مشخص و استاندارد ندارن.

-          به غریزه تون کاملا اطمینان کنید. گاهی وقتها حس نادرست منشا یک رفتار نادرسته که از طرف مقابل سرزده ولی توی ناخودآگاه شما مونده. تکرار اون رفتار اگر به حستون اطمینان کنید کمک می کنه که ذهنتون دلیل ناراحت بودن شما رو کشف کنه.

-          با خودتون راحت باشید که از کسی خوشتون نیاد. لزومی نداره که از همه خوشتون بیاد و همه بنظرتون آدمهای خوبی بیان. احساس گناه نکنید اگر از کسی خوشتون نمیاد (به هر دلیل احمقانه و غیر احمقانه ای) و در عین حال احترام همه رو حفظ کنید.

-          به مسائل اصلی توی رابطه توجه کنید نه فرعیات. مسائل اصلی رو منطق شما و غریزه و فطرت شما کشف می کنن در حالیکه مسائل فرعی رو عرف و کتاب و اصول اخلاقی و این قبیل مزخرفات تعیین می کنن.

-          حساب و کتاب نکنید. بر مبنای فایده ای که افراد براتون دارن باهاشون ارتباط برقرار نکنید. متوقع نباشید.

-          همونقدر که می گیرید سعی کنید بدید، حتی بیشتر. اما منتظر پس گرفتنش نباشید.

-          صادق برخورد کنید. خیلی از ماها دروغ نمی گیم اما صادق هم نیستیم. یک مثال رایج صادق نبودن وقتیه که خودتون رو مجبور می کنید که محبت بیشتری بکنید. به خودتون هیچ وقت فشار نیارید که مودبتر و بهتر و با ملاحظه تر باشید. همیشه همون مقدار که حس می کنید نزدیک بشید نه کمتر نه بیشتر.

-          همیشه و در همه حال حتی با صمیمی ترین نزدیکانتون حریم شخصی رو حفظ کنید.

-          هرگز برای فرار از تنهایی به رابطه پناه نبرید.

-          از آدم دروغگو و فضول بپرهیزید (البته این یک کم در تناقض با مورد 1 قرار می گیره!)

-          به آدمها اطمینان کنید، بهشون فرصت بدید که خودشون باشن، در فشار قرارشون ندید و بهشون احترام بگذارید. اما به محض اینکه احساس کردید دوستشون ندارید یا از جنس شما نیستن، سریع فاصله بگیرید. هیچ وقت به هیچ آدمی دروغ نگید و اون رو توی این حس غلط که شما باهاش خیلی اوکی هستید قرار ندید.

-          برای نهصد و نودمین بار، آدمی که دوست ندارید هم آدمه. بهش احترام بگذارید. با کلاس باشید. کارهای خاله زنکی و احمقانه از قبیل خالی کردن عقده های شخصی روی سر دشمنان (که متاسفانه در این فرهنگ گوگولی مگولی مون خیلی رایجه) انجام ندید.

-          و برای هزارمین بار، به خودتون و به دیگران دروغ نگید. هیچ مدل دروغی.

 

من در این لحظه و تمام دیگر لحظات عمرم، مرده روابطم هستم. نوع آدمهای دو رو برم و حد و حدودم باهاشون انقدر دقیق تعیین و محاسبه می شه که خودم هم می مونم که چطور. به همین دلیله که اصولا من مینیمم ضربه و ماکزیمم فایده رو از نوع بشر می برم. و البته خدا توفیق بده که نوع بشر هم از من همینطور بتونن استفاده کنن.

 

جای شکرش باقیه که ما علیرغم اینکه توی ریسرچ هیچ نشدیم ( و توی یک چیز دیگه که نمی خوام هی یاد خودم بندازم که ناراحت شم) اما کماکان در حال بسط و گسترش توانایی برقراری ارتباطات بسیار عالی و بدون هیچ ضرر و زیان و فتنه و فساد هستیم. کم چیزی نیست والا!

 

بی توجه

فوریه 14, 2009

 

یک تومور تو سینه ی لین پیدا شده.

چند هفته پیش که گفت، گفتم چیزی نیست. نگران نباش. گفت نمونه برداری کردن چند روز دیگه نتیجه شو بهم می گن.

من یادم رفت که چند روز بعد میشه کی.

چند وقت بعد دیدمش، خودش موضوع رو پیش کشید. یادم افتاد و گفتم آخ راستی چی شد؟ گفت تا جمعه می گن.

من باز یادم رفت جمعه میشه کی.

شنبه جایی بودیم، حرف چیزی شد که من یاد لین افتادم. گفتم زنگ بزنم بپرسم. رفت روی انسرینگ، پیغام گذاشتم که خواستم حالتو بپرسم و نتیجه آزمایشو بپرسم.

جواب نداد. من هم باز یادم رفت.

سه شنبه جکی رو دیدم و یادم افتاد. اما وسط بحث در مورد کالیبراسیون یادم رفت بپرسم که تو خبری داری یا نه. حتی یادم افتاد که لین جواب تلفن منو نداده و نگران شدم. اما نمی دونم چرا باز یادم رفت.

چند روز بعدش دیدمش. گفتم چرا جواب منو ندادی؟ گفت تو بودی؟ آخه من تلفنهای همه رو گم کردم. صدات رو هم نشناختم. گفتم چی شد حالا؟ گفت سرطانیه. حالا باید ماموگرافی کنم.

گفتم نگران نباش. دکترها شلوغش می کنن. گفت دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. گفتم اصلا چیزی نیست. گفت یازدهم خبرشو می دن.

من باز یادم رفت که یازدهم میشه کی.

چند روز بعدش دیدمش خودش یادم انداخت. گفتم راستی چی شد؟ گفت یازدهم خبرشو می دن.

من باز یادم رفت که یازدهم میشه کی.

چند روز بعد دیدمش گفتم آخ یازدهم که دو رروز پیش بود چی شد؟ گفت تا امروز بعد از ظهر خبرشو می دن.

من همون لحظه که ازش جدا شدم همه موضوع رو یادم رفت.

عصری دیدم ایمیل زده برام بدون متن با این سابجکت: It’s benign.

گفتم خداروشکر. یک کوچولو گریه ام گرفت. جواب دادم برات خیلی خوشحالم و دیگه نگران نباش و غیره.

 

اما اگر بهم خبر نمی داد یادم نمی موند.

 

من از همون دایره شعاع یک متری از خودم دیگه انگار کسی رو نمی بینم. کاملا دیجیتاله. کسی یا تو اون دایره هست یا نیست. اگر نباشه انگار زورکی نمیشه کردش تو. تازه آدمهایی که دوست دارم رو میگم، اونهایی که دوست ندارم که تکلیفشون معلومه.

می تونم جایی بنویسم که یادم بمونه. ولی نمی کنم اینکار رو. ترجیح می دم غریزی عمل کنم. قربون صدقه زورکی که نمیشه. دلم حالا خوشه به همون شنبه عصری که زنگ زدم بهش و نگران شده بودم.

 

اَه! حالا لطفا بی خیال.

 

کاغذ پران باز

فوریه 14, 2009

 

همه سر میز شام نشسته اند. همسر ژنرال توضیح می دهد که در حال بافتن ژاکت پشمی برای سهراب است. ژنرال می گوید که سوالی دارد. می گوید که مردم حرف می زنند، که مردم می پرسند این پسر بچه هزاره ای کیست که با دختر من زندگی می کند؟ ثریا سعی می کند توضیح دهد، امیر آرام می گوید که جناب ژنرال حق دارد، من توضیح می دهم.

“It’s alright.” Amir turned to the general. “You see, General Sahib, my father slept with his servan’ts wife. She bore him a son named Hassan. Hassan is dead now. That boy sleeping on the couch is Hassan’s son. He’s my nephew. That’s what you tell people when they ask.

They were all staring at Amir.

“And one more thing, General Sahib,” I said. “You will never again refer to him as ‘Hazara boy’ in my presence. He has a name and it’s Sohrab.”

No one said anything for the reminder of the meal.

 

آیتس ریلی مای فیورت کوت!!!

شاهکارش همونجاست که بولد کردم!

 

خدایا من چقدر این فیلم را دوست دارم! و چقدر متاسفم از اینکه کتابش را نخوانده ام، دیگر بعد از دیدن فیلم انگیزه خواندن ندارم (نه که کلا خیلی انگیزه خواندن دارم :دی)

ولی خودمونیم ها! لطیف تر از همان منطقه ما (خاورمیانه از غرب تا هند از شرق) جایی روی کره زمین هست برای خلق این داستانها؟

نیست، بخدا نیست. کلا سر مردم بقیه ممالک، آنقدر بلا نیامده که بشود از زندگیهایشان قصه هایی با این همه احساس ساخت.

ببینید فیلم را حتما. من امروز بعد از یکسال و نیم دوباره گرفتم و دیدم. مرده صحنه های بادبادک بازیش، موسیقیش، همه قسمتهایی که همایون ارشادی هست، و قسمتهای مربوط به افغانستان دوره طالبان هستم.

راستی این رحیم خان که اسم آمریکایی دارد اما لهجه فارسیش داد می زند! هنرپیشه خیلی خیلی مورد علاقه بنده است در هالیوود. در Crash و  Charlie Wilson’s warهم خیلی خوب بود. در حقش ظلم شده، گمنام مانده آنوقت ما آنقدر گل شیفته را تحویل می گیریم.

 

دوست ندارم …

فوریه 14, 2009

 

دوست ندارم که بعضی وقتها ناراحت باشم.

دوست ندارم که بروی خود نیارم که ناراحتم، بجاش ساکت شم و برم توی خودم.

دوست ندارم که کسی بفهمه که من ناراحتم.

دوست ندارم که سعی کنم فراموش کنم که ناراحتم، که جدی نگیرم که ناراحتم. چون بهتر نمی شم.

دوست ندارم که مساله رو بزرگ کنم، که بررسی کنم چرا ناراحتم، که به خودم دلداری بدم، که سخت نگیرم، که امیدوار باشم دور و بر و شرایطم عوض شه. چون باز هم بهتر نمی شم.

دوست ندارم که احساس کنم که بی فایده هستم.

دوست ندارم ذهنم از موضوعاتی که می ترسوندش دائم فرار کنه.

دوست ندارم هر روز بیشتر از روز قبل جاه طلبی هام رو از دست بدم.

دوست ندارم که دلم بخواد وقتمو تلف کنم.

دوست ندارم که از اول هفته فقط منتظر آخر هفته باشم و آخر هفته هیچ کاری در هیچ زمینه ای نکنم.

دوست ندارم مغزم تا این حد تنبل و نگران و غیرمتمرکز و خنگ باشه.

دوست ندارم که فکر کنم از یک پشه هم بی تاثیر ترم. که به خیلی مسائل مهمم توجه ندارم، که تمرکز روی خیلی چیزهای اصلی ندارم، که با خیلی آدمهای دور و برم هیچ کنش و واکنشی ندارم، که می تونم بهتر و کمک حال تر و متوجه تر باشم و نیستم، که مدتهاست که دست به طلا هم می زنم سنگ میشه، که تمام چیزهایی که خواستم و براشون جنگیدم بخصوص توی یکسال اخیر، فقط ازم دورتر و دورتر شدند.

آه! دوست ندارم فکر کنم که به هیچ دردی نمی خورم. به درد که می خورم البته، ولی نه توی اون چیزهایی که می خوام.

دوست ندارم که حتی ندونم دیگه چه آرزویی دارم.

و از همه مهمتر، دوست ندارم بابام بفهمه که ناراحتم، چون می ترسه. از ناراحتی و از گریه خیلی می ترسه.

 

اصلا نمی دونم. شاید طبیعیه که آدم دو سه روزی یکبار خیلی ناراحت بشه. برای من ولی همین دو سه سال بوجود اومد. دلیلش هم غربت و مهاجرت و غیره نیست، چون از همین مهاجرت و از این کشور خیلی لذت بردم و می برم. دلیلش حس بی فایدگی روز افزونه. دلیلش اینه که من اومدم اینجا که کار کنم، که چیزی یاد بگیرم، که چیزی بشم، اما نشدم. جا برای دل خوش کنک هم نمونده. خیلیش شاید تقصیر خودم بود. خب خیلی از مردم دارن مثل بچه آدم کارشونو می کنن. نمی دونم اصلا. نمی دونم. اه! خیلی بده، من با اون همه شور و شوق تبدیل شدم به کسی که فقط می خواد درسشو تموم کنه و یک کار الکی پیدا کنه در حد اینکه فقط از آمریکا اخراج نشه.

 

دوست ندارم ناراحت باشم،

فکر می کنم هیچ دلیلی برای ناراحت بودن آدمی مثل من وجود نداره.

آه! اما هستم.

 

من دوست دارم از ته دل خوشحال باشم.

من باید کاری بکنم. روزهای زندگیم ارزشمندتر از این هستن که بخوام با ناراحتی تلفشون کنم.

باید کاری بکنم.

باید …

 

در ادامه قبلی …

فوریه 14, 2009

 

آدمی که از شدت گیجی و بی توجهی مسائل اصلی زندگی خودش رو هم فراموش کنه، صد شرف داره به آدمی که از شدت نظم و ملاحظه، مسائل فرعی زندگی دیگران رو هم در نظر داشته باشه.

 

پی نوشت: بنده در حال حاضر، از بعضی اعضای جامعه ایرانی، فتنه اندازیها و سپس از دل در آوردنهاشون با روشهای ضایع و کلیشه ای بشدت شاکی هستم.

 

فتنه

فوریه 12, 2009

 

یکی از داستانهایی که خیلی علاقه دارم بنویسم، داستان آقای الف است.

 

داستان یکی از منظم ترین، مسئول ترین، مهربانترین، متشخص ترین، مودبترین، معقول ترین، آرامترین، قابل اعتمادترین، سلیم النفس ترین و فداکارترین انسانهایی که در عمرم دیده ام.

 

و در کمال تعجب، یکی از کم خوشایند ترین انسانهای دو رو برم.

 

خواهش می کنم اشتباه نکنید. من مریض نیستم. باور کنید صفاتی هستند که کم یا زیادشان به هر حال آزار دهنده است. حداقل میزان تولید آزار در اکثر افراد بالاست.

 

صفت مشخصه آقای الف، “علاقه به ایجاد فتنه” است. علاقه به تولید جنجال، علاقه به انگولک موضوعات، علاقه به ساختن کوه از کاه و نهایتا علاقه به تولید دلخوری از هیچ و پوچ.

و همین یک صفت بد از انسانی با انبوه فضایل ذکر شده، فردی با دشمنان زیاد ساخته است. این همه به دیگران محبت می کند سرویس می دهد مراعاتشان را می کند و کارشان را راه می اندازد، باز هم کلی آدم از دست او دلخورند. در مقابل آقای س هست که با انبوه رذایل اخلاقی یک نفر دشمن ندارد که هیچ، همه مرده بودن با او هستند.

 

قضیه “در امان بودن از دست و زبان” بود ها! دستکم نگیرید.

 

دوست انسان کسی است که در کنارش احساس راحتی کند. هیچ تعریف دیگری هم ندارد. مسلما صفات ذکر شده بالا در تامین راحتی بسیار موثر است. اما من فهمیده ام احساس امنیت، اطمینان، آرامش، خوشی و راحتی از حضور کسی، خیلی ربطی به اینها ندارد.