فقط یک ذره مونده، یک بند انگشت … یا حتی یک نوک سوزن …
که من بزنم به سیم آخر.
برداشتهای آزاد و بی واسطه از هر آن چه حس می کنم، می بینم یا خیال می کنم
یک عدد مهرنوش روز خیلی بدی داشته. خیلی بدتر از اونچه بشه حدس زد.
گریه داره و سرش درد می کنه.
—————-
یاسمن، یک چند بار دیگه به من گوشزد کن که به اون چیزی که می خواستم رسیدم … که اون چیزی که من می خواستم همین بود … تروخدا! مثل همون بچه هه که از شنیدن دروغ خوشحال می شه و آروم می گیره. البته تو که میگی دروغ نیست. اما من فکر می کنم دروغه. امشب حالا. فردا شب شاید راست باشه.
یاسمن، چقدر حرف زدن با تو خوبه. تو کی از من جلو زدی؟ آخه همیشه من از تو با شعورتر بودم. حالا هم اشکال نداره. گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
یاسمن، من به اون چیزی که می خواستم یعنی واقعا رسیدم؟ پس تو میگی اگر الان چیز دیگه می خوام باید هدفمو عوض کنم؟ یعنی تو گفتی که من از اون آدمهایی هستم که به هرچیزی می خوام می رسم؟ واقعا گفتی؟ که کم میشه من چیزی بخوام و نرسم؟
یاسمن، می بینی نگاهها چقدر نسبیه؟
—————-
در راستای اینکه می خوایم مثبت فکر کنیم و از توی این ریسرچ لعنتی یک چیز خوب بیرون بکشیم:
اگر بجای این پسرک نازنین، یک آدم روی اعصاب با من روی این پروژه کار می کرد، چقدر وضع از اینی که هست می تونست بدتر باشه؟
—————-
من از کی انقدر ماتریالست شدم؟ تقصیر تجربه بده؟ تقصیر دل بستن و امیدوار شدنه؟ آیا بده اصلا؟
آره بده. یک کمکی سیاهه.
—————-
بابامو خیلی دوست دارم.
- گفت مهرنوش چطوره؟ گفتم خوبه؟ گفت چیکار می کنه این آنتنه رو ساخت بلاخره؟ گفتم داره کار می کنه. گفت در چه حاله؟ گفتم نمی دونم از خودش بپرس، دارن یک ورژن بزرگترشو می سازن. گفت بهش بگو یک زنگ به من بزنه. گفتم که مسخره بازی در بیاری و حالشو بگیری؟ گفت نه آخه اون موقع که ما دانشجو بودیم کسی نبود راهنماییمون کنه. می خواهم راه و چاه نشونش بدم. گفتم همون موقعی که دانشجو بودید یادت رفته که هی سر به سر ما می ذاری.
- نمی خوام بهش زنگ بزنم. عصبانی هم می شم می بینم انقدر ضعیفم ها! ولی واقعا توانایی حرف زدن باهاشو ندارم. وااااااااااای چقدر هم حرصم می گیره می بینم انقدر نقطه ضعف دارم. بیچاره چیزی هم نمیگه ولی باز نمی تونم زنگ بزنم. آه عصبانی میشم از دست خودم.
- نمی خواد زنگ بزنی من فقط گفتم که بدونی. خیلی هم طبیعیه که نقطه ضعف داری. گیر نده به خودت. مگه تو باید قوی ترین آدم دنیا باشی؟
—————-
- می دونی آخه این دختره بددله. به خورخه هم اون روز گفتم فکر نکنی من با این آدم دوستم ها!
- به خورخه ربطی نداشت. چرا گفتی؟
- خب دوست ندارم کسی فکر کنه به صرف ایرانی بودن و سلام علیک من با این دوستم.
- حالا باشی یا نباشی چه اهمیتی داره؟
- نمی خوام باشم. از نقشه هاش می ترسم. از اینکه یک حرفی می زنه که یک اطلاعات دیگه بگیره بدم میاد. انرژی منفی بهم میده. از اینکه بدبختی منو می خواد حالم بد میشه. دروغگو و دسپرته. منو پیش خیلی ها خراب کرده. قبول نداری اینها رو؟
- ببین می دونی که من مثل تو ماورالطبیعه و پارانوید نیستم. مشکلم نقشه و انرژی منفی و زیرآب زنی و بددلی و غیره نیست. من فقط می ترسم. هر دفعه که می بینمش، به چشمهاش که نگاه می کنم احساس می کنم ممکنه سر من داد بزنه. بغض می گیردم. احساس می کنم ممکنه دهنشو باز کنه و هرچی میخواد به من بگه. مثل دانش آموز تنبلی که از ناظم می ترسه، مثل بچه ای که از سگ می ترسه یا از شلاق بابای بداخلاق. من از سیل خشمی که قراره طرفم سرازیر بشه می ترسم.
- قربونت برم بیجا می کنه سر تو داد بزنه.
—————-
- این قرصه یک کم عوارض جانبی داره. ممکنه حال بهم خوردگی و سر درد کمی ایجاد کنه.
- اوکی مرسی.
- البته دوزش هم مهمه.
- …
- من الان خیلی قویترشو می خورم. خیلی قرص خوبیه.
- حالا با دکتر ایران هم چک می کنم مرسی. دستت درد نکنه.
- نه بابا خواهش می کنم این چه حرفیه. ببخشید زودتر نگفتم فقط خودت بیای چون انقدر همه خونه بهم ریخته بود که نگو.
- نه بابا بی خیال.
- نه آخه باید بشینم جمع و جور کنم تا قبل رفتن. ولی اصلا وقت نمیشه. شده شبیه طویله انقدر که هیچ چیز سرجای خودش نیست.
- …
- نه که این مدت هم همش دیر میام و همه چیز رو هم همینطوری می ریزم بهم به یک وضعی در اومده که اصلا قابل مرتب شدن نیست.
- درست می شه.
- دیشب آخه رفته بودم سورپریز پارتی تولد همکارم، کلی طول کشید من دیگه 12 خسته شدم گفتم برم.
- …
- اومدم خونه که مثلا مرتب کنم زود بخوابم، یک فیلم گذشتم ببینم همینطوری شد چهار صبح بعدش …
- …
- آخ برف میاد من تورو توی این سرما بیرون نگه ندارم …
- نه چیزی نیست.
- خونه امیر حسین اینها کدومه؟
- اون یکی.
- اونوقت همینه پنجره شون؟
- …
- اینه؟
- نه پنجره ها اونطرفه
- آها یعنی طرف خونه علی اینها.
- آره دیگه طرف آلاچیق که باربکیو داره.
- …
- …
- اگر موقعیت مناسب بود می بوسیدمت.
- …
- …
- باشه.
از مصاحبه فریدا هیوز با تایم
You were 14 before you learned the truth about your mother’s death. How did you find out?
Hughes: I was in a literary course, a little weekend course or something, and the girl in the room I was sharing was reading The Bell Jar. Normally when people would say, “are you related to Sylvia Plath Hughes?” I’d go, “well, I can’t imagine why you’d think that,” and pass it off. I was very shy about it. But on this occasion, I couldn’t help myself. I said, “oh, that’s my mother.” And she looked out of the window and she said, “but it can’t be. Sylvia Plath committed suicide and your mother is walking across the forecourt with your father.” [My father and stepmother] had just dropped me off. And I remember sitting on the bed, so shocked. I didn’t really believe her.
That was the first you knew of it.
Yes. Because my father hadn’t told me. The girl put the book down on the bed and walked out. I pick up the book and I see, yes, sure enough, there’s Sylvia Plath, absolutely. I can’t remember if suicide or not was written on the book, but I knew she had been telling the truth. Then an article was published. My father actually took me and my brother out of school so that he could tell us the truth before we read it in the papers that our mother had committed suicide. Because up until then, he had always told us she died of pneumonia. I asked him once, “Why did you do that?” He said, “What do you tell a three-year-old who doesn’t understand?” And he said, “Once having told a three-year-old something that they could cope with at the time, how do you determine the age at which you tell them the truth? Every year would go by and I’d say, could I tell them now? It was because of the pain that I put it off and put it off.” It’s so hard, he said. This time we were taken out of school and so we came home. We talked about it.
زندگی تجربه ها و درسهای عجیب و غریبی داره.
صبح برای اولین بار بعد از مدتها خیلی دیر با صدای زنگ تلفن از بانک از خواب بیدار شدم. نیم ساعتی توی خواب و بیداری تمام اطلاعات زندگیمو تحویل طرف دادم. بعد درست یک ساعت بعد در حالیکه داشتم صبحانه دیرگاهی می خوردم تو زنگ زدی. یکساعت بعدترش در حال درست کردن ناهار به ضدحال ناشی از بهم خوردن نقشه هام فکر می کردم و دنبال راه حل جدید بودم. تمام بعدازظهرم به تلفنهای کوتاه و متعدد با آدمهای آشنا و غریبه ای گذشت که احساس کردم چقدر دلم می خواد باهاشون حرف بزنم و بهشون گوش بدم. بعد بابا رفت پیاده روی و من با ذوق نشستم به درست کردن پاورپوینت.
شب رفتیم سینما. توی ماشین حس کردم خوشحالیم اصلا توی سینه ام جا نمی شه. به بابا گفتم وای من نمی دونم چرا امروز انقدر خوشحالم. گفت با مامانت حرف زدی.
فیلم خیلی بد بود. فیلم فرانسوی نامزد اسکار. اما این انتلکتوئلی مصنوعی حال بهم زنش حال منو خوب کرد. اومدیم خونه و من شروع کردم به درست کردن خورش برای کسانی که فرداشب قرار بود بیان عید دیدنی خونه ما. قرار شد بقیه شو بابا فردا درست کنه و من فکر کردم که چقدر خوب شد که گفتم شام بیاید و چقدر حوصله همه شونو دارم.
نشستم جلوی کامپیوتر و فکر کردم که چی شد؟
اونوقت بود که فهمیدم.
که درست که نقشه هام بهم ریخت، اما معادلاتم درست از آب در اومد. نقشه رو میشه دوباره طراحی کرد، اما وقتی دو دوتات چهار تا نشه، واااای اصلا نمیشه گفت.
فقط کافیه معادلات آدم درست از آب دربیان. تازه مال من درست درست هم از آب در نیومد، خطاش کم بود ولی. خطاش روز به روز داره کمتر میشه. چون یاد گرفتم که این خطاها رو به هیچ بگیرم.
آخ! حالا باید به فکر یک نقشه شیطانی دیگه باشم. شایدهم اینطور بهتر باشه.
زندگی تفسیرهای عجیب و غریبی هم داره.
چند وقت پیش تلویزیون صدای آمریکا، تو یکی از برنامه هاش حسین رو بعنوان مهمان آورده بود.
حسین منصوری، پسر فروغ. پسر خوانده فروغ. همون پسری که آورد بزرگ کنه.
حسین انگار هیچ وقت نبود. فکرشو بکنید، پرویز شاپور بود، ابراهیم گلستان بود، کامیار بود. پوران و غیره بودند. اما حرفی از حسین نبود.
گویا حسین اخیرا خودشو رو کرده. آلمان زندگی می کنه و کارش شعر و ترجمه و این حرفهاست.
حسین حالا اومده بود توی تلویزیون. مرد حدودا 50 ساله، کم مو و هیجان زده ای بود دقیقا شکل عکسهای بچگیش که تند تند حرف می زد. حرکات سرش و مدل حرف زدنش، که خیلی سریع و پرتلاطم بود، این حسو به آدم می داد که خیلی باهوش نیست.
از بچگی هاش حرف زد و از خانم جون و از سیگار خریدنش برای فروغ و از پدر و مادر و خواهر هاش، از روز مرگ فروغ و از فیلمی که در مورد زندگیش ساخته شده.
حسین بشدت احساساتی بود. وقتی حرف می زد بنظر می اومد هر آن ممکنه بزنه زیر گریه و یک آن بعد غش غش بخنده. خیلی پرشور و هیجان بود. نمایش خوب و بی نقصی از ابراز احساسات.
حسین احساساتی ترین نمونه ای بود که من تا بحال از یک موجود زنده دیده بودم.
خب! من مفتخرم که اعلام کنم، امروز، 5 ماه مونده به 30 سالگیم، برای اولین بار از طرف یک فرد کاملا غریبه، ask out شدم!!
شانس نداریم که.
آقاجان قضیه اینه که ما یکی دو ماه پیش، همون اولهای اومدن بابا رفته بودیم مغازه یک دلاری کاغذ کادو بخریم. اومدیم حساب کنیم، صندوقدار که یه پسر جوون بود برگشت بهم گفت تو خیلی شبیه وینونا رایدری! بعد پرسید یعنی کسی تابحال بهت نگفته؟ گفتم نه والا. گفت حتما بهت گفتن! خیلی شبیهشی. منم گفتم چاکرتیم مرسی.
بعد فکر کردم حیف که وینونا رایدر در مقابل پنه لوپه کروز هیچ نیست که من بتونم پوز این شهرزادو بزنم که میگه بهش گفتن شبیهشی!
حالا کاری هم نداریم که من اسکارلت جوهانسونو ترجیح می دادم بهرحال!
هیچی دیگه. امروز رفته بودیم دوباره همون مغازه (حال کنید من کلا بار دومم بود تو این همه سال اینجا می رفتم) رفتیم حساب کنیم. صندوقداره گفت اِه تویی؟ گفتم آشنام؟ گفت آره. گفتم خب کی هستم؟ گفت منو یادت نیست؟ تو دلم گفتم نه والا! بعد فکر کردم این کیه منو کجا دیده که یاد این قضیه افتادم. گفتم تو همون یارو وینونا رایدری؟ گفت آره. خندیدیم.
اومدیم بیرون. من فکر کردم کاش از همین جا کارت برای کادوی عروسی یاسمن که چند روزه انقدر دیر میام نمی رسم برم پستش کنم خریده بودم. بابا رفت توی ماشین من برگشتم. رفتم طرف کارتها. دیدم صندوقداره داره راه میره. گفت چیزی می خواستی. گفتم یادم رفته بود کارت بخرم. یک کم همون دور و بر چرخید بعد رفت.
من کارتو انتخاب کردم رفتم طرف صندوق. اومدم پولو بدم یکهو گفت:
- Are you single?
- Yes.
- Ok. Hmm … do you wanna go out sometime?
- Hmm …
- It’s one cent.
- Oh, sorry let me give you another one.
- That’s ok …
- I don’t have a penny, here is a dime.
- Ok. Here is your change.
- Thanks.
- Do you have a phone number? or if I can give you …
- Hmm … You know what? I’m not in the mood right now, maybe sometime later if I stop by here.
- Ok J
فکر کن صندوقدار مغازه یک دلاری از تو بیشتر می فهمه!(; شعور نداری که! :دی! من هی می گم شعور به تحصیلات نیست! :دی.
نوشته که توی ایستگاه مترو ی یکی از کشورهای اروپایی آگهی تبلیغ جشن نوروزی را دیده. توضیح معنی نوروز نوشته شده بوده: سال نو کردها.
ناراحت شده از اینکه ایرانی ها و فارسها شده اند مثل بچه شروری که کسی دلش نمی خواهد اسمشان را کنار چیزهای خوبی مثل نوروز و مولوی و غیره بنویسد.
و نوروز شده فقط سهم کردها و ترکها.
از تلخی خودم عصبانی می شم. از اینکه دلم میخواهد برایش کامنت بگذارم که خب حالا نوروز مال کردها و ترکها، مگر بخیلی؟ یک چیز خوب داریم بگذار به بقیه هم چیزی برسد. چه می شود کسی فکر کند نوروز مال کردهاست؟ اگر نوروز مال فارسها باشد چه فرقی به حالشان می کند؟ حالا فقط سر نوروز دعوا نکرده بودیم؟
و از این قبیل مزخرفات.
اما چیز بدی نگفته بیچاره. فقط گفته که می خواهد سهم ایرانی ها و فارسها هم از نوروز منظور شود. اینکه عید آنها هم هست (نوروز در اصل متعلق به فارسهاست). اینکه نمی خواهد بخاطر هزار مشکل سیاسی تهوع آور نوروز را از او بگیرند.
تقصیر من است که بنحو رنج آوری فاقد احساساتی از قبیل تعصب و تعلق و مالکیت و این جور چیزها هستم.
نوروز و بهار و عید و ماهی قرمز و سمنو و شمعدانی را دوست دارم. گاهی وقتها دیوانه وار. اما هرکس می خواهد بگوید مال اوست، باشد. نوش جانش. من مشکلی ندارم. نخریدمش که. قرنها پیش مردم به بهانه خوبی جشن می گرفتند. من تصادفا در خاک همان مردم بدنیا آمدم. نخریدمش که.
نخریدمش بابا جان.
مال شما. شما کیف کنید ما هم می کنیم. ای مردم دنیا! اگر نوروز را می خواهید که بهانه ای باشد یک روز خوش باشیم و از کثافتهایی که دور و برمان را گرفته تبری بجوییم، من می گذارمش توی طبق زرین و دودستی تقدیم شما می کنم.
من بنحو رنج آوری فاقد احساساتی از قبیل تعصب و تعلق و مالکیت و این جور چیزها هستم.
کنسرت ایرانیه. دوتا خواننده نه چندان معروف قدیمی اومدن.
یک.
من ایستادم نزدیک سن.
بیشتر از 70 سال باید داشته باشه. ایستاده نزدیک من. مانتوی بلند تنشه و روسری سفت و سخت. خمیده است.
چند بار نگاه می کنیم بهم و لبخند می زنیم.
توی اون شلوغی میاد نزدیکتر. چیزی بهم میگه. نمی شنوم. خواهش می کنم تکرار کنه. با لهجه ترکی خیلی نامفهوم میگه: قبل از اینکه آخوندا بیان، این می خوند. خیلی خوب می خوند. لب کارون رو می خوند.
ناراحتی از صورتش می باره.
من فکر می کنم به اینکه لب کارون رو آغاسی خونده و اینکه چقدر غم انگیزه که یک سالن پر از 800 نفر ایرانی شده از استاد دانشگاه گرفته تا بقال، قرتی تا مذهبی که بیان و به حال نوستالژیهاشون غصه بخورن. بیاد روزهای لب کارون و روزهای کاباره تهران و برنامه گلها و غیره.
غم زده و عصبانیم. به پیرزن لبخند می زنم و می گم: بله درست می گید.
دو.
وسط کنسرت، چشمم می افته به یک نفر که ساکت و غمگین گوشه ای نشسته بود. توی خودش.
چند باری نگاه می کنم. سرشو بر نمی گردونه.
یکهو نمی تونم تحمل کنم. صداش می کنم. بر می گرده. شوخی ساده ای می کنم. می خنده و دوباره سرشو برمی گردونه.
من می رم که با اون لباس قرمز هیجان انگیزم بندری برقصم …
در حالیکه توی این فکرم که نکنه وقتی من جای دیگه و توی فکر و خیالهای دیگه هستم، یک چیزهای دیگه یک جاهای دیگه در حال وقوعه.
خیلی وقتها اینطوریه. تمرکز شدید روی یک موضوع، چشمتو روی هزار تا موضوع ممکنه ببنده.
من تحمل ناراحتی بعضی ها رو ندارم. بعضی ها که دوستشون دارم.
بعضی ها که دوست دارم بهشون کمک کنم.
بعضی ها که مثل خودمن. با دردهای خودم و خوشیهای خودم.
بعضی ها که بهشون نگاه می کنم.
سه.
ببینید! یک آدمهایی شخصیتشون کلا جذابه. کاریش نمیشه کرد. این آقای س (نه اون آقای س که جای خود داره) از همون آدمهاست.
فقط نمی دونم چرا خودش کششی برای من نداره.
فکر کنم بخاطر اینه که خیلی میشه روش حساب کرد! :دی.
حالا البته گذشته از شوخی، می دونم چرا. یک کوچولو، یه ذره همچین، یه نمه، کم ها! همچین بگی نگی … یه حالت لاف زدن داره و قمپز در کردنِ مدل ایرانی. البته فقط یک کوچولو.
مشکل اینه که عین خیالش هست. آدم باید اصلا عین خیالش نباشه که کی هست و چی هست و چی میشه. مثل یه پرکاه جدا از دنیا و ما فیها!
غیر از اون خیلی جذابه. پردانش و معلوماته و حرفهای خیلی خوب میشه از زیر زبونش کشید بیرون. خیلی هم آرومه. آروم و خوشحال.
جذابیتهایی که میشه وسط یک کنسرت جواد ایرانی هم برای هزارمین بار کشف کرد.
از بین تمام امراض روانی که آدمیزاد می تونه بگیره، این از همه بدتره.
با خفیفِ بقیه بهرحال میشه یک طوری زندگی کرد.
این، خفیفشم درد بی درمونه.
البته الان می گید مثل اینه که بگی دندون درد از همه دردها بدتره. یا سردرد یا کلیه درد. آره خوب هرکس سلیقه ای داره. برای من این از همه بدتره.
من کلا در لحظه عاشق هر جانوری که هیچ رقمه این بیماری رو نداشته باشه می شم.