آرشیو برای آوریل, 2009
آوریل 26, 2009
ربتیکا نوعی موسیقی فولکلور شهری یونان است، ژانری ترکیبی از موسیقی اروپایی و خاورمیانه ای. موسیقی ربتیکا بعلت شباهت به بلوز، گاهی بلوز یونانی نامیده می شود. این موسیقی در بستر خرده فرهنگها رشد کرده و بازتاب حقایق خشنی از سختیهای زندگی مانند فقر، جرم، اعتیاد به الکل و مواد مخدر، روسپیگری و خشونت است. گاهی هم به مفاهیمی مثل عشق، مناسبات اجتماعی، مادر، مرگ و سختیهای زندگی در یک کشور خارجی گسترش پیدا می کند. تمام آهنگهای ربتیکا بر پایه ریتمهای رقص یونانی یا آناتولی ساخته شده اند.
دختر فرانکوسریانی
پیشخدمت
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, دوست داشتنی ها, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | 1 دیدگاه »
آوریل 21, 2009
توی همین سفری که با بابا رفته بودیم کالیفرنیا، روز آخر از یک فروشگاه معروف توی ایرواین که تنور نون سنگک داره، چندتایی نون خشخاشی داغ خریدیم، به نیت خودمون و دیگران.
فرداشبش یکیشو بردم براش.
این تصویر تکان دهنده از ذهنم نمی ره. ایستاده بودم دم در، اون روبروم. نون سنگک لای کاغذ کاهی رنگ دراز و بزرگی پیچیده شده بود. دادم بهش. همونطور که داشت ذوق می کرد و تشکر، لای کاغذ رو آروم با نرمش و احتیاط باز کرد – انگار یک کادوی ظریف باز می کنه، یا سر قنداق بچه – تا نون پدیدار شد.
بعد،
سرشو آروم آورد پایین، در تماس با نون، با چشمهای نیمه بسته نون رو بویید.
بوی نون تنوری 24 ساعت مونده شده رو با آرامش داد پایین.
همونجا من برای هزارمین بار فهمیدم چرا عاشق این آدم هستم.
ظرافتش تکونم داد.
نون حالا مهم بود. نون رو علاوه بر خوردن می شد بویید و لمس کرد. شاید حتی می شد بوسیدش.
نون هزاران کیلومتر از کالیفرنیا کوبیده بود اومده بود اینجا و با سعی تمام مختصری از بوش رو هم با خودش آورده بود.
انگار در همون چند ثانیه، تمام زندگی این آدم، همون نون بود و بوش. همون عطر کهنه بیات شده.
هیچ چیز دیگه ای، حتی مختصری اهمیت نداشت. توی همون چند ثانیه.
توی همون چند ثانیه، نون داشت حرف می زد، می خندید، گریه می کرد، فریاد می کشید.
نونِ خوش بوی خوشمزه.
نونِ محترمِ زجرکشیده ی بیچاره.
شعر نیست. اغراق هم نیست.
همه چیز فقط نون بود و ارتعاش غیرفیزیکی وحشتناک من.
نوشته شده در خودم, من عاشق هستم! | 3 نظرات »
آوریل 21, 2009
این روزها بطرز عجیبی حال من خوب است.
یک طورهایی داره میشه. یک طورهای جدیدی. یک طورهای ناگهانی ای.
می گیرید که سیستمو؟
گفته بودم که بهتون. حالا قدم به قدم.
یک طورهای دیگه ای هم میشه حالا.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, تصمیم, تغییراتی که درون من رخ می دهد., دوست داشتنی ها, زندگی, عجب!, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, من عاشق هستم! | بیان دیدگاه »
آوریل 21, 2009
مدتهای طولانی بود، انگار چند سال … که این احساس به من دست نداده بود.
توی این فکرها نبودم که. حرف می زدیم. تو حرف می زدی، من گوش می کردم، رانندگی می کردم، عکس العمل نشون میدادم. آخ که چقدر این مسیر نیم ساعته فرودگاه رو دوست داشتم. فکر می کردم به اینکه چقدر خوبه دوست بودن با کسی که انقدر آدمو دوست داره.
بعد همون یک جمله ساده، که کسی در اصل به تو گفته بود، و نشون می داد که تو چقدر عادی هستی …
یکهویی این حسو به من داد که چقدر غیرعادی هستم. چقدر غیرعادی.
فلاش بک زدم به آخرین باری که این حس بصورت خودآگاه و به این شکل واضح بهم دست داده بود. خیلی وقت پیشها بود،شاید جایی توی ایران. اصلا این حس متعلق به ایران بود انگار. اینجا یادم رفته بودش.
تا همین امشب.
چرا من انقدر غیرعادی بودم؟ کی در اطراف من غیرعادی بود؟ خواهرم که عادی بود. برادرم ولی انگار غیرعادی بود. مامانم هم همینطور. مامانم انقدر غیرعادی بود که همیشه تعجب می کردم چطور یک اتفاقاتی براش افتاده و چطور اینطوری هست و چطور اینطوری میشه. همیشه فکر می کردم انقدر صافه که بعضی وقتها یک چیزهایی مجبورن براش عادی باشن و گرنه اصلا عجیب بود که همون چیزها هم عادی باشن. مامانم انگار به مرور عادی شده بود. برادرم اما راه زیادی داشت تا عادی بشه. شاید هم هیچ وقت عادی نمی شد.
بابام یک جورهایی بینابین بود. به عادی نزدیکتر شاید.
من از همه غیرعادی تر بودم.
ایران که بودم، یکوقتهایی خیلی دوست داشتم عادی باشم. اصلا دلیل غیرعادی بودن رو نمی فهمیدم. تصمیم داشتم عادی باشم. بعضی وقتها به چند تا آدم غیرعادی که می شناختم فکر می کردم و با دیدن اینکه اونها هم بلاخره عادی شدن، امیدوار می شدم. بعضی وقتها هم انگار خوشحال بودم که غیرعادی هستم.
اوه. مدتها بود اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم. فکر می کردم دیگه بعد از این همه سال عادی شدم. یعنی دیگه توی ذهنم اینجور و توی این قالب نبود.
تا همین امشب.
که بیشتر از هر زمانی غیرعادی هستم.
انگار دیگه اصلا اهمیتی نداره. که عادی باشم یا غیرعادی. تفسیرها دیگه خیلی مهم نیست. فقط هی به کلمه غیرعادی فکر می کنم و نمی دونم چرا یاد رمدیوس خوشگله می افتم. زمان رمدیوس خوشگله و پروانه هاش، من هنوز یک بچه دبیرستانی بودم و غیرعادی نشده بودم. آخه اولین بار وقتی رفتم دانشگاه غیرعادی شدم.
همیشه وقتی بزرگ می شی غیرعادی می شی.
حس می کنم من از اون آدمهایی هستم که یکشبه عادی بشم. بدون هیچ مقدمه ای.
نوشته شده در من عاشق هستم!, نوستالژی, هذیان | بیان دیدگاه »
آوریل 19, 2009
وااااااااااااااای تصادفی به این برخوردم.
چقددددددددددددددددددر این در راستای نظریه “تقصیر هیچ کس نیست” ه منه خداااااا!
جیگرم حال اومدا!
نوشته شده در خودم, دوست داشتنی ها, روانشناسی, من عاشق هستم! | بیان دیدگاه »
آوریل 19, 2009
یک جنبشی راه افتاده، بین زنهای طبقه متوسط ایرانی (تهرانی نه ها! کل ایران)،
سی تا چهل ساله، عمدتا خانه دار با تحصیلات لیسانس یا کمتر، دارای یک یا دو فرزند، با زندگیهای معمولی و ساده و روتین.
که،
زبان انگلیسی در سطح خوب یاد می گیرند، کار با کامپیوتر و اینترنت خوب بلدند، وبلاگ می نویسند، کتابهای مهم روز رو می خونند، فیلمهای مهم روز رو می بینند، کلاس نقاشی یا موسیقی می رن، شعر می خونند، بحثهای فلسفی می کنند، …
و در یک کلام، دائم در حال یادگیری هستند.
خیلی خوبه. ده سال پیش، زنهای ازدواج کرده ایرانی شوق یادگیری نداشتند. کلا درس و مدرسه مال قبل از شوهر (یا اصلا به قصد شوهر) بود، بعدش دیگه اشتیاقی براش نداشتند.
این یعنی ما داریم پیشرفت می کنیم، تا وقتی شور یادگیری در کسی هست، امید به حرکتش هست، امید به حضور حس ساختن.
از نظر من هم همه دلیلش اینترنته. قربونش برم یوتوب از موجود خارج از چهارچوبی مثل سوزان بویل که هیچ کس سالها صداشو نشنیده بود (با وجود اینهمه آدم که توی کلیسای شهر به آوازش گوش می دادند)، یک شبه یک سلبریتی ساخت، می خواید از این زنهای با استعداد، چهار تا متفکر نسازه؟ مکانیزم ها فرق می کنه البته، اما توی هر دو وسعت اینترنته که تاثیر گذار اصلیه.
نوشته شده در دوست داشتنی ها, زندگی, سرزمین من, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | بیان دیدگاه »
آوریل 17, 2009
دقیقا نمی دونم چیه، شانس؟ امتحان و محک؟ فرصت برای خود نشون دادن؟
خب این قسمتش دقیقا شانس، یا قسمت من بود که جکی نگاهش بیفته به سطل آشغال، نوشته روی جعبه رو بخونه، از روی کنجکاوی بره سرچ کنه و بعد با این حس که خیلی کار بدی کرده، بیاد همه شو برای من تعریف کنه.
تکان دهنده است. یکهو از کجا در چه موقعیتی چه چیزی سر راهت قرار می گیره. وقتی داشت توضیح می داد من دقیقا یاد اون یکماه آخری می افتادم که می اومدم خونه می دیدم محمد آنلاینه. اختلاف ساعت رو حساب می کردم و ازش می پرسیدم چرا نخوابیدی؟ اونهم جوابهای بی ربط بهم می داد. من هی ته دلم می لرزید و هی فکر می کردم چکار کنم. بعد جکی تکرار می کرد که I did a horrible thing و من باز به این موضوع فکر می کردم.
خب اگر جکی این فضولی رو بقول خودش نمی کرد که من این موضوع رو نمی فهمیدم. هرچقدر هم گم شدن هفته اخیرت که منجر به پلیس خبر کردن شد (که قرار شد به کسی هم نگیم)، دلایل لازم رو به دست همه مون می داد. من به قیافه همه که سعی می کردن بروی خودشون نیارن و همه چی رو عادی برگزار کنن نگاه می کردم و فکر می کردم آیا ته دلشون هم همینه؟ یعنی خب برای من هم تا قبل از اینکه جکی بفهمه همین بود دیگه. مشکوک بودم ولی برام عادی بود. یعنی اصلا ربطی به من نداشت. حوصله دردسر هم نداشتم.
قراره بریم کافه آناناس ساندویچ بخوریم. من دارم می ترسم. قرار که می ذاریم یکی می گه به تو هم خبر بدم. من دارم شماره می گیرم. بابا می گه ولش کن. من کار خودمو می کنم. کسی گوشی رو بر نمی داره. بعد فکر می کنم باید به بابا بگم چی شده. اما اگر بگم و بگه باز هم به تو ربطی نداره و دردسر برای خودت درست نکن چی؟ پس انسانیت چی میشه این وسط؟ اما بابا باید بفهمه. تنها کسی که اینجا انتظار دارم بفهمه همونه. آخ. اگر نفهمید چی؟
نمی گم.
یعنی دیگه کی میدونه؟ غیر از بوهایی که همه بردن، اصل قضیه رو چند نفر می دونن؟ حالا اگر هم بدونن همون فرقی که برای من داره برای اونها هم داره؟ نه. شاید برای من فرق می کنه. فقط من یاد اون چت می افتم.
حالا. اونهم شاید فقط من. شاید فقط من باشم که می دونم یعنی چی. فقط من باشم که می دونم آخرش چیه. فقط هم شاید من باشم که پا به فرار نمی ذارم.
شاید.
احساس می کنم یکی از اون درهایی بروم باز شده که … که داره تعارف می کنه بیا تو، که بیا ببینم چقدر انسانی. می گه اگر تو میدونی چیه بیا و کمک کن.
در باز شده و یک دست از توش اومده بیرون. می گه اگر قلب داری بیا تو.
باید کاری بکنم.
این اتفاق دوباره یادم انداخت که که برادر من چقدر آدم خوشبختیه و خانواده ام چقدر خوش شانس.
من سعی می کنم یک کاری بکنم.
یک کمی می ترسم … اما حس می کنم به شرافت داشته و نداشته ام اینکارو مدیونم انگار.
نوشته شده در روانشناسی, غم, نوستالژی, هذیان | بیان دیدگاه »
آوریل 16, 2009
چند روزیه که من دارم خیلی خیلی کار می کنم. از صبح کله سحر تا بوق سگ. با تمرکز بشدت بالا. یکهو بعد 4 ساعت به خودم میام می بینم به هیچ چیز دیگه فکر نکردم، حتی با کسی حرف نزدم. خوابمم شده 5-6 ساعت.
داره به خودم حسودیم میشه :دی.
اما اینجاش شنیدنیه که در اثر کارهای این چند روزه به اندازه یکی دو هفته هم عقب گرد داشتم.
می دونید؟ امروز به این نتیجه رسیدم من اگر تمام این مدت رو (کلا این دو سه سال رو می گم ها!) رفته بودم عیاشی، باز هم نتیجه همین بود.
ذره ای هم اغراق نمی کنم.
اما خب، اگر زمان عقب بر می گشت هم همین کارها رو می کردم. همینطوری دور خودم می گشتم و حرص می خوردم. آخه هنوز که که هنوزه من از یکذره از این کار کوفتی بیشتر از هزار جور عیاشی کیف می کنم.
کلا من عبرت نگیر و عوض ناشدنی هستم.
نوشته شده در نوستالژی | بیان دیدگاه »
آوریل 16, 2009
به یک نفر آدم غریبه، با توانایی کامل برای عدم قضاوت – شامل امر به معروف و نهی از منکر، دلسوزی و ترحم، نگاه عاقل اندر سفیه و از بالا – و دارای تجربه مشابه* تیازمندیم.
برای شنیدن یک اعتراف بشدت خجالت آور.
شخص مورد نظر در حین و پس از شنیدن اعتراف باید آرام باشد، هیجان زده نشود و میمیک صورت خود را عوض نکند، وسط حرف نپرد، لبخند ساده ای داشته باشد، توضیح اضافه نخواهد، بغل کند و دائم تایید کند که: “من هم همینطور”، “برای من هم اینجوری بود”، ” من هم همین کارو کردم”. آخر کار هم خیلی جدی بگوید: “خوب کردی اصلا! هرچقدر هم بد بود و به ضررت هم بود” و غیره.
* فقط افراد دارای تجربه های مشابه توانایی درک همدیگر را دارند. در این اصلا شکی ندارم.
نوشته شده در تصمیم, تغییراتی که درون من رخ می دهد., خودم, عجب!, من از دست شما به کی پناه ببرم؟ :, من عاشق هستم!, نوستالژی, هذیان | بیان دیدگاه »
آوریل 14, 2009
برای جانوری مثل من که کلا فاصله زمانی و مکانیشو با مردم حفظ می کنه، چون شاید حوصله ش سر می ره …
اینجا دو تا آدم بودن که من بدون هیچ فاصله زمانی و مکانی از حضورشون لذت می بردم. یعنی معاشرت باهاشون رو به “هر” کار دیگه ای بدون هیچ محدودیت زمانی ترجیح می دادم.
یکی شهرزاد بود، یکی هم که متاسفانه معلومه کی.
حالا خواستم از این تریبون اعلام کنم که یک نفر دیگه هم اضافه شده. خیلی وقت هم هست که اضافه شده.
اون هم همین پسرک نازنین همگروهیمه. اصلا در اینکه این آدم چقدر واجد تمام فضایل اخلاقی ای هست که یک انسان می تونه داشته باشه (البته از نظر من) از شعور و شخصیت و هوش و سادگی و آرامش و خوشی و مثبت اندیشی و انصاف و … زبانم در بیان قاصره. بعضی وقتها بدون اغراق هیچ عیبی درش پیدا نمی کنم. یعنی بطور مطلق هیچی ها. براتون عجیبه حتما. برای خودم هم.
خیلی وقته می خوام در موردش بنویسم اما خیلی نمی دونم چی بنویسم. یعنی چیزی نیست کلا که بشه نوشت. خب لذت از مصاحبته دیگه. اما امروز که اومدم بنویسم، یکهو یک چیز جدید به ذهنم رسید.
اونهم این که چقدر عجیبه که من تحت تاثیر این آدم قرار نگرفتم، منظورمو می فهمید؟ اینکه خوشم بیاد ازش،attach شم، چیزی که بین دو تا آدم از دو جنس مخالف رخ میده اتفاق بیفته و همچین چیزهایی.
اما هیچ وقت همچین چیزهای از ذهنم نگذشته. شاید چون از من خیلی کوچکتره، یا شاید انگیزش احساسات سکچوال واقعا نیاز به منابع دیگه داره.
مثل اینکه واقعا میشه دوستی از جنس مخالف داشت که همه جوره هماهنگی هم با هم داشته باشید اما هیچ چیزی هم بینتون پیش نیاد.
همین دیگه. خلاصه خیلی آدم دوست داشتنی ایه. منو شهرزاد هر دو کشته شیم.
و واقعا وجودش توی این روزهای … چی بگم؟ غنیمتیه برای من.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, دوست داشتنی ها, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | بیان دیدگاه »