درهم و برهم از شانس و سختکوشی

آوریل 4, 2009

 

یک.

از سخنرانی جاسک یوتکو روزنامه نگار لهستانی:

You can live in a small poor country, like me.  You can work for a small company, in a boring branch,  you can have no budgets, no people,  but still you can put your work to the highest possible level. And everybody can do it.

You just need inspiration, vision and determination. And you need to remember that to be good is not enough.

 

دو.

این فیلم Match Point  که عشق منه و کلی فلسفه زندگی توش هست، یک دیالوگ ساده داره که من خیلی دوست دارم. یک جاش کلوئه و کریس دارن حرف می زنن. کریس می گه که نقش شانس توی زندگی خیلی مهمه و اینکه خیلی به شانس اعتقاد داره. کلوئه به سادگی می گه: No, I only believe in hard work.

 

مدتهاست این موضوع ذهن منو شدید مشغول خودش کرده. که زندگی چقدر دو دوتا چهارتاست و چقدر شانسه؟ و از اون مقداری که شانسه چقدرش منصفانه است و چه مقدارش مطلقا تصادفی؟ به معنای واضح تر چقدر از شانس همون دو دوتا چهارتاییه که قراره بعدها برگرده؟

 

اصلا نمی دونم. حتی خیلی مطمئن نیستم که سالها پیش هم به یکی از این دو مورد اعتقاد مطلق داشتم.

فقط اینو می دونم که زندگی هرجوری بهش نگاه کنی، همونطوره. و برای من که بیشتر وقتها هیچ نمی دونم کدومشه و چطوری نگاه کنم، هیچ کدومش نیست.

یک وقتهایی پایدار می شم به سمت دودوتا چهار تا. به سمت همون هارد ورک! حس می کنم شانس خیلی تصادفی تر از این حرفهاست که من بهش اعتقاد پیدا کنم. بهمین خاطر هم هست که می دونم شانس (حالا چه بد چه خوب، کلا منظور اتفاق غیر منتظره است) سر من نازل نمیشه. اگر هم بشه احتمالا یک تفسیر دودوتا چهارتایی ازش می کنم.

یک وقتهای دیگه فکر می کنم زندگی خیلی تصادفی تر از این حرفهاست که بشه بهش تکیه کرد و اینکه باید فقط مراقب غیر منتظره ها بود و کیف لحظه ها رو برد.

به هیچ نتیجه پایداری هم که بیشتر از یک روز دوام داشته باشه نمی رسم. نتایجم وابسته به وضعیت مودم کاملا تصادفیه.

کلا اعتقاد هم دارم که باور هر آدمی وابسته به تجربیاتش در زندگیه. از هر طرفی نمونه بیشتر داشته باشه به اون طرف اعتقاد بیشتری داره و همون اعتقاد بیشتر باعث دیدن نمونه های بیشتر میشه.

من ماشالا از هر دو طرف بشدت نمونه های ضد و نقیض دیدم تا دلتون بخواد.

 

————-

حرف Match Point شد، یادم افتاد که شخصیت این کلوئه رو خیلی دوست دارم. از اون دخترهای عاشق فداکار خوشحال خندان که هیچ فکر بدی توی ذهنشون نیست و با دلشون زندگی می کنن.  هیچ جذابیت شخصیت اسکارلت جوهانسون رو نداره، اما دنیا با آدمهایی مثل کلوئه بهشته. فقط مشکل اینه که هیجان و حرکت و پیشرفت دنیا رو همون اسکارلت جوهانسون ها می سازن، آدمهای وسوسه گرِ سرکشِ عاصی که همه چیزشون رو هم سر چیزی که می خوان از دست می دن. آدمهایی مثل کلوئه سکوت می کنن و خودشونو به حماقت می زنن به خاطر همینه که هیچ چیز در اطرافشون تغییر نمی کنه.

برای من شخصیت اسکارلت جوهانسون جذابتره، اما کلوئه و شادی و برق آزرم توی چشمهاشو خیلی دوست دارم.

از نظر من که کلوئه اصلا هم خسته کننده نیست. دنیاش زیباتر و آرامتره.

این هم یکجورهایی برمی گرده به همون بحث دودوتا چهار تا و شانس.

 

 

پی نوشت: از اون سه چیزی که جاسک گفت، من واضحا! وسطی رو ندارم. یعنی تا بخواید اینسپیریشن و دیترمینیشن ریخته توم، اما دریغ از یک ذره بینش!

 

يك پاسخ برايش بگذاريد