آرشیو برای می, 2009
می 31, 2009
یک روز می شینم یک نامه تشکر می نویسم. برای کسانی که موثر بودن توی زندگی من، کمک کردن برای رفع و رجوع چیزهایی که ذهنمو خیلی مشغول می کرد. و شاید بعدها باز هم بکنه.
با هم بزرگ می شیم دیگه. انگار راست می گن که تجربه کلا خوبه.
من که الان خیلی خوبم. همه چیز مرتب، امن و امان و تحت کنترله.
مرسی از همه تون.
نوشته شده در تغییراتی که درون من رخ می دهد., خودم, دوست داشتنی ها, زندگی, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, من عاشق هستم! | 2 Comments »
می 31, 2009
نمی دونم چرا این حرفو زدی. نمی دونم خواستی منو بترسونی؟ یعنی یکجور باج خواهی بود؟ خواستی عصبانیم کنی؟
یا شاید خواستی ابراز صمیمیت کنی؟ خواستی بگی توی یک شیطنت با من شریکی؟
شاید هم فقط چیزی گفتی که چیزی گفته باشی.
هر منظوری داشتی بهش نرسیدی. چون برای من نه اهمیتی داره که بترسم نه از این راه با تو احساس صمیمیت می کنم. برای دفعه دیگه کلا حواست باشه که من تیکه خورم ملس نیست. یعنی کلا نمی فهمم تیکه است و معنی خاصی داره (این دفعه هم کلی زور زدم و فکر کردم). بنابراین چیزی بگو که من حداقل بفهمم تا لجم بگیره یا خوشم بیاد.
امروز همینطور که داشتم لینگونبری می خوردم یادم افتاد و خنده ام گرفت از این تلاش مذبوحانه. از اینکه همون یک لحظه ای که فرصت داشتی از کنارم رد شی خیلی بهینه استفاده کردی. که اون لبخند مکش مرگماتو بزنی و سری تکون بدی و با من شوخی کنی. منم که خنگ. احتمالا خیلی تو حالت خورده. بمیرم الهی.
بچه جون، من هیچ مشکلی با تو ندارم، خوشم هم میاد ازت. تو هم که منو خوب می شناسی. یعنی اگر یکذره آی کیو داشته باشی، چون من شناختنم سخت نیست، مثل تو پیچیده که نیستم. می دونی که این چیزها منو حرص نمیده. انقدر کلیشه ای و چیپ برخورد نکن. یک ذره بزرگ شو.
بچه جون، کول باش. خودتو به در و دیوار نزن. اگر پارانوید بودم می گفتم لابد حسودیت میشه. اگر واقعا حسودیت میشه، خب یک کاری مثبت بکن که به چشم بیای. نه اینکه بیشتر خودتو خراب کنی.
بچه جون من دلم تنگ شده برای اینکه بشینی و در مورد دخترهای روس نظر کلی بدی و من حالتو بگیرم.
بچه جون، تو هم لینگونبری بخور. برات خوبه. اخلاقت خوب میشه.
نوشته شده در بهروز آنالایزر, جانورها, خاطره, دوست داشتنی ها, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, نوستالژی, هذیان | 1 نظر »
می 31, 2009
این اتفاقات اخیر چند مطلب رو به من یادآوری کرد:
1- من بشدت هنجار شکن هستم. با وجود اینکه متاسفانه اصلا هم به قیافه ام نمی آد.
2- من لجباز و سرتق هستم. تفسیر مثبتش اینه که کلا زیاد برام فرقی نمی کنه کی چه نظری داشته باشه انگار، کار خودمو می کنم.
3- نه تنها مسئولیت کارهام فقط و فقط با خودمه، بلکه مسئولیت تمام اتفاقاتی هم که در اطرافم می افته با خودمه، چون بهرحال خودم، خودمو در معرض اون اتفاقات قرار داده ام.
4- اعتماد به نفس من نیاز به تقویت و ساپورت بیرونی نداره. از یک جای خیلی دوری میاد توی بچگیهام.
5- من حس ششم قوی دارم. یعنی first impression ام معمولا تغییر نمی کنه.
6- خیلی وقتها خیلی چیزهایی که دیگران رو ناراحت یا شاکی و عصبی می کنه، برای من علی السویه است.
7- خیلی با انصاف تشریف دارم.
8- علیرغم بی توجهی ذاتیم به اطراف، بشدت مراقبم که کسی از طرف من کوچکترین اذیتی نشه.
9- آمریکا خیلی چیزها رو در آدم تغییر میده. بطور مشخص جرات خطر و دیوانگی به آدم میده. یکجورهای رها می کندت.
10- بقول دوستی بعضی وسوسه ها فقط با امتحان از سیستم آدم خارج میشه.
11- من اصلا آدم ماجراجویی نیستم.
12- قابلیتم برای تطابق با شرایط خیلی بالاست.
13- برخلاف اون چیزی که یاسمن میگه (که فکر نکن یک روز صبح از خواب پا میشی می بینی همه چیز تموم شده. هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته) تغییرات در من کاملا یک شبه اتفاق می افته. حالا نه به اون شکل عرفانی و هالیوودیش. اما دقیقا اینطوریه که ذره ذره بصورت ناخودآگاه جمع می کنم بعد یکهو رها می کنم. کامل نیست، اما دقیقا یک نقطه وقوع داره.
بعضی از موارد تفسیرات این دختره است که بصورت کمپلیمان ارائه شده الهی قربونش برم. من محض فروتنی اینطوری نوشتم.
از مجموع موارد بالا میشه نتیجه گرفت که من کلا نوع خفیفی از اوتیسم دارم :دی.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, تصمیم, تغییراتی که درون من رخ می دهد., خودم, دوست داشتنی ها, روانشناسی, زندگی, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, من عاشق هستم! | 3 Comments »
می 30, 2009
نمی دونید چقدر افتخار می کنم که این آدم بابای منه.
همه وجودم پره از یک قدردانی عمیق، فقط و فقط بخاطر اینکه هست. بخاطر اینکه بابای منه.
بابای خود خودم.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, خاطره, دوست داشتنی ها, زندگی | بیان دیدگاه »
می 30, 2009
بابام بعد از 15 سال، سر قضیه فوت مادربزرگم با عموم آشتی کرده. حالا کاری نداریم که هنوز میل و رغبتی هم درش نیست و انگار توی عمل انجام شده قرار گرفته، اما کلا خیلی مهم نیست دیگه انگار براش.
خلاصه که فرنوش یک سری عکس برام فرستاده از خودشون، خونه شون و باغشون. من همینطوری جلوی مونیتور گوله گوله اشکام می اومد. پسر عموهامو فکر کنم شیرین 9-10 سالیه ندیدم. بزرگه یک 500 کیلویی شده، کوچیکه هم مدل این هنرمند لاتها که یقه شون تا روی نافشون بازه.
اینها هم مهم نیست.
مهم اون در کرم- قهوه ای حیاطشونه، سگشون، اون عکس 6 نفره که هنوز بالای دیوار هاله، اون مبلهای استیل غول پیکر، آرک اتاق پذیرایی که من کنارش عکس دارم، پاسیو شون، گیلاسها و زردآلوهای باغ، حتی اون فرغونهای ول شده گوشه و کنار باغ.
اون تلویزیونی که کلی آدم از کوچیک و بزرگ شبهای موشکبارون تهران روبروش دراز می کشیدن و فیلمهای قاچاق تماشا می کردن، شده یک ال سی دی بزرگ.
هجوم خاطرات غیرقابل کنترله. مسیر خونه تا باغ، مسیر باغ تا اون مدرسه زورکی ای که منو می فرستادن که دوران تعطیلی تهران عقب نمونم، خونه مادرجون، تراسی که شبها موشکها رو روش تماشا می کردیم، سالن بزرگی که یک گوشه اش تخته و ورق بازی می کردن، یک گوشه اش فیلم می دیدن، یک گوشه اش کسی خواب بود، یک گوشه اش شاید سفره پهن بود … دلتنگیهای من برای بابام که روزها می رفت تهران سرکار و ناهماهنگیم توی اون محیط خشن و نا آروم.
بعدترها، بزرگ شدنهامون، سیزده بدرهای مفصل، میوه چینی های تابستونی، جیگر کباب کردنها، آتیش روشن کردنهای شبانه، چهارشنبه سوریها، اون تاب ترسناکی که به دو تا درخت بسته شده بود، سفره های ناهار و شام عریض و طویل، سنگ و خاک بازی ها، حتی کراش من بچه مثبت ننر درسخون روی پسر عمه خلاف درس نخونم.
و باغ، باغ، باغ و باز هم باغ
همه اش با جزییات یادمه.
نوشته شده در خاطره, دوست داشتنی ها, سرزمین من, نوستالژی | بیان دیدگاه »
می 26, 2009
دخترک، من دلم برات خیلی تنگ خواهد شد.
همه اون کارهایی که کردیم، همه اون اتفاقاتی که افتاد، همه اون خنده ها و گریه ها، همه عشقها و ناکامیها، همه شیطنت ها و بغض ها …
همه اون چیزهایی که با هم share کردیم، اتفاقاتی که خیلی هاش رو کسی ندونست و نفهمید …
همه تجربه های بدیع و تکرار نشدنی زندگی من بودن.
و از همه مهمتر اون علاقه ای که به من داشتی، اون تاثیری که می گفتی من توی زندگیت دارم، اون ساپورتی که فقط از من می گرفتی، اون کلی آدمی که فقط با تعریفهای تو عاشق من شدن، نمی دونی چقدر برام عزیزه.
حالا دیگه همه ش تموم میشه. زندگی همیشه یکجور نمی مونه دیگه. دیگه می ری جای دیگه، خیلی دور. دورتر از اینکه بشه از روزمره گیهای ساده چیزی یاد گرفت.
من بغض نمی کنم، مثل تو اشک هم توی چشمام جمع نمیشه، شاید حتی ناراحت هم نباشم. می دونی که، بی خیال تر از این حرفهام.
اما دلم خیلی خیلی خیلی برای همه اون چیزها تنگ میشه. برای همه اون دیوونه بازیها. برای اون زبان مشترک. برای خوشی ها و غمها. برای فرقهای بزرگمون با هم و شباهتهای بی شمارمون.
چقدر آدم خوب دور و بر من هست. چقدر زیاد. حتی نمی تونم بشمرمشون.
و تو یکی از بهترینهاش.
دلم بیشتر از همه برای اون خوش قلبی بی قید و شرطت تنگ میشه.
نوشته شده در تغییراتی که درون من رخ می دهد., خاطره, دوست داشتنی ها, نوستالژی | بیان دیدگاه »
می 23, 2009
داشتم یکی از این داستانهای کوتاه رادیوزمانه رو گوش می کردم. طبق معمول موضوعش عشق نافرجام و رابطه رنج آور و خاطره مرده و سرخوردگی و از اینجور چیزها بود، نویسنده هم یک خانم جوان.
رابطه با یک مرد احتمالا قسمت خیلی بزرگی از زندگی یک زنه. اما دقت کردید همه داستانهایی که زنها دور و بر این موضوع می نویسن (که با تقریب خوبی میشه همه داستانهای زنانه!) یک وجه بزرگ منفی داره؟ همیشه شکست و خیانت دیدن و سرخوردگی و ارضا نشدگی و دلشکستگی توش هست؟ یعنی همیشه خدا یک مشکلی هست؟ یک توقع برآورده نشده و یک خشم فروخورده. باعث و بانیش هم مردیه که بی توجه یا نامرده.
داستانهای زنها همیشه قصه غم و درد و ناکامیه.
داستانهای مردها یک فرق اساسی داره. اول از همه اینه که می تونه حول و حوش عشق و رابطه نباشه. اگرچه نود درصد قصه های دنیا قصه عشقه، اما اون ده درصد دیگه رو لزوما مردها نوشتن. جون خودم! یعنی فقط مردها داستان سیاسی می نویسن، قصه در مورد جنگ می نویسن، یا عصر کامپیوتر و رفتن به فضا یا علاقه به محیط زیست و هرچیز دیگه که ربطی به عشق نداشته باشه. انگار فقط مردها می تونن یک قصه فانتزی در مورد انسانهای اولیه بنویسن، و فقط مردها هستن که سگ یک سرخپوست توی برزیل یا مردن بوفالوها تو آمریکا براشون مهمه (منظورم قصه است ها، نه مقاله). زنها در بهترین حالت (منظورم غیر عشقی ترین حالت) حتما “آدم” توی قصه شون هست که یک احساسی بلاخره تشکیل بشه. دوم اینکه مردها حتی وقتی قصه عشقی می نویسن (حتی از نگاه زنها)، می تونه خوب باشه. یعنی خیلی وقتها خوبه. مادام بواری قصه عشق زنانه است ولی خوبه. جان شیفته رو اگر یک زن می نوشت احتمالا باید همش گریه می کردیم به جای کیف. کتابهای دیکنز و بالزاک (که کلاسیکهای عشقی هستن) حس خوبی از رابطه و عشق به آدم می ده با وجود اینکه رنج و سرخوردگی هم هست. همین میلان کوندرا که که نمونه معاصر و غیررمانتیک این بالاییهاست، همیشه آدم رو هیجان زده می کنه و به فکر فرو می بره.
متاسفانه حافظه ام یاری نمی کنه داستانی از یک زن بخاطر بیارم که اون حس غم و شکست رو القا نکرده باشه. تنها داستان روان و راحتی که از یک زن یادم میاد، دزیره است که اونهم بیشتر یک شرح حاله تا واکاوی.
خب این قضیه چند علت داره.
یکیش یک سوء تفاهم تاریخیه بین زنها: که همیشه مردها رو برنده رابطه می دونن و خودشون رو به علت توقعات ارضا نشده بی شمار بازنده و استثمار شده. همیشه فرض بر اینه که مردها استفاده می کنن و رها می کنن، که مردها توجه نمی کنن که فداکار نیستن و به فکر خودشونن. علت این تفکر می دونین چیه؟ علت اینه که زنها حرف می زنن. زنها شبکه اجتماعی قوی دارن. زنها ناکامیهاشون رو با هم تقسیم می کنن. به همین خاطر همه می فهن، شلوغ پلوغ میشه و مسائل بزرگ میشه. وگرنه مردها هم سرخورده میشن، دو روز غصه می خورن و چون خیلی حول و حوشش بحث نمی کنن و شلوغ نمیشه یادشون میره.
پس چی شد؟ همه ناراحت میشن، اما مردها بزرگش نمی کنن و چیزهای دیگه رو جایگزین ساختن داستان تاریخی قربانی بزرگ می کنن.
دومین دلیل اینه که زنها به رابطه، اتصال و تبادل احساسات گرایش بیشتری دارن (احتمالا به دلایل هرمونی) به همین خاطر سرخوردگیهاشون هم قویتر و شدیدتره. این وسط فقط یک اشکال هست، قاعدتا کامیابی ها و شادیهاشون هم به همین دلیل باید قویتر باشه. اما چرا در موردش نمی نویسن؟ چرا کامیابیهای دنیا رو هم مردها نوشتن (حتی اونهایی که مال زنهاست؟) این هم به علت همون سوء تفاهم تاریخی نیست؟ و اون حس محبت طلبی و ترحم برانگیزی؟
من دوباره می خوام با کمال شرمندگی بگم که این انرژی وحشتناکی که زنها سر این موضوع می ذارن و حرص و غصه ای که می خورن، خیلی به نظر من جالب نیست. اصلا قسمتی از بازی قشنگ زندگی نیست، خیلیش سوء تفاهمه خیلیش هم ضعف. زنها شلوغ می کنن و حال خودشون رو بدتر. زنها یاد نمی گیرن به نیازها و احساسات خودشون احترام بگذارن. در تناقض بین اون چیزی هستن که میخوان و همه اون سوء تفاهمها. زنها یک جاهایی بی دلیل وا می دن و به خودشون ضربه می زنن، یک جاهایی بی دلیل سفت و سخت می شن و باز به خودشون ضربه می زنن، یک جاهایی دروغ می گن، یک جاهایی بازی می کنن، یک جاهایی از خودگذشتگی های احمقانه به خرج می دن، یک جاهایی حساب کتابهای بی جا می کنن و …باز به خودشن ضربه می زنن. همیشه هم همه این ضربه ها رو تقصیر مرده می اندازن. یکی از چیزهایی که حال منو به هم میزنه اینه که نه تنها در مورد خودشون بلکه در مورد بقیه زنها هم همینطور قضاوت می کنن. چند بار تا بحال این جمله رو شنیدید؟ “طفلکی فلانی! پسره عوضی راحت داره بازیش میده. پسره نامرد قالش گذاشت. پسره دله بهش خیانت کرد. پسره بیشعور نمی خوادش.” فقط می خوام بزنم توی سر خودم هر وقت این جملات رو میشنوم. آقا جان! اول اینکه وقتی کسی ابراز بدبختی نکرده تو براش دل نسوزون شاید خودش مشکلی نداشته باشه! دو اینکه تقصیر پسره چیه این وسط؟ خودش مگه عقل نداره؟ یعنی ماها از هم توقع هم نداریم که سر 25-30 سالگی خدای نکرده یک جو عقل داشته باشیم. خب وارد رابطه مخرب نشه! مگر کسی مجبورش کرده؟ نمیشه که همیشه از مردم توقع داشت مراقب ما باشن. یک بار به خودشون بیان خانمهای محترم و تن به ارتباط غیرمحترمانه که توش نیازهای واقعی خودشون رو بدست نمیارن نشن! بعد نشینن داستان جانسوز و جانگداز از روش بنویسن! دیگه حالم به هم میخوره از همه این قربانیهای احمق که می خوان با رنگ و لعاب احساسات و کلمات شاعرانه زیبا احساسات رو تحریک کنن و شور تاریخی رو زنده نگه دارن.
من جدا فکر می کنم که زنها زیادی شلوغش کردن. تقصیر کسی هم نیست، شاید تقصیر تاریخه. اما باید به خودمون بیایم یک جوری. بسه دیگر فکر کردن و تحلیل کردن. انقدر انرژی گذاشتن روی مساله “رابطه”. یک کم ریلکس باشیم. یک کم محترمانه تر به خودمون و آدمهای دوروبرمون نگاه کنیم لطفا!
من جدا اعتقاد دارم بازی قشنگ زندگی رو مردها دارن می کنن. با کسی هم بحثی در این زمینه ندارم.
*زنها یعنی 90% زیر منحنی توزیع گوسی پراکندگی جمعیت اناث. مردها هم به همچنین. بنابراین اگر شما اون 10% هستید دعوا راه نیاندازید من با شما نبودم.
نوشته شده در دانش, روانشناسی, زندگی, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, من از دست شما به کی پناه ببرم؟ :, کتاب | بیان دیدگاه »
می 22, 2009
ذهن ما ممکنه بیشتر از اون چیزی که بتونیم بفهمیم، قراردادی باشه.
ذهن قراردادی، ذهنیه که چهارچوب داره. ذهنیه که توی اون دودوتا چهارتاست. برمبنای همه قانونهای گفته و نگفته قضاوت می کنه و تصمیم می گیره. چیزی خارج از چهار چوب اصلا وجود نداره.
توی ذهن قراردادی چیزهایی درست و چیزهایی نادرست تعریف شده ان و همیشه نتیجه درست معلول علت درسته و بالعکس. هیچ وقت چیزهای نادرست نمی تونه منجر به نتایج درست بشه و بالعکس.
بطور کلی توی ذهن قراردادی همیشه علت یک اثر و به تبع اون نتیجه یک نیت، مشخصه. تمام آزمایشات هم قابل تکرارن، پروسه تصادفی و غیر قابل پیش بینی هم وجود نداره.
حالا چرا این خوب نیست؟ به همین دلیل ساده که دنیا سرشار از تناقضاته. به همین دلیل که مدل ساده علت و معلولی برای اکثر پدیده ها نمیشه پیدا کرد.
بخاطر اینکه در دنیای واقعی خیلی اثرات، علتهای متفاوت یا حتی منتاقض دارن. خیلی نیتها منجر به نتایج متفاوت میشن، خیلی آزمایشات با تکرار به ثمر قبل نمی رسن، خیلی اتفاقات غیر قابل پیش بینی هستن، و خیلی چیزهای دیگه بشدت تصادفی.
صاحبان ذهنهای قراردادی در مواجهه با عجایب دنیا، بشدت سردرگم میشن. تکذیب می کنن، هشدار میدن، نهی می کنن، ونهایتا طرد می کنن و کنار می کشن.
بنظر من دنیا اینطوری خیلی کوچک میشه. هستی رو محدود کردن به چهار تا علت و معلول مشخص، رسما ظلمه. اونقدر دلیل می تونه برای هر اتفاقی وجود داشته باشه، اونقدر نتیجه می تونه برای هر نیت وجود داشته باشه که عقل همه ماها روی هم به نصفشون هم شاید نتونه برسه.
یک نفر که توی عمرش یک دونه کتاب هم نخونده، ممکنه بتونه پیچیده ترین مسائل رو درک کنه. یک علامه دهر ممکنه قادر نباشه از پرواز ساده یک پروانه لذت ببره. ممکنه یک عمر بدوی و همش ضرر کنی. ممکنه پاتو بندازی رو پات و هی کیف کنی. ممکنه سعی کنی برای چیزی و یک قدم مونده به رسیدن دیگه نخوایش. ممکنه در اوج سرمستی یکهو همه چیزتو از دست بدی. ممکنه بد و ظالم و نامرد باشی و همیشه بهت خوش بگذره. ممکنه خوب و با معرفت و فهمیده باشی و همیشه حالت گرفته بشه. ممکنه یک جانور عوضی بتونه به تو واقعا محبت کنه. ممکنه نزدیکترین نزدیکانت بهت نارو بزنن.
همه چیز ممکنه.
اگر ذهن قراردادی داشته باشی، در مواجه با هر کدوم از این خرق عادتها، فقط قاطی می کنی.
دنیا خیلی بزرگه، و خیلی عجیب. ذهن قراردادی مثل یک غده سرطانیه. راحت باش با خودت، با دلایل بی ربط امور، با نتایج بی ربط نیتها، با دور و برت، با همه اون پروانه ها و هیولاها. ذهنتو درگیر دلایل و علل نکن.
این رو شش هفت سالی بود می خواستم بنویسم.
و یک چیزی کمی بی ربط: من هنوز فکر می کنم توی همین دنیا یک چیز خیلی مهم هست و اون هم خوب بودنه.
فارغ از هر پیش بینی ماوراء الطبیعه ای، فقط خوب بودنه که می تونه وسط تمام خرق عادت ها، به آدم احساس راحتی بده.
نوشته شده در خودم, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, من عاشق هستم! | بیان دیدگاه »
می 20, 2009
اصلا مهم نیست که کی چی فکر کنه. اینکه کی بخواد چه نظری بده. اینکه کی برای چی نگران من باشه. اینکه با دوستانه ترین لحن و احساس ممکن بخواد منو منع کنه.
اینها هیچ اهمیتی ندارن، چون هیچ کس نمی تونه جای کس دیگه باشه. هیچ کس در مقام قضاوت کارهای کس دیگه نیست. هیچ کس مادربزرگ و دایه کسی نیست.
دارم به همه تون می گم. همه اون ترسوندنها و نگرانیها غلطه. چون در ازل کسی ترسیده و به همه گفته، همه امتحان نکردن چون ترسیدن. همینطور جا افتاده که اینکار غلطه، مخربه، ضرر داره. اما اینطور نیست. خطر هست درسته. اما آدم هر بلا و خطری رو می تونه رفع و رجوع کنه. نشستن و تکون نخوردن، در حاشیه امنیت بودن وقتی انقدر وسوسه امتحان به جونته، کار احمقانه ایه.
این چیزهایی که منو ازشون ترسوندی، اگر واقعا انقدر بد باشه، همین حالاش هم اتفاق افتاده، خیلی وقت پیشها اتفاق افتاده، همون موقع که احساس می کردم دچار دلشکستگی شدم. همون موقع که احساس کوچکی و ضعف می کردم. همون موقع که نمی دونستم با خودم و اون حجم غلیان احساسات چه کنم.
همه اینها همون موقع اتفاق افتاد.
بد یا خوب، اتفاق افتاد.
و تموم شد و رفت.
مهم نیست.
مهم اینه که من شبی، مدتها بعد از همه این اتفاقات درونی، همه اون داستانهایی که یکسال، این همه ازشون می ترسیدم، یکجا شنیدم، بعد به اون چشمهای هیجان انگیزه که میشه دنیا رو توشون سیر کرد، زل زدم و گفتم: می دونی؟ راستش خیلی احساس خاصی ندارم. دیگه اهمیتی نداره.
هرچی گشتم دنبال گریه، دنبال وابستگی، دنبال خواستن، دنبال نگرانی و از همه مهمتر دنبال دلخوری… نبود. فکر کردم به اینکه فردا قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته، و پس فردا و پس اون فردا. و دیگه هیچ اهمیتی نداره چون من منتظر چیزی نیستم.
به همین راحتی.
همون موقع، دراز کش روی نامرتب ترین تخت دنیا، من احساس کردم که قوی ترین آدم روی زمین هستم.
به همین فکر می کنم ما دیگه نباید در مورد این موضوع با هم حرف بزنیم. به همین دلیل واضح که ما با هم فرق داریم. اون چیزهایی که تورو ناراحت یا خوشحال می کنه، شاید روی من تاثیر دیگه ای داشته باشه. حرف زدن در موردشون فقط هردومونو ناراحت می کنه. من می دونم دارم چکار می کنم. من خوشحالم از حماقتهایی که مرتکب می شم، نگران فرصتهای که از دست می دم هم نیستم.
می دونی، خب شاید من اصلا نیاز به آدمی که به فکر من باشه و از من مواظبت کنه نداشته باشم. من خودم می تونم از خودم مواظبت کنم. میدونی که من از اولش هم همینطوری بودم. خیلی نیازی به توجه نداشتم. شاید اصلا ندونم این یعنی چی. اون قسمت حسم، و ذهنم شاید فعال نشده باشه.
من در حال حاضر آدمی که در دنیای ذهنیش احساس راحتی کنم و از حضورش تا عمق جون لذت ببرم رو بیشتر دوست دارم.
اینو نوشتم برای اینکه بگم نگرانی تورو درک می کنم، اما حرفهای تو بود که خوشی منو منقص کرد و طول کشید تا بفهمم اصلا این حرفها برای من نیست و دوباره برگردم به حالت عادی.
ما همه با هم فرق داریم. شاید لازمه باشه که به فردیت طرف مقابلمون بیشتر احترام بگذاریم. نگرانیهای ما برای خودمونه. ما قیم هیچ کس نیستیم. هیچ بلایی هم سر کسی نمی آد چون همه مون بزرگیم و عاقلیم و بالغ. و از همه مهمتر اینه که نیازهامون و دغدغه هامون هم ممکنه با هم متفاوت باشه.
من این روزها قوی ترین، هیجان انگیز ترین و عاشق ترین آدم دنیا هستم. بدون ذره ای شعور و منطق. خیلی خوبم. خودم به اندازه کافی از خودم می ترسم، دیگه تو با تکرار مکررات نگرانترم نکن.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, تغییراتی که درون من رخ می دهد., دوست داشتنی ها, من عاشق هستم! | بیان دیدگاه »
می 17, 2009
هی می خوام بگم خیلی دیگه فکر نکنم بنویسم، بعد می بینم خیلی همچین هم حسابی بهش نیست. بعدهم کلا لازم نیست من بیام غیبتهامو توجیه کنم که، لازمه؟
مساله فقط اینه که چند هفته ایه نوشتنم نمیاد.
حالا شاید بعدا بیاد. یعنی وقتی موضوع جدیدی پیدا کنم.
دیگه همین دیگه. ما خوبیم. شما هم خوب باشید.
نوشته شده در تغییراتی که درون من رخ می دهد. | 2 Comments »